آزاده سرافراز علی علیدوست(قزوینی) به مناسبت سالروز انفجار حزب جمهوری و شهادت شهید مظلوم دکتر بهشتی، خاطرهای از دوران اسارت خود نقل کردند.
به گزارش روابط عمومی مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان، آزاده سرافراز علی علیدوست(قزوینی) به مناسبت هفتم تیرماه، سالروز انفجار حزب جمهوری و شهادت شهید مظلوم دکتر بهشتی، خاطرهای از دوران اسارت خود نقل کردند که در ادامه آمده است:
جدیدترین اخبار آزادگان و ایثارگران را در کانال اینستاگرامی پیام آزادگان بخوانید. (کلیک کنید)
جدیدترین اخبار آزادگان و ایثارگران را در کانال تلگرامی پیام آزادگان بخوانید. (کلیک کنید)
هفت تیر سخت تر و تلخ تر از چهارده خرداد
سال شصت برای ملت ایران و بهتبع آن برای اسرا سال سختی بود، مخصوصا برای موصل یکی ها!
روز هشتم تیر، قبل از ظهر، در آستانه ماه مبارک رمضان وسط باغچه جلوی آسایشگاه دو با سردار حاج احمد روزبهانی و دو نفر دیگر که اسامی شان را فراموش کردم نشسته بودیم و راجع به ماه رمضان صحبت می کردیم. یکی از بچه ها با هیجان و اضطراب آمد و سخن مرا قطع کرد و گفت: شایع شده حزب جمهوری اسلامی منفجر شده و جمع زیادی از مسئولین و سران مملکتی به شهادت رسیده اند.
پرسیدیم از کی شنیدی؟ گفت: می گویند رادیو بغداد گفته است. شاید شایعه است باور نکنید و بیجهت نگران نباشید اما طولی نکشید که شایعه قوت گرفت و یک جمع تقریبا پنجاه نفری در وسط اردوگاه شروع کردند به خواندن و زدن و رقصیدن و تبریک گفتن.
«انفجار حزب جمهوری و شهادت شهید مظلوم دکتر بهشتی»
آن روزها بعد از امام همه نگاهها و نظرها به شهید بهشتی بود مخصوصا که روز قبلش نیز در انفجاری در مسجد ابوذر آیت الله خامنه ای به شدت مجروح شده بود.
با وضعیت پیش آمده در اردوگاه مصیبت ما دو تا شده بود. یکی شهادت یاران و نزدیکان امام و دیگری شماتت و طعنه دشمنان و منافقان و ما چون نمی خواستیم دودستهگی و اختلاف به وجود بیاید ناچار به صبر بودیم.
زدند و رقصیدند. یکی از بچه ها می گفت من دیدم یکی از این افراد آمده بود پیش ارشد اردوگاه و اصرار داشت که حالا وقتشه بریزیم سر حزب الهی ها و بزنیمشان ولی ارشد قبول نکرد و فقط به پخش شربت رضایت داد و با پخش شربت، جشن خودشان را کامل کردند اما اتفاقی افتاد که هم عبرت آموز بود و هم تلخ!
هیات صلیب سرخ در اردوگاه بود و در بین اعضاء گروه خانمی بود که وقتی این سر و صداها را می شنود علت را می پرسد. می گویند به علت انفجار حزب و شهادت دکتر بهشتی است. بعد به ایشان شربت تعارف می کنند، ولی این خانم مسیحی بیگانه می گوید نه من این شربت را نمی خورم چون من به ایران رفت و آمد کردم و نون و نمک ایرانیان را خوردم و حالا نمکدان نمی شکنم. جشن و پایکوبی به خاطر شهادت یاران امام حدود نیم ساعتی طول کشید و تمام شد.
دلهای ما خون بود. نه می توانستیم حرفی بزنیم و عکس العملی نشان بدهیم و نه حتی می توانستیم گریه کنیم. ناچار به صبر بودیم، صبری تلخ و سخت!
بچه حزب الهی ها حالشان شبیه بچه های امام حسین در عصر عاشورا بود اما هر طور بود آنروز غروب کرد و سوت آمار زدند. به داخل آسایشگاه رفتیم ولی داخل اتاق اتفاق دیگری رخ داد. یک نفر در عرض چند دقیقه دیوانه شد! بهانه اش این بود که برایش نامه نیامده. یک دسته تی به دست گرفته بود و با آن تیر اندازی می کرد. سنگر می گرفت و با کفش، بچه های حزب الهی را نشانه می گرفت. هرجا که سنگر می گرفت کفش ها را به سمت ما پرتاب می کرد. می دوید تغییر سنگر می داد ولی هدفش همان نقطه خاص بود، تا این که یکی از بچه های غیور کرد وقتی متوجه حیله او شد درنگی نکرده و دو سیلی محکم و آبدار به صورتش خواباند که جنون از سرش پرید و رفت سرجایش آرام نشست.
آن شب اتفاقی افتاد که در طول ده سال اسارت نیفتاد. آنهائی که روز شربت پخش کرده بودند و جشن گرفته بودند شب زیر باند بلند گو نشسته بودند و منتظر بودند تا خبر سقوط جمهوری اسلامی را بشنوند ولی نمی دانم چه شد که برای چند لحظه موج رادیو بغداد افتاد روی موج رادیو ایران که داشت سرود حماسی و انقلابی پخش می کرد.
حدود پنج دقیقه ای سرود پخش کرد و این سرود باعث قوت قلب حزب الهی ها و باعث یاس مخالفین شد و مایوسانه سر جایشان رفتند و خوابیدند تاسقوط انقلاب اسلامی را در خواب ببینند. خوابی که هیچ وقت تعبیر نشد و خون شهدا و شهدای هفت تیر انقلاب را بیمه نمود گرچه برما سخت گذشت.
روحشان شاد و یادشان گرامی باد