گفت وگو با مستندساز دفاع مقدس آزاده محسن جهانبانی

۱۳۹۷/۰۵/۱۳

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ، محسن جهانبانی متولد ۱۳۴۱ از استان اصفهان  فعالیت های انقلابی خود را در بسیج مسجد  و درقالب نقاشی بر روی دیوار از زمان دبیرستان آغاز می نماید و در سن ۱۹سالگی که شیپور جنگ نواخته می شود برخود لازم می بیند که برای دفاع از آب و خاک قدم به خاک مقدس جبهه بگذارد و پی اعزام های مکرر عاقبت به اسارت نیروهای دشمن در می آید. اسارت ۸ساله او در اردوگاه موصل۴ عراق باعث رویش مجدد او می شود و روحیه بخشی او به همقطارانش در اسارت با اجرای تیاتر  و سرودهای حماسی از برنامه های تاثیرگذار او در اسارت است.

 

گفت وگوی ما را با این مستندساز دفاع مقدس که دانش آموخته دانشکده هنرهای زیبا و فارع التحصیل رشته بازیگری است را با هم مرور می کنیم.

 

پیام آزادگان: چگونه با فضای جبهه آشنا شدید؟

من فعالیت هایم را از مسجد  آغاز کردم و درکارهای فرهنگی هنری آن اعم از نقاشی روی دیوار و بردن بچه ها به اردوها آغاز کردم واز طرفی دوستانی داشتم که در این زمینه باهم فعالیت می کردیم که بسیاری از آنها درجبهه به شهادت رسیده بودند. از سوی دیگر من در خانواده ای پرورش یافته بودم که مادر به شدت مذهبی و پدر شاید کمی کمرنگ تر، و با وجود سه برادر دیگر، گرچه مخالفت هایی هم وجود داشت اما درسال ۱۳۶۱  برای اولین بار به منطقه کردستان اعزام شدم.  البته تب غایله کردستان کمی فروکش کرده بود اما خطر همچنان وجود داشت. من درکنار رزمندگی، از فعالیت های فرهنگی هم غافل نبودم و به دانش آموزان متوسطه که بر اثر جنگ کلاس درس شان تعطیل شده بود آموزش می دادم.  ۹ ماهی را در آن منطقه بودم و زمانی که احساس خستگی کردم مجدد ثبت نام و به منطقه جنگی جنوب اعزام شدم. البته رزمنده در منطقه زیاد بود و نیاز به برانکاردچی احساس می شد. می خواستم قبول کنم که دوست و همراهم (شهید) محسن صالحی فر نگذاشت و گفت ما ۹ ماه در کردستان بودیم و تدریس کردیم حالا هم برانکاردچی! این شد که آرپی جی زن شدیم.

 

پیام آزادگان: از آن روزها خاطره ای هم دارید؟

بله. درجبهه جوان ۱۸ساله ای بود که هنگام دعای شب اشک می ریخت و مدام از بچه ها التماس دعای شهادت داشت. من این گونه خاطرات را در پایان نامه ام هم آورده ام و با بازگوکردن این خاطرات برای اساتیدم دکترمحمود عزیزی و پناهیان اشک میهمان چشمانشان می شد.

 

البته خاطره  دیگری هم هست که شنیدن آن خالی از لطف نیست.  در عملیات محرم و زمانی که پیش بینی می شد آب رودخانه تا زانو باشد، آب از سر مان هم بالاتر بود و قریب به اتفاق هم شنا بلد نبودند. درون آب ریختیم و کوتاه و بلند پشت هم را گرفتیم. من پشت فرد بلند قدی را گرفته بودم و پشت سرمن هم کمک آرپی جی زن مان قرار داشت. آب به شدت بالا آمده بود به طوری که  کف پاهایم به سختی به زمین می رسید و سرم هنوز بالای آب بود. بسیاری از بچه ها را آب با خود برد. صدایی نمی شنیدم. شاید به اندازه ۴یا ۵ دقیقه با چنگ و دندان خود را  بالای آب کشاندم  تازه  گوش هایم باز شد و صدای تیر  و تفنگ و منورها و تیرهایی که روی آب می خوردند را می شنیدم و جنازه هایی که روی آب شناور بود را می دیدم. از رودخانه که بالا آمدیم صدمتر جلوتر پیکری را دیدیم که تیر به سرش اصابت کرده روی او را که برگرداندم دیدم محسن صالحی است. خم شدم که صورتش را ببوسم یک عالمه آب از کوله پشتی ام و از کنار گلوله آرپی جی ها روی سرم خالی شد. کوله را به طرفی پرت کردم و  با دستان خالی با تعداد اندکی از بچه ها را محور را از دشمن پس گرفتیم. دوطرف محور چندتیربار بود که نمی گذاشت کسی به عقب و یا جلو برود وتا صبح محور را با دست خالی حفظ کردیم.۷ صبح پشتیبانی عراق آمد و تعدادی از بچه های ما را که مجروح و موجی روی زمین افتاده بودند را تیرخلاص زد و  با قنداق تفنگ درحالی که  یکی از مجروحان را با خود حمل می کردم به صورتم کوبید و آن مجروح را هم تیرخلاص زدند و بقیه مان را سوارماشین کردند و با خود بردند. ساعت ۸صبح  درحالی که ما محل را ترک می کردیم  و نیروهای خودی محل را به تصرف خود درآورده بودند اسارت ما آغاز شد و شاید نیم ساعت از اسارت تا آزادی ما فاصله بود.

 

پیام آزادگان: در آن لحظه چه حسی داشتید؟

هیچ حسی نداشتم ولی از آنجایی که می دیدم هیچ تیری به من برخورد نکرده بود با خدا رازو نیاز می کردیم که قسمت چیست؟

 

پیام آزادگان: موصل۴ چگونه اردوگاهی بود؟

اردوگاهی بود که بچه های عملیات بیت المقدس در آنجا بودند که به آنها اصطلاحا "حرس خمینی" می گفتند و حاج آقا ابوترابی نیز در این اردوگاه بودند.

 

پیام آزادگان: از شخصیت حاج آقا ترابی برایمان بگویید؟

من حضور معنوی، عارفانه و پدرانه حاج آقا ابوترابی را در اردوگاه به عینه احساس می کردم. ایشان در اسارت مرشد طریق بود. فردی که تنها پوستی بر روی استخوان است، دایما روزه است و نه زور و بازویی دارد که عراقی از او حساب ببرد اما همان عراقی با دیدن حاج آقا، به احترام ایشان شلاق را در پشت خود پنهان می ساخت. حاج آقا  با همان نرم خویی که به ایرانی سلام می داد به عراقی هم می داد.  ایشان وجهه خدایی داشت. کینه ای در دلش نبود. هیچگاه زیربار ذلت دشمن نمی رفت  اما به او احترام می گذاشت.

 

پیام آزادگان: از این سید بزرگوار خاطره ای هم دارید؟

بله.  ایشان گروه بچه های تیاتر را جمع می کرد و می گفت: من به عنوان یک روحانی منبر می روم اما کاری که شما انجام می دهید از صد منبر باارزش تر است و من زمانی به حرف ایشان رسیدم که با اجرای یک تیاترما، اسیری که از همه بریده و منزوی بود به جمع ما پیوسته بود. من در تیاتر گاهی دلقک هم می شدم و بچه ها را می خنداندم اما درعین حال اشکشان را هم درمی آوردم.

 

پیام آزادگان: از فعالیت های تان درموصل۴ هم بگویید؟

 در اردوگاه بسیاری از بچه ها نسبت به من فعالیت بیشتری داشتند. مدام درکلاس های مختلف شرکت می کردند و گاها چندزبان را فرامی گرفتند و من شاید مثل دیگر بچه ها فرصت رفتن به کلاس های متعدد را نداشتم و  تنها کلاس زبان عربی و انگلیسی و ورزش می رفتم که  در زمینه ورزش رزمی که خودم زیرنظر استاد علی اکبر شیخ الاسلام تعلیم دیده بودم  به بچه ها هم تعلیم می دادم و اما عمده فعالیتم در اسارت تیاتر بود.

درهر شرایط و حتی زمانی که احساس می کردم روحیه بچه ها کمی کسل است، با گروه دوستان موضوعی را مطرح می کردیم و فی البداهه نمایشی را اجرا می کردیم که حال و هوای بچه ها عوض می شد.

 

موضوع پایان نامه تان چه بود؟  تیاتر در اسارت

 

پیام آزادگان: اجرای تیاتر در روحیه اسرا چگونه اثرگذار بود؟

من در اسارت تیاتر درمانی می کردم. ما در اسارت اسیری داشتیم که از همه چیز بریده بود ولی زمانی که قسمتی از نمایش "هلن کلی" را برایش اجرا کردم طوری شد که آن فرد منزوی و از همه بریده به جمع پیوست و این یکی از تاثیرات تیاتر بود.

 

پیام آزادگان: باتوجه به این که در آستانه بازگشت آزادگان به میهن اسلامی هستیم، شما چگونه از آزادی تان مطلع شدید؟

دربازگشت چند احوال بر اسرا گذشت. تعدادی از بچه ها اشتهای شان کور شد و برعکس یک سری اشتهای شان زیاد شد و این واکنش کاملا طبیعی بود.

البته بارها پیش آمده بود که اسرا را تا پای هواپیما هم برده بودند و برگردانده بودند این بود که موضوع آزادی را جدی نمی گرفتیم. اما با پذیرش قطعنامه ۵۹۸از سوی ایران و حمله عراق به کویت،آزادی اسرا هم رقم خورد.

 

پیام آزادگان: حس خوبی بود؟

من حس بال زدن و پرواز نداشتم اما حس دیگران را خوب درک می کردم. زیرا من در اسارت فرد سرخورده ای نبودم و بیشتر مات و متحیر رفتار دیگران بودم. خاطرم هست زمانی که به فرودگاه اصفهان رسیدیم مردمی که برای دیدن فرزندانشان آمده بودند  بی تاب شده و شیشه کریدور را شکستند و همه داخل آمدند. پدر و مادر من هم بودند. پدر و مادرم هر دو کوتاه و خمیده شده بودند. وقتی سراغ برادرم "مهرداد" را گرفتم گفتند ایشان در کربلای ۵ شهید شده بود. گفتم  خوش به سعادتش. اما چرا شهادت این عزیز را از من مخفی کردید.

 

پیام آزادگان: استقبال مردم در مرزها چگونه بود؟

خیل خوب. مردم در مقابل اتوبوس ها شادی و هلهله می کردند البته ما از شادی مردم بسیار تعجب می کردیم زیرا فکر می کردیم این نوع شادی ها کمی کودکانه است. سرمان را از پنجره بیرون کرده بودیم وبا گریه فریاد می زدیم "ای امت حسینی، کو رهبرم خمینی".

 

با اشاره به همین صحبت،  خبر رحلت امام(ره) را چگونه پذیرا شدید؟

ارتحال حضرت امام(ره) واقعا برایمان دردناک بود. ما در اسارت با این خبر ویران شدیم و اگر خودکشی در اسلام نهی نشده بود، بسیاری از بچه ها این کار را می کردند. تعدادی از بچه ها تمامی نهج البلاغه را به عشق دیدن حضرت امام(ره) حفظ کرده بودند و  قول این دیدار را حاج آقا ابوترابی به آنها داده بودند این شد که روزی که امام به رحمت خدا رفتند اسرا از ناراحتی و غم سرهای خود را به زمین می کوبیدند.

 

پیام آزادگان: مشکلات امروز آزادگان چیست؟

بد نیست این را بدانید: بدل صدام حسین در مصاحبه ای گفته بود که پزشک آلمانی گفته بود من آمپولی ساخته ام که به عنوان کزاز موادی در آن هست که سی سال بعد عواض خود را نشان می دهد و شما می توانید انتقام خود را از آنان بگیرید (نسل مسلمانان شیعه را براندازی). الان بسیاری از آزادگان ما درشهرهای مختلف به بستر بیماری افتاده اند.

دغدغه امروز بچه های آزاده  بعد از بحث درمان، بیشتر اشتغال فرزندانشان مطرح است زیرا فرزندان آنان به سنی رسیده اند که باید تشکیل زندگی بدهند و این درحالی است که بسیاری از آنان بیکارهستند.

 

پیام آزادگان و صحبت پایانی:

افتخار من این است که در فضای مجازی دوستان آزاده را به بهانه های مختلف دور هم جمع می کنم و هدفم از ساختن برنامه های مستند تنها نشان دادن درد آزادگان نیست بلکه معرفی نخبگان آزاده ای است که توانایی بسیاری دارند  و کلام  آخر آن که "ما هنوز زنده ایم".

*مصاحبه از:صنوبر محمدی

 

 

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید