گفت وگو با آزاده سرافراز دکتر داوود طالبی،عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی

۱۳۹۶/۰۷/۱۰

درصحبت هایمان ایشان را به واقع انسانی  بزرگوار، غیرتمند و ولایتمدار یافتم که دغدغه این روزهایش بازگشت جامعه به ارزشها و حفط فرهنگ ایثار و مقاومت  ۸ساله ی دفاع مقدس است.

 

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ، در هفته دفاع مقدس و در آغازین روزهای مهرماه، در یک بعد ازظهر پاییزی میهمان  دکتر داوود طالبی عضو هییت علمی دانشکده مدیریت دانشگاه شهید بهشتی و البته یکی از آزادگان پرافتخار کشورمان شدیم.  وی قبول زحمت می کند و پس از یک روز پرمشغله و پس از پایان کلاس درس،  به گرمی پذیرای گفت و گویمان  می شود.

 

در اثنی صحبت هایمان ایشان را به واقع انسانی  بزرگوار، غیرتمند و ولایتمدار یافتم که دغدغه این روزهایش بازگشت جامعه به ارزشها و حفط فرهنگ ایثار و مقاومت  ۸ساله ی دفاع مقدس است.

 

دکتر طالبی متولد۱۳۴۳ از شهرستان کرج است که  با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی  و آغاز جنگ فعالیت خود را در بسیج آغاز می کند و سال ۱۳۶۱ برای اولین بار کلاس چهارم دبیرستان است که تصمیم بزرگی می گیرد و برای اولین بار در سال ۱۳۶۲ با انگیزه اعتقادی و دینی و تنها با فرمان رهبر خود و بنابر تکلیف، مشتاقانه راهی جبهه می شود.

 

با اینکه درسال ۱۳۶۲  در دانشگاه تهران در رشته مدیریت پذیرفته می شود اما خاک جبهه چنان او را عاشق خود ساخته که حتی قبولی او در دانشگاه او را از ارزشهایش دور نمی سازد و در تاریخ ۱۷ تیرماه سال ۱۳۶۴ پس از پایان امتحانات آخر ترم، برای دومین بار قدم به خاک جبهه می گذارد.

 

این رزمنده غیور  ۱۳ماه از دوران طلایی دفاع مقدس را در مراحل مختلف ۲و ۳ و ۴ماهه در جبهه به عنوان بی سیم چی و  تک تیرانداز حضور پیدا می کند تا اینکه با پذیرش قطعنامه و پایان جنگ، از سوی دشمن به اسارت نیروهای بعثی در می آید و ۲۷ماه از بهترین زمان خود را در اردوگاه های عراق سپری می کند.

 

 

 

 

پیام آزادگان:از مراحل حضور درجبهه برایمان بگویید؟

  آموزشهای نظامی ای در منطقه ای که در ۸۰کیلومتری دهلران و نزدیک فکه بود داشتیم و از صبح تا ظهر آموزش و بعداز ظهر استراحت می کردیم. تا اینکه ۲۵مردادماه شد. شب انتخابات دوره دوم ریاست جمهوری حضرت آقا (مقام معظم رهبری) عملیات عاشورای۳ انجام شد. پس از آن شهریورماه بود که باید خودمان را برای شروع ترم دانشگاه آماده کنیم. بازهم دهه فجر سال ۱۳۶۴ شب ۲۱بهمن شب عملیات والفجر۸عملیات آزادسازی فاو بود. البته این اعزام ا دیگر از طریق دانشگاه صورت می گرفت. خاطرم هست سومین اعزام ۳اسفند ۱۳۶۴ درمنطقه اهواز (جنوب) صورت گرفت که دوسه ماهی طول کشید.

 

 

پیام آزادگان: اگر در این خصوص خاطره ای هم دارید بیان بفرمایید؟

بله خاطرم هست یکی از دانشجویان به نام سید کریم عبادی از بچه های بسیار باهوش و با استعداد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران که از منطقه محروم سی سخت یاسوج با خانواده ای بسیار مستضعف در منطقه جزیره مجنون شهید شد. ما دانشجویان یک مینی بوسی را گرفتیم و برای عرض تسلیت به خانه آن دوست شهید بزرگواررفتیم.

 

 

پیام آزادگان:استاد، درس خواندن در دانشگاه و همزمان رزمندگی در شرایط جبهه چگونه امکان پذیر بود؟

اتفاقا ما تلاشمان را برای درس خواندن می کردیم . من خاطرم هست در یکی از درس ها من نفردوم کلاس با نمره ۱۷ قبول شدم. همه کلاس می گفتند شما که سرکلاس ها نبودید چطوری این نمره را گرفتی؟ البته من جزوات بچه ها را می گرفتم و زمان استراحت در جبهه آن جزوات را مطالعه می کردم. یا اینکه وقتی از جبهه برمی گشتیم یک هفته ای جزوات را می خواندم و امتحان می دادم.

 

در یکی از درسها که اقتصاد هم بود در یکی از امتحانات من جواب امتحانات را کامل و در حد نمره ۲۰ نوشته بودم اما استادم به من نمره ۱۶ داد. چرا؟  چون از تمام سوالاتی که داده بود یک سوال آن در باره "جنگ" بود که جنگ چیست و اثرات آن چگونه است؟ من هم بنا به فرمایشات رهبرم (ره) نوشتم: بسم الله الرحمن الرحیم.  جنگ نعمت است. (امام خمینی) و ادامه دادم این توسعه و پیشرفت های امروز مهر تاییدی بر همان گفته حضرت امام(ره) است و بعد هم شروع کرده بودم آن را توضیح و شرح کامل داده بودم که خلاصه آن استاد بخاطر جواب آن سوال به من ۱۶ داد. البته استادی هم داشتیم که مدرس درس ریاضی بود. من در حد نمره ۲۰ ننوشته بودم اما ایشان به من ۲۰ دادند. درجبهه از کاغذهایی که برای تبلیغات استفاده می کردند و باطل می شد من از پشت این کاغذها برای نوشتن و تمرینات استفاده می کردم. این استاد در همین دانشگاه فعلی استاد مدیریت بود که به عنوان استاد مدعو به دانشگاه تهران می آمد. جالب است بدانید من مراحل تحصیلی را که گذراندم در سال ۷۴ جزوعضو هییت علمی دانشگاه و همکار این استاد گرامی (استاد مهندس حسین زاده) شدم.

 

 

پیام آزادگان: اعزام های بعدیتان چگونه بود؟

باز هم چندین مرحله از جمله  به جبهه شمال غرب و منطقه کردستان و مرز عراق اعزام شدیم. مدتی آنجا بودیم که در سال ۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۵ که پسرعمه ام در همین عملیات مفقودالاثر شد. اتفاقا من در منطقه بودم که خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم که یک مینی بوس آبی رنگی رزمندگان را سوار می کند که یکسری از رزمندگان داخل مینی بوس نشسته و تعدادی هم  ایستاده بودند پسرعمه من جزو آخرین نفراتی بود که پرید و سوار مینی بوس سرپا ایستاد.  من این خواب را برای خودم اینگونه تعبیر کردم که آنهایی که نشسته بودند شهید، آنهایی که ایستاده بودند مفقودالاثر هستند بعد از ۶۳ روز جنازه پسرعمه ام آمد.  در آن عملیات بسیاری از دوستانم نظیر شهید منصورصادق پور، شهید طالبی  و.... در عملیات کربلای ۵ شهید شدند.

 

 

 

 

پیام آزادگان: اگر بازهم خاطره ای به ذهنتان می رسد برایمان تعریف کنید

 شب عملیات زمانی که من به اهواز موقعیت کوثر رسیدم شهید صادق پور را دیدم که نورانیت عجیبی پیدا کرده بود. از ایشان پرسیدم چه خبر؟ گفت خبر اینکه ما امشب یک خشم شب می زنیم و مانور می دهیم، فردا به خط می رویم و طی عملیات کربلای پنج    جنازه شهید ابراهیم طالبی را به عقب برگردانیم.  البته عملیات انجام می شود و جنازه ها را به عقب می آورند اما خود شهید صادق پور  در همانجا به شهادت می رسد که پیکر این شهید و دیگرشهدا در اواخر اسفند به دستمان رسید. ملت ما در آن سال عیدی نداشت زیرا چندهزارشهید در آن سال داشتیم. پیکرشهید طالبی هم آمده بود. من در منطقه بودم که مرخصی گرفتم و در مراسم شرکت کردم.

 

 

پیام آزادگان: در ادامه چه اتفاقی افتاد؟

عملیات کربلای۵ یکی از سخت ترین عملیاتهای جنگ به شمارمی آید. و البته هنوز قسمتی از عملیات کربلای۵ مانده بود که تمام شود. عملیات کربلای ۸ در تاریخ ۱۸ فروردید ماه با رمز یاصاحب الزمان(عج)  در شرق بصره بود. خاطرم هست یک اورژانس  زده بودیم برای مجروحین و شهدا که این اورژانس نزدیک به خط مقدم بود. به طوری که دشمن آنجا را با توپ و خمپاره می کوبید. آنجا دکترهایی خدمت می کردند که واقعا نادر بودند. پزشکی بود که  در کنار کار طبابت و رسیدگی به مجروحان روضه مرحوم حاج احمد کافی را می خواند. من هم در همان اورژانس مسوول آمار مجروحان بودم. به چشم می دیدم جانبازانی که دست و پا و قسمتی از بدنش رفته و خونین است. مسوولیت من این بود که سریع اسم و مشخصاتشان را می گرفتم و می نوشتم. کافی 

 

 در این میان خیلی ها به شهادت می رسیدند و خیلی ها هم با مداوا نجات پیدا می کردند. ما هم کارمان شیفتی بود. خاطرم هست دونفر از رزمندگان با هم صحبت می کردند  یکی رو به دیگری گفت فلانی باجناقت به منطقه آمده است. دوستش خیلی خوشحال شد و گفت: جدی می گویی؟.. و خلاصه با بی سیم و به سختی ارتباط برقرار شد و قرار شد آن بنده خدا به سوله اورژانس بیاید. با این که فاصله زیادی تا خط نبود. دشمن بطور مدام  با گلوله خمپاره سوله اورژانس و استراحتگاه ما را می کوبید. با هماهنگی که انجام شد و دوست ما در سوله نشسته بود که یکی از بچه ها آمد و گفت فلانی باجناقت آمده جلو در. این رزمنده پرید جلوی در و همین که همدیگر را در بغل گرفتند گلوله توپ و هردو نفر را شهید کرد. وقتی آمدیم بیرون دیدم که پیکر آنها را که تکه تکه  شده بود را جمع کرده بودند.  آنچه عجیب بود تنها یک عکس سالم خانوادگی از جیب یکی از آنها بیرون افتاده بود که هر دو درحالی که فرزند کوچک خود را در بغل داشتند درکنار هم عکس یادگاری گرفته بودند.

 

 

پیام آزادگان: استاد نحوه به اسارت درآمدن خود را نیز بیان بفرمایید؟

من چون واحدهای زیادی برمی داشتم هفت ترمه مقطع کارشناسی را تمام کردم. درسال ۱۳۶۶ ترم هفت دانشگاه و آخرین ترمم را که گذراندم برای مقطع کارشناسی ارشد  دانشگاه تربیت مدرس شرکت کردم و جزو سه نفری بودم که در مقطع کارشناسی ارشد پذیرفته شدم.  بالافاصله پس از پایان کارشناسی وارد مقطع کارشناسی ارشد شدم.  دربهار ۱۳۶۷ دیگرقضایای آخرجنگ و اینکه دشمن دوباره حمله کرد و جزایر خرمشهر و شلمچه را گرفت و از طرفی داخل کشور نیز درگیر بحران دوره سوم انتخابات مجلس بود. امام مرتب می فرمودند امروز جنگ مسئله اصلی کشور است اما جناحها  و گروهها نیروهای خود را برای تصدی کرسی های مجلس از جبهه فرا می خواندند. شرایط بسیار بدی بود و من اصلا  در آن شرایط نمی توانستم درس بخوانم.

 

 تا اینکه درس را رها کردم و ۲۷تیرماه  به عنوان بسیجی ثبت نام کردم و به منطقه رفتم.البته سپاه برگه داد و من به طور انفرادی به منطقه رفتم. در ترمینال یک سری از خانمها با هم صحبت می کردند و می گفتند جنگ تمام شده. این حرفها برای من باورپذیر نبود. گویا قطعنامه پذیرفته شده بود اما رادیو و تلویزیون هنوز این خبر را اعلام نکرده بود.  من هم سوار اتوبوس شدم و فردا به اندیمشک و پادگان دوکوهه رسیدم و  خودم را به پادگان معرفی کردم و جزو تیپ ۴الزهرا از لشگر۱۰سیدالشهدا شدم. رادیو هم همزمان پذیرش قطعنامه را اعلام کرد. البته این خبر برای رزمندگان خیلی سخت بود اما به هرحال پذیرفتیم. البته عراق دوباره پیشروی خود را به سمت شلمچه و فاو  و تا نزدیکی اهواز ادامه داده بود. ما دو سه روزی بودیم که روزجمعه با اتوبوسی که برای نمازجمعه برای نزدیکترین شهر گذاشته بودندسوار شدیم و آمدیم دزفول که آنجا اعلام کردند دشمن به سمت اهواز و خرمشهر پیشروی کرده و شهرها دوباره در خطر هستند. بچه ها گفتند سریع برویم پادگان. من گفتم مرا کجا می فرستید گفتند شما بروید گردان مخابرات. چون در چندین مرحله که درجبهه بودم بی سیم چی بودم. در آنجا هم به عنوان بی سیم چی گردان حضرت زینب(س) گروهان القدر انتخاب شدم. البته هوا تاریک شده بود و من فقط با فرمانده گردان و معاون گروهان و کمک بی سیم چی در این فاصله کوتاه آشنا شده بودم و حتی بسیاری از بچه ها را به واسطه تاریکی ندیده بودم.  من به همراه (شهید) امینی آذر کمک بی سیم چی هردو با هم بودیم. در تاریکی سوار اتوبوس به سمت جاده اهواز سوسنگرد حرکت کردیم. یادم می آید شام شب مان یک تکه کتلت خشک که با ساطور هم نصف نمی شد خوردیم و نمازمان را خواندیم و راه افتادیم. گویا دشمن هم به سمت اهواز می آمد. و از اتوبوسها پیاده شدیم و نان و هندوانه اندکی به عنوان صبحانه خوردیم تا صبح که به جاده اهواز- خرمشهر رسیدیم وهمین که از اتوبوسها پیاده شدیم درکنارجاده شیارهایی بود که از عملیات بیت المقدس و فتح المبین مانده بود که صدای تیراندازی و خمپاره بلند شد. اتوبوس برگشت و ما هم در بیابانی که هیچ سنگر و جان پناهی نبود که خود را استتار نماییم. به ناچار به شیارها پناه بردیم. گویا قبل از ما گردان امام حسن مجتبی(ع) با عراقیها درگیر می شوند که بسیاری از آنها شهید ومجروح و اسیر شده بودند. بعد از آن هم گردان امام حسین(ع) و حالا نوبت گردان سوم یعنی گردان ما بود. اول مرداد ۱۳۶۷ جاده اهواز به خرمشهر موقعیت کوشک.

 

ما ۳۴نفر در داخل شیار بودیم که به دو گروه ۱۷نفره تقسیم شدیم. دیگر آب و غذایمان تمام شده بود و گرمای بالای ۵۰ درجه بیداد می کرد. خاطرم هست آخرین چیزی که ما خورده بودیم یک آلو بود که فرمانده گردان ما آن را نصف کرد و نصف آن را به من و نصف دیگر آن را به یک رزمنده دیگر داد. در آن حال (شهید) امینی آذر که بی سیم چی بود و دیگر بی سیم هم کار نمی کرد آن را کنار گذاشته بود و آرپی جی به دست گرفته بود. حالا تصور کنید ما دو دسته ۱۷نفره درمقابل چندین تانک و اسلحه مان هم تنها کلاشینکف وآرپی جی بود.  شهید امینی آذر بلندشد که تانک را با آرپی جی بزند گلوله مستقیم توپ سینه اش را شکافت و به شهادت رسید.  من هم کلاشینکف به دست گرفتم و درگیر بودیم تا اینکه گلوله هایمان تمام شد. مسوول ارشد ما گفت شما ۱۷نفر دشمن را سرگرم کنید تا ۱۷نفر دیگر بروند و سپس شما به عقب برگردید.  آن ۱۷نفر رفتند ما درگیر شدیم و موقعی که باید از شیار بیرون می آمدیم و سریع عقب نشینی می کردیم دیدیم عراقیها پشت سرما هستند و حلقه را بستند.

 

 

 

پیام آزادگان: آن لحظه چه حسی داشتید؟

من همان لحظه می دانستم که آنها نیروهای عراقی هستند. در این میان ما سه نفر بودیم که سن مان از بقیه کمی بیشتر بود یعنی حدود۲۴سال داشتیم و مابقی بسیجی ها هم ۱۵و۱۶ساله بودند بسیاری از بچه های کم سن و سال که باورپذیری برایشان سخت بود به خود تلقین می کردند که اینها نیروهای خودی هستند.  تشنگی بدجوری به آنها غلبه کرده بود رفتند که آب بگیرند با اسلحه دشمن مواجه شدند.

 

 باید بگویم حس اسارت حس تلخی است. زیرا آدم حس می کند به آخر دنیا رسیده است. مانند موجود زنده ای که هیچ بعدی از زندگی ندارد.  فقط زنده بودیم.  آنها ما را گرفتند و دستبند زدند و گذاشتند توی تانک و روی تانک. من و یکی از رزمندگان که قبلا هم در عملیاتهای قبلی جانباز شده بوده روی تانک و کنار اگزوز تانک گذاشتند. گرمای بالای ۵۰ درجه هوا و کنار اگزوز که گرمای چند برابری داشت. سپس سوار بر ماشینهایی به نام حیفا کردند و مسافتهای طولانی که می رفتیم در دست اندازها سرمان به سقف اتومبیل برخورد می کرد و با شدت به کف ماشین برخورد می کردیم. ما را مقر به مقر پیش می بردند. هرچه جلوتر می آمدیم کتکها، شلاقها و قنداق تفنگها بیشتر می شد تا اینکه شب به بصره رسیدیم.  در آنجاد کم کم بحث اسارت کربلا و حضرت زینب برایمان تداعی می شد. به بصره که رسیدیم. ما را به محلی بردند که مانند زمین بسکتبال بود و  دور تا دور آن توری بود و ما را در آنجا انداختند.   دیدیم قبل از ما تعدادی اسیر و مجروح هم گرفته اند و خون زیادی از مجروحان رفته که بدون رسیدگی رها شده بودند. بسیاری از بچه ها از تشنگی همانجا به شهادت رسیدند. دشمن فقط می خواست از ما که مانندگان متحرکی بودیم زنده نگه دارد و بتواند بعدها با اسرایی که در ایران دارد معاوضه نماید. یعنی زمانی به اسیر آب می دادند که لحظه جان دادن بود. البته میان بعثی ها گاها افراد شیعه ای هم بودند که به ناچار در زیرستمشاهی صدام بودند که آمد و شاید برای یک دقیقه شلنگ آب را گرفت و مانند قطرات باران به بچه ها آب می پاشید که همه دهانهایشان را باز می کرده بودند شاید با قطره ای گلویشان تر شود و دوباره آب را قطع کرد.

 

فردا دوباره ما را به سوله هایی بردند که پر از گرد و خاک که دوهزارسه نفر آدم را در آن جای داده بودند و حتی نفس کشیدن هم دشوار بود. غذا هم در حدی بود که فقط زنده می ماندیم. یعنی همیشه تشنه و گرسنه. فردا صبح سوار اتوبوس ما را به بغداد و زندان الرشید منتقل کردند.

 

 مانند اسرای کربلا ما را در شهر می گرداندند و مردم اطراف شهرها برای این موفقیتشان کل می کشیدند و دست می زدند و به ما ناسزا می گفتند. زمانی که این اتوبوس از شهر بغداد عبور می کرد دیدیم نوشته "شارع الامام  محمدتقی(ع)" گویا نزدیک کاظمین بودیم همین تابلو خیلی به من روحیه داد. احساس امنیت و آرامش کردم چرا که وجود بابرکت یکی از امامان را  در کنار خودمان حس می کردیم. سلامی به امام(ع) عرض کردیم وبعد ما را به منطقه نهروان حرکت دادند. از اتوبوس که پیاده شدیم با دالانی از نیروی انسانی  از سربازان عراقی مواجه شدیم که با چوب و چماق از ما استقبال کردند که هیچ راه فراری هم نداشت. سوله هایی تنگ و کوچک، لباسهایمان که پاره و خاک آلود. وضعیت بهداشتی هم در حد صفر تنها بخشی از سوله را خود بچه ها پرده ای زده بودند که برای مواقع ضروری قضای حاجتی انجام شود و بهداشت هم زیرصفر درجه بود. عراقی ها هر موقع هم که دلشان می خواست می ریختند و بدون بهانه بچه ها را می زدند. حتی با پوتین با هیکلهای سنگین روی بچه ها می رفتند و هیچ رحمی به مجروحین و یا سالخوردگان نمی کردند. روز پانزدهم اسارت به ما کتانی و پتو دادند درصورتی که نه ما را جایی می بردند و  نه گرمای طاقت فرسای مردادماه  پتو لازم بود. اتفاقا مسئله جالبی  که پیش آمده بود این بود که درست من همان شبی که به آن گردان پیوستم  با  هیچکدام از بچه ها آشنایی نداشتم و تنها فرمانده گردان و معاون آن گروهان را می شناختم که به اسارت درآمدم بنابراین درمیان بچه ها غریب بودم.  یکی دوماه اول من هرچه به بچه ها نزدیک می شدم آنها از من فاصله می گرفتند. البته بچه ها بعدها به من گفتند که ما فکرمی کردیم تو نفوذی منافقین هستی!! بعدها معاون گروهان برایشان ماجرا را توضیح داده بود. سپس دهم اردیبهشت۶۸ ما را به اردوگاه تکریت در منطقه نظامی صلاح الدین اردوگاه شماره۲۰ منتقل کردند؟

 

 

 

پیام آزادگان: اردوگاه تکریت چگونه اردوگاهی بود؟

اردوگاه تکریت تنها اردوگاه اسرای مفقودین بود  که حتی صلیب سرخ هم از وجود آن بی اطلاع بود.  منطقه ای کاملا بیابانی با بدترین شرایط  آب و هوایی و  بسیار گرم که ما را بهع آنجا منتقل کردند. من می دانستم که سامرا در مسیر تکریت است. برای همین عشقم این بود که از کنار سامرا عبور کنیم و باز هم شنیده بودم که سامرا بلندترین گنبد را دارد. برای همین در اتوبوس سعی می کردیم خوابمان نبرد و حتی  از دور هم بتوانیم گنبد سامرا را ببینیم. اتفاقا این اتفاق هم افتاد. وقتی چشممان از دور به گنبد طلایی امام حسن عسکری(ع) و امام هادی(ع) افتاد دلمان خیلی گرفت زیرا گنبدطلا را می دیدیم اما نمی توانستیم به زیارتشان برویم.از طرفی دیدن بارگاه امامان (ع) برایمان حالت روحی بسیار خوبی ایجاد کرده بود.

 

بدترین شکنجه این بود که آب را قطع می کردند. خواب در روز ممنوع بود برعکس اگر کسی در شب بیدار می ماند فردا صبح تنبیه می شد. ما دو رنگ لباس زرد رنگ و یک لباس سورمه ای داشتیم که البته هردو کهنه و مندرس بودند.  گاهی اعلام می کردند یک هفته لباس زرد و هفته بعد لباس سورمه ای باید بپوشید. مدتی هم اصلا کاری نداشتند وهرکس هرچی دوست داشت می پوشید. و دیگر همه فکرمی کردند اشکالی ندارد. یکبار اول ماه مبارک رمضان گیر دادند که چرا لباس یکنواخت نپوشیده اید. قاعدتا باید یک گروه تنبیه می شد اما هردو گروه را تنبیه کردند.  افسرعراقی به نام "رحیم"  تمام بچه ها را وسط اردوگاهی که پر از شن بود جمع کرد و با زبان روزه  بچه ها را سینه خیز همراه با پوتین و شلاقی که می زدند و این کار  یکی دوساعت ادامه داشت.  بعثی ها از شکنجه بچه ها لذت می بردند. درکنار اردوگاه یک اطاق بهداری بود که یک بهیار که انسان بدی هم نبود با مشاهده این وضع به زبان عربی گفت: رحیم مگر تو مسلمان نیستی. این بچه ها روزه هستند. رحیم هم که ز نیروهای بعثی صدام بود شروع کرد به  آن بهدار فحاشی کردن. چند روز بعد بچه ها که برای بیگاری رفته بودند آن بهیار را پشت میله های زندان دیده بودند.

 

 

پیام آزادگان: تلخ ترین خاطره ی خبری که شنیدید؟

یکی از بعثی هایی که بسیار خباثت داشت آمد و گفت خوشحال باشید و شادمانی کنید که خبر خوبی برایتان دارم. ما  حدس می زدیم که خبر رحلت امام(ره) بودکه به واقع تلخ بود. تمام آسایشگاهها عزاداری به پا شد  اما شنیدن خبر دوم که منسوب شدن مقام معظم رهبری به عنوان رهبر گویی که آن درد و مصیبت را التیام داد.

 

 

پیام آزادگان: استاد در اسارت روزهایتان را چگونه می گذراندید؟

البته من در زمان جنگ هم  اوقات بیکاری و استراحت هم خودم درس می خواندم و هم به رزمندگان دانش آموز درس می دادم.  بعضی از همین دانش آموزان بعدها که من استاد این دانشگاه شده بودم دانشجوی خودم بودند . در اسارت  تنها آموزش خودم زبان انگلیسی و عربی بود زیرا امکاناتی نبود. گاها پاره روزنامه ای که به زبان  انگلیسی بود آن را تکه تکه می کردیم و هرکدام قسمتی را ترجمه می کردیم. آموزش ریاضی و آمار  و یا هر درسی که بود به اسرای دانش آموز آموزش می دادم. در آسایشگاه تنها یک قرآن موجود بود. و گاها باید یک ماه وقت می گرفتیم تا نوبت قرآن به ما برسد. تلویزیون هفته ای یک شب به آسایشگاه ما می آمد که ما هم علاقه ای به برنامه های تلویزیون آنها نداشتیم. البته زمانی که من عضو هییت علمی بودم بعضی از دوستانی که در اسارت با هم بودیم دانشجوی همین دانشگاه شده بودند.

 

 

پیام آزادگان: به نظرشما چه نیروی در روحیه بخش اسرا بود؟

تنها باور و اعتقادات دینی و  همچنین باور امام(ره) و  در کنار آن ظلمها و شکنجه هایی که به بچه ها می کردند. زیرا ظلم، ایمان واعتقاد بچه های معتقد را بیشتر می کرد. ما خیلی از کسانی را در اردوگاه داشتیم که با حداقل غذایی که می دادند بیشتر روزها روزه می گرفتند. ما گاها دعا می کردیم که نکند به عقل صدامیان برسد که به ما مهربانی کنند زیرا همین موضوع سستی ایجاد می کرد.

 

 

پیام آزادگان: شب آزادیتان چگونه گذشت؟

شب آخر شب اربعین بود و اتفاقا شبی بود که طارق عزیز وزیرخارجه عراق در ایران بود. و تبادل اسرا هم شروع شده بود. ما هم چون شب آخر و هم شب اربعین بود در سوله به عزاداری پرداختیم. آن شب حدود ۱۵ نفری از ما را بیرون کشیدند و به اطاقی در نزدیک بهداری بردند و گفتند شما سه ماه زندانی هستید. آن شب برای اولین بار در شب بیرون آمده بودیم و می توانستیم ماه و ستاره ها را ببینیم. هوای خنک و دیدن ماه و ستاره ها گویی  بخشی از  طعم آزادی را آن شب چشیدیم. شب  افسر درجه دار عراقی آمد و یکی دونفر از ما را به عنوان نماینده بیرون کشید و دستی به معنی اهانت به شانه مان زد که چرا عزاداری کردید؟ گفتیم شب اربعین است. گفت: عزاداری در ارتش عراق ممنوع است. گفتم ما ایرانی و مسلمان هستیم درثانی الان طارق عزیز برای تبادل اسرا در ایران است و مشکلی نیست. باز هم  قبول نکرد و گفت سه ماه زندان هستید. صبح که شد درب ۶ تا از سوله ها را باز کردند که بچه ها لباس نو تحویل بگیرند اما هیچکس بیرون نیامد و شرطشان هم این بود که تا دوستان ما را آزاد نکنید ما نمی رویم. آنها هم مجبور شدند اول ما را آزاد کنند. لباسهای نو دادند و سوار اتوبوسها شدیم و به مرز ایران رسیدیم.

 

 

پیام آزادگان: روز آزادی چه حسی داشتید؟

ما آزادی را باور نداشتیم  زیرا آزادی ما به عنوان اسرای بی نام و نشان واقعا معجزه بود. البته از همان شبی که ماه و ستاره ها را دیدیم تا لباسهای جدید تحویل گرفتیم و پوشیدیم بازهم دلهره این را داشتیم که نکند بازهم مشکلی در رفتن ما ایجاد شود.از طرفی با اینکه عراق به کویت حمله کرده بود و نیاز به نیروهای نظامی خودش داشت که در ایران اسیر بودند، این دلهره و اضطراب با ما بود تا اینکه از مرز گذشتیم و وارد خاک کشورمان شدیم. در قصرشیرین تپه ای را دیدیم که پرچم بزرگ جمهوری اسلامی را نصب کرده بودند. گویی مرده ای بودیم که زنده شده باشیم. اتوبوسهای عراقی ما را در مرز پیاده کردند و ما هم سوار اتوبوسهای ایرانی با شادی و با شعار مرگ بر صدام از جلوی اتوبوس حامل اسرای عراقی عبور می کردیم که هنوز به کشورشان نرسیده باید خود را برای جنگ با کویت آماده می کردند.

 

در ادامه از اسارت هم که برگشتم  ادامه تحصیل کارشناسی ارشدم را دادم و بعد هم دوره دکتری و هم اینکه هم عضو هییت علمی دانشگاه شهیدبهشتی هستم

 

 

پیام آزادگان: و کلام آخر استاد؟

تنها پیام من به مسوولان این است که روحیه جهاد و مقاومت را حفظ کنند و فرمایشات حضرت امام(ره)  و مقام معظم رهبری را در خصوص جهاد و مقاومت به گوش جان پذیرا باشند و عمل نمایند.

 

گفتگو از : صنوبر محمدی

 

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید