گفت و گو با آزاده سرافراز حسین اصغری راوی کتاب جندی مکلف

۱۳۹۷/۰۹/۰۹
لحظه ای با آزادگان

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ،  آزاده گرانقدر حسین اصغری  راوی کتاب "جندی مکلف" را برای اولین بار در مراسم رونمایی از این کتاب ارزشمند  در فرهنگسرای فردوس زیارت کردم و همان روزاز ایشان قول گرفتیم که در یک فرصت مناسب در خدمت ایشان باشیم از همین رو در یک صبح پاییزی بارانی به انتظار ایشان در موسسه نشستیم.

 

 

در اثنای گفت و گوی مان وی را به واقع انسانی ارزشی و فداکار برای نظام و انقلاب یافتم که در حفاظت از شخصیت های بزرگ مملکتی اسرار بسیاری ازنظام را در سینه خود محفوظ داشته و با این رویکرد زمانی که درجبهه حضور و بعد هم به اسارت دشمن درمی آید با زیرکی تمام تا آخر اسارت تنها خود را یک سرباز وظیفه ساده اعلام می کند. 

از وی زمانی که درخصوص کتاب جندی مکلف سوال می کنم به نکاتی اشاره می کند که شاید برای اولین بار در این گفت وگو بازگو می شود و آنچه موجب تعجب بیشتر من بود آن که ایشان صفحه انتهایی کتاب خود را به "عمد" تاخورده و یک صفحه آخر را نیز سپید باقی گذاشته و این یعنی هنوزهم ناگفته ها و نانوشته هایی از اسارت همچنان باقی است....

با این شرح مختصر پای صحبت های این آزاده قهرمان می نشینیم و امیدواریم خوانندگان فهیم، این گفت وگو را با تامل بیشتری بخوانند:

پیام آزادگان: لطفا خودتان را بیشتر برای خوانندگان پیام آزادگان معرفی بفرمایید:

حسین اصغری متولد ۱۳۴۳تهران و درسال ۱۳۶۰ وارد سپاه پاسداران شدم و از همان سال هم برای در واحد انصار برای حفاظت از شخصیت ها انتخاب شدم. البته یک بار پیش از آن به عنوان بسیجی به منطقه رفته بودم و برای دومین بار نیزدرسال ۱۳۶۴ با اجازه از مسوولین مربوطه جزو لشگر محمدرسول الله(ص) به تیپ سیدالشهدا(ع) معرفی و سپس گردان حضرت علی اصغر(ع) به فرماندهی شهید حسین اسکندرلوبه منطقه جنوب اعزام شدم.

پیام آزادگان: در خصوص اعزامتان بیشتر توضیح بفرمایید؟

من در سال ۱۳۶۴ که به جبهه اعزام شدم، دوباره تشویقی عملیات فاو رفتیم وقرار بود گردان ما دوباره برای پدافند فاو به منطقه فکه بروند که ماموریت لشگر۱۶زرهی قزوین کهو درحین عملیات عراق لشگر ۱۶ زرهی قزوین عقب نشینی کرد و منطقه فکه خالی شد و بنا به دستور فرماندهی سپاه ما باید عملیات می کردیم که دوباره بتوانیم منطقه را از دشمن بازپس گیری کنیم. دقیقا ۱۳/۲/۶۵ ما  با ۴ گردان عملیات کردیم که در همین عملیات(یا سیدالشهدا) منجر به زخمی شدن هر دو پا و هر دو دستم شد. یعنی شب عملیات هر دو پایم تیر خورد و صبح عملیات هم هر دو دستم که در این موقع دستور عقب نشینی داده بودند که حین عقب نشینی من نتوانستم خودرا به عقب بکشم و عراقی ها هم که برای بازپس گیری خط خود آمده بودند مرا اسیر کردند.البته تعدادی از بچه ها شهید و تعدادی هم که سالم بودند توانسته بودند خود را عقب بکشند اما من که شدت جراحاتم بیشتر بود و دوتن از بچه های بسیجی به نام های حسین رجبی و رضا علیان نژاد هم که  مجروح بودند با شهامت و ایثارگری به خاطر من ماندند. البته من هرچه اصرار کردم که بروید گفتند  تا سیاهی شب  می ایستیم یا شهیدمان می کنند و یا اینکه اسیر می شویم. این دوستان به خاطر من این سختی ها را تحمل کردند و دوبار هم در حین بازرسی هایی که عراقی ها داشتند این دوبسیجی بازهم به خاطر من فداکاری کردند تا عراقی ها به سمت من نیایند و عراقی ها درحالی که من را درحالی که درون چاله ای بودم پیدا کردند و یک تیرخلاص هم به من شلیک کردند که خشابشان خالی بود و بعد هم که آمدند خشاب را عوض کنند بازهم بچه ها با اصرار خواسته بودند که کاری به من نداشته باشند عراقی  آمد خشاب را عوض کرد و گلنگدن را کشید اما شلیک نکرد و در آنجا بود که ما را اسیر کردند.

پیام آزادگان: در آن لحظه چه حسی داشتید؟

خب آن زمان من متاهل بودم و صاحب دو دختر و طبیعی بود که به فکر خانواده ام بودم و پدر و مادرم. اما چون مجروح بودم و از اوایل شب یعنی پس از نماز مغرب و عشا خون زیادی از من رفته بود و تا صبح خونریزی ادامه داشت زیاد حال مساعدی نداشتم و دایم از هوش می رفتم و دوباره به هوش می آمدم منتها در آن کش و قوس هم شهادتینم را گفتم اما تقدیر به این بود که زنده بمانم.

پیام آزادگان: در ادامه چه اتفاقی افتاد؟

پس از اینکه مرا اسیر کردند به پشت خط خود بردند و مدت کمی در آنجا نگهداشتند. اسرای سالم را به جاهای دیگر و مرا که مجروح بودم و توان زیادی نداشتم و یکی از پاهایم هم شکسته بود را در همانجا رها کردند. مدتی گذشت و مرا به چادری بردند و سرمی تزریق کردند و بازجویی مختصری و چون مجروحان روز قبل هم آنجا بودند. عراقی ها هم منطقه را شناسایی کرده بودند می دانستند لشگری که آنجاست اختصاص به ارتش داشته به همین جهت من هم از همان جا توانستم خودم را به عنوان یک سربازوظیفه جا بزنم. زیرا درمحلی که ما چندنفر زخمی فتاده بودیم، همه زخمی های منطقه را با هم قاطی کرده بودند و فاصله عملیاتی که ما انجام داده بودیم با عملیاتی که عراقی ها انجام داده بودند خیلی کوتاه بود یعنی تاریخی که عراقی ها به خط زدند ۱۰/۲ و تاریخی که ما به خط زدیم ۱۳/۲بود و فاصله ۲ روزه  عراقی ها بسیاری از مجروحینی را که به عقب منتقل کرده بودند با هم قاطی شده بود و این لطف خدا بود که دراین فاصله با مجروحانی که قبلا اسیر  شده بودند و ارتشی بودند در کنار هم قرار بگیریم.

سپس ما را عقب تر و به بیمارستان "الاماره" بردند. در این فرصت با چند نفر از مجروحانی که از لشگر ۱۶ قزوین بودند سوالاتی پرسیدم که دانستن آن خیلی به دردم خورد و توانستم از اطلاعات آنها استفاده کنم و در بازجویی که بعدها از من کردند من کلا تاریخ اسارتم را ۱۰/۲ اعلام کردم.

پیام آزادگان: علت آن چه بود؟

نمی توانستم بگویم ۱۳/۲ چرا که سپاه  در این تاریخ عملیات کرده بود. البته تاریخ اسارت من در صلیب سرخ جهانی همان۱۰/۲/ثبت شد.

دوسه روزی در بیمارستان الاماره بودم که می خواستند پایم را گچ بگیرند و مرا به اردوگاه کمپ ۱۰ بفرستند. همان موقع پایم را گچ گرفتندو سوار اتوبوس کردند. گچ پایم چون خیس خیس بود همانجا درجا شکست و مرا با آن شرایط سوار اتوبوس کردند و درحالی که نمی توانستم پایم را حرکت بدهم از اتوبوس به پایین پرت کردند. چندتن از بچه ها به کمکم آمدند و مرا به داخل آسایشگاه بردند. البته بعدها فهمیدیم کمپ ۱۰ پرشده بود و ما اضافی بودیم بنابراین به فاصله یک ماه  مرا به کمپ ۹ انتقال دادند.

پیام آزادگان: کمپ ۹ چگونه اردوگاهی بود؟

کمپ ۹ به روایت  نیروهای صلیب سرخ اردوگاهی بود که به مدت یک سال مفقود مانده بود زیرا کسی از ما خبر نداشت و حتی برای من درتهران هم مجلس ختم گرفته بودند البته لطفی که خدا در حق ما کرده بود این بود که یکسری از شهرکردی ها در کویت کار می کردند و از طریق لنج های سنتی  به کویت می آمدند و بعضا مقیم می شدند. لنجی بود که زیر ۵۰نفر را به کویت می آورد که در طوفان دریا مسیر خود را گم می کند و موج دریا لنج را به سمت سکوی الابکر آورده بود که عراقی ها آنها را دستگیر می کنند  وبه اردوگاه ما می آورند. اینها اسیر جنگی نبودند اما گویا یکی از افراد که فرد بسیار صاحب نفوذی بوده که متاهل و در کویت زندگی می کرده آماری که گرفته بود متوجه شده بود که دامادش در اردوگاه ماست. ماهم که از پشت سیم خاردارنگاه می کردیم دیدیم یک جوان شیخ نشین عربی در جلو در اردوگاه آمده و توسط نفوذی که در داخل عراقی ها داشته دامادش را می بیند و گویا پول زیادی هم به بعثی ها داده بوده و می خواسته دامادش را از اردوگاه خارج کند و آنها هم به دلیل این که ما (اسرای ایرانی) را دیده بودند ونمی توانستند این قضیه را لاپوشی کنند.  دامادش هم گفته بود پدرخانمم گفته اگر داماد مرا آزاد نکنید من به صلیب سرخ اطلاع می دهم که اینجا اسرایی ایرانی هستند و... اینطور می شود که توسط آن فرد هویت اردوگاه ما لو می رود و صلیب سرخ می آید و آمار ما را می گیرد و  نام ما جزو اسرا در لیست صیلب سرخ ثبت می شود.

آنچه که مشخص بود فشار بر اردوگاه ما بسیار شدید بود و این را اسرای قدیمی که بعدا به اردوگاه ما آورده بودند نیز تایید می کردند. یک بار یکی از نیروهای صلیب سرخ که هرچند وقت یک بار تمام اردوگاه ها را بازرسی می کرد به ما گفت من تمام کمپ ها را باید بازرسی می کنم و گزارش های آن را برای صلیب سرخ بنویسم آنچه که من از اردوگاه شما فهمیدم آن که شما زندانیان جنگی سیاسی در زندان های عراق هستید. این فشاری که در اردوگاه شما هست من در اردوگاه های دیگر ندیدم. من روی حرف های این نیروی صلیب سرخ بسیار فکر کردم و زمانی که به بیمارستان می رفتم و یا از اسیرهای قدیمی تر که به اردوگاه ما می آوردند پرس و جو می کردم برای آنها هم باعث تعجب بود. اردوگاه ما به شدت کنترل می شد.البته خود اسارت و سنوات اسارت سختی های خودش را دارد و یک فرد ممکن است ۸، ۹ و ۱۰ سال اسارت کشیده باشد و عدم حضورش در کنار خانواده بسیار سخت باشد اما زمانی یک اردوگاهی در کنار اردوگاه شما هست که فشار زیادی روی آن نیست، این شدت فشار بیشتر نمود می کند.

پیام آزادگان: فکر می کنید علت این فشار مضاعف بر اردوگاه شما چه بود؟

شاید علت آن این بود که ما از نظر زمانی درمیانه جنگ اسیر شده بودیم. اسرایی که در اوایل جنگ اسیر شده بودند نه عراق تجربه اسیرداری داشت و نه ایران. البته ایران به جهت وجود قانون و رافت اسلامی خدماتی را که به یک سرباز می دادند همان را برای یک اسیر هم قایل بودند اما اسرایی که توسط عراقی ها اسیر شده بودند تا عراقی ها این مسایل را بیاموزند که مثلا قومیت های مختلف چگونه  اخلاق و رفتاری دارند زمان بر بود.

زمانی که ما اسیر شدیم درمقابل یکسری افراد باتجربه قرار گرفتیم. در استخبارات هم که افراد بازجویی می کردند به وضوح افراد باتجربه و با اطلاعات نشان می دادند و از طرفی بچه های باتجربه قدیمی را با ما قاطی نمی کردند. در واقع ما در یک چارچوبی قرار گرفته بودیم که تا بیاییم این چارچوب را بشناسیم زمان زیادی از دست ما رفت و فشارهای زیادی را متحمل شدیم.  نگهبانان عراقی اردوگاه ما هم اغلب کسانی بودند که  پدر و برادر و یا بستگان درجه اول آنها در جنگ کشته شده بودند و یک کینه عمیق نسبت به اسرای ایرانی داشتند و یا کسانی بودند که در ایران اسیر داشتند بنابراین خلقا چیزی شبیه به داعشی که  امروز کشورهای منطقه را تهدید می کند، بودند.

