اسیر به لحاظ شرایط اسارت، دستانش بسته بود و مبارزه یعنی حفظ ارزشها و آرمانها و شرافتی بود که به خاطر آن جنگیده بودند. در جایی که اسلحه از دستشان افتاده بود اما اسلحه قلم و اسلحه دعا و وحدت در دستشان بود.
به گزارش روابط عمومی مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان، از میان ررویدادها و اتفاقاتی که رخ میدهد شاید در نگاه اول تجربه و سوژه جالب توجهی که صاحبخاطره آن را تجربه کرده است مخاطبی پیدا کند. اما در عمق ماجرا برخی اتفاقات و برخی رویدادها از جمله میراث ناملموس بهشمار میرود. همینکه مادران و پدران چشم انتظار فرزندرزمنده مدافع وطن خود اندوهگین هستند غمی نیست که همه ملت از آن فارغ باشند و همینطور شادی و سرور و اشک شوق آمدن آزادگانسرافراز به میهن شادکامیای نیست که صرفا خانوادهای آن را تجربه کند. برخی تجربهها چشم همه را روشن میکند. آغوش باز یک ملت به استقبال جگر گوشههای یک ملت میرود. جامعه از هر اندوه و افسردگی رهانده میشود. آزادگان گروه گروه میآیند و یک ملت همچون یعقوب نبی بادلی بینا مقام آزادگی را در چهره غربت کشیده یوسفان انقلاب اسلامی نظاره میکند. از این رو با نگاهی نو پای سخن آزادگان نشستیم تا روایت لحظه شادی و اشکهایشان در را در امرداد رهایی ثبت کنیم.
نخستین گفتگو از ویژه مصاحبههای امرداد رهایی با عبدالله عابدی آزاده اهل تویسرکان استان همدان گرفتیم این آزادهسرافراز از نحوه اسارت گفت: در دوم فروردین ماه درعملیات فتح المبین که مدت 18 ماه در اشغال عراق بود به طوری که قسمتی از منطقه دست رزمندگان ایران و بخشی در دست عراق بود و درگیری ها همچنان ادامه داشت خودرو ما مورد حمله دشمن قرار گرفت به طوری که چند نفر از نیروهای ما زخمی شده بودند نزدیک به غروب آفتاب بود و درحالی که زخمی شده بودم به اسارت نیروهای عراقی درآمدم.
عابدی از برخود و تاثیر تبلیغات بعثیها بر مردم گفت: وقتی اسیر شدیم دشمن برای تحقیر ما، ابتدا ما را به شهر
الاماره برد که مردم زیادی جمع شده بودند و با آنکه تعداد ما خیلی هم نبود اما
دشمن با تبلیغات زیادی که کرده بود و خواسته بود پیروزی خود را اینگونه به نمایش
بگذارد و عده زیادی از مردم را در محل عبور اتوبوس های ما جمع کند. از مردم اهم از
این بابت ابراز شادی و خوشحالی می کردند. سپس ما را به بغداد آوردند. در گرمای بی
سابقهای که بود همانطور در شهر می گرداندند و ما را تحقیر میکردند و مردم با سنگ
و هر آنچه در دست داشتند به اتوبوس های اسرا حمله می کردند، ناسزا می گفتند و شادی
میکردند.
این آزاده دفاع مقدس تصریح کرد: ما را در اردوگاه الرشید که شرایط واقعا سختی
بود بردند و از آنجا هم به اردوگاه الانبار انتقال دادند. یک ماه در آنجا بودیم و
بعد هم به اردوگاه موصل 1 منتفل شدیم که 8 سال اسارت ما در اردوگاههای مختلف موصل
گذشت.
عابدی آشنایی با حاج آقا ابوترابی را اینطور نقل کرد: بله توفیقات ما در اسارت و آنچه که دوری از وطن
و خانواده را برای ما قابل قبول میکرد این بود که در همان روزهای اول انتقال مان
به اردوگاه الانبار، با حاج آقا ابوترابی آشنا شدم و ایشان با حضورشان هم روحیه
امیدبخش به بچه ها می دادند و هم مسیر و راه
انجام وظیفه در اسارت را به ما یاد دادند.
این آزاده سرافراز از تفاوت شخصیت یک روحانی واقعی که جوانان امروز کمتر آشنایی دارند گفت: روحانیت واقعی مبارز شیعه همواره راهنمای مردم طی قرن
ها بوده و در رفتار و سلوک شخصیشان از بین مردم بودند و اگر هم به لحاظ علمی به
مقامات معنوی رسیده اند بازهم از مردم جدا نبوده و در خدمت مردم بوده اند.
بنابراین حاج آقا ابوترابی هم یکی از همین فرزندان راستین حوزه بود که در عمل و
رفتار بیشترین خدمت را چه در زمان اسارت و چه پس از پایان اسارت به برادران آزاده
خود داشت به طوری که پس از بازگشت به ایران هم ارتباط خود را با آزادهها حفظ کرده
بود. وقت و انرژی که ایشان برای حل مشکلات مادی و معنوی آزادگان میگذاشتند با
عملکرد صادقانه خود یک گوهر درخشانی از روحانیت را به نمایش گذاشت که به گفته بعضی
از روحانیون اگر ایشان عالم و روحانی است ما چه هستیم و اگر ما روحانی هستیم ایشان
چه شخصیتی است.
عبدالله عابدی درباره فعالیتهای فرهنگی ایام اسارت را امتداد مبارزه دانست و گفت: بنده توفیق آن را داشتم که در هر دو اردوگاه
الانبار و موصل مدت 16ماه در امور فرهنگی اردوگاه در خدمت حاج آقا ابوترابی باشم. امورفرهنگی برای حفظ روحیه اسرا و برای ادامه
حیات رزمندگی امر بسیار حیاتی بود و به نوعی یک مبارزه تلقی می شد. زیرا اسیر به
لحاظ شرایط اسارت، دستانش بسته بود و مبارزه یعنی حفظ ارزشها و آرمانها و شرافتی
بود که به خاطر آن جنگیده بودند. در جایی که اسلحه از دستشان افتاده بود اما اسلحه
قلم و اسلحه دعا و وحدت در دستشان بود.
آزاده سرافراز عابدی حال و هوای بازگشت به وطن را اینطور گفت: ما دومین گروهی بودیم که به همراه هزارنفر دیگر
از اسرا، آزاد شدیم. به مرز خسروی که رسیدیم دوستانی از سپاه کرمانشاه و همدان خبر
آزادی ما را شنیده بودند به استقبال آمده بودند. حدود بیست و سه چهار روز پس از
آزادی مان که مراحل قرنطینه و مراحل اداری گذشت در یک روز گرم تابستانی بود که وارد شهر خودمان شدیم.
مردم هم ما را شرمنده کردند و حتی از روستاهای اطراف هم به استقبال آمده بودند به
طوری که از شدت فشار جمعیت و گرمای زیاد
توان بدنی من از بین رفت و نیمه بیهوش شدم. کمی که حالم بهتر شد مرا به بالای پشت بام مدرسهای بردند که مردم ما را بهتر ببینند. از فشار جمعیت پله ای که به همراه مردم از آن بالا میرفتیم میترسیدم پله از بیخ کنده
شود.
وی در ادامه گفت: زمانی که به پشت بام رسیدیم مرحوم پدرم (مرحوم حاج آقا عابدی) را نیز با شوق و
ذوق به سمت من آوردند که آن لحظه تاریخی پراحساس را هیچوقت فراموش نمیکنم. تا
دقایقی اشک در چشمانمان حلقه زد و همه گریه شوق داشتند به طوری که گریه و شادی با
هم ادغام شده بود. بسیاری از بستگان که خودشان را معرفی می کردند من اصلا نمی
شناختم و چهره شان به کلی فراموشم شده بود اما چهره پدرم همیشه به یادم بود.
این آزاده توسرکانی استان همدان در آخر از اهمیت واقعه سالروز ورود گفت: سخن کوتاه این که به تعبیر دوست و دشمن شادترین
روزهای پس از ورود تاریخی حضرت امام به ایران، بازگشت آزادگان بود.
انتهای پیام/