رمان مردی که پروانه شد اثر مجید پورولی کلشتری؛ دربارهی زندگی و دوران اسارت مردی است که در دشت گلها به دنبال پروانهها میدوید که ناگهان اسیر نیروهای عراقی شد.
به گزارش روابط عمومی مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان، رمان مردی که پروانه شد اثر مجید پورولی کلشتری؛ دربارهی زندگی و دوران اسارت مردی است که در دشت گلها به دنبال پروانهها میدوید که ناگهان اسیر نیروهای عراقی شد.
رمان مردی که پروانه شد، در ۵۳ بخش در این سایت بارگذاری میشود.
بخش (۷)؛
همه چیز از همان باران شروع شد؛ آن باران عجیب و غریب؛ باران تابستانی. مثل دیوانهها یک ساعت تمام ایستادم پشت پنجره به تماشای باران. باورکردنی نبود. آن مرد، آن رانندهتاکسی که هنوز نمیدانستم اسمش عباد است و قرار است جزو شخصیتهای ماندگار چند سال بعد زندگیام باشد، باران غریب تابستانی را پیشبینی کرده بود. پوران ایستاده بود کنارم. گاهی به من نگاه میکرد و گاهی به باران. گفتم:
«هواشناسی اعلام کرده بود؟!»
سرش را تکان داد:
«نه.»
ـ پس اون چطور فهمیده بود؟
با تعجب نگاهم کرد.
ـ کی؟!
ماجرای عباد را برایش تعریف کردم. شانه هایش را داد بالا.
ـ واقعاً؟! چقدر عجیب؟!
رفتم سراغ کتاب. روی برگهی اول، شمارهی تلفن خانه اش بود. صبح، تلفن را برداشتم و زنگ زدم خانه شان. یک زن گوشی را برداشته بود. زنی که بعدها میفهمیدم که اسمش تاراست و همسر عباد است و چقدر این دو نفر عاشق هم بوده اند. تارا گفته بود، عباد خیلی کم به خانه می آید. گفته بود، توی همان دماوند یک خانه از پدرش به ارث رسیده و اوقاتش را همانجا میگذراند. قرار شده بود یک روز بعد، بعد از اذان مغرب تماس بگیرم تا شاید عباد آمده باشد. روز بعد، بعد از اولین بوق تلفن، خودش گوشی را برداشت. گفتم:
«بارونی که گفته بودین و وعده کرده بودین، اومد.»
خندید.
ـ خب الحمدلله؛ من فقط خبرش را دادم. اذن و امرش با خود حضرت بوده.
بعدها چقدر طولانی توضیح داده بود که هیچ رمز و رازی با حضرت ندارد و بعضی وقتها این چیزها به دلش میافتد و از قضا درست از آب درمیآید. میگفت:
«ادعای ارتباط کنم؟! مگر خدایناکرده کافر شدهام.»
گفتم، میخواهم ببینمش.
ـ من که دیدن ندارم! بیکاری مگه؟!
قبول نمیکرد. بعد از یک ساعت اصرار گفت:
«پنجشنبه بیا دماوند؛ خیابان بهار؛ کوچهی اردیبهشت.»
وقتی برای اولین بار خانهاش را دیدم، لذت بردم. صدای قارقار کلاغ پیچیده بود توی باغ. با دقت خاصی به کلاغها نگاه کردم. انگار متوجه نگاهم شده بود.
ـ کلاغها براتون جالب هستند؟!
نگاهم هنوز به کلاغها بود.
ـ بله، خیلی زیاد.
ـ چرا؟!
ـ نمیدونم. حس غریبی بهشون دارم.
خانهاش دوتا اتاق کوچک بیشتر ندارد. یکی از اتاقها پر شده از حجم کتابها و اوراقی که به فاصلههای بسیار کمی از یکدیگر، ستون به ستون، برِ هم چیده شدهاند و تا زانو بالا آمدهاند. زیر لب ستونها را شمردم. جلو رفتم.
