یک روز کاری حاج آقا ابوترابی در ماه رمضان

۱۳۹۵/۰۳/۲۳

به گزارش واحد اطلاع رسانی پیام آزادگان، دکتر بیژن کیانی در گفتگویی با پیام آزادگان، خاطره ای را از دوران پس از اسارت و نمایندگی مجلس حاج آقا ابوترابی بیان نمودند که نشان از روحیه خستگی ناپذیر بودن ایشان دارد؛ با هم این خاطره جذاب و تأمل برانگیز را می خوانیم.

 

رمضان ۷۳ بود. براي کاري رفتم پيش حاج‌آقا. گفت « فردا صبح بيا دفتر مرکزی بيمه ايران. با رئيس بيمه جلسه دارم». فردايش رفتم آن‌جا. حاج‌آقا از مشکلات آزادگان شاغل در بیمه گفت و ازشان خواست رسيدگي کنند.

 

بعد به ستاد فرماندهي نيروي دريایی ارتش رفتيم. سخنراني داشت. سخنراني‌شان که تمام شد، گفت «اگر عجله نداری، بريم چهارراه شهيد قدوسي. با يکي از آزاده‌ها وعده گذاشته‌م». رفتيم سر قرار. براي حل مشكلش، همان‌جا نامه‌اي به وزير آموزش و پرورش نوشت. چند بار از خستگي، قلم از دستش افتاد. نوشتن نامه که تمام شد. دوباره راه افتاديم. گفت: « اول مي‌ريم خونه، استراحت مي‌کنيم. بعد با هم صحبت مي‌‌کنيم».

 

وقتي رسيديم گفت: « يك ساعت می خوابم، اگه بيدار نشدم، بيدارم كن». خوابيد، يک ساعت گذشت. رفتم بيدارش کنم، دلم نيامد. يک ساعتي قدم زدم تا اين که خودش بيدار شد. گفت: «چرا بيدارم نکردی». بلند شد وضو گرفت. گفت: « توي سازمان مركزی دانشگاه آزاد جلسه دارم، كسي كه بايد به کار شما رسيدگي کنه هم، اون‌جاست». با هم رفتيم دانشگاه. منتظر ماندم تا جلسه تمام شد. سفارش من را هم کرد. آمديم بيرون.

به راننده گفت: «با يکي از وكلاي دادگستري قرار دارم. براي مشکل يکي از آزاده‌هاست». به دفتر وکيل رفتيم. کارش که تمام شد، گفت: « افطار مهمان يکي از آزاده‌ها هستم. چند تا از دوستای ديگه هم هستن. شما هم بيا ».

 

بعد از افطار باز راه افتاديم. توي مسجد كوی دانشگاه، برای دانشجوها سخنراني كرد. بعد هم رفتيم خوابگاه، آن جا با تک‌تک دانشجوهای آزاده حرف زد و مسائلشان را رسيدگي كرد.

 

وقتي بيرون آمديم، ساعت از دوازده ‌شب گذشته بود. گفت: «دوستِ پيري توي کَن دارم. شنيده‌ ام مريض شده. مي خوام برم ملاقاتش. اگه دوست داری بيا ». گفتم: «حاج‌آقا، من ديگه كشش ندارم». گفت: «پس برو خونه ما استراحت کن تا من برم و برگردم ».

 

وقتي برگشت، سحر بود. سحری خورد. نمازش را خواند و راه افتاد سمت مجلس.

 

 

*انتهای پیام/ک

اضافه کردن دیدگاه جدید