گفت وگو با خانم توران نوروزی همسر خلبان شهید مکری + تصاویر

۱۳۹۶/۰۷/۱۷

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ، عقربه های ساعت چیزی از ساعت ۴ بعدازظهر گذشته که خود را به شهرک خلبانان شکاری می رسانم و چند دقیقه پس از آن میهمان خانم توران نوروزی همسر شهید امیر سرلشگر خلبان کرم رضا مکری می شوم. ایشان با  مهربانی و خوشرویی تمام پذیرایم می شود. اما آنچه در لحظه ورود چشمانم را نوازش می کند تمثال بزرگی از این شهید بزرگوار است  که در کنار چیدمان زیبای منزل، نشان از عشق و سلیقه یک کدبانوی ایرانی دارد.

گرچه مدت زیادی از شهادت همسر نمی گذرد و ایشان همچنان سیاه پوش همسر گرامی خود هستند، اما قبول زحمت کرده و ما را نیز پذیرا می شوند. در میان صحبت هایمان بارها و بارها اشک، میهمان چشمانش می شود و این حکایت ۲۴ سال زندگی عاشقانه ای است که ایشان در کنار شهید کرم رضا مکری آن را تجربه کرده است و حاصل این زندگی پربار، سه فرزند دختر است که هر سه در رشته علوم پزشکی تحصیل کرده  و اینک افتخارآفرین جامعه امروز ما هستند.

مهرماه، ماه پر افت و خیزی برای این بانوی گرامی است، چرا که اسارت همسر در مهرماه سال ۱۳۵۹، بازگشت همسر به میهن در مهرماه ۱۳۶۹ و شهادت همسر درمهرماه ۱۳۹۵ و از دست دادن برادر نیز در مهرماه ۱۳۶۰ برای ایشان رقم می خورد.

 در اثنای گفت وگویمان، خانم نوروزی را بانویی به واقع صبور، آرام و با وقار می یابم که زیبایی بیانش و شیوایی کلامش آنقدر بر جانم می نشیند که دلم نمی آید صحبت هایش را ناتمام بگذارم.

 

پیام آزادگان: خانم نوروزی لطفا  شهید خلبان کرم رضا مکری را بیشتر برای خوانندگان پیام آزادگان معرفی بفرمایید؟

 امیر سرلشگر خلبان شهید کرم رضا مکری جانباز ۷۰ درصد و آزاده ۱۰ سال اسارت در آبان ماه ۱۳۲۵ در "صحنه" کرمانشاه متولد و دوران تحصیل خود را در همان شهر گذرانده و در سال ۱۳۵۱ پس از تحصیل در دانشکده افسری در آزمون ورودی دانشکده افسری خلبانی پذیرفته می شود و پس از مدتی برای گذراندن دوره خلبانی (اف فور) بمب افکن (اف چهار) فانتوم به آمریکا اعزام و پس از طی ۲ سال دوره خلبانی به کشور باز می گردد.

 

 

پیام آزادگان: نحوه آشنایی و ازدواج شما با شهید مکری چگونه صورت گرفت؟

شهید مکری درسال ۱۳۵۴ به ایران بازگشتند و ما نسبت فامیلی نزدیکی با هم داشتیم و ایشان پسرعمه من بودند. من آن زمان فرهنگی بودم. در میان مردم منطقه کرمانشاه هم ازدواج فامیلی بسیار مرسوم بود بنابراین در سال ۱۳۵۵ باهم ازدواج کردیم و  خداوند ۲ دختر به ما هدیه کردند به نام های یگانه و آزاده که ایشان در سال ۱۳۵۹ اسیر شدند. در زمان اسارت پدر دختر بزرگم یگانه ۴ ساله و دختر کوچکترم آزاده ۲ ساله بودند.

 

پیام آزادگان: لطفا از روزهای اول جنگ برایمان بگویید؟

جنگ در اول مهرماه شروع شد. محل خدمت همسرم همدان و ما در پایگاه شهید نوژه همدان بودیم. با آغاز جنگ ما ایشان را اصلا نمی دیدیم؛ یعنی یا ایشان مأموریت پرواز داشتند و یا اینکه افسرنگهبان پرواز بودند. صبح های زود هم به محل خدمتشان می رفتند و در اتاق عملیات جنگ حاضر می شدند که اگر مأموریت برون مرزی بر ایشان محول شود، حضور داشته باشند. در همان اولین روزهای آغاز جنگ، همسرم در تماسی که با اقوام داشتند مطلع شدند که منطقه "تپه شیرین" کرمانشاه توسط عراق بمباران شده و ایشان هم به واسطه تعصبی که به مردم زادگاهشان داشتند و پس از کسب اطلاعات متوجه شدیم که منطقه "تپه شیرین" به مانند سنگری مردمی بوده که زمان اعلام خطر و آژیر قرمز مردم به این منطقه پناه می بردند که عراقی ها این منطقه را بمباران می کنند و بسیاری از مردم کرمانشاه به شهادت می رسند. پس از این خبر همسرم به ما گفتند که ساعت ۴ بعدازظهر پرواز دارند و ما هم نمی دانستیم که ایشان به تلافی این ناجوانمردی ها و کشتار مردم بی دفاع و بی گناه، می خواهند بروند. ایشان با  شهید شمس بیگی یکی از خلبانان شجاع ایران قرار ملاقات داشتند و به ایشان گفته بودند که امروز مأموریت پرواز دارند.

همسرم هر زمان که پرواز داشتند به ما می گفتند که ما با سرعت صوت و ارتفاع پایین پرواز می کنیم که در تیررس دشمن قرار نگیریم. ساعت ۴ و ۵ بود که همسرم رفتند و ما منتظر بازگشت ایشان بودیم. بعد از ۲ یا ۳ ساعت به ما اطلاع دادند که هواپیمای ایشان مورد اصابت موشک قرارگرفته. من همان زمان با شهید خلبان خضرایی که فرمانده گردان ایشان بودند صحبت کردم و ایشان به من گفتند که شما مطمئن باشید که ایشان از بین نرفته اند. زیرا خلبانان دیگری که بازگشته اند شعله های آتش چتر ایشان را دیده اند و صدایی هم شنیده شده. اما دیگر از ایشان اطلاعی نداشتیم تا یکسال بعد.

 

 

پیام آزادگان: شرایط زندگی شما و فرزندانتان به چه صورت ادامه یافت؟

من هم به همراه دو فرزندم به کرمانشاه نزد پدر و مادر و برادر شهید مکری (حاج آقا سلیمان مکری) رفتیم و در خانه ای که همسرم قبل از اسارت در کرمانشاه برایمان ساخته بود ساکن شدیم.

 

پیام آزادگان: روزهای سخت بی خبری را چگونه می گذراندید؟

روزهای نگرانی و بی خبری با دو فرزند خردسال واقعا سخت بود. خبرهای ناگواری می شنیدیم. گاها می شنیدیم که هواپیمای ایشان در هوا پودر شده و ...  اما شهید خضرایی همواره به ما می گفتند: آن صدا، صدای انفجار نبوده و صدای صندلی ایشان بوده و "ایجکت" کرده و با چتر پایین آمده است.

 

 

پیام آزادگان: نحوه به اسارت آمدن همسرتان را از زبان خودشان برایمان بازگو بفرمایید؟

همسرم پس از بازگشت به ایران برایم تعریف کرد که: پس از بمباران کرمانشاه من به عنوان یک کرمانشاهی با تعصبی که به هموطنانم داشتم با همرزمانم به سمت عراق پرواز کردیم و تمام پادگان ها و تانک های مستقر در مرز بستان را بمباران نمودیم و به پایگاه هایمان برگشتیم و روز بعد هم با ۴ بمب خوشه ای به منطقه مرز هویزه رفتیم و در موقع بازگشت دود غلیظی از بال هواپیما برخاست. سریع به طرف ایران بازگشتیم و در نزدیکی  منطقه بستان در تیررس دشمن قرار گرفتیم و ناچار به ترک هواپیما شدیم و هواپیما هر لحظه به زمین نزدیک می شد که از چتر نجات استفاده کردیم و در تپه ای اطراف بستان سقوط کردیم و قسمتی از پالایشگاه آبادان را  موقع فرود با چتر دیدیم. ابتدا خوشحال شدیم که در کشور خودمان فرود آمده ایم اما بعد متوجه شدیم که منطقه بستان به اشغال نیروهای عراقی درآمده و من و همرزمم به دست مزدوران عراقی اسیر شدیم. بعثی ها هم تمام لباس های خلبانی اعم از جلیقه و کلت و تجهیزات مرا از تنم بیرون آوردند و با یک زیرپوش سفید رنگ و زیرشلواری و پس از پذیرایی شدید با قنداق تفنگ و شکستن دست و سر و صورت و پایمان مرا سوار جیپ های عراقی نمودند و پس از ۷ یا ۸ ساعت مرا در یک سلول سرد و تاریک انداختند.

 همسرم بر اثر این جراحات بیهوش و بی حال می شود و پس از سه روز به هوش می آید. چیزی شبیه به نام ساندویچ که گرد و بسیار سفت بوده به او می دهند که ایشان هم با آن دست شکسته قادر به خوردن نبوده است. پس از چند روز سرباز عراقی می آید و می بیند که غذایش دست نخورده است می گوید چرا غذایت را نخوردی؟ ایشان می گوید من دستم شکسته. بعد آن سرباز ایشان را بیرون می آورد و مقداری سوپ و نان مانده به ایشان می دهد.

ایشان تعریف می کرد بعد از دو یا سه روز سلول انفرادی، صدای شهید تندگویان را  می شنیدم که به رژیم عراق و بعث بد و بیراه می گفتند و می گفتند مگر دین و ایمان ندارید. من درد دارم. من نیاز به  قرص مسکن دارم که بعد از مدتی صدایی از ایشان نیامد و متوجه شدم که ایشان را شهید کرده اند.

 

پیام آزادگان: در ادامه چه اتفاقاتی برای همسرتان رخ می دهد؟

بعد به همسرم می گویند ما شما را به اردوگاه می بریم. و ایشان را  به جایی می برند که  شهید آزاده خلبان "یدالله عبدوس"، خلبان"اوشال" و خلبان "لهراسبی" هم آنجا بودند و با هم، هم سلولی می شوند. یکی دیگر از آزادگان عزیزمان که زحمات زیادی برای همسرم کشیده بودند آزاده امیر "دهخوارقانی" و امیرجانباز "صدیق قادری" هستند که از همسرم بسیار مواظبت می کنند و خیلی به ایشان رسیدگی می کنند که ایشان دستش حرکتی داشته باشد. یک روز که ایشان دستشان درد شدیدی داشته و از شدت درد به در و دیوار سلول می کوبیدند که یا یک قرص مسکن به من بدهید یا دست مرا از آرنج ببرید تا راحت شوم، سربازی دنبال او می آید و می گوید دکتر آمده و می خواهد شما را ببیند. همسرم می گفت خودم که نمی توانستم؛ آقای دهخوارقانی زحمت بلندکردن مرا کشیدند و آقای صدیق قادری هم مرا قدری مرتب کردند و مرا با آن سرباز فرستادند. دکتر پرسید: کدام دستت است؟ من از درد نمی توانستم دستم را تکان بدهم. سرباز عراقی دست مرا در دست آن پزشک گذاشت و آن دکتر عراقی چنان چرخش ۳۶۰ درجه ای به دستم داد که از درد بیهوش شدم و وقتی به هوش آمدم دیدم دستم کاملا به پوست آویزان است. زمانی هم که از اسارت برگشتند، آرنج ایشان به جای اینکه زیر باشد کاملا بالا قرار گرفته بود. ایشان می گفتند با آن وضعیت دوباره به سلول بازگشتم. بچه ها با چند تکه چوب دستم را بستند و بعد از ۳ یا ۴ روز بیهوشی، با قطره قطره آبی که با قاشق به دهانم می ریختند به هوش آمدم. عراقی ها گفتند: دیگر حق نداری با لگد به در بکوبی و حق اعتراض و درخواست قرص و دارو هم نداری.

 

پیام آزادگان: چگونه از خبر سلامتی همسرتان باخبر شدید؟

پس از یکسال نامه ای به نام یکی از خلبانان آزاده  به نام "علی رضا علیرضایی" به دست ما رسید که ایشان بسیار لطف کرده بودند به خانواده ما اطلاع دادند که خلبان مکری در عراق اسیر است. گویا ایشان در بیمارستان عراق برای مداوا رفته بودند که خلبان مکری را می بینند و ایشان در زیر نامه آقای علیرضایی، چند خطی را برای ما می نویسند. نوشته ی ایشان با دستخط دانش آموز کلاس اول ابتدایی نوشته شده بود. من هم  نامه ای در کاغذهای مخصوص صلیب سرخ برای آقای علیرضایی نوشتم و گفتم این خط همسر من نیست و ایشان جواب دادند: زمانی که هواپیمای ایشان سقوط کرده دو دستش شکسته و ایشان به سختی این نامه را نوشته. اما مطمئن باشید که صلیب سرخ نام ایشان را یادداشت کرده و جای نگرانی برای از بین بردن ایشان وجود ندارد. ما هم پس از یکسال خوشحال شدیم که همسرم زنده هستند و امید به بازگشت ایشان داشتیم. من نیز با لطف همکاران به تدریس در کرمانشاه ادامه دادم و به مرور فرزندانم بزرگتر شدند و ده سال بدین منوال گذشت.

 

پیام آزادگان: این ده سال را چگونه گذراندید؟

بدشانسی ای که من در این ده سال آوردم این بود که مهرماه ۱۳۵۹ همسرم به اسارت در آمد و مهرماه ۱۳۶۰ تنها برادرم که بسیار حامی من و خانواده ام بودند بر اثر تصادف فوت کردند.

 

پیام آزادگان:  زمانی که فرزندانتان سراغ پدر را از شما می گرفتند چه پاسخی می دادید؟

آنها پدر را نمی شناختند و هر بار که اسرای ایرانی را نشان می دادند می گفتند این پدر ماست. من هم با آنها صحبت می کردم و می گفتم هر زمان که شما کلاس اول رفتید برای پدرتان نامه می نویسید. آنها منتظر شدند تا کلاس اول که رفتند، کم کم برای پدرشان نامه می نوشتند و زمانی که جواب نامه شان می آمد مطمئن می شدند که پدرشان زنده است ولی حال روحی خوبی نداشتند. همیشه غمگین و نگران بودند ولی خدا را شکر که پدرشان پس از ۱۰سال برگشت.

 

پیام آزادگان: ده سال اسارت ایشان در چه اردوگاه هایی بود؟

اردوگاههای الرمادیه، بعقوبه و تکریت

 

پیام آزادگان: آیا نیروهای عراقی سعی در تطمیع کردن همسرتان در عراق داشتند؟

بله در حین اسارت بازجوی عراقی (محمودی) چندین بار تقاضای همکاری و لو دادن خلبانان همرزم و تعداد هواپیماهای ایران را کرده بود و حتی به همسرم قول داده بودند که در صورت همکاری با رژیم بعث عراق، ایشان را به حرمین شریفین می برند که ایشان اصلا قبول نکرده بودند. همسر من از خلبانان وطن دوست و میهن پرستی بودند که در اوایل انقلاب و آغاز جنگ که تعدادی از خلبانان از کشور رفتند، ایشان می گفتند: کشورم برای من بسیار سرمایه گذاری کرده تا روزی بتواند از توانایی های من بهره برداری کند و من باید زمان نیاز کشورم به داد مملکتم برسم. ایشان جزء حماسه آفرینان ۱۴۰ فروندی بودند که در یک روز با همرزمانش به سمت عراق پرواز می کند و خواب را بر چشم بعثی ها آشفته می نماند و دولت عراق اعلام می کند که ایرانیان از خواب بیدار شده اند.

 

پیام آزادگان: خانم نوروی زمانی که همسرتان به کشور بازگشتند دخترانتان چند ساله شده بودند و ارتباطشان با پدر چگونه بود؟  

زمان بازگشت همسرم، دختر بزرگم کلاس دهم و دختر دومم کلاس هشتم بود. ایشان علاقه زیادی به فرزندانش داشت اما بچه ها  آنچنان احساس صمیمیت نمی کردند اما علاقه زیادی به پدرشان داشتند. همین علاقه به فرزندان باعث شد تا فرزند دیگری بیاوریم و به این ترتیب آخرین دخترم نازنین نیز متولد شد.

 

پیام آزادگان" همسرتان از روزهای اسارت هم نکاتی را بازگو می کردند؟

بله همواره از همرزمانشان سرتیپ خلبان "یدالله عبدوس"، خلبان "اوشال" و خلبان "لهراسبی" و خلبان "صدیق قادری"  که در یک سلول بودند تعریف می کردند که جایمان آنقدر تنگ بود که به نوبت می خوابیدیم؛ دو نفر می خوابیدیم و سه نفر بیدار بودیم. یا اینکه زمان سقوط هواپیما چهره عزیز و نورانی دخترانم جلوی چشمانم ظاهر می شد و باعث می شد تن به مرگ نسپارم و تلاشم را برای زنده ماندن بکنم. و اینکه با شنیدن صدای پرواز هواپیماها دلمان برای پرواز تنگ می شد.

 

پیام آزادگان: از مشکلات جسمانی که  شهید مکری داشتند نیز قدری توضیح بفرمایید؟

ایشان در اسارت با بیماری گوارشی دست به گریبان بودند و پس از بازگشت نیز این معضل ادامه داشت. چند بار هم زمان اسارت به ایشان واکسن تزریق کرده بودند. معلوم نبود این بیماری از این واکسن ها بوده یا خیر. چندین بار هم ایشان دچار مشکل اسهال خونی شده بودند و پس از مدتی تمام اسرای اردوگاه دچار این مشکل می شوند. همسرم یک بار که برای هواخوری به حیاط اردوگاه می روند، متوجه می شوند دو سرباز مسلحی که بالای ساختمان اردوگاه نگهبانی می دهند، با آفتابه آلوده ای که دارند به داخل آب تانکری می زنند که اسرا از  آب آن در پایین می نوشیدند. اعتراض هم می کنند که آبی که ما می نوشیم، آلوده است، اما فایده ای ندارد. زمانی هم که به ایران بازگشتند، وضع گوارشی ناجوری داشتند و بیمار بودند تا اینکه مهرماه ۱۳۹۵ به شهادت رسیدند.

 

 

پیام آزادگان: شهادت همسرتان چگونه اتفاق افتاد؟

ایشان تا لحظه آخر بیماری و حیاتشان بسیار مقاوم بودند و کارهایشان را خودشان انجام می دادند. خودشان داروهایشان را تهیه می کردند. همسرم یک ماه در بیمارستان بودند که منجر به تنگی نفس و در نهایت شهادت ایشان شد. اما لطف دوستان و همرزمان ایشان را فراموش نمی کنیم که به دیدارم همسرم می آمدند و جویای احوال ایشان بودند. فرمانده نیروی هوایی امیر سرلشگر شاه صفی به وضعیت خلبان مکری توجه خاصی داشتند و چندین بار از ایشان عیادت کردند.

 

 

پیام آزادگان: از خصوصیات اخلاقی شهید مکری هم قدری بیان بفرمایید؟

ایشان بی نهایت بخشنده و مهربان بودند. زمانی که بازگشتند به فکر اطرافیانمان بودند و برای هرکدام از جان و دل مایه می گذاشتند. وارد جزئیات آن نمی شوم اما همین قدر بدانید که از مال و زندگی شان به نیازمندان می بخشیدند. خاطرم هستد که نیروی هوایی ماشین جیپی را در اختیار ما قرار داده بودند و خودمان هم یک اتومبیل پیکان داشتیم هرکسی که به کمک نیاز داشت، کوتاهی نمی کردند؛ از جراحی و بستری شدن گرفته تا خرید ویلچر و ... آنان را یاری می کردند. یا پرونده سربازانی را که در اسارت با ایشان بودند، پس از بازگشتشان پیگیری می کرد تا آن سربازان به حقوقشان برسند. روحیه جنگندگی و مبارزه طلبی ایشان زیاد بود به حدی که با بیماری نیز بسیار مبارزه کردند.