ـ هفت، هشت، نه... .
میان ستونها، باریکهراهی بهاندازهی عبور یک آدم باقی مانده. جوری که فقط خودش بتواند برود و بیاید.
ـ اینهمه کتاب! خیلی جالبه!
چشم چرخاندم پای دیوار. دورتادور اتاق، در چهار ضلع، گلدانهای سفال کوچک شمعدانی چیده شده؛ یکشکل و یکاندازه. نگاه میچرخانم طرف چهارچوب دری که میرود به بالکنی رو به باغ. صدای پارس سگی از دورتر به گوش میرسد. عباد نشسته کنج ایوان و دارد من را نگاه میکند.
ـ گفتی، دماوند، دوستانی داری؛ درسته؟!
سرم را تکان میدهم.
ـ نه؛ قدیمتر یه کسایی بودن؛ الان دیگه نه.
کتاب توی دستش را میبندد. نیمخیز میشود و صورتم را میبوسد.
ـ ببخش اگه از جا بلند نشدم. این مریضی لعنتی دست از سرم برنمیداره. عضلات بدنم که قفل کنه، دیگه نمیتونم تکون بخورم. میشم عین مجسمه.
نگاهش میکنم. اشاره میکند بنشینم.
ـ چایی بریزم برات؟!
صمیمیتر از قبل شده. با لبخند خاصی نگاهی به من میاندازد و میگوید:
«کتابی که دستت بود رو خوندی؟»
ـ نه... میخونم.
هیچوقت نشد که بخوانم. بعدها هم خیلی دربارهاش پرسید و من هر دفعه یک بهانهای آورده بودم. واقعاً نمیدانستم چرا نمیتوانم بنشینم پای کتاب و شروع کنم به خواندن.
ـ حالا چی شد که دلت خواست بیای دیدن من؟!
نگاهش کردم.
ـ اون بارون... خیلی برام عجیب بود.
سرش را تکان داد.
ـ اون که فقط یه بارون بود.
آهی کشید.
ـ همه توی جهل گم شدیم. یه قافله رو تصور کن با یه قافلهسالار مست! مردم نمیدونن کجا برن؛ نمیدونن دنبال حرف کی باشن.
نگاهش را میدهد به باغ.
ـ تهران برام مثل سم بود. هواش، آدماش، رفتوآمدها... همهچیش.
چند ساعتی با هم حرف زدیم. آغاز دوستی رسمی من و عباد همانجا توی باغ دماوند بود؛ اما ماجرای اصلی و آن اکتشاف بزرگ، مربوط میشد به یک سال بعد؛ درست وقتی که من شروع کردم به خواندن آن نوشتهها. هنوز هم که هنوز است، باورم نمیشود اینها را عباد نوشته باشد. همان عبادی که من دیدم! همان رانندهتاکسی کمحرف جادهی دماوند ـ تهران. این احساسات ژرفی که پشت این کلمات پنهان شده است؛ این واژهها، بیشتر به یک هنرمندی که دستی در ادبیات داشته باشد، میخورد. با دقت و احساس خاصی تمام آن روزهایی را که توی عراق گذرانده، ثبت کرده است؛ تقریباً تمام لحظه به لحظهاش را. خیلی سخت است که کسی چند سال توی کشوری دیگر، توی کشوری دشمن اسیر باشد و بعد، وقتی که برگشت، توی خانهاش بنشیند و تمام آن روزهای اسارت را بر روی کاغذ ثبت کند؛ تمام دقیقههایش را، تمام سختیهایش را، تمام انتظارش را. من و پوران هزاربار نوشتههایش را خواندهایم. پوران همیشه بعد از خواندن میآمد طرفم و با تعجب میگفت:
«حبیب! این آقاعباد چرا نوشته هاش رو چاپ نمیکنه؟! اینها بینظیرند.»