سبد خرید
سبد خرید شما خالی است!
خاطرات آزاده سرافراز مجید شایان؛

سوادآموزی در زندان های رژیم بعث

سوادآموزی در زندان های رژیم بعث
آزاده سرافراز مجید شایان متولد ۱۳۴۴ در شهر خرمشهر است. وی در سن ۱۶ سالگی در سال ۶۱ به همراه «تیپ امام حسین» وارد جبهه های نبرد با دشمن شد و بعد از چند ماه خدمت به «هنگ قمر‌ بنی هاشم» منتقل شده و به همراه «گردان یا مهدی» عازم عملیات محرم شد و در این عملیات در اثر برخورد ترکش به قسمت راست بدن مجروح شده و‌ به اسارت دشمن درآمد.
به گزارش روابط عمومی مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان، آزاده سرافراز مجید شایان متولد ۱۳۴۴ در شهر خرمشهر است. وی در سن ۱۶ سالگی در سال ۶۱ به همراه «تیپ امام حسین» وارد جبهه های نبرد با دشمن شد و بعد از چند ماه خدمت به «هنگ قمر‌ بنی هاشم» منتقل شده و به همراه «گردان یا مهدی» عازم عملیات محرم شد و در این عملیات در اثر برخورد ترکش به قسمت راست بدن مجروح شده و‌ به اسارت دشمن درآمد. وی بعد از ۸ سال زندگی در زندان‌های مخوف عراق سرانجام در ۱ شهریور سال ۶۹ به وطن بازگشت و حال بازنشسته‌ی آموزش پرورش می‌باشد.

در ادامه خاطرات خواندنی آزاده مجید شایان از دوران اسارت در زندان های مخوف عراق را بخوانید:

 جدیدترین اخبار آزادگان و ایثارگران را در کانال اینستاگرامی پیام آزادگان بخوانید. (کلیک کنید)

مجید شایان گفت: در اواخر عملیات رمضان وارد جبهه‌های جنوب شدم اما حضور مستقیم من در خط مقدم به عملیات محرم بر می‌گردد که در مهر ماه سال ۶۱ به سمت محور منطقه‌ی دهلران و موسیان رفتیم و در آن جبهه به مبارزه با دشمن پرداختیم و بعد از چند عملیات توانستیم بلندی‌های ۲۹۰ و ۴۰۰ که مشرف به شهر دهلران بود را تصرف کنیم و نیروهای عراقی‌ را به سمت بصره عقب برانیم.
مرحله‌ی سوم عملیات محرم در نزدیکی شهر زرباطیه و نقطه‌ی صفر مرزی شهر مهران در حال شکل گیری بود. در شب عملیات محرم، عراق با همه‌ی توان بر سر ما آتش می‌ریخت. با وجود مقاومت رزمندگان، فاصله‌ی نیروهای بعثی با ما رفته رفته کمتر شد و از طرفی ما نیز دیگر توان مبارزه در بدنمان نمانده بود. در همین حالت، چندین نارنجک به سمت ما پرتاپ شد و درد بدی در سمت راست بدنم پیچید و من به دلیل اصابت ترکش به قسمت راست بدنم مجروح شدم. من به دلیل جراحت خون زیادی را از دست داده بودم و توان حرکت کردن نداشتم. درگیری با دشمن تا صبح ادامه داشت اما با روشن شدن هوا نیروهای بعثی پیشروی کردند و ما را در محاصره خود در آوردند.
بعثی ها به بالای سر هر مجروحی که می‌رسیدند، تیر خلاصی می‌زدند. من هم جزء کسانی بودم که جراحت شدیدی داشتم و در آن لحظه اَشهدم را خواندم. وقتی سرباز بعثی به بالای سرم رسید به عربی چیزهایی میگفت که متوجه نشدم. یکی از بچه‌های شهررضا به نام محمدمهدی تیموریان فریاد زد: «ازت می‌پرسند مسلمانی؟ بگو آره» سرم را به علامت مثبت تکان دادم سرباز بعثی اسلحه را زمین انداخت و اینگونه ماجرای اسارت ما شکل گرفت.
من و دیگر همرزمان اسیرم را در ماشینی انداختند و به سمت شهر الاماره بردند در راه هر کس که شهید می‌شد را از ماشین بیرون می‌انداختند.
در راه عبور از شهر الاماره مردم دور ما جمع می شدند و با توهین و سنگ پرانی از ما استقبال می کردند.
من و عده ای از رزمندگان که جراحت شدید داشتیم را به بیمارستان بردند. خاطرم است که سرباز بعثی برای مسخره کردن ما پایه‌ی ولیچرم را به در بیمارستان زد و من از روی ویلچر به وسط سالن پرتاب شدم و مورد تمسخر دیگران قرار گرفتم. در بیمارستان ها رژیم بعث، مجروحان ایرانی را بر  کف زمین انداخته بودند و حتی سرم‌های که به ما وصل می‌کردند را بر روی زمین پرتاب می‌کردند. با این حرکت، خون از رگ ما به سرم باز می‌گشت و همه سرم‌ها قرمز رنگ شده بود. من حدود پنج روزی را در بیمارستان الاماره بودم و بعد به بیمارستان تموز در استان الانبار منتقل شدم. در آنجا مداوای مختصری بر روی من انجام شد و بعد به اردوگاه عنبر منتقل شدم.
بعد از ۲۰ روز از حضور من در اردوگاه عنبر، صلیب سرخ برای شناسایی ما به اردوگاه آمد. به دلیل عدم رسیدگی اصولی به جراحت های من، قسمت ران پایم باد کرده بود و با ویلچر جابه‌‌جا می‌شدم. دکتر صلیب‌ سرخ دستش را به سمت من نشانه گرفت و گفت:«این فرد تا موقعی که ما اینجا هستیم باید به بیمارستان منتقل شود و ترکش از سرخ رگش خارج شود در غیر این صورت پایش قطع می‌شود.» با پیگیری صلیب سرخ، من را به بیمارستان الرشید بغداد منتقل کردند و چندین بار برای جراحی تا جلوی اتاق عمل بردند اما هر بار دکتر بعثی می‌گفت:«ما مجروح‌های خودمان را داریم» و باز برمی‌گشتم.
بعد از چهاربار مراجعه بالاخره ترکش از پایم خارج شد و بعد از گذشت ۴۵ روز از بیمارستان الرشید به اردوگاه عنبر بازگشتم و تا پایان اسارت در همانجا بودم.
لازم به ذکر است: اردوگاه عنبر سه بخش داشت که هر بخش هشت آسایشگاه داشت که عراقی‌ها هر بخش آن را قاطع می گفتند یک قاطع مختص افسران، دیگری مختص بسیجی‌ها و قاطع سوم ترکیبی از بسیجی و سربازها و افراد شخصی بود و هرگونه ارتباط بین قاطع‌ها ممنوع بود.
1
 