 

پیام آزادگان: آیا تاکنون به خانه خدا مشرف شده اید؟

زمانی که ایشان اسیر بودند به ما می گفتند ما برای شما مسافرت و یا زیارت خانه خدا را فراهم کرده ایم. من با خدای خودم عهد کردم که تا همسرم نیاید حتی خانه خدا هم نمی روم. همین باعث شد زمانی که همسرم از اسارت برگشتند دو نفری با هم به زیارت خانه خدا رفتیم. در صورتی که همرزمان ایشان و حتی دیگر آزادگان از زمان بازگشت هرکدام سه یا چهار بار به خانه خدا مشرف شده بودند ولی ما دونفری با هم رفتیم و مادرم را هم با خود بردیم چرا که پدر و مادر ایشان در قید حیات نبودند.  البته اولین سفر ما پس از آزادی ایشان، به مشهد مقدس بود و پس از آن زیارت خانه خدا.

 

پیام آزادگان:  آیا پس از بازگشت به میهن ایشان به دیدار رهبری هم مشرف شده بودند؟

بله. شهید عزیزمان سرلشگر خلبان از حماسه آفرینان پرواز حماسی ۱۴۰ فروند بودند که با همرزمان شهیدش آسایش را از بعثیان سلب و خواب را بر چشم آنان حرام کرد و مورد تشویق امام عزیزمان قرار گرفت و در محضر مقام معظم رهبری چندین بار مورد لطف و مرحمت ایشان قرار گرفته بودند و با ایشان دیدار دوستانه ای داشته اند.

 

پیام آزادگان: و سخن پایانی؟

با تشکر فراوان از لطف و محبت پیام آزادگان و زحمات فرمانده محترم نیروی هوایی امیرسرلشگر شاه صفی و همرزمان شهید، خلبانان غیور امیر براتپور، امیر چیت فروش، امیرضرابی و سرهنگ خادمیان و سرهنگ سیمچی  و همچنین از خلبانان هم سلول شهید بزرگوار امیر عبدوس، امیر اوشال، امیر صدیق قادری و امیر لقمان نژاد که همواره و در همه حال یار و یاور این شهید قهرمان بودند، تشکر ویژه ای دارم.

 

 پیام آزادگان: خواسته شما از مسئولین چیست؟

من هیچ خواسته مادی از مسئولین ندارم اما تنها خواسته ام را به عنوان همسر یک شهید خلبان بارها با مکاتباتی که با وزیر دادگستری و حاج آقا ابوترابی داشته ام، بیان کرده ام و آن، این است که محله ای را به نام این شهید بزرگوار نامگذاری نمایند. زیرا همسر من همرزم شهید اردستانی و شهید فکوری و شهید نایینی بوده است و به حق است که نام شهید کرم رضا مکری نیز به نام محلی نامگذاری شود تا یاد و خاطره دلاوری های این سرباز وطن در دوران دفاع مقدس و سال های اسارت به فراموشی سپرده نشود.

 

 درپایان این گفت وگو ما نیز برای این بانوی گرامی و فرزندان این شهید بزرگوار آرزوی سلامتی و توفیق روزافزون داریم.

 

سرلشگر خلبان شهید کرم رضا مکری در مهرماه سال ۱۳۹۵ پس از تحمل یک دوره درد و رنج ناشی از اسارت سرانجام به خیل همرزمان شهیدش پیوست و بنا به وصیت خود به زادگاهش (صحنه) کرمانشاه منتقل و در این شهر به آرامش ابدی رسید.

روحشان شاد

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید