"۵۰۰ نفره آتش خمینی" از حاج آقا ابوترابی می گوید _ بخش اول

۱۳۹۵/۰۳/۰۵

به گزارش واحد اطلاع رسانی پیام آزادگان ، بعد از جشن نیمه شعبان که در موسسه برگزار گردید، میزگردی با حضور شش تن از آزادگان عزیز که هم اردوگاهی سید آزادگان حاج آقا ابوترابی بودند در کتابخانه موسسه برگزار شد.

در این نشست ، آزادگان عزیز به بیان خاطراتی جذاب که تا کنون جایی بیان نشده بود پرداختند .

 

 

 

محسن فلاح آزاده ۸ سال دفاع مقدس که به گفته خودشان،  او و دوستانشان را "۵۰۰ نفره آتش خمینی" لقب داده بودند  که در عملیات بیت المقدس و فتح المبین شرکت داشتند و چون به معنای واقعی کلمه  از نیروهای عاشق امام خمینی(ره) بودند آنها را برای ادب کردن! به اردوگاه موصل بزرگ بردند. خواندن خاطرات این آزاده بزرگوار از زبان خودش لطف دیگری دارد.

 

آنقدر فشار عراقی ها روی بچه ها زیاد بود و به قدری ما را به لحاظ امکانات در مضیغه گذاشته بودند که سطلی را که شبانه درآن ادار کرده بودیم صبح ها در آن آش می ریختیم و می خوردیم و  شکنجه هم که با شدت روی بچه ها ادامه داشت. خاطرم هست عید فطر سال۱۳۶۱عراقی ها تیراندازی کردند و ۲ تن از دوستان ما به شهادت رسیدند و من از ناحیه پا زخمی شدم. از موصل قدیمی مرا به همراه ۴۰ نفر دیگر به موصل جدید انتقال دادند. بعد از ۴ ماه حاج آقا ابوترابی را به اردوگاه موصل انتقال دادند. از ۶ آسایشگاه دیگر هم ۱۰ نفر ۱۰ نفر جدا کردند و به آسایشگاه ما آوردند و تعداد ما زیاد شده بود. این شد که عراقی ها مجبورشدند برای ما آسایشگاه دیگری باز کنند و آسایشگاه جدید به نام  آسایشگاه ۸ نامگذاری شد.

 

زمانی که دیدیم شکنجه عراقی ها هر روز بیشتر از قبل می شود خدمت حاج آقا ابوترابی رسیدیم و وضعیت را به ایشان گفتیم و پیشنهاد دادیم که نمایش ها و تاترهای کمدی برای بچه ها بازی کنیم تا روحیه بچه ها حفظ شود. حاج آقا استقبال کردند و ما هم  آن را برای تمام آسایشگاه ها نوشتیم و اعلام کردیم. در اردوگاه خودمان من سناریوی نمایشها را می نوشتم و اجرای نقش کمدی "مبارک" در نمایشهای "سیاه بازی" برعهده من بود به طوری که بعد از آن من را به عنوان "محسن مبارک" می شناختند.  مدت ۲ سال در آن اردوگاه بودیم علی رغم میل ارتش عراق که می خواستند از ما انسانهای افسرده، ضعیف و لاابالی بسازند و با وجود فشارهای دشمن ما از این فرصت ها نهایت استفاده را جهت آموزش صوت قرآن، ترجمه لغت به لغت قرآن صرف و نحو قرآن، تجوید و... به طوری که من اکنون می توانم قرآن را کلمه به کلمه ترجمه کنم. جلسات ما ادامه داشت. پنج شنبه و جمعه دعای کمیل و زیارت ها را داشتیم اما شنبه ها حتما  اجرای تاتر داشتیم. در ایام سوگواری ها تاتر سوگواری و در  اعیاد و جشن ها هم تاتر کمدی داشتیم. در زمان های دیگر هم که هر دو روز یکبار  همه را  آسایشگاه بیرون می کردند و وسایلمان را تفتیش می کردند به طوری که همه وسایل بچه ها با هم قاطی می شد. زمانی که به داخل برمی گشتیم حاج آقا  برای اینکه بچه ها را آرام کند می گفتند: اول یک صلوات بفرستید بعد هم وسایلی که در میان وسایل شما اضافه افتاده، آن را وسط آسایشگاه بگذارید ما هم همین کار را می کردیم. عراقی ها می گفتند ما شما را این همه شکنجه می کنیم و آزار می دهیم شما باز هم خوشحال هستید و روحیه دارید.

 

 

 

سال ۱۳۶۲ همزمان با عملیات خیبر، چون عراقی ها در این عملیات شکست خورده بودند و دستشان خالی بود از اردوگاه ما ۴۰۰ نفر را جدا کردند وما را به موصل آوردند و در شهر گرداندند که  مثلا ما ۴۰۰نفر اسیر را تازه گرفته ایم. با اتوبوسی که ما را می آوردند باید از روی ریل قطار عبور می کرد. قطار خراب شده بود و ما ۲ ساعت همانجا ماندیم. مردم موصل توی اتوبوس ها ریختند که اسیر جدید! اسیر جدید! من گفتم.جدیدترین اسیر من هستم که دوسال اسارت دارم. به عربی می گفتند: پس چه می گویند ما عملیات کرده ایم و اسیر گرفته ایم!!!! و با اشاره به عکس صدام که جلوی اتوبوس بود می گفتند: پس این دیونه چی می گه؟

 

خلاصه ما را به اردوگاهی بین موصل و رومادیه انتقال دادند که ما اسم آن را "بین القفسین" گذاشته بودیم. حاج آقا ابوترابی هم با ما همانجا بودند. این اردوگاه شرایط بسیار بسیار بدی داشت.  در طول ۴۰ روز شاید تنها ۴ بار به ما غذا دادند. حمام نبود. شپش به اندازه یک نخود بود که از سر و کول ما بالا می رفت. این شد که ما ۴۰۰ نفر را پخش کردند و من را به اردوگاه رومادیه قدیم انتقال دادند.

 

 تازه ما فهمیدیم اسارت یعنی چه. اردوگاه تبلیغی عراق که خیلی سخت می گرفتند.

 

 دو مورد در پرونده اسارت من بود. یکی اینکه تاتر بازی می کردم و یکی دیگر اینکه اسم من با اسم یکی از افسران  به نام "سروان فلاح" یکی بود.

 

چند بار مرا برای سیم جین بردند و حاج آقا ابوترابی را هم آوردند. من ۶ روز بود شکنجه می شدم و ۹ روزهم همزمان با حاج آقا شکنجه شدم. در این مدت ۱۵ روز، سخت ترین شکنجه را یک سرهنگ ارتش انجام می داد و همین که می رسید دست به کمر می زد و با تحکم می گفت شما کافر هستید. شما نجس هستید، آدم خوار هستید، شما از حیوان پست ترهستید....اما زمانی که  من گل روی حاج آقا را دیدم شاید باورتان نشود تمام دردها و شکنجه هایی که شده بودم فراموشم شد و روحیه تازه ای گرفتم.

 

عراقی ها می خواستند ببینند ما با دیدن حاج آقا ابوترابی چه عکس العملی انجام می دهیم که بتوانند تحریکات بچه های آسایشگاه را به گردن حاج آقا بیندازند. در این ۹ روز ۶ بار به حاج آقا ابوترابی شک الکتریکی وصل کردند. به این صورت که فرد را روی یک صندلی سیمانی خیس می نشاندند و دست و پای او را به صندلی می بستند بعد یک فاز برق فشار قوی به جاهایی از بدن که پوست نازکی داشت مانند لاله گوش و یا زیربغل می چسباندند و یک فاز دیگر هم به دست سرهنگ عراقی بود. یکدفعه که می زد انسان می خواست از جایش کنده شود اما چون بسته شده بود و صندلی هم خیس بود واقعا درد وحشتناکی داشت. افسرعراقی با خشم می گفت: من باید شما را آدم کنم.

 

 موقع بردن و آوردن هم که با کتک همراه بود. بعد از این همه شکنجه تازه سرهنگ عراقی شروع می کرد به صحبت کردن. حاج آقا نیم خیز می ماند تا سرهنگ عراقی بنشیند. سرهنگ در ابتدا با لحن شدید می گفت: بشین و با لحن بی ادبانه ای می گفت: بشین حیوان...  بعد از ۴۰بار که گفت و حاج آقا فروتنانه ایستادند در آخر افسرعراقی در مقابل شخصیت والای این مرد بزرگ نرم  شد و با لحنی محترمانه گفت: بفرمایید حاجی!  شما مرا ببخشید. من اشتباه کردم. بهترین انسانها شما هستید. می خواست به جای دست کوبیدن روی میز سرش را روی میز بکوبد. آن اخلاص و خلاقیت فکری و خلاقیت بیان طوری آن سرهنگ عراقی را آرام کرد و زمانی که می خواستند ما را از شکنجه گاه ببرند افسرعراقی دستور داد هیچ کسی به ما دست نزند.

 

سوال: زمانی که خبرتصادف در جاده مشهد و درگذشت حاج آقا ابوترابی را شنیدید چه حسی پیدا کردید؟

 

زمانی که خبر شهادت حاج آقا (چرا که به اعتقاد ما حاج آقا ابوترابی شهید شدند و اگر کسی غیر از این بگوید بی انصافی کرده است) خیلی متاسف شدیم. و البته در مراسم تدفین و خاکسپاری حاج آقا ابوترابی آنطور که باید حق ایشان ادا نشد. زیرا همه ما آزادگان به واقع دوست داشتیم حاج آقا در بهشت زهرا (س) تدفین شود که ما عاشقان به دیدارشان برویم چرا که ایشان حق پدری بر گردن تک تک آزادگان داشتند. من سال گذشته که به زیارت قبر ایشان رفتم گریه ام گرفت و از ناراحتی پیراهن خود را دریدم. گفتیم چرا اجازه نمی دهید یک پسر پدر خود را ببیند؟ گفتند مگر پدر شما بوده گفتم: بله از پدر هم مهربان تر. پدر یکبار باعث تولد فرزند می شود اما حاج آقا ابوترابی در آن دوران اسارت همچون پدری مهربان بارها ما را متولد و حیات بخشیدند.

 

ما  لفظ " لین به معنای نرم " را فقط در وجود حضرت امام خمیی(ره)، مقام معظم رهبری (مدظله) و حاج آقا ابوترابی توانستیم مشاهده کنیم.

 

 

ما زمانی که کلام امام را درک کردیم  به جبهه رفتیم. در اسارت کلام حاج آقا ابوترابی را درک کردیم و زنده شدیم. خاطرم هست در بیمارستان تموز بغداد به نام درمان ما را شکنجه هایی کرده بودند که با هیج "موش آزمایشگاهی" این کار را نمی کردند.

 

 درعرض ۴ روز بیش از صدبار آمپول پنی سیلین تزریق کردند. با این وضعیت آمپول های دیگر را هم تزریق می کردند که بعدها دانستم می خواستند به امدادگران خود  نحوه تزریق آمپول را بیاموزند. یک ستوان یک،  فشار مرا که گرفت فشارسنج حتی عدد ۱ را هم نشان نداد. گفت تو خون نداری. گفتم بله دراین چند روز خونی برایم نمانده است.

 

 وقتی مرا به آسایشگاه آوردند براثر شکنجه فراوان حال بسیار بدی داشتم. حاج آقا دستانم را گرفت و مکثی کرد و فرمود: " آقاجان ناراحت نباش" گویی انرژی خودشان را به ما منتقل کردند خدا را شاهد می گیرم بلاتشبیه حس می کردم امام معصوم (س) بالای سرم نشسته است.

 

 یکی دونفر از دوستان را بالای سر من آورد و گفت از ایشان غافل نشوید. به حاج آقا گفتم من از جایی آمده ام که دیدم خداوند شیشه را در بغل سنگ به سلامت نگه داشت. الان هم خداوند فرشته ای چون شما را به بالای سرمن فرستاده است. من به مهربانی خدا هیچ شکی ندارم. وقتی دستان خونی و بسیار آلوده ام در میان دستان حاج آقا ابوترابی قرار گرفت انرژی زیادی گرفتم.

 

 مقدار کمی برنج و یک گوجه به عنوان غذا به ما می دادند. حاج آقا آن برنج را با مهربانی با دستان خودشان به دهان من می گذاشتند طوری که احساس می کردم یک مائده آسمانی را تناول می کنم که هنوز که هنوز است طعم آن را فراموش نمی کنم. حاج آقا وقتی دستانشان را روی زخم های بدنم می کشید خدا را گواه می گیرم این جراحت های عمیق من علی رغم نبود بهداشت و دارو ابدا عفونت نکرد.

 

ادامه دارد ...

اضافه کردن دیدگاه جدید