روزهای اسارت به سختی می‌گذشت و هرکس برای گذراندن زمان، خود را به کاری مشغول می‌کرد. بعضی‌ها با هسته‌ی خرما تسبیح درست می‌کردند و یا با نخ پتو بر روی حوله گلدوزی می‌کردند. بعضی‌ها با گیوه‌ بافی‌ خود را مشغول می‌کردند. من هم در ابتدا به همراه دیگر دوستان با چوب کبریت بر روی خاک به اسرا در امر خواندن و نوشتن، آموزش زبان انگلیسی، قران و خطاطی کمک می‌کردم. در اسارت هرکس هنری داشت به بقیه آموزش می‌داد.
در سال ۶۴ با درخواست‌های مکرر اسرا صلیب‌ سرخ برای ما دفتر و قلم آورد. خودمان کتاب‌هایی را برای آموزش، طراحی کردیم تا اسرا بتوانند درس بخوانند و در اسارت مدرسه کوچکی به دور از چشم عراقی‌ها تشکیل دادیم. بعد از پایان هر دوره به اسرا گواهی‌ نامه‌هایی می‌دادیم که با مهر گِلی قبولی اسرا را تایید می‌زدیم و با جوایزی همچون نبات و کله‌ قند آن‌ها را به درس خواندن تشویق می‌کردیم.
آزاده شایان در پایان از موسسه پیام آزادگان به خاطر سفرهای زیارتی تقدیر کرد و گفت: موسسه برای ثبت آثار از آزادگان باید به صورت مستقیم با آزادگان ارتباط برقرار کند و سوغاتی‌ها و آثار دست سازی که یادگار اسارت آزادگان هستند را ثبت و ضبط کند.
وی خاطر نشان کرد با توجه به اینکه همه آزادگان واکسیناسیون شده اند خواستار سفرهای زیارتی هستند تا دوستان آزاده بتوانند بیشتر با هم ارتباط برقرار کنند.


1
1

  خبرنگار:معصومه بهمنی

  • گیف اینستاگرام- نسخه اول
    گیف تلگرام- نسخه اول
    گیف آپارات- نسخه اول

 

 

 

۱۷ آذر ۱۴۰۰
کد خبر : ۶,۷۸۷
کلیدواژه ها: مجید شایان ، سوادآموزی ، زندان ، اسارت ، رژیم بعث

نظرات بینندگان

تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید