گفت وگو با آزاده سرافراز حجت الاسلام احمد مبهوتی

۱۳۹۷/۰۷/۰۲

از موصل تا مسکو

 

 

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ، درهفته دفاع مقدس برآن شدیم تا به یکی رزمندگان ۸سال دفاع مقدس و آزاده سرافراز امروز جنگ تحمیلی  بپردازیم که بی شک از نقش روحانیون به عنوان حلقه مفقوده و کمتر پرداخته شده در بخش جنگ تحمیلی غافل بوده ایم. به همین بهانه به سراغ حجت الاسلام احمد مبهوتی نویسنده کتاب ارزشمند "دیار غربت" با ۷۸ماه اسارت رفتیم تا به عنوان یک روحانی و نقش روحانیت در ۸سال دفاع مقدس و همچنین اسارت بیشتر بدانیم.

 

پیام آزادگان: لطفا خودتان را بیشتر برای خوانندگان پیام آزادگان معرفی بفرمایید؟

بنده احمد مبهوتی متولد سال ۱۳۴۲ از استان آذربایجان شرقی شهرستان مرند درسال ۶۰ وارد حوزه علمیه تبریز شدم و اولین بار در سال ۶۱  به عنوان بسیجی و  گروه پشتیبان با تعدادی از طلاب در مرحله سوم عملیات بیت المقدس که منجر به آزادی خرمشهر شرکت داشتیم.

 

پیام آزادگان: وظیفه شما درجبهه چه بود؟

 سال ۶۱  برای بار اول یک دوره آموزش و آشنایی با فضای جبهه و فعالیت های تبلیغاتی ابتدایی را برعهده داشتیم. سال ۶۲ در عملیات والفجر۴  پس از گذراندن یک دوره آموزش بی سیم و دربخش محابرات لشگر، به عنوان مسوول واحد تبلیغات واحد را آماده می کردیم. بعد از این عملیات ما را به واحد اطلاعات  و عملیات منتقل کردند و پس از آموزش برای شناسایی درمنطقه غرب (خسروی و قصرشیرین) بعد هم به برای عملیات خیبر به منطقه جنوب اعزام شدیم.

 

پیام آزادگان: در این خصوص کمی بیشتر توضیح بفرمایید:

چهارگردان که دو لشگر از ۳۱ عاشورا و دو لشگر هم از نجف اشرف اصفهان آماده عملیات بود. بخشی از نیروها که از خط مقدم حمله می کردند بخش دیگر را که همین چهارگردان بودند قرار بود با هلی کوپتر به منطقه عقبه دشمن بریزند که از پشت سر به دشمن حمله کنند. ما را توجیه کردند که چنین عملیاتی هست و شما را با هلی کوپتربه جزیره مجنون می بریم و به سمت دشمن هدایت می شوید که درگیری چندانی نیست. هلی کوپتر به راحتی داخل جزیره می نشیند و از پشت دشمن جاده های مواصلاتی و اصلی را  می گیرد و  چهار هدف را که یکی احتیاط دشمن که سلاح و مهمات دشمن از آن منطقه توزیع می شد تسخیر می کنید و سپس با حمله به پل طلاییه و پادگانی که در آن نزدیکی بود ضربه کاری را به دشمن وارد می کنید. به راستی که طرح عملیاتی درستی بود و از طرفی هم گفته بودند که این منطقه خاک عراق است و هشتاد درصد زنده بازنمی گردید. قبل از عملیات نیز شهید باکری به عنوان فرمانده لشگر سخنرانی کردند و ما را توجیه کردند که برگشتی درکار نیست. چند روزی درکنار هلی کوپترهای ارتش که در منطقه مستقر بود قرار گرفتیم تا این که عملیات شروع شد و ما یک شب بعد سوار بر هلی کوپترها وارد جزیره شدیم.

 

پیام آزادگان: در ادامه چه گذشت؟

زمانی که وارد جزیره شدیم چندین مرحله از عملیات را انجام دادیم  وما چهارگردان را از لابه لای نیروهای خودی که درمنطقه مستقر بودند عبور دادند. یک شب تا صبح پیاده روی کردیم که دو هدف احتیاط را که یکی انفجار انبارهای مهمات دشمن بود را منفجر کردیم سپس پیاده روی را یک شب ادامه دادیم و صبح به پادگان نزدیک به طلاییه رسیدیم.  دو روز بعد از عملیات در طلاییه بود که اطراف پادگان کانالی قرارداشت همه گردان های ما داخل کانال رفتند. کانالی طولانی که چهار-پنج کیلومتر طول داشت عراقی ها هم که متوجه شده بودند چندین گردان شبانه در حال حرکت هستند، بنابراین م هواپیماهایشان را دیدیدم که آمدند. ما ابتدا فکر کردیم می خواهند منطقه را بمباران کنند بعد گذرکردند و بعدها فهمیدیم که برای فیلمبرداری اطلاع از جهت حرکت گردانها آمده بودند.  همین که نیمه شب جهت حرکت گردانها را متوجه شدند از جاهای دیگر نیروهای زرهی و تانکها و نفربرهای شان به کمک پادگان فرستاده بودند. ماهم نزدیک پادگان بودیم اما دیگر بی نتیجه بود زیرا هم  با نیروهای داخل پادگان درگیر شده بودیم و از سویی با نیروهایی که از بیرون برای کمک آمده بودند درگیر بودیم و از دوطرف ما را داخل کانال کوبیدند.  تا غروب داخل کانال ماندیم نیروی پشتیبانی هم وجود نداشت و از  طرفی دو روز عملیات از نظر تغذیه و آب آشامیدنی هم بسیار محدود بودیم با این شرایط گرسنگی و خستگی نیروها و تلفات مجروحان و محاصره کانال از دوطرف در منطقه قیچی شدیم. البته کانال از جهتی خوب بود چرا که سنگری وجود نداشت تا در آن پناه بگیریم ولی از طرفی خروجی هم نداشت. همه نیروها هم در یک قسمت جمع نبودیم. گروهی توسط هلی کوپترها درو شدند. فرماندهان شهید شدند بچه ها هم به دسته های پنج نفری سالم و زخمی  تقسیم شدیم که نیروهای زرهی آمدند و ما را که چهارنفر بودیم گرفتند  و بالاجبار تن به اسارت دادیم.

 

پیام آزادگان: لحظه اسارت چه  حسی داشتید؟

ما با وجودی که جزو نیروهای اطلاعات عملیات بودیم و مرتب گشت می زدیم و نزدیک خطوط دشمن می شدیم بنابراین یک صحبتهایی از اسارت شده اما منتظر اسارت هم نبودیم و سنگین ترین لحظات همان روزهای اول اسارت بود.

 

پیام آزادگان: اسارتتان در چه اردوگاه هایی سپری شد؟

یک هفته اول بغداد و سپس بصره  و پس از آن هم ما را به موصل منتقل کردند.

 

پیام آزادگان: اردوگاه موصل چگونه اردوگاهی بود؟

اسرای ایرانی را که در عملیات خیبر اسیر شده بودند را در اردوگاه موصل نگهداری می کردند. ابتدا تعدادی از بچه ها که سن کمتری بین پانزده تا هجده سال را از بقیه جدا کردند به اردوگاه اطفال بردند و هزار و پانصد نفر را هم در موصل ۲نگهداری کردند که۶سال من در آن موصل ۲ بودم که اواخر اسارت هم ما را به موصل۱ منتقل کردند.

 

پیام آزادگان: وظیفه شما در اسارت چه بود؟

سال اول اسارت چندان موقعیت فعالیت نبود فشار عراقی ها سنگین بود و همه افکار مشوش و درگیری  ذهنی زیاد و ازطرفی تغذیه کم و ناچیز و تبیه شدید  اجازه فعالیت را نمی داد اما اواخرسال۶۳بود که صلیب سرخ آمد و توانستیم با خانواده ها ازطریق نامه ارتباط پیدا کنیم و از طرفی فشار عراقی ها هم کمی کاهش یافته بود بنابراین سه چهارنفر طلبه ای که در اردوگاه بودیم  پس از تبادل نظر، قرارگذاشتیم درابتدا به افراد بی سواد، آموزش خواندن و نوشتن را بیاموزیم زیرا در میان هزاروپانصد نفر چیزی حدود ششصدنفر بی سواد کامل داشتیم که با مسوولیتی که به بچه های باسواد می دادیم آموزش را به این افراد شروع کردیم.  برای بچه هایی هم که باسواد بودند کلاس های زبان را شروع کردیم و اولویت هم با زبان عربی بود چرا که نیاز اولیه بود که صحبت های عراقی ها را بفهمند و هم برای خواندن قرآن و مفاتیح و یا روزنامه هایی که به اردوگاه می آمد بتوانند تفسیر کنند که البته استاد  عربی کم بود و طلبه ها و افراد کمی به زبان عربی آشنایی داشتند در این زمینه بیشتر بود  بنابراین شرط اول آن بود گروه اول که یک ماهی از آموزششان می گذشت باید به گروه بعدی همان مقدار را  آموزش می دادند. پس از آن هم آموزش زبان انگلیسی، آلمانی هم  دایر بود.

 

از دیگر فعالیت ها شروع بحث تاریخی که بیان تاریخ اسلام بود که هفته ای یک جلسه برگزار می شد که تا آخرین روزهای اسارت هم ادامه داشت.  اردوگاه خیبر چون تنها خاص یک عملیات بود تقریبا بچه ها همه با هم از قبل آشنا بودند از انسجام خوبی میان بچه ها بود و قسمتی از اردوگاه متعلق به گردان خراسان  و بعد تبریز و خوزستان بود  و این امتیاز اردوگاه ما بود زیرا ما هم  تشکیلات فرماندهی وهم شورای فرماندهی از هر لشگرداشتیم که نسبت به مسایل اردوگاه تبادل نظر می کردیم و هم شورای روحانیت داشتیم که نسبت به مسایل فرهنگی اردوگاه برنامه ریزی داشتیم.  انتخاب مسوولین داخلی  آسایشگاه هم که از افراد بااخلاق و مناسبی بودند به دست بچه ها انجام می شد و نیروهای عراقی هم هرکدام از آنها را که انتخاب می کرد مناسب بود بنابراین مخالف سرسختی از داخل آسایشگاه نداشتیم و با این که نظارت سرسختی از سوی عراقی ها بر اردوگاه حاکم بود لذا اردوگاه خیبر نسبت به دیگر اردوگاهها برنامه منسجم تری داشت.

 

پیام آزادگان: با توجه به این که درماه محرم قرار داریم، عزاداری ها در اردوگاه چگونه صورت می گرفت؟

طبیعی است که درسال اول اسارت برنامه ای نداشتیم اما در سال دوم اسارت برنامه های سوگواری آرام آرام در قالب سخنرانی ها ، عزاداری ها و زیارت عاشورا شکل گرفت. عراقی ها که سخت گیری بیشتری می کردند ما هم فتیله برنامه های مان را کمی پایین می کشیدیم کمی هم که آسانتر می گرفتند ما هم برنامه هایمان را کمی آزادانه تر برگزار  می کردیم. برنامه در یک چارچوب خاص  و گروه ها و دسته های کوچک برگزار می شد مداحی هم داشتیم و تمام برنامه ها  درکمال مسایل ایمنی که کمتر توجه عراقی ها را به خود جلب کند عزاداری هایمان را انجام می دادیم.

 

پیام آزادگان:  از آزادی خود چگونه مطلع شدید؟

در اسارت همیشه صحبت هایی از آزادی می شد اما بیشتر تبادلات بیشتر درخصوص افراد مجروح و ناتوان بود تا این که جنگ به پایان رسید و بحث تبادلات به صورت جدی تر مطرح شد که البته سر و صدای زیادی هم به همراه داشت. جبهه ها آرام گرفت و برخی از بچه ها گمان می کردند که دیگر فراموش شده اند تا اینکه کم کم عراق به کویت حمله کرد و یکباره آزادی اسرا اعلام شد.

 

پیام آزادگان: با شنیدن این خبر چه اتفاقی افتاد؟

همه بچه ها گیج شده بودند و قرار بود روزبعد تبادلات انجام شود. همه در نوعی گیجی بسر می بردیم که آیا عراق به تعهدات خود  عمل می کند یا نه؟ یعنی شب اول اصلا نتوانستیم بخوابیم .بالاخره صبح آشپزخانه اردوگاه تعطیل شد و هزارنفر از بچه های اردوگاه را جدا و از اردوگاه خارج کردند و قرارشد  ما را هم روز بعد تبادل کنند. این اتفافات آن قدر سریع افتاد که  زمانی برای هماهنگی وجود نداشت و ما در فرصت اندکی  در آسایشگاه یک صحبت هایی کردیم که گروه اول رفتند و ما هم گروه دوم هستیم.

 

پیام آزادگان: از بازگشتتان خاطره ای هم دارید؟

بله ما جزو اولین گروه هایی بودیم که وارد فرودگاه تبریز شدیم و از آن جا به شهرستان آمدیم و جزو اولین گروه آزادگانی بودیم که به شهرمان وارد شده بودیم که هیجانات خاصی را به دنبال خود داشت زیرا آزادی ناگهان اتفاق افتاده بود و نه خود ما و نه جامعه آمادگی پذیرایی چنین موقعیتی را نداشت لذا استبقال شدیدی هم از سوی مردم شد. مردم بر روی کاپوت ماشین ها و موتور و هر وسیله نقلیه ای خود را برای استقبال از آزادگان می رساندند. اما حادثه تلخ و ناگواری هم در شهر ما به وقوع پیوست و آن این بود که برادر بزرگتر بنده که  هفت- هشت سالی از بنده بزرگ تر بودند در استقبال از من بر روی کاپوت آمبولانسی که سوار بوده و دستش را به روی برف پاک کن ماشین می اندازد که آن را بگیرد که ناگهان دستش رد می شود و به زمین سقوط می کند و خونریزی مغزی می کند و در روزی که ما وارد میهن شدیم ایشان را نیز تشییع کردیم.

 

پیام آزادگان: از فعالیت های پس از بازگشت به میهن هم قدری بیان کنید:

پس از ۷ سال که به خاک ایران و آغوش خانواده بازگشتیم. اواخرشهریورماه بود که به تبریز رفتم و پیگیر درس و طلبگی شدم که هیچ مدرکی دال بر حضور ما در آن حوزه نبود. پس از گشت و گذار در آرشیو تنها یک برگه امتحان از بنده پیدا شد و براساس همان برگه امتحانی، گواهی برای بنده صادر شد که با آن برگه به حوزه علمیه قم آمدم و ثبت نام کردم و همانطور که در اسارت برنامه تدریس ادبیات عرب، صرف و نحو، تفسیر و ترجمه قرآن را داشتم کار کرده بودم لذا گفتم من تا سطح سه خواندم و می خواهم آن را ادامه بدهم  زمانی که سرکلاس حاضر شدم دیدم همه دانشجویان طلبه های بسیار جوانی هستند که از نظر سنی از من کمتر بودند و چون من روی ادبیات عرب و مکالمه عربی بسیار کار کرده بودم و می توانستم سخنرانی کنم، لذا ماده ای بود کسانی که سال اول هستند می توانند تا پایه پنجم را  ادامه بدهند و نیاز به کلاس های حضوری نیست ما از این ماده استفاده کردیم مهر و آبان را درس خواندم و در امتحانات شرکت کردم و از پایه ششم سر کلاس حضور پیدا کردم و با این که فشار زندگی هم زیاد بود وارد آموزش و پرورش شدم  و در کنار آن طلبگی را هم ادامه دادم. در آن زمان شوروی از هم پاشیده بود و در تبلیغ باز شد و من برای اولین بار در سال ۷۴ به عنوان مبلغ بین المللی به  جمهوری های شوروی اعزام شدم  سپس به آفریقا، کامرون، گرجستان و بلاروس و درفرصتی که پیش می آید سال ۹۳ به مسکو اعزام شدم و در حال حاضر هم باز فعالیت های فرهنگی مشغول هستم.

 

پیام آزادگان: کتاب "دیار غربت" را چگونه و با چه انگیزه ای نوشتید؟

البته نوشتن خاطرات از همان بدو ورود عملی نشد و طی مصاحبه های طولانی که از بنده گرفته شد وبه دلایلی تبدیل به کتاب نشد تا اینکه سال ۸۵ تصمیم گرفتم که یک نوشته مکتوب (کتاب) به عنوان یک جریان اسارت ماندگار شود بنابراین چون طلبه هم بودم با یک دید مدیریتی می توانستم بحث و درس را مدیریت کنم لذا خاطرات را مرور کردیم و نوشتیم و کتاب "دیار غربت" درسال ۸۷ در انتشارات موسسه پیام آزادگان به چاپ دوم هم رسید.

پیام آزادگان: و صحبت پایانی این آزاده سرافراز:

خدا را شاکر هستم در زمانی به دنیا آمدم که با تحولات اساسی کشورمان مواجه شدم که با نهضت امام خمینی(ره) و درک انقلاب و جنگ تحمیلی و دفاع مقدس همراه بود  و با این که  تحریم ها ومشکلات اقتصادی که در جامعه هست  هنوزهم کشورما در جایگاه بالایی در منطقه بسر می برد وچندی پیش که سران کشورهای ترکیه، روسیه و ایران درنشست تحولات سوریه در تهران حضور داشتند در آنجا روسای جمهور روسیه،  ترکیه در دیدار جداگانه با مقام معظم رهبری داشتند جایگاه کشور ما به گونه ای است که رییس جمهور روسیه در کمال خضوع مقابل مقام معظم رهبری دو زانو می نشیند و درکمال احترام به صحبت های مقام معظم رهبری گوش می سپارد و  این نشان از عزت و ابهت ایران در منطقه و جهان است.

 

 

مصاحبه از : صنوبر محمدی

اضافه کردن دیدگاه جدید