گفت وگو با حسین خلیلی آزاده گرانقدر ده سال اسارت

۱۳۹۷/۰۹/۱۴
لحظه ای با آزادگان

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ،  حسین خلیلی آزاده سرافرازی است که با وجود مشغله های فراوان کاری قبول زحمت کرده و  قرار گفت وگویمان  را به اتمام ساعت کاری محول نماید، که البته این عملکرد، از مردان دفاع مقدس چندان هم دور از انتظار نیست.

 

 

ایشان اصالتا ورامینی است و با آن که در حادثه خرداد سال ۴۲ تنها ده سال سن داشته اما به خوبی وقایع تاریخی آن را به حافظه سپرده وبا این پشتوانه فکری و اعتقادی است که با شروع جنگ تحمیلی از سوی دشمن زندگی آرام خود را در کنار شغل معلمی و همسر و دو فرزند خردسال رها و به سوی جبهه های جنگ حق علیه باطل می شتابد و در عملیات "توکل" اسارت ده ساله او رقم می خورد.

وی پس از بازگشت به میهن در امورخیرخواهانه و عام المنفعه شرکت می جوید و در کمک به نیازمندان و حمایت از خانواده های بی بضاعت از هیچ کوششی دریغ نمی کند و هم اینک نیز به عنوان مدیرعامل انجمن حمایت از خانواده زندانیان ورامین مشغول به خدمت است.

پای صحبت این آزاده بزرگوارمی نشینیم تا از روزهای حماسه و دفاع مقدس بیشتر برایمان بگوید:

پیام آزادگان: لطفا خودتان را بیشتر برای خوانندگان پیام آزادگان معرفی بفرمایید:

حسین خلیلی متولد ۱۳۳۰ شهر ورامین معلم بودم.  در زمان جنگ ۲۷ساله بودم و با داشتن همسر و دو دختر کوچک  و از سویی داشتن یک خانواده مذهبی و این که شهرستان ورامین ریشه در خردادماه ۴۲ داشت خود به خود از سال ۱۳۴۰ که ده سال داشتم در مسایل و مبارزات بزرگان را شاهد بودم و به این صورت که پس از رحلت آیت الله بروجری، تعدادی از جوانان انقلابی ورامین به قم عزیمت کردند تا در تشییع این عالم ربانی شرکت نمایند و از سویی بدانند پس از رحلت این عالم ربانی، مجتهد اعلم چه کسی است. این افراد کسانی بودند که جزو اولین مقلدین حضرت امام خمینی بودند و با خود این پیام را به ورامین آوردند و با این پیام تعداد زیادی از مردم ورامین مقلد حضرت امام شدند.

پیام آزادگان: در آن شرایط خودتان هم فعالیت اجتماعی سیاسی داشتید؟

من در آن سن ۱۰ سالگی علاوه بر درس و تحصیل در مغازه شوهرخاله ام شاگردی می کردم که این مغازه در وسط شهر ورامین بود واز نزدیک شاهد فعالیت های سیاسی که ایشان داشتند و در اصل برای مقابله با رژم ستمشاهی که در اصل مبارزه با اسراییل بود و گاهی هم با اعلامیه های حضرت امام که دست به دست می گشت را متوجه بودم.