فرمانده اردوگاه ما یک افسرعراقی به نام "خضیر" بود که بعدها در تلویزیون می دیدیم درچندین بازدیدی که صدام از اردوگاه ها داشت "خضیر" دوش به دوش صدام راه می رفت. مرام حزب بعث اینگونه نبود که کسی به طور اتفاقی در کنار صدام قرار بگیرد حتما خدماتی را برای او انجام داده است. چنانچه بعدها خودش به ما می گفت: من کاری با شما می کنم که اسم دوستانتان را هم فراموش کنید اما اسم مرا فراموش نکنید!!! و طبیعتا همین هم شد. من چهره بسیاری از افراد اردوگاه را فراموش کرده اماما چهره  "خضیر" را هیچوقت فراموش نمی کنم. (با این که ما هئیت امنایی را تشکیل داده ایم و سالی یک بار بچه های اردوگاه دور هم جمع می شویم و همدیگر را می بینیم  اما من خیلی از بچه ها را نمی شناسم که بعد با مرور اتفاقات به خاطر می آورم)

پیام آزادگان: "خضیر" چگونه شخصیتی داشت؟

او ستوانی از استخبارات بود که به هیچ عنوان رحم و گذشتی در او وجود نداشت و اصطلاحی داشت که به عربی می گفت: "به خدا سرت را می شکنم" باید این کار را انجام می داد. یعنی زمانی که اسیر را با کابل و چوب به پشت و پایش می زد در آخر به خاطر قسمی که خورده می گفت کله ات را هنوز نشکسته ام و همانجا سر  اسیر را می شکست.

 پیام آزادگان: از مسوولیت های خود در اردوگاه هم کمی توضیح بفرمایید:

در طول اسارت تا پایان قطعنامه، عراقی ها خود مسوولان ارشد آسایشگاه ها را انتخاب می کردند اما پس از قطعنامه و با پادرمیانی صلیب سرخ جو اردوگاه کمی بهتر شد و من هم به عنوان مسوول کتابخانه اردوگاه انتخاب شدم و امکانات و ملزومات موردنیاز کتابخانه را از عراقی ها دریافت می کردم. تا اینکه به اصرار بچه ها ارشد آسایشگاه شدم که پس از مدتی  ارشد اردوگاه نیاز داشت که فردی در کنارش باشد این شد که به عنوان ارشد آسایشگاه و معاون ارشد اردوگاه هم بودم.

پیام آزادگان: از خبر آزادی خود چگونه مطلع شدید؟

آزادی ما کمی سخت بود زیرا همزمان با کسالت حضرت امام(ره) و پس ازپذیرش قطعنامه بیماری ایشان شدت بیشتری یافته بود و کام بچه های اسارت با توجه به وفاداری و اعتقاداتی که به نظام و خون و شهدا داشتند همه به این امید بودند زمانی که به ایران برگردند حضرت امام(ره) را زیارت می کنند اما با خبر فوت حضرت امام (ره) شادی آزادی به کاممان تلخ شد و تلخی آن طوری بود که بچه ها را زمینگیر کرد و تلخ ترین اتفاق طول اسارت برایمان رقم خورد. در اردوگاه سعی کردیم ختمی برگزار کنیم. عراقی ها اجازه تجمع نمی دادند. بنابراین با ترفندهای مختلف ارشد آسایشگاه ها را جمع کردیم صحبت کردیم که ساعاتی را به عنوان ختم برگزارکنیم و  در آن مراسم قرائت قرآن و یک سری از مطالب و صحبت های حضرت امام(ره) را هم عنوان می کردیم و در این مراسم در حقیقت یادی از امام می شد و این ها تا زمانی ادامه داشت که معاوضه شکل گرفت و صدام تصمیم گرفت که اسرا را به یک زیارت بفرستد. فردای روزی که قرار بود ما را سوار اتوبوس به ایران بازگردانند  در آسایشگاه های دیگر سروصدایی به پا شده بود. بچه هایی که با هم دلخوری داشتند و بنا به ضعفی که داشتند (البته تعدادشان هم بسیار اندک بود) برای عراقی ها خبرچینی می کردند بچه ها با آنها شروع به تصفیه حساب کرده بودند که با وساطت عراقی ها پایان می یافت. در اردوگاه ما بچه هایی که چنین اشتباهاتی انجام داده بودند مرا واسطه کرده بودند که میان خودی ها و آنها برخوری پیش نیاید و به ایران بازگردند. بچه ها به سختی اما محبت کردند و قبول کردند. عراقی ها ساعت ۱۰-۱۱شب پشت درب های بسته آمدند و گفتند  فردا ساعت۵ صبح قرار است به ایران برگردید شما احیانا قصد تصفیه حسابی ندارید؟ گفتم نه اینجا مشکلی نیست. عراقی تعجب کرد درب را باز کرد و داخل آمد. همه بچه ها را جمع کرد و رو به افرادی که با او همکاری کرده بودند گفت:فلان فلانی... شما بلند شوید و بایستید سپس گفت: این ها برای ما خبر می آوردند و به بهای اندکی مثلا زمانی که شما دمپایی تان پاره بود آنها دمپایی نو داشتند، زمانی که شما ۸ روز یکبار حمام می رفتید آنها هر روز که می خواستند حمام می کردند، سهمیه تاید و صابون شان بیشتر بود اما شماهایی که اینجا نشسته اید با کسانی که اینجا ایستاده اند به نظر من که دشمن شما هستم شماها قابل احترام هستید و طبق قرآن که هم شما و هم ما به روز رستاخیز ایمان داریم، درآن روز باید پاسخگوی اعمالشان باشند. حال هم بعد از چند سال اسارت اگر افرادی که ایستاده اند اگر فکر می کنند که می توانند اینجا بمانند و از خدمات استفاده نمایند ما نمی پذیریم زیرا کسی که به همقطاران خودش لطفی نکند به ماهم لطفی نخواهد کرد. اگر شما گذشت کردید قابل احترامید و این درسی کلیدی برای من بود.

پیام آزادگان: حال برگردیم به کتاب ارزشمند جندی مکلف. انگیزه شما از نوشتن این کتاب چه بود؟

من تاکنون با هیچ نشریه ای مصاحبه نکرده ام اما عمده مسیله ای که ما را اذیت کرد و انگیزه ای برای نوشتن این کتاب بود هرچند که آخرین صفحه کتاب من یک صفحه تاخورده و یک صفحه سفید است که نوشته های این صفحه سفید، بیشتر از سیاهی های نوشته شده آن است. بسیاری از اتفاقات را که نمی توانستم و احساس می کردم بازگوکردن آن جایز نیست را در این کتاب نیاورده ام و شاید بتوانم بگویم دوبرابر نوشته های این کتاب روی کاغذ سپید نانوشته باقی مانده است. اما آنچه که مرا در این دوسه  دهه گذشته بیشتر آزارم میداد آن که بعضی از اشخاص برای بدست آوردن رای بیشتر، خیلی از اسرار نظام را روی صفحه می آوردند!!! به اعتقاد بنده اگر اسرار نظام گفتنی بود که نام "اسرار" روی آن نمی گذاشتند پس باید فردای قیامت پاسخگو باشند. من با کوله باری از اسرار نظام در حفاظت، اسیر شدم زیرا محافظ آقای هاشمی رفسنجانی(رییس مجلس)، میرحسین موسوی (نخست وزیر) حجت الاسلام خویینی ها (دادستان  کل)، ناطق نوری (وزیرکشور)بودم و بعد هم حفاظت شامل ریاست جمهوری، نخست وزیری، شورای نگهبان، قوه قضاییه به هرحال ماهیت خود را مخفی نگه داشتم و الحمدلله رب العالمین با هویت یک سرباز ساده اسارت را گذراندم. حقیقتا برای نوشتن کتاب از خانواده شهدا و مفقودین خجالت می کشیدم اما زمانی که مطمین شدم هیچ اسیری در اردوگاه های عراق باقی نمانده دلم کم کم برای نوشتن قرص شد. بعضا زمانی که پدر و مادر شهدای اسارت سراغ من می آمدند نمی توانستم بگویم که سر فرزندانشان چه بلایی آمده است اما این کتاب را به این نیت نوشتم که در آینده تاریخ بداند در این اتفاقات انسانهایی وجود داشتند که اگر قرار بود اسرار نظام را عنوان کنند و اگر انگیزه دینی، ملی و مذهبی و قرآن و شهدا پشتوانه آن نبود چگونه می توانستیم  این آثار را حفظ نماییم.

پیام آزادگان: آیا در طول اسارت حاج آقا ابوترابی را هم زیارت کرده بودید؟

بنده توفیق زیارت حاج آقا ابوترابی را در زمان اسارت نداشتم و کم و بیش پیام های ایشان را دریافت می کردیم منتها توفیقی که من پیدا کردم پس از آزادی بود.

پیام آزادگان: ایشان را چگونه شخصیتی یافتید؟

حاج آقا چند نصیحت به من داشتند که هم نصیحت بود و هم وصیت. و این یکی از خاطرات منحصر به فردی است که تاکنون در هیچ جایی ذکر نکرده ام.

پس از دوره اسارت به موقعیت کاری خودم برگشتم  و افتخار آن را داشتم که مدت سه سال حفاظت  بیت رهبری باشم و چون مامور بودم باید به حفاطت انصار بازمی گشتم. حاج آقا ترابی از طریق یکی از بچه های  شنیده بود که یکی از آزاده ها که هم قبلا محافظ بوده و هم اینک هم محافظ هست.خاطرم هست یک روز در نهاد ریاست جمهوری بودم. حاج آقا ابوترابی به من گفتند من کارتون دارم. در مکانی در کاخ ریاست جمهوری من و حاج آقا بودیم. ایشان به من گفتند شنیده ام شما در حفاظت هستید گفتم بله. حاج آقا به من گفتند میخواهم شما را یک نصیحت و یک وصیت کنم. گفتم بفرمایید. حاج آقا گفتند گوش می دهید؟ گفتم بله؟ گفتند فراموش نمی کنید؟ گفتم نه. گفتند حلقه می کنید و آن را به گوش می اندازید؟ گفتم بله گفتند پس قول ما باشد برای روز قیامت؟ گفتم باشد حاج آقا. بازهم تاکید کردند قطعا این کار را انجام می دهید؟ گفتم بله گفتند: ما یک سیلی اسارت را با کسی معامله نمی کنیم. گفتم بله گفتند. یعنی جلوی آقای هاشمی که رییس جمهور هستند، جلوی آقای حبیبی که نخست وزیر وقت هستند و جلوی وزرایی که در اینجا هستند نمی گیرید؟ گفتم نه. ایشان گفتند اگر در این نهاد ریاست جمهوری که مشغول به خدمت هستید (که محدودیتی برای دیدار شما با مقامات و شخصیت های عالی رتبه وجود ندارد) با هیچ احدالناسی ما یک چک دوران اسارت را معامله نمی کنیم. اگر به تمام بچه های نهاد ریاست جمهوری اضافه کار، پاداش و حق ماموریت دادند شما هم بگیر اما به هیچ عنوان از یکی از آقایان چه با واسطه و چه بی واسطه که بگویی چون من اسیر بودم، جانباز بودم... برای خود چیزی بخواهید ما راضی نیستیم. و تو این کار را نمی کنی؟ گفتم قول می دهم و با ایشان دست دادم. خدا را شکر می کنم که نه شرکت و نه کارخانه و نه سهامدار هستم و نه از موقعیت خود سوءاستفاده کردم و تا به امروز هم هم سربلند انجام وظیفه می نمایم.

پیام آزادگان و صحبت پایانی: این صحبت و نصیحت حاج آقا ابوترابی نکته کلیدی برای من بود و جمع بندی آخر این که الحمدالله رب العالمین طوری نبود که در قبال چیزی که داده ایم چیزی گرفته باشیم.

در اینجا گفت وگویمان با آزاده سرافراز حسین اصغری پایان یابد اما همچنان عطش بیشتر دانستن حقایق اسارت از زبان  راوی اثر  که به سادگی و زیبایی آن را بیان کرده است مرا بر آن داشت تا  به فاصله چند روز کتاب  "جدی مکلف" را از کتابخانه پیام آزادگان به امانت بگیریم. به زعم نگارنده پرفراز و نشیب وقایع اسارت آنچنان در این کتاب موشکافانه و دقیق عنوان شده که خواننده را تا پایان به دنبال خود می کشاند.

امیدواراست که کتاب ارزشمند "جندی مکلف" و دیگر کتاب های دفاع مقدس و اسارت بیشتر از پیش مورد استقبال دوستداران دانایی قرار بگیرد.

 

 

 

مصاحبه از : محمدی 

* آ 

 

 

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید