گفت وگو با آزاده سرافراز امیرعلی شیری

۱۳۹۷/۱۲/۰۵
لحظه ای با آزادگان

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ،  بی شک درطول ۸سال دفاع مقدس، علاوه بر نیروی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و بسیج مستضعفین، ارتش جمهوری اسلامی ایران نیز نقش بسیاری در پیشبرد آن داشته است و رشادت های جوانان  بی نظیر آن، همانند شهید والامقام "صیادشیرازی" برکسی پوشیده نیست.

 

از همین رو به سراغ یکی از این سلحشوران ارتش رفتیم.  حاج امیر علی شیری متولد آذرماه ۱۳۴۶ اصالتا طالقانی و بزرگ شده غرب تهران است. فرمانده دسته ای که خاطرات بسیاری از دوران دفاع مقدس دارد.

وی که با یادآوری خاطرات شهادت سربازان و همرزمانش در آغوش خود،  زود به زود هوای چشمانش ابری می شود اما با صلابت به ایران و ایرانی بودن خود افتخار می کند. این کهنه سوار ارتش پس از اعلام قطعنامه و با در دست داشتن داشتن برگه مرخصی، در نبردی نابرابر به اسارت دشمن درمی آید و پس از ۲سال و اندی اسارت به آغوش وطن بازمی گردد.

گفت وگوی با ایشان را از چگونگی آشنایی ایشان با جبهه را پی می گیریم:

اواخر جنگ یعنی درسال ۶۵ سال آخر هنرستان و در رشته برق تحصیل می کردم. همان سال هم دانشگاه قبول شدم اما به دلایلی ادامه تحصیل برایم میسر نشد. برای مدتی به کار مشغول شدم و از قضا محل کارم نزدیک به معراج الشهدا و پزشکی قانونی بود و مواقع استراحت و هواخوری به آنجا می رفتم. بسیاری از دوستان من هم شهید شده بودند و هفته ای نبود که من بهشت زهرا(س) نباشم.با سقوط هواپیمای ارتش که حامل تیمسار فلاحی و دیگر امرای ارتش بودند من هم  درمراسم آنها شرکت کردم و  پس از آن بود که دایم با خودم کلنجار می رفتم و نهایتا تصمیم گرفتم به خدمت سربازی بروم. پس از دوره آموزشی در لشگرک، و چون در بسیج هم قاری قرآن و مداحی می کردم، پس از دوره آموزشی به منطقه اعزام شدم و حتی خانواده هم از اعزامم به منطقه مطلع نشده بودند. از آنجایی که دیپلمه بودم، پس از طی یک دوره درجه داری، درجه دار شدم و پس از مدتی مرخصی، زمانی که به منطقه برگشتم با گذراندن دوره ادوات به عنوان فرمانده دسته، معرفی شدم.  ده روز اول برایم بسیار سخت گذشت زیرا در همان ده روز کم مانده بود یک گلوله سیمینوف به سرم اصابت کند که آن گلوله را تا آخر عمر بر گردنم آویزان کرده بودم که حواسم جمع باشد!

 این که می گویندخاک جبهه دامنگیر است حقیقت دارد زیرا پس از مدتی که گذشت علاقمند شدم و این درحالی بود که آشنایان فراوان خانوادگی داشتیم که بخواهد خدمتم را صفر کنند اما من این موضوع را همیشه به خانواده یادآوری می کردم که  یا من مردی هستم که بتوانم روی پاهای خودم بایستم یا نیستم. من به جبهه می روم شهادت، مجروحیت هم برایم امکان دارد و تنها موردی را که نگفته بودم مفقودالاثربودنم بود که همین اتفاق هم افتاد.

اولین بار به مرخصی آمدم و با خانواده دیدار کردم و پس از بازگشت به منطقه اوایل که  فرمانده گروهان دسته بودم و مدتی بعد فرمانده دسته شدم. عرف ارتش به این شکل است که فرمانده یک دسته برای یک نفر کافی بود اما این درحالی بود که فرماندهی دو دسته سرباز و یک عده دیگر از نیروها به بنده محول شده بود و از آنجایی که مسوولیت پذیری جزو ذاتی بنده بود و جان بسیاری از سربازان به دست من بود  این شد که عملا زندگی در جبهه برای من آغاز شد.

همان روز اول با تمام نیروهایم اتمام حجت کردم که من هم مانند شما یک سربازم و صحبت درجه و اینها هم نیست بنابراین با هم رفیق باشیم و تنها فرق من و شما  در این است که مسوولیت من نسبت به شما بیشتر است.

پیام آزادگان: خاطره ای از آن روزها در ذهن دارید؟

در منطقه کوشک-خورمال منطقه ای میان جفیر و طلاییه و نزدیک شلمچه بودیم تا این که اولین سرباز من شهید شد. سربازی که متاهل بود و قراربود صبح فردای آن روز به مرخصی برود. با آن که همان لحظه موج انفجار مرا هم گرفته بودبا دیدن صحنه تکه پاره شدن بدن او، حالم بدتر شد و واقعا مخلوط بوی خون و باروت را با هم استشمام می کردم با این حال او را بغل کرده و به آمبولانس رساندم.

پیام آزادگان: در ادامه چه گذشت؟

این روال ادامه داشت تا سال ۶۷ و اواخر خدمتم در ارتش و موشک باران شهرتهران، به تهران آمدم و دیدم جو غریبی است و خانواده ما هم به شهرستان رفته اند. من هم به دیگر اقوام سری زدم واین بار حسم کاملا متفاوت بود. موقع خداحافظی زمانی که سوار اتوبوس شدم بغض شدیدی گلویم را گرفت و دلم عجیب گرفته بود. به منطقه آمدم و چون اواخر خدمتم بود، می خواستم  سربازی ام هرچه زودتر تمام شود وبرگردم بنابراین زمانی که نوبت مرخصی ام می شد نمی آمدم و آخرین بار همان زمان موشک باران تهران بود.یعنی ۱۲۰ روز درمنطقه بودم و برگه مرخصی ام هم دستم بود که اسارت اتفاق افتاد.

پیام آزادگان: اسارت تان چگونه رقم خورد؟

اواخر جنگ عراق  چندین حمله پشت سرهم انجام داد. درتاریخ ۴/۴/۶۷ یکی از آن حمله ها بود. یکی از بچه محل های ما در یگان بغل دستی ما بود که اسیر شد. عراق در هر حمله ای، آتش تهیه بدی می ریخت بطوری که مورچه نمی توانست جایی پناه بگیرد و من هم به فکراین بودم که جان سربازانم را حفظ کنم. متاسفانه در آن حمله ۵ سرباز من شهید شدند و چندین نفر هم مجروحیت شدیدی پیدا کردند که پس از آن شب که آتش دشمن فروکش کرد صبح که  آمدم دست و پا و جمجمه و مغز از روی زمین جمع آوری می کردم.

پیام آزادگان: در آن لحظه چه حسی داشتید؟

بی شک ناراحت بودم چون سربازی داشتم که فقط دوماه خدمت کرده بود، سربازی داشتم که پایان خدمتش بود،  سربازی داشتم که زن و بچه داشت و خانواده چشم انتظارش بودند. در تاریکی که جنازه ها را کنار می کشیدم مشخص نبود چه کسی است، تنی که سر نداشت و فقط دیدم یک چیزی روی زمین افتاده شبیه ماسک، که صورت سربازم بود. موج توپ سر او را قطع کرده بود و فقط توانستیم از روی اتیکت او را شناسایی کنیم. چون ما ارتشی ها  اکثرا پلاک شناسایی نداشتیم. دوست هم محله ای من هم اسیر شده بود و من تا ۱۷/۴/۶۷ برای پیداکردن او جستجوی بسیاری کردم و به کمک دوستان خبر دادیم که جنازه ای در کار نیست و به احتمال زیاد اسیرشده است و به خانواده اش اطلاع بدهید. درمنطقه بودم که تصمیم گرفتم به مرخصی بیایم زیرا دیدن اجساد همرزمانم موج انفجار را تشدید کرده بود.  وسایلم را جمع کرده بودم و برگه مرخصی هم دستم بود. زمانی که با جیپ فرماندهی به سمت خط می آمدم رادیو هم روشن بود که شنیدم قطعنامه پذیرفته شده است.  به سرباز راننده گفتم برویم خط.  سرباز گفت باید برویم و جشن بگیریم که جنگ تمام شده. گفتم نه. شم نظامی گری من می گوید الان خط ناامن است. به خط آمدم. فرماندهی بود که اگرچه به لحاظ سنی با هم اختلاف داشتیم اما با هم رفیق بودیم با او گفت وگو کردیم و شب خوابیدم به نیت این که صبح به مرخصی بروم. صبح ساعت۹ صبح سرباز آمد و گفت عراق حمله کرده.  حدسم درست بود عراق دورتا دور ما را گرفته بود و به ازای هر یک نفر، یک تانک جلو می آمد.به بچه ها گفتم ادوات را به یک سمت جمع کنید. با دوشکا هلی کوپتر عراقی را که بالای سرمان بود را سرنگون کردیم و نیروهای عراقی هم که خیلی زیاد بود هرچه بچه های ما جلو می رفتند اما عملا کاری نمی شد کرد. به لحاظ نظامی وظیفه داشتم ادوات نظامی که مانده بود را ازکار بیندازم تا به دست دشمن نیفتد. سوار جیپ شدم و به همراه بی سیم چی حرکت کردیم که دوتانک جلوی ما پیچید و دیدم که ایستادن جایز نیست. بی سیم چی را به بیرون پرت کردم و خودم هم پشت سر او. یک تانک هم از روبه رو آمد و راه مان را بست. گلوله های تانک هایی هم که از دور و بر می آمد اجازه تکان خوردن نمی داد. شهادتین را خواندیم  و درجه های نظامی مان را کندیم. معمولا افسران و درجه داران درجه های خود را می کنند که مورد سوال و جواب قرار نگیرند. درمیان ما یک ستوان، یک سرهنگ دوم و جانشین فرماندهی هم بود. عراقی ها هم که به ما رسیدند، تانکهایشان دور و برمان را گرفتند و نفربرها هم آمدند. من همان موقع هم زبان انگلیسی کمی بلد بودم. همه را  بعلاوه من که جزو افسران محسوب می شدیم داخل یک نفربر کردند.

پیام آزاگان: در آن لحظه چه حسی داشتید؟

برای یک لحظه ناراحت شدم و تصویر خانواده ام جلوی چشمانم زنده شد.

پیام آزادگان: در ادامه چه گذشت؟

ما را به فرماندهی خود بردند. در آنجا گفتند افسران یک طرف بایستند و بقیه در سمت دیگر. من جدا شدم و گفتم افسر نیستم. اماافسرعراقی این سخن مرا به این مبنا گذاشت که من اطلاعاتی هستم و لباس مبدل برتن دادم. به سه تن از نیروهای خود اشاره کرد و آنها مرا زیرمشت و لگد گرفتند. با آن که من ورزشکار بودم و در طول خدمت هم هر زمان فرصتی می شد نرمش هایم را انجام می دادم اما آنقدر مرا زدند که خسته شدند و بعد هم با دستان بسته مرا همانند یک دارت به ته ماشین "ایفا" پرت کردند. در آخر هم به زبان عربی به نگهبان عراقی سفارش کرد که مواظب این یکی باش! به طوری که سرم را که بالا می آوردم با قنداق تفنگش به سرم می کوبید.  ماشین حرکت کرد و زمانی که از جلوی سنگرهایمان عبور کردیم و به سمت خط خودشان پیچیدیم فهمیدم که "اسارت" مان شروع شده است.

پیام آزادگان: آغاز و پایان اسارتتان چه زمانی بود؟

تاریخ اسارت ۳۱/۴/ ۱۳۶۷ و بازگشت ۱۵مرداد۱۳۶۹

پیام آزادگان: اسارت شما در چه اردوگاه هایی رقم خورد؟

ابتدا ما را به بصره بردند. در راه تشنگی و گرسنگی اذیت مان می کرد. به طوری که کنار حصار آب و ادرار جمع شده بود. زیرپوش تنم را درآوردم و انداختم و آن را روی صورتم می چلاندم و می خوردم که رفع عطش شود. زیرا در دوره درجه داری این شرایط سخت را آموزش دیده بودیم. کمی که حالم جا آمد. از غذا خبری نبود و روز چهارم بود که یک قرص سفیدرنگ نمک به ما دادند که فشارمان نیفتد. شب چهارم ما را  در یک سوله خاکی خواباندند و صبح هم فیلمبردارآوردند و فیلم می گرفتند و برای صلیب سرخ می فرستادند. پس از آن دوباره ما را داخل سوله ها کردند. عراقی ها باتومی داشتند شبیه چوب بیسبال. عراقی آمد یکی از بچه ها را تنبیه کند که به من خورد و آن باتوم بر سر من شکست. البته از من عذرخواهی کرد و گفت برو بیرون آب بخور. رفتم که آب بخورم نگاه کردم دیدم درخت نخلی هست و خرما هم دارد. سریع از نخل بالارفتم و پیراهنم را پر کردم و پریدم پایین. آب خوردم و برای رد گم کردن لباسم را هم خیس کردم و وقتی داخل آمدم یکی یکی خرماها را دادم به بچه ها که چند روز بود چیزی نخورده بودند. به هرحال ما را به سمت بصره آوردند و مردم بصره هم با گوجه فرنگی و فحش وناسزا از ما استقبال کردند و بعد هم ما را به اردوگاه "نهروان" آوردند.

پیام آزادگان: درباره اردوگاه "نهروان" چیزی نشنیده بودیم. کجا قرار دارد؟

در ۴۵کیلومتری جنوب غربی بغداد  و می توان گفت دژبان مرکز بغداد که با فاصله کمی از اردوگاه "بعقوبه" قرار دارد. اتوبوس به اتوبوس می رفت که چشممان به تونل وحشت روشن شد.  عراقی ها با هرآنچه که دستشان بود مانند شیلنگ و کابل و نبشی آهن وچوب متصل به میخ بر بدن و سر و کله اسرا می کوبیدند. چنان با کابل بر بدنم کوبیدند که زیرپوشم جر خورد و کمرم زخمی شد و به زمین افتادم. همین که افتادم سربازان عراقی همانند این که بخواهند غنایم جنگی بگیرند یکی پوتینم را در آورد و برای خودش برداشت. یکی جورابم را و خلاصه هرآنچه داشتم را برداشتند.

بعد از آن آمار گرفتند.  همانقدر بگویم آنقدر سربازانشان بی سواد بودند که پس از ۱۰ بار شمارش، بازهم حسابشان به هم خورد. از غذا هم خبری نبود و خیلی که لطف می کردند  برای ۲۴ساعت نفری به تک نان ساندویچ به نام "سمون" می دادند که آن را هم بین خودمان و میان افراد کم توان و پیرمردهایی که بیشتر نیاز داشتند تقسیم می کردیم. برای  نظافت و استحمام هم که همه را یکجا جمع می کردند و یک تانکر آب می آمد و به سرو صورتمان آب می پاشید. از آلودیگی تمام بدنمان را شپش گرفته بود. یک روز درکنار اردوگاه یک تیغ پیدا کردیم و بیست سی نفری موهای سروصورتمان را خشک خشک زدیم. اول مورد بازجویی قرار گرفتیم و بعد که گفتیم تیغ را پیدا کرده ایم آن شد که گفتند اینطوری مرتب تر است از آن به بعد تیغ که می دادند بالای سرمان بودند و تحویل می گرفتند. غدایی که برای سیرشدن یک نفرهم کافی نبود به پانزده شانزده نفر می دادند که اصلا ظرف غذا به زمین نرسیده تمام می شد.سه ماه به این منوال می گذشت تا اینکه لباس اسارت به ما دادند و صحبت کردند و نگهبانان هم که غالبا از بعثی هایی بودند که عقده جنگ داشتند وبه بهانه های مختلف بچه ها را تنبیه می کردند.

پیام آزادگان: روزهایتان را چگونه می گذراندید؟

با ورزش. تیم فوتبالی درست کرده بودیم و خودمان  را سرگرم می کردیم. با وسایل ابتدایی شطرنج درست می کردیم. برای مثال اوایل قاشق  نداشتیم از آهن آلاتی که از گوشه و کنار پیدا می کردیم همان را می کوبیدیم و می سابیدیم، برش می دادیم و قاشق درست می کردیم. حتی خاطرم هست آب گرمی برای حمام نداشتیم اما چون من رشته برق خوانده بودم با سیم و وسایل اندکی که پیدا کرده بودیم یک هیتر برقی درست کرده بودم که البته بابت آن کتک سیری از عراقی ها خوردم. بعد از ۹ماه ما را بر مبنای الفبا تقسیم کردند و ما را به تکریت فرستادند. ابتدا یکسری را به سوله ها و یک سری را هم به اطاق ها فرستادند. در سوله ها گاها ۱۰۰۰نفر نگهداری می شدند با کمترین امکانات البته وضعیت اطاق ها هم دست کمی از سوله ها نداشت و ما در یک اطاق ۱۲متری ۳۰ نفر بودیم.

از فعالیت های اردوگاهی خود هم قدری بیان بفرمایید:

من سعی می کردم هیچگاه روحیه ام را ازدست ندهم  و به بچه ها هم روحیه بدهم و تاجایی هم که توان داشتم به بچه های ضعیف تر کمک می کردم و از آنجایی که کارهای فنی انجام می دادم بچه ها به من "امیر کهربا" می گفتند. یکی از دوستان دیگرمان کارهای نقاشی و خطاطی انجام می داد به او "امیر صباغ" می گفتند  و این بهانه ای بود که ما به عنوان مسوولان اردوگاه دستمان بازتر باشد تا بتوانیم به بچه ها کمک بیشتری نماییم.

پیام آزادگان: خاطره ای از اسارت تان بگویید:

یک بار برای تمیزی اطاقمان یک نقاشی دیواری کشیدیم که ابعادی داشت  و گلدانی که باد گلهای آن را تکان داده بود. آنقدر طبیعی بود که افسر ارشد عراقی وقتی به اطاق آمد و آن تصویر را دید دستش را دراز کرد که گلدان را بردارد متوجه شد که نقاشی است ما را تنبیه کرد.  یا یک ساعت  پاندول دار به صورت نقاشی درست کرده بودیم که پاندول آن حرکت می کرد یکی از افسران آمد و ساعت را دید می خواست آن را زیربغل بزند و ببرد  اما وقتی دید سرکاری است، یک کتک هم از آن بابت داشتیم.

زمانی که حضرت امام رحلت کردند من آن زمان مسوول آسایشگاه بودم. روزنامه های عراق نوشتند "مت خمینی" یک سرگرد عراقی به نام "راعد خلیل" بود که به واقع وحشتناک بود به طوری که سرلشگرهای عراقی از او حساب می بردند اطاق به اطاق می آمد و می گفتند باید بگویید "مت خمینی" ما هم بلند می شدیم می گفتیم "مرد خمینی" می نشستیم می گفتیم "مرد خمینی" البته این موضوع توسط یکی از دوستان عرب زبان لو رفته بود وعراقی ها با چک و لگد و کابل به جان ما افتادند. همه راخواباندند و با کابل به کمر بچه ها می کوبیدند.نوبت که به من رسید کمرم را سفت کردم که آسیب نبینم و درد را حس نکنم اما گویا به نفر قبلی من دوضربه زده بود و من همین که کمرم را رها کردم کابل به ستون فقراتم اصابت کرد. دردآن به قدری شدید بود که نفسم بالا نمی آمد و احساس کردم قلبم افتاد روی زمین.

پیام آزادگان: چه زمانی از آزادی خود مطلع شدید؟

از طریق تلویزیونی که در آسایشگاه داشتیم متوجه شدیم که عراق به کویت حمله کرده است. دوستان درجه دار خود را کنارکشیدم و گفتم خدا بخواهد چند وقت دیگر آزادیم. همین هم شد چند روز بعد مسوول عراقی شیعه ای که در اردوگاه بود گفت امشب اخبار را ببینید. در آنجا بود که صدام گفت از ۲۶مرداد تبادل اسرا را شروع می کنیم.

پیام آزادگان: با اعلام این خبر اردوگاه چه شرایطی پیدا کرد؟

خوشحالی و شادی درهمه جا موج می زد. بچه ها شروع کردند به دادن آدرس و شماره تلفن به یکدیگر. لحظه های بسیار خوبی بود.سازمان مجاهدین آمد تا جذب نیرو کند که کسی گوش به حرفهایش نمی داد. تبادل اسرا ۱۰۰۰نفر ۱۰۰۰ نفر شروع شد. زمانی که اردوگاه کناری ما را می خواستند ببرند ۱۰۰نفر کم داشتند. این شد که گروه ما را به خاطر حس اخلاقی که  داشتیم ابتدا بفرستند.  صلیب سرخ آمد و گفت  طبق قوانین بین المللی، شما از همین جا می توانید به هر کشوری که بخواهید بروید که ما قبول نکردیم.

پیام آزادگان: چرا نرفتید؟

من ایرانی هستم و عاشق ایران. ریشه من اینجاست کجا باید می رفتم.

پیام آزادگان: در ادامه چه اتفاقی افتاد؟

صبح ما را گرسنه و تشنه رها کرد اما با یک لباس تمیز آماده کردند. بچه ها یک سری کاردستی برای خود ساخته بودند که موقع بازگشت عراقی ها آنها را گرفتند. تنها یادگاری من از اسارت یک تکه سنگ بود که تاریخ اسارت و آزادی ام را روی آن حک کرده بودم و یک چوب سیگار که برای پدرم درست کرده بود و با خودم به ایران آوردم. موقع بازگشت از راه دور سامرا را زیارت کردیم. سپس در مرز خسروی  و اسلام آباد غرب آمدیم و دو روز در پادگان الله اکبر قرنطینه بودیم سپس به کرمانشاه آمدیم و چون بچه های مازندران  در هواپیمای ما بودند اول به ساری و از آنجا به تهران آمدیم.

دقیقا روز۱۸شهریوربود که به تهران رسیدیم. ساعت۱۰صبح خانواده  مطلع شده بودند که من آزاد شده ام. در فرودگاه   یکی از روحانیون که برای خیرمقدم آمده بود و بچه محل خود ما بود، فوری مرا شناخت و سراغ یکی از دوستانم را هم گرفت. گفتم دیرتر از ما می آید. گفت من دیگر در آن محل نیستم اما به خانواده ات خبرمی دهم.  از آنجا به بهشت زهرا رفتیم. در راه به هرمحله ای که می رسیدیم بچه هایی را که یادمان بود اسمش را صدا می کردیم و می گفتیم که به خانواده اش بگویید که سالم است و به زودی می آید.نزدیک محله خانی آباد نو عمه من در آن محل ساکن بود. گویا پسرعمه ام مرا در اتوبوس دیده بود و به همراه مادر و خواهرش زودتر از ما به بهشت زهرا رسیده بود و برادران دیگرش هم به خانه ما رفته بودند و خبر آمدنم را داده بودند و کوچه را آذین کرده بودند. من هم بی خبر از همه جا همین که وارد بهشت زهرا(س) شدیم یک نفر مرا عقب کشید و دیدم عمه ام هست. بعد از کلی در آغوش گرفتن و احوالپرسی، حال خانواده را که پرسیدم گفتند حال همه خوب است و درشهرستان هستند و برادرت رفته که آنها را بیاورد. آزادگان را با اتوبوس به محل هایشان می رساندند و مرا هم که به پایگاه مقداد نزدیک بودیم بردند. در این فکر بودم که چه کسی به دنبالم خواهد آمد برادر سومی ام ناگهان از پنجره به داخل پرید و پس از کلی روبوسی و دیدار گفتم دیگر طاقتم طاق شده بود و زودتر به خانه برویم بنابراین سوار ماشین شدیم. خیابان از جمعیت مملو بود به طوری که یکی از دوستانم مرا قلمدوش گرفت و به درب خانه برد. پدر و مادرم شب رسیدند.

پیام آزادگان: پس از بازگشت به ایران چه کردید؟

چون سوتغذیه شدیدی داشتم به طوری که چهل کیلو شده بودم چندماهی استراحت کردم و بعد هم از دوسازمان شرکت نفت و ایران ایر پیشنهاد کار داشتم که در ایران ایر مشغول فعالیت شدم و هم اکنون بازنشستها این سازمان هستم. البته درکنار کار ادامه تحصیل دادم و هم اکنون کارشناس مدیریت صنعتی در آموزش ضمن خدمت نیز کارشناس ارشد سیستم هستم.

پیام آزادگان: سپاسگزاریم که وقت گرانبهای خود را در اختیار موسسه پیام آزادگان قرار دادید. موفق وموید باشید.

 

مصاحبه : صنوبر محمدی 

 

* آ

 

اضافه کردن دیدگاه جدید