باید اضافه کنم در سال ۱۳۴۲ درورامین سه حرکت اتفاق افتاد۸ رژیم ساعت ۸ یا۹صبح بود که ۲نفر از کسبه ای را که نزدیک مغازه ما بود را دستگیر کردند به این بهانه که چرا (شما) شایعه دستگیری حضرت امام را برای مردم مطرح کردید. حدود ساعت ۱۱صبح بود که یک نفر موتوری از تهران آمد که در تهران  کشتار شده. این شد که بسیاری از مغازه های شهر ورامین به حالت نیمه تعطیل درآمد و مردم با ذکرصلوات برای آزادی این دو نفر (حاج علی اکبری و نادر محمدی) به سمت مسجد خاتم الانبیا رفتند.  با این حرکت جمعی، این دو نفر آزاد شدند ولی بعد در اسناد شهربانی آن زمان اینگونه دستور داده شده بود که این افراد را موقتا آزاد کنید تا بعد سران آنها را دستگیر کنیم. همه رفتند تا با آمادگی بیشتر برگردند. ساعت ۳ بعدازظهر بود که کاملا مغازه ها تعطیل شد و گویی یک عده هم از سمت پیشوا حرکت کرده بودند که ما با این عده به سمت کسانی رفتیم که از سوی امام زاده  جعفر(ع) (پیشوا) می آمدند جمعیت به هم پیوستند که  تعدادشان در کل ۱۰۰ نفر می رسید. از اینجا به بعد این افراد هم به جمعیت پیوستند و درمیدان امام خمینی ورامین رسیدند و با شعارهای یاحسین یاحسین راه افتادند به طوری که زمانی که جمعیت به سمت تهران حرکت کرد یک عده از بزرگترها ایستادند و جلوی مردم را گرفتند که پیرمردها، زنان و کودکان حق ندارند  بیایند و ما را ازهمان جا برگرداندند و مابقی که حرکت می کنند در راه یک عده هم از روستای محمدآباد عرب ها که حرکت کرده بودند به آنها  می پیوندند که و ازسویی افرادی همچون سرهنگ بهزادی که حرکت مردم بازار تهران و خیابان قیام تهران را سرکوب کرده بودند  بین ورامین و تهران پل تاریخی باقرآبادقرار داشت که درکنار آن هم پاسگاه ژاندارمری، نیروهای شاهی روی پل مستقرو آنجا را سنگربندی می کنند. رییس پاسگاه به  آنها می گوید این منطقه عمومی است و کمی جلوتر بروید و بعد هم مردم را به رگبار می بندند. و دراین میان سیدمرتضی طباطبایی یکی از دو نفری است که جلو آمده و می گوید: ماهی را از آب می ترسانید!! و این یعنی آن که ما از شهادت باکی نداریم و درهمان جا ایشان را شهید می نمایند و لذااولین شهید به نام سید مرتضی طباطبایی رفیعی از روستای محمدآباد و شهید عرب مقصودی جزو اولین شهدای ورامین در آن درگیری هستند.

آنچه مهم است دراین قیام بسیاری از خانواده ها دخالت داشتند و این ها جزو کسانی بودند که درسال ۵۷ نیز درپیروزی انقلاب نقش داشتند و حال پدران شهدای جنگ تحمیلی هستند که خانواده ما نیز ۱۰شهید را تقدیم انقلاب اسلامی کرده است.

پیام آزادگان: چگونه با فضای جبهه آشنا شدید؟

با هجوم صدام به ایران که کسی تصور نمی کرد کشور کوچکی مانند عراق به سمت مرزهای ایران  هجوم بیاورد اما عراق از نظر زرهی و نظامی قدرت اول منطقه بود. اینجا که به سمت ایران هجوم آورد ضمن اینکه تعجب آور بود خطرناک هم بود چرا که دستاورد پیروزی مردم درپیروزی انقلاب که نظام ۲۵۰۰ساله شاهنشاهی را سرنگون کرده بود بنابراین هرکسی به طریقی برای حفظ نظام اقدام می کرد. برداشت من این بود که تشویق حضرت امام به حضور در جبهه ها یعنی دستور شرکت در جهاد و جهاد هم بر همگان واجب است. اینجا نظر دوستان ما براین بود که اگر نشسته اید امام فتوای جهاد بدهند چنین اتفاقی نخواهد افتاد و این اشاره برای یک عاقل کفایت می کرد. در اینجا بود که در زمستان سال ۵۸ ما ۲۲ نفر از  دوستان فرهنگی که تعدادی هم دانش آموز بودند که تعدادی از آنها قبلا در جبهه آبادان بودند زمانی که برگشتند به اتفاق به فرماندهی حاج حسین مظفر به سمت آبادان حرکت کردیم.

وضعیت منطقه طوری بود که آبادان درمحاصره دشمن قرار داشت و خرمشهر هم در اشتغال بود و اگر آبادان اشغال می شد یعنی شریان نفتی و اقتصادی  ایران به دست دشمن افتاده است. روی همین حساب حساسیت روی این مسیله بیشتر بود که باید آبادان از محاصره دشمن خارج شود و البته خرمشهر هم با وجود استقامتی که کرده و استقامت  آن شکسته شده بود و دشمن با اشغال خرمشهر حالا آبادان را هم دور زده بود  و شاید بتوان گفت از ۳۶۰ درجه ۳۳۰ درجه آن را اشغال کرده بود که ما به ماهشهر رسیدیم. دریا طوفانی بود و با لنج هم نمی توانستیم برویم بنابراین زیر آتش شدید توپخانه خودی و دشمن توانستیم از میان نخلهای  ذوالفقاری وارد آبادانی شویم که در محاصره دشمن بود.یکی دوماه در آبادان بودیم که در ۲۰ دی ماه عملیات "توکل" شکل گرفت.

پیام آزادگان: اسارت شما چگونه صورت گرفت؟

بنده با یکی از دوستانم به نام "باریکانی" که مدیرمدرسه بودند و با هم مدتی همکار بودیم و به این گروه پیوسته بودیم درجبهه هم مامور تدارکات بودیم. یعنی مهمات و مواد غذایی گروه خود را تامین می کردیم خط اول که دست ارتش بود و ما هم  از خط اول  کمی جلوتر رفته بودیمو سنگر ساخته بودیم که اگر دشمن برای گرفتن آبادان هجوم آورد حداقل ما باشیم و استقامت کنیم تا خطوط بعدی اطلاع پیدا کنند. اینجا بود که سنگرهای خود را بستیم اما در خط اول هم مواد غذایی که بچه ها را سیر کند وجود نداشت به طوری که بعضی مواقع نان خشک ها را آب زده به بچه ها می دادیم و یا از بالای نخل ها خرماهای خشک شده را تکان می دادیم و جمع آوری می کردیم و می آوردیم. مهمات هم جیره ۲۴ساعته که فقط  کالیبر ۵۰ و آرپی جی بود درحالی که عراق از ساعت ۴ بعدازظهر کامیون کامیون مهمات برای خود انبار می کرد و این یعنی عراق نیامده که برگردد آمده بود که سالیان سال بماند. در چنین شرایطی به فکرمان رسید که اگر بتوانیم بلندگو نصب کنیم و یک مقدار روی آن کار کنیم موثر خواهدشد. شبی که من به اتفاق سید مجتبی باریکانی رفته بودیم نزدیک عراقی ها بلندگو نصب کنیم دیدیم که دستور آماده باش صادر شده و اینجا بود که یکی از گروهان های ارتش لشکر۷۷خراسان تیپ قوچان درسنگرهای ما آمدند و به اتفاق مسیر را رفتیم بلکه بتوانیم جاده ماهشهر- آبادان را از محاصره خارج کنیم اما غافل از اینکه ما با تانکهای نداشته خود که قرار بود از خرمشهر می آید وما هم به عنوان نیروی پیاده از آبادان به هم بپیوندیم و سرجاده آبادان ماهشهر بتوانیم این جاده را آزاد کنیم. ما رسیدیم و موفقیت هایی هم داشتیم و حتی تعدادی اسیر هم گرفتیم اما ما پیاده بودیم و دشمن با تانک،  بسیاری از دوستان ما شهید و تعدادی مجروح شدند و حتی یک نفر هم نتوانست به عقب برگردد و من هم به اسارت دشمن درآمدم.

پیام آزادگان: در آن لحظه اسارت چه حسی داشتید؟

تصور ما از جبهه براین مبنا بود که اگر ما به استقبال دشمن نرویم دشمن به شهرهای ما و زنان و کودکان ما مستولی خواهد شد و آنچه که از جبهه ها می آوردند شهید بود و جانباز. و ذهنیت و برداشت من از اسارت تنها نامه ای بود که از خلبان احمد وزیری کهاز دوستان و هم کوچه ای ما در ورامین بود که اسیر شده بود و برادر او نامه ای را به ما نشان داد که دشمن در عراق هواپیمای او را زده بود و بعد هم اسیر شده بود و این تنها اطلاعات ما از اسارت بود و بس.  ما اصلا فکر اسارت را هم نکرده بودیم.

پیام آزادگان: لحظه اسارت را به خاطر دارید؟

خاطرم هست که ابتدا نارنجکی درکنار من منفجر شد که سمت راست بدنم پر از ترکش شد و اسلحه ام از دستم پایین افتاد.  یعنی دستم به اختیار خودم نبود و هردو باهم فرود آمدند ولی بدنم داغ بود و چیزی متوجه نمی شدم تا این که عراقی ها آمدند و ما را جمع کردند و احساس اسارت کردیم.

 در آنجا دونکته اتفاق افتاد یکی اینکه یکی از عراقی ها به من آب داد به محض این که آن را خوردم بلافاصله از گوشه لبم سرازیر شد و متوجه شدم که یکی از ترکش ها به فکم فرو رفته و کنترل لب و فکم به عهده من نیست. دوم اینکه به محض اینکه در مقابل عراقی ها قرار گرفتم بی اختیار با مشت به روی خاک کشورم کوبیدم که اینجا ایران است یعنی شما در ایران چه کارمی کنید اما آنها مست پیروزی  خود بودند و حرف مرا اصلا درک نمی کردند.

پیام آزادگان: در ادامه چه گذشت؟

مرا از خرمشهر به آبادان بردند و با پانسمان مختصری دستم را به گردنم بستند  و با چشمها و دستانی بسته سوار بر آمبولانس به سمت عراق حرکت کردیم پس از مسافتی حس کردم که آمبولانس روی آب قرار گرفت و ما سوار بر قایقی وارد شهر بصره شدیم و از آنجا به سمت الاماره و بعد هم به سمت بغداد حرکت کردیم.

پیام آزادگان: روزهای اسارت را چگونه می گذراندید؟

طبیعی بود که روزهای اول هیچ ذهنیت و تجربه ای از اسارت نداشتیم و برایم بسیار سخت می گذشت زیرا من تازه ازدواج کرده بودم و خداوند دو دختر به ما هدیه کرده بود، به تازگی خانه ای ساخته بودیم و ماشینی و در کنار شغل معلمی کار فنی هم انجام می دادم و زندگی ام فرم گرفته بود  و درباره اسارت فکر می کردیم شش ماه و یا یک سال دیگر جنگ پایان می یابد و غافل از این که ازسال ۵۹تا۶۹ به درازا کشید.

روزهای اول بسیار سخت می گذشت و قبل از ما دشمن اسیری را که درجبهه می گرفت همانجا شهید می کردند و بیشتر کسانی که قبل از ما در اردوگاه ها اسیر بودند اغلب خانواده ها بودند که نتوانسته بودند از شهرها خارج شوند بنابراین به اسارت گرفته شده بودند. زمانی که ما اسیر شدیم ۲۰دیماه بود و ۱۵دی ماه از سوی نیروهای ایرانی حمله ای صورت می گیرد که منجر به اسارت درآمدن بیشترین تعداد از سربازان عراقی می شود این باعث شد که دشمن ما را زنده به پشت خط انتقال دادند. بعد هم عراق چون خود را پیروز جنگ می دانست و از سویی تجربه اسیرداری نداشت به شیوه انسانی به اسرا نگاه نمی کرد و با همان روشی که در زندانهای خودشان و ابوقریب با آنان رفتار می شد با  ما هم رفتار می کردند و این رفتار ادامه داشت تا زمانی که شورش اسرای عراقی در ایران (گرگان) صورت گرفت که باعث شکایت عراق به سازمان بین الملل شده که آنجا جمهوری اسلامی ایران هم به دفاع گفته بود عراق سال هاست که با نیروهای ما بدرفتاری، شکنجه و حتی آنها را می کشد چرا به آنها رسیدگی نمی کنید. بنابراین چندین نیرو از سازمان ملل برای بازدید از اردوگاه های عراق آمدند و از آن به بعد رفتار عراقی ها کمی تغییر کرد. قبل از این ماجرا سربازان عراقی حتی موقع گرفتن آمار هم با شلاقی که در دست داشتند به سر و صورت اسیر می کوبیدند و به هر بهانه ای همه بچه ها را در اردوگاه زندانی می کردند.

پیام آزادگان: وظایف شما در اردوگاه چه بود؟

گروه ما که چیزی حدود ۸۰نفر بودیم  را به اردوگاه موصل یک و اطاق شماره۹ را به ما اختصاص دادند. یکی دوروز بعد فردی به کنار من آمد و شروع به پرس و جو کرد که شما چه کسی هستید و ... احساس کردم که می خواهد اطلاعاتی را از من بگیرد. کمی که احساس نزدیکی بیشتری کردیم دانستم که در اردوگاه افرادی هستند که کنترل فکری و عبادی اردوگاه را در دست دارند و عراقی ها یک فردی را در هر اطاق به عنوان مسوول آسایشگاه قرار می دادند که با  آنها در تماس بود، جیره روزانه را دریافت می کرد، آمار و نظافت آسایشگاه را این فرد طبق دستور عراقی ها انجام می داد و قالبا هم این افراد از نیروهای ارتش انتخاب می شدند اما درکنار ایشان فردی هم وجود داشت که مسوول فرهنگی بود که بنده هم مسوول فرهنگی آسایشگاه بودم.

سال اول اسارت و در ماه مبارک رمضان، عراقی ها خواستند آمار افرادی که روزه می گیرند را اعلام کنیم تا به جای ناهار به آنان سحری بدهند. البته عراقی ها همواره عنوان می کردند شما مجوس هستید ونماز را برای ریا می خوانید ما شما را مسلمان کردیم جای تعجب بود که بخواهد به ما سحری بدهد تا روزه بگیریم  و حدس می زدیم حتما کلکی در کار هست.ابتدا  قرار بود روزه گرفتن مخفیانه باشد اما زمانی که  آماری گرفته شد و از۹۰۰ نفر ۵۰۰ نفر روزه بگیر بودند بنابراین مسوولان فرهنگی اردوگاه با هم تبادل نظر کردیم و چون تعداد قابل توجه بود آمار را آشکارا اعلام کردیم و باید عنوان کنم این ۵۰۰ نفر همان افرادی بودند که بعدها کار بلوک زنی را نپذیرفتند و دست آخر هم خواسته هایشان را بر عراقی ها تحمیل کردند.

 

پیام آزادگان: حاج آقا ابوترابی را در اردوگاه زیارت کرده بودید؟

بله زمانی که ما به اردوگاه آمدیم و پس از مدتی عراقی ها از ما خواستند که با سیمان، بلوک بزنیم و ما قبول نکردیم که همین موجب درگیری شد که مدت ۴ماه در داخل اطاق ها محبوس و بسیار تحت فشار بودیم. ظاهرا حاج آقا ابوترابی را به پیشنهاد صلیب سرخ به اردوگاه ما آوردند که جو کمی آرام شود البته از آن موقع به بعد هم بلوک زنی جمع شد. البته چندبار دیگر هم ایشان به اردوگاه ما تشریف آورده بودند. یک بار در هفدهم ماه مبارک رمضان ایشان سخنرانی می کرد که همانجا ایشان را دستگیر کردند و بردند و بعد هم ایشان را به اردوگاه الانبار که خاص روحانیون، افراد سپاهی و خلبانان بودند که تا آخر اسارت هم آنها را در همانجا نگهداری کردند اما زمانی که در اردوگاه ما بودند ما نهایت استفاده را از ایشان می بردیم.

پیام آزادگان: شخصیت حاج آقاابوترابی را چگونه شخصیتی یافتید؟ 

نقش حاج آقا ابوترابی در اسارت همانند نقش امام(ره) برای ملت ایران بود

حاج آقا ابوترابی شخصیتی همانند وجود امام(ره) برای ملت ایران،برای ما نیز حاج آقا ابوترابی چنین اثری در اسارت داشتند. چنانچه اگر وجود ذی وجود حاج آقا در اسارت نبود یا ما به علت تندروی زیاد جانمان به خطر می افتاد و یا نرمش ما، باعث سواستفاده دشمن می شد که از ما جاسوس بسازد.

حاج آقا تعادل را در رفتار ما ایجاد کردند و فرمودند حفط جان از همه چیز مهمتر است. رفتار حاج آقا طوری بود که حتی یک فرد افغانی  که کارگری در خرمشهربود وعراقی ها او را اسیر کرده بودند که در آنجا هم کارهای عراقی ها را انجام می داد حاج آقا زمانی که به ایشان می رسید خم می شد و دستان این مرد افغانی را می بوسید. من بسیار مشاهده کرده بودم که حاج آقا گاهی خم می شدند و پاهای افراد را می بوسیدند. این رفتار حاج آقا گاهی برای ما بسیار سنگین می آمد که  چرا فلانی که با عراقی ها همکاری می کند حاج آقا دست و پای او را می بوسد بعدهم به  این نتیجه رسیدیم که ایشان برای حفظ وحدت این برنامه را اجرا می کند و رفتار حاج آقا روی افرادی که در اردوگاه لغزش هایی هم داشتند تاثیر داشت و خیلی از این افراد مرید حاج آقا شده بودند. برادر ایشان هم زمانی که در مجلس بودند و به ورامین می آمدند از قول حاج آقا می گفتند که ایشان نسبت به اسرای ورامین نگاه ویژه ای داشتند. حاج آقا ابوترابی تنها به خاطر ظاهرسازی و حفظ وحدت خم نمی شد دست افغانی را ببوسد بلکه باور ایشان آن بود که این افغانی در وهله اول یک انسان است بعد هم مسلمان است و بعد هم ما برای دفاع از خاک کشورمان می جنگیم اما او بخاطر ما تحت ظلم واقع شده و درخاک کشورما اسیر شده و ده سال اسارت کشیده و برای مظلومیت ایشان بود که حاج آقا این رفتار را داشت و گاهی با سرباز عراقی هم چنین رفتاری را داشت. ایشان معتقد بود شما در منزل آنها نرفته اید عراقی ها انسان هایی هستند که میهمان را درخانه های خود بسیار تکریم می کنند و شاید این دید در افراد روحانی ما امروزه هم کمتر دیده میشود.

پیام آزادگان: بازهم خاطره ای از ایشان در ذهن دارید نقل بفرمایید:

ما از روز اول و قبل از دیدار با حاج آقا ابوترابی، برای اینکه دشمن از روز اول  به ما طمع نکند اعلام کرده بودیم بی سواد هستیم تا اینکه حاج آقا یک بار دستور دادند باید روزنامه دیواری بنویسید و از تمامی موارد مانند پزشکی، تاریخی در روزنامه دیواری  استفاده  شود و بی سوادی معنی ندارد. تا پیش از آن اگر روزنامه، کاغذ و یا مدادی را که ممنوع بود عراقی ها نزد اسیری پیدا می کردند او را به سلول انفرادی می بردند اما از زمان تولید روزنامه دیواری اگر کاغذ و قلمی نزد اسیری پیدا می شد مسوول روزنامه دیواری اعلام می کرد این قلم برای اعضای روزنامه نگاری است و این به تعبیر حاج آقا یعنی این که سلاح را از دشمن بگیرید و بر ضد خود او استفاده نمایید منتهی با سیاستی که صدسال بعد هم دشمن توانایی درک آن را نداشته باشد و در اینجا اگر من شخصیت ایشان را به شخصیت حضرت امام(ره) تشبیه می کنم به خاطر جرات وجسارت ایشان بود. نقش ایشان در اسارت همانند نقش حضرت امام در کل دنیا بود.

پیام آزادگان: از بازگشت خود به ایران چگونه مطلع شدید؟

بازگشت به ایران همیشه برای ما مبهم بود. یک بار بچه ها نمایشنامه ای را ترتیب داده بودند که یک  فرد اسیری نشسته و چندنفری او را دوره کرده بودند. یکی از این افراد نماد جامعه بود که می گفت از جامعه چه انتظاری داری ما تو را تکریم کردیم،  دیگری نماد تاریخ می گفت تاریخ پر از افراد مبارز است شما چه انتظاری از تاریخ دارید که نام تان جاودانه شود. و دیگری نماد خانواده و فرزند بود که فرزند روایت می کرد من که پدرم را ندیده ام چه انتظاری ازمن دارید وپیام  این نمایشنامه آن بود که  باید هدف والاتری داشت یعنی اگر به انتظار این هستیم که برای ده سال اسارت خانواده، تاریخ و یا جامعه برای اسیر تصمیم بگیرد،در انتهای آن شکست قرار دارد. درکنار تمام این یاس ها  زمانی که آتش بس اعلام و جنگ هم پایان یافت و آزادی یک سال به درازا کشید و در این فاصله حضرت امام هم رحلت کردند بسیاری از اسرا ناامید شدند اما همیشه یک نورامیدی را در قلبهایمان داشتیم که خداوند یک لطفی در حق ما می کند و ما یک روز به کنار خانواده های مان بازمی گردیم اما روز آن مشخص نیست.

یک روز صبح بیدار شدیم و دیدیم تانکری که از شب آب را به اردوگاه می آورد نیامد و آب لوله کشی هم که مخصوص شستن لباسهایمان درصبح زود بود آن هم قطع شده بود اینجا بود که متوجه شدیم عراق به کویت حمله کرده است و صبح رادیو اعلام کرد خبر مهمی داریم تا اینکه اعلام شد صدام شرایط ایران را کاملا پذیرفته و حتی برای تبادل اسرا پیش قدم خواهدشد و خدا را شکر که همانطور هم شد و ما به ایران بازگشتیم.

پیام آزادگان:  از فعالیت های خود پس از بازگشت به کشور هم قدری بفرمایید:

پس از بازگشت به ایران بیشترین فعالیت بنده در امور خیریه و عام المنفعه بوده زیرا ما خود را مدیون مردمی می دانیم که با دعاهایشان باعث شد که ما به خاک ایران بازگردیم. اگرچه ۲سال پیش از آتش بس هنوز عراق همچنان درخاک ما بود و کم کم درحال عقب نشینی بودند اما در آن شرایط احساس کردیم که اگر خانواده های ما ۱۰سال چشم انتظاری کشیدند و اگر دخترهای ۲ و۴ساله من حالا ۱۲ و ۱۴ ساله شده بودند اما برخلاف دوقرارداد گلستان و ترکمانچای که اراضی بیشماری از خاک کشورمان به دست بیگانه افتاد نه تنها یک وجب از خاک کشورمان کم نشد و قرارداد جدیدی هم تنظیم نشد بلکه قرارداد الجزایر را که عراق پاره کرده بود و به خاطر آن به  کشورما هجوم آورده بود آن قرارداد دوباره به قوت خود برگشت همان چیزی که انتظار داریم روزی ترامپ هم مانند صدام اعلام کند امضای برجامی را که پاره کرده بود را به جای خود بازگردانده است.

من قبل از اسارت معلم بودم که بعد از بازگشت به عنوان مدیرمدرسه ایثارگران ورامین سپس چندسالی هم مسوول هلال احمر شهرستان، مدت ۶سال در شورای شهر ورامین که مدت ۴یا۵ سال آن ریاست شورای شهر را برعهده داشتم و چیزی حدود ۴سال به عنوان بازرس و۶سال هم هست که به عنوان مدیرعامل انجمن حمایت از خانواده زندان استان ورامین مشغول به فعالیت هستم.

پیام آزادگان و سخن آخر:

کلام پایانی بنده این است که چند کتاب خوب همانند "حیفا"، "گردان گمشده" "شبیه صدام" را به خوانندگان کتابهای دفاع مقدس پیشنهاد می کنم  و کتاب "خطر و خاطره" که راوی کتاب بنده هستم که به تازگی رونمایی از آن صورت گرفته و توسط سازمان حفظ آثار و ارزشهای دفاع مقدس به چاپ رسیده است، را به علاقمندان کتاب پیشنهاد می کنم.

 

 

 

* آ 

مصاحبه از : محمدی 

 

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید