گفت سر بریده حسین را ببرید و ساکتش کنید. سر بریده حسین را در میان تشت در حالی که رویش را پوشانده بودند وارد خرابه کردند. تشت را مقابل رقیه به زمین گذاشتند. پرسید: «عمه داخل این طبق چیست؟ من که از شما طعام نخواستم من بابا میخواهم.»
به گزارش روابط عمومی مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان، آزاده سرافراز حجتالاسلام علی علیدوست متولد 1340 و اهل شهرستان قزوین است. ایشان دروس حوزوی را در سال 1354 آغاز نموده و از مهر 1359 تا مرداد 1369 در اسارت دشمن بعثی بوده است. یادداشت ایشان در وصف مصیبت حضرت رقیه (س) در ادامه آمده است.
تقدیم به زهرای سه ساله حسین
السلام علیک یا بنت الحسین
روز پنجم ماه صفر سال ۶۱ هجری قمری گفته شده روز وفات رقیه دختر سه ساله سیدالشهدا علیه السلام می باشد.
"لایوم کیومک یا اباعبدالله" راستی که هیچ روزی مثل روز حسین نیست و هیچ مصیبتی به بزرگی مصیبت حسین نیست. تصورش هم سخت است دختر سه ساله ای که پدر از دست داده و یتیم شده و حالا نیاز به محبت دارد، به جای یتیم نوازی آشیانه اش را آتش بزنند و آواره بیابانش کنند، گوشواره از گوشش درآورده و بهخاطر گوشواره گوشش را...
و بعد سوار ناقه منزل به منزل از کربلا تا کوفه و از کوفه تا شام... خدا کند که دروغ باشد که از ناقه افتاده است و زجر ملعون سیلی و تازیانه اش زده است.
وقتی از ناقه افتاد و از کاروان جا ماند، چه بر سر عمه اش آمد؟ خدا میداند...

کاروان به شام رسید. خدا کند وفات رقیه قبل از مجلس یزید باشد و رقیه بزم شراب و چوب خیزران را ندیده باشد. می گویند در آن شب کذائی بابا را خواب دید و با بابا به گفتوگو نشست. از راه شام و کوفه و زجر ملعون گفت. از محبتهای عمه گفت. این که عمه همه جا خودش را سپر بلا کرده بود، به جای بچه ها تازیانه میخورد، سهم ناچیز غذای خود را به بچه ها میداد و خود گرسنه بهسر می کرد.
تازه در آغوش بابا جا خوش کرده بود که از خواب بیدار شد، دید در همان خرابه تاریک است و از بابا خبری نیست. عمه را صدا زد: «عمه پاشو چراغ را روشن کن الان بابا به دیدنم آمده بود ببینم کجا رفت.»
خدایا زینب چه جوابی بدهد؟ اهلبیت متوجه خواب رقیه شدند و صدا به ناله بلند کردند. صدای ناله اهل بیت به کاخ یزید رسید. پرسید چه خبر است گفتند: دختر سه ساله حسین پدرش را خواب دیده و بهانه بابا گرفته است.
گفت سر بریده حسین را ببرید و ساکتش کنید. سر بریده حسین را در میان تشت در حالی که رویش را پوشانده بودند وارد خرابه کردند. تشت را مقابل رقیه به زمین گذاشتند. پرسید: «عمه داخل این طبق چیست؟ من که از شما طعام نخواستم من بابا میخواهم.» وقتی روپوش را کنار زدند، چشم رقیه بهسر بریده بابا افتاد.
صدا زد ابه یا ایه
من الذی ایتمنی فی صغر سنی
من الذی قطع وریدک
شروع کرد با بابا درد دل کردن و سخن گفتن «بابا شامیا بدند عمه را زدند» بنا کرد جای تازیانه ها و زخم های پایش را به بابا نشان دادن و حرف زدن. گفت و گفت تا خاموش شد!
زینب فکر کرد رقیه خوابش برده ولی وقتی نزدیک شد دید ای وای امانت برادرش جان داده است.
"امان از دل زینب، چه خون شد دل زینب"
خدایا اربعین در پیش است. دل هایمان بی تاب شوق زیارت مولایمان و راه بسته است. ویروس منحوس مانع حرکت کاروان عشاق حسین است. خدایا به احترام این زهرای سه ساله این بلا و ویروس را از روی زمین ریشه کن فرما...