گفت وگو با آزاده سرافراز محبوب زارع از استان آذربایجان غربی + تصاویر

۱۳۹۷/۱۰/۳۰
لحظه ای با آزادگان

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ،  آزاده سرافراز محبوب زارع سال آخر دبیرستان رشته ریاضی فیزیک بوده که از استان آذربایجان غربی شهرستان خوی برای اولین باردرسال ۱۳۶۳ راهی جبهه می شود و پس از دو مرحله حضور در جبهه با تنی مجروح به اسارت نیروهای بعثی درمی آید و در اسارت نیزمیان هم بندی هایش به عناوین"سقا"، "استاد" و "سیاست" ملقب می شود که هرکدام حکایت خواندنی خود را دارد.

 

این برادر آزاده علاوه بر مسوولیت ارشد آسایشگاه و فعالیت در امور فرهنگی، به امر تعلیم و تدریس در اسارت نیز اهتمام فراوان می ورزد  و پس از بازگشت به میهن نیز با ادامه تحصیل تا مقطع کارشناس ارشد مهندسی سازه، با سمت مدیریت کل بحران شهرستان ارومیه به افتخار بازنشستگی نایل می آید.

 

 

 

 

با آرزوی توفیق و سلامتی برای این برادر آزاده، صحبت های مان را با ایشان درخصوص حضور درجبهه و چگونگی اسارت پی می گیریم.

پیام آزادگان: چه انگیزه ای باعث شد تا شما درس تان را نیمه تمام رها کرده و به جبهه بروید؟

بنده از سال ۱۳۵۹ با فرمان حضرت امام(ره) مبنی بر تشکیل بسیج، وارد پایگاه مقاومت بسیج شده بودم و سال چهارم دبیرستان و مشغول امتحانات نهایی بودیم و از قضا همان روز هم امتحان داشتم دیدم نیروها را اعزام می کنند خواستم که مرا هم ثبت نام کنند.از طرفی به مادرم هم نگفته بودم که امروز روز اعزام است بنابراین به داییم ام گفته بودم که ایشان به مادرم اطلاع بدهند که ایشان هم فراموش کرده بودند و سه روز بعد خبر داده بودند. خانواده هم ما را طوری تربیت کرده بود که قبل از غروب آفتاب باید خانه بودیم. مادرم خیلی نگران می شود و بعد از سه روز به دایی ام مراجعه می کند و با ناراحتی عنوان می کند که فلانی سه روز است خانه نیامده و دایی ام می گوید خواهر ایشان به من گفته بود که به جبهه می رود. این خاطره ای بود که از اولین اعزامم به جبهه داشتم.

 

 

 

پیام آزادگان:  خانواده با حضورتان درجبهه مخالفتی نمی کردند؟

خیر. زمان جنگ بود و جبهه هم  به نیرو نیاز داشت. از طرفی مادربنده بانوی مومن و متدینی بود زمانی که برای  رفتن به جبهه از ایشان اجازه گرفتم تا نام حضرت زهرا(س) را بردم ایشان به خاطر ارادتی که به این بانوی گرامی اسلام داشتند با رفتنم به جبهه مخالفتی نکردند.

 

 

 

پیام آزادگان چگونه به دست دشمن اسیر شدید

اعزام دومم پس از شهادت شهید باکری اتفاق افتاد که عملیات دیگری درغرب درحال برنامه ریزی بود. این بارهم به خدمت مادر رسیدم دستانش را بوسیدم و این بارهم  اجازه رفتن به جبهه را  از ایشان گرفتم. چون درکنار رزمندگان مخلص بودن حال و هوای دیگری داشت. عملیات والفجر۸ بود که در آن شرکت کردم و خوشبختانه فاو ودریاچه نمک آزاد شد. نیروهای ما آنقدری پیشروی کرده بودند که باید خاکریز می زدیم. عملیاتی انجام دادیم که هم آن عملیات برای سرگرم کردن دشمن بود وهم اینکه دریاچه نمک را بگیریم که بحمدالله موفق شدیم خاکریز هم بزنیم  اما متاسفانه در محاصره دشمن گیر افتادیم و  پس از مجروحیت از ناحیه دست و پا و دهان در ۱۳۶۴/۱۲/۱۲اسیر شدم.

پیام آزادگان: لحظه اسارت چه حسی داشت؟

من شهادت را پذیرفته بودم و آگاهی داشتم که حضور درجبهه یا با شهادت و یا با جانبازی همراه است وسالم بازگشتن از جبهه تقریبا غیرممکن بود اما  "اسارت" هیچگاه به ذهنم خطور نمی کرد زیرا تا آن موقع از اسارت هم چیزی نشنیده بودم. پس از ده روز بود که کم کم اسارت باورم شد. البته شاید بسیاری از جوان این نظر مرا قبول نداشته باشند اما حقیقتا می گویم که تنها یکی از فرمایشات حضرت امام(ره) یاد آمد که ایشان فرمودند:"شما کارتان را انجام بدهید و نتیجه را به خدا بسپارید. قدم هایی را که برای رضای خداوند برمی دارید مهم است". گرچه اسارت بسیار سخت بود اما این جمله حضرت امام(ره) وقتی یادم می آمد چون راه ما  راه خداوند بود و نیت ما خدایی، اصلا احساس ناراحتی نمی کردم.  شاید به جرات بتوانم بگویم یکی از اسرایی که از دست عراقی ها بسیار کتک می خورد من بودم اما یک بار نشد که از رحمت خدا ناامید شوم و احساس پشیمانی داشته باشم.

پیام آزادگان: اسارت شما در چه اردوگاه هایی گذشت؟

البته در استخبارات و بصره مدتی بازجویی شدیم اما اسارت طولانی مدت من در اردوگاه رومادی ۱۰ که قاطع های مختلفی داشت گذشت.

پیام آزادگان: از فعالیت های اردوگاهی تان هم کمی برایمان تعریف کنید؟

روزهای اول اسارت از تشنگی واقعا در عذاب بودیم یعنی اگر در شبانه روز فقط یک لیوان آب برای هر نفر می دادند آن روز روز شادی ما محسوب می شد. پیت های حلبی بود که دشمن فکر می کرد برای اجابت مزاج در داخل آسایشگاه استفاده می شود. آن را کاملا شسته بودیم و صبح که در آسایشگاه باز می شد من این پیت های حلبی را می بردم و با آب پرمی کردم  و سریع به داخل آسایشگاه می آوردم تا در طول شب که بچه ها تشنه می شوند از آن استفاده کنند. بنابراین بچه ها به من "سقا" می گفتند.

از طرفی ما بسیجی بودیم و عراقی ها ما را  از بقیه جدا کردند و به یک قاطع دیگر انتقال دادند.درآنجا بود هم برنامه دعا و زیارت عاشورا را مخفیانه داشتیم که فعالیت های فرهنگی خود را هم آغاز کردم و مخفیانه با دیگر دوستان به کارهای فرهنگی هم مشغول بودیم. البته بعضی از دوستان بودند که بی سواد و بعضی دیگر تا دروس راهنمایی خوانده بودند و البته در آنجا ما دانشجو و یا پزشک و مهندس هم درمیان اسرا داشتیم. من چون رشته ریاضی فیزیک خوانده بودم بنابراین شروع به سوادآموزی کردیم و با تقسیم بندی مقاطع از ابتدایی تا دبیرستان، خوشبختانه در این امر موفق هم شدیم و با تلاش آن سالهای ما، امروز بسیاری از همان دانش آموزان با تحصیل در دانشگاه مدارک بالای علمی را کسب کرده اند. بنابراین در آن مقطع به ما "استاد" می گفتند. پس از مدتی بچه ها مرا به عنوان مسوول آسایشگاه انتخاب کردند. یعنی مسوول ۶۳تن از بچه ها که وظیفه داشتیم درخصوص خواسته ها و مشکلات بچه ها با عراقی ها صحبت کنیم.روزی که امام خمینی(ره) به رحمت خدا رفتند ما چهل روز برای ایشان به صورت مخفیانه مراسم داشتیم که البته روز سی و نهم برنامه لو رفت که البته یکی از منافقینی که این کار را کرده بود را بعدها شناسایی کردیم و گوشمالی حسابی به او دادیم. اما با لو رفتن برنامه، عراقی ها مرا به قاطع دیگری تبعید کردند و در اینجا بود که چون عراقی ها گفتند اقدام شما سیاسی است از آن زمان دوستان اسم مرا "سیاست" گذاشتند.

پیام آزادگان: رفتارعراقی ها با اسرا چگونه بود؟

یک گروه از عراقی ها بودند که ما را زرتشتی و آتش پرست می دانستند و ما را به عنوان مسلمان اصلا قبول نداشتند ماهم سعی می کردیم با رفتارمان به آنها نشان دهیم که ما مسلمان واقعی و شیعه امام حسین(ع) هستیم. خوشبختانه هم تلاشمان نتیجه داد و رفتارمان بر بسیاری از عراقی ها تاثیر مثبت گذاشت ولی متاسفانه تا بعثی ها متوجه این تغییر رفتار می شدند سریعا آنها را جابه جا می کردند. اما رفتار بعثی ها خارج از انسانیت بود و سعی می کردند به هر نحوی که شده اسرا را چه از نظر جسمی و چه روحی شکنجه و غذاب نمایند و متاسفانه هیچ رحم و مروتی در دلشان نبود.

پیام آزادگان: آیا حاج آقا ابوترابی را در اسارت ملاقات کرده بودید؟

من در اسارت توفیق دیدار ایشان را نداشتم اما پیام های ایشان و نصایح ایشان از طریق دیگر دوستان به ما می رسید و ماهم به فرمایشات ایشان لبیک می گفتیم.

 

پیام آزادگان: چه نیرویی شما را درجبهه مقاوم نگه می داشت؟

ایمان و اعتقاد به ادامه راه شهدا چرا که اسارت ما درمقابل خون شهدا ناچیز بود.  این نکته را باید ذکر کنم  اتفاقاتی که در اسارت می افتاد گاها واقعا معجزه بود. برای مثال زمانی که فرد دستش با چاقو بریده می شود مدت زمان زیادی طول می کشد تا جای زخم آن بهبود بیابد اما زمانی که اسیری کابل و شلاق می خورد و خون از جای آن کابل و شلاق بیرون می زد دو روز بعد که پشت آن اسیر را نگاه می کردی اثری از جای کابل نمانده بود.

پیام آزادی:  آیا فکر می کردید روزی به ایران برگردید؟

جمله ای که می خواهم بگویم کاملا حقیقی است من چه زمانی که به اسیر شدم و چه زمانی که آزاد شدم حقیقتا برایم فرقی نمی کرد زیرا هردو اینها موهبتی از سوی خداوند بود.

 

پیام آزادگان:  از فعالیت های خود پس از بازگشت به میهن اسلامیمان هم قدری توضیح بفرمایید؟

یکی دوماه بعد پس از بازگشت به ایران نامه ای از سوی فرمانداری شهرمان به دستم رسید که شما به عنوان نماینده ستاد آزادگان شهرستان معرفی شده اید ابتدا قبول نکردم و گفتم من تازه برگشته ام واگر به عنوان یک کارمند در یک اداره هم استخدام شوم کافی است اما ایشان خندید و گفت: اینجا کارمندانی هستند که بر سر پست مدیریت باهم دعوا می شوند. به استانداری رفتم و طی حکمی که به من دادند بازهم مرا به عنوان نماینده آزادگان معرفی کردند البته اولین ستاد آزادگانی که کار آزادگان را سریع پیگیری کردشهرستان خوی بود. سال ۱۳۷۲ بود که دانشگاه پذیرفته شدم و برای ادامه تحصیل به ارومیه آمدم و همزمان در استانداری هم در سمت های مختلف مشغول به خدمت شدم که در پایان با سمت مدیریت بحران شهرستان ارومیه به بازنشستگی نایل شدم.

پیام آزادگان و صحبت پایانی:

انسان هرچه قانع باشد و کمتر دنبال مادیات باشد زندگی برایش راحت تر می گذرد.  به نظر من قانع بودن و قانع زندگی کردن خود شادی بخش است. زیاده خواهی انسان را درگیر می کند. من و خانواده ام همیشه با کمترین حقوقی که می گرفتیم شکرگذار خدا بودیم الان هم همینطور هستیم.

 

 

مصاحبه : صنوبر محمدی 

 

* آ

اضافه کردن دیدگاه جدید