گفت وگو با آزاده سرافراز امیرسرتیپ عزیزالله هادیپورنوکنده

۱۳۹۷/۱۲/۱۷
لحظه ای با آزادگان

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ،  امیرسرتیپ عزیزالله هادیپورنوکنده از سلحشوران وفرماندهان ارتش جمهوری اسلامی ایران وآزادگان سرافرازاستان گیلان است که مدرک دوره خلبانی هلی کوپترخود را پیش ازانقلاب گرفته است.

 

وی عاشق ایران است و برای همین هم هست که از همان اوایل آغازجنگ،داشتن همسر و یک فرزند یکساله  و یک مسافر کوچولوی در راه، هیچکدام مانعی برای حضور در جبهه نمی شود و در همان آغازین روزهای جنگ، در نبردی نابرابر  در تاریخ ۵۹/۷/۵ به اسارت نیروهای بعثی در می آید و ۱۰سال اسارت او در زندانهای "ابوغریب" و "الرشید" رقم می خورد و وی با سرافرازی در تاریخ۲۴/۶/۶۹ قدم به خاک مقدس کشورمان می گذارد.

امیر دلاور سرافراز و فعال مذهبی در اسارت،  این ده سال را توفیقات الهی می داند و از آن به بهترین نحو بهره می جوید و با ایمان به خدا و صبر و پایمردی، توفیقات معنوی بسیاری را کسب می کند.

 زمانی که امیر، با بیان خاطرات حبس های دوماهه اش در زندان های ابوغریب و الرشید به همراه سختی های طاقت فرسای لحظه به لحظه، آن را برایم ترسیم می کنداشک درچشمانم حلقه می زند و در دل به صبر و پایمردی این قهرمان دلاوراسلام غبطه می خورم.

امید است اجر صبر این فرزند میهن، ذخیره ای برای توشه آخرت این سرباز فداکار اسلام ثبت و ضبط گردد.

پیام آزادگان: امیر لطفا بفرمایید در زمان جنگ چه شرایطی داشتید؟

من ستوان دوم توپخانه ازلشگر۹۲زرهی خوزستان بودم که در ماموریت هایی که به بنده محول شده بود و طبق فرمان مافوق مان درجبهه بودیم که در حمله ای که دشمن داشت و تا کارخانه نورد اهواز پیشروی، و آن را به تصرف خود درآورده بود گردان ما در دل دشمن قرار گرفت و با حلقه  نیروهای عراقی به اسارت درآمدیم.

 

 

 

پیام آزادگان: آیا قبل از آن به اسارت هم اندیشیده بودید؟

زمانی که یک نظامی، لباس مقدس نظام را برتن می کند و اگر در آن شرایط زمانی، جنگی هم حادث شود فکر همه جا را می کند. بنده در آخرین دیداری هم که با خانواده داشتم و در آخرین لحظه وداع به خانواده اعلام کردم که احتمال اینکه شهید و یا اسیر شوم  وجود دارد. اما حتی جانبازی را هم عنوان نکردم.

پیام آزادگان: چرا اسارت به ذهنتان خطور کرده بود؟ آیا  در عالم رویا از اتفاقی آگاه شده بودید؟

بنده چهارپنج ماه قبل از آغاز جنگ که حتی زمزمه های آن هم برای مردم عادی نبود و فقط نظامی ها زمزمه های آن را شنیده بودند که با تیراندازی های پراکنده ای که در مرزها  با عراق اتفاق می افتاد و گاها چاه های نفتی یکدیگر را می زدیم، همانطور که مطلع هستید آغاز جنگ در ۳۱شهریور اتفاق افتاد، من درخردادماه در لشگر خوزستان خدمت می کردم که برای مرخصی آمده بودم.  یک روز به اتفاق همسر و فرزند پسر ۱۲ماهه ام و (یک فرزند توراهی) به امامزاده ابراهیم محل زندگیمان رفتیم و پس از زیارت،عکس یادگاری سه نفری گرفتیم. درآنجا به همسرم گفتم این عکس آخرین عکسی است که با هم داریم. ایشان پرسید چطور؟ گفتم نمی دانم اما حس می کنم جنگی آغاز می شود و ممکن است برگشتی درکار نباشد. ایشان خندید و شوخی گرفت. (بعد از چهارماه که  عراق به کشورما حمله کرد به دلم بود که سفری دور باید بروم). ضمن یکساعت بعد یک کولی که فال می گرفت از من و همسرم خواست که فال ما را بگیرد من اعتقادی به فال و اینها نداشتم اما برای اینکه کمک مالی به او کرده باشم  یک سکه دوتومانی که درسال ۱۳۵۸ ارزش زیادی هم داشت به ایشان دادم و قبول کردیم. او نیز با دیدن کف دستم گفت: شما از همسرتان جدا می شوید. من ناراحت شدم و گفتم شما آمدید ما را نفرین کنید و یا فال ما را بگیرید؟ گفت خطوط دستتان چنین می گوید. البته جدا می شوید و دوباره به هم ملحق می شوید. ابتدا تصورم این بود که نکند اختلافی میان ما پیش بیاید و مجدد به هم رجوع کنیم.

چندماه بعد عراق به کشورما حمله کرد و ما هم اسیر شدیم.  جالب است بدانید که من با امید به این پیام آن زن کولی، که شاید از سوی خدا ماموریت داشت این پیغام را به من برساند، با این که من سالها مفقود بودم اما دلخوش بودم که یک روزی به ایران و نزد خانواده ام برمی گردم و این بارقه امیدی برای من بود که زندگی کنم و مواظب بودم که آسیبی به خودم نزنم و که بعدهاسربار خانواده و جامعه ام نباشم.

پیام آزادگان: در لحظه اسارت چه حسی داشتید؟

حس غریبی داشتم اما اگر حمل بر خودستایی نباشد روح بلندی برای پذیرش تمامی حوادث داشتم زیرا روزگار آبستن حوادث متعددی است. زمانی که دشمن دست مرا از پشت بست ومرا از مرز خارج کردند با خاک کشور خداحافظی کردم و رضایم را به رضایت خداوند گذاشتم. اسیر هم که فاقد اراده است. البته سرنماز و مناجات با خدا، برای همسر و فرزندانم بی تابی می کردم اما اندیشیدم شاید این گریه و بی تابی آسیبی برجسمم بزند بنابراین خود را به خدا سپردم.

پیام آزادگان: اسارت شما درچه اردوگاههایی رقم خورد:

ابتدا به صورت موقت در بصره و بعد هم در استخبارات بغداد که مدت سه ماه در آنجا بودیم. در استخبارات سعی می شد اسرا را تخلیه اطلاعاتی کنند.بنابراین از فرد اطلاعاتی گرفته و یا نگرفته او را به اردوگاه منتقل می کردند. پس از استخبارات ما را به زندان "ابوغریب" منتقل کردند که ۲سال در آنجا و مدت ۸ سال را هم در زندان "الرشید" بودم.

پیام آزادگان:  شرایط در زندان ابوغریب به چه صورت بود؟

زندان ابوغریب معروفترین زندان عراق هست که زندانیان خودشان را هم در آنجا نگهداری می کردند. این زندان به صورت بند بود هربندی ۲۲۰متر که حدود ۸۰ نفر از ما (افسران) را به آنجا بردند. در آنجا افسران خلبان نیروی هوایی فانتوم و جت نیز بعلاوه افسران نیروی زمینی ارتش نگهداری می شدند که مدت۲سال در آنجا بودیم.

 یکسال اول که اصلا آفتابی ندیدیم یعنی تمام پنجره هایی هم که قبلا بازمی شده قبل از ما، آن را با آجر تیغه کشیده بودند و در فضای ۲۲۰متر تنها با یک لامپ ۶۰ولتی روشن می شد. تاریکی مطلقی که شب از روز قابل شناسایی نبود و اصلا یکدیگر را نمی دیدیم. برای هرنفر به اندازه یک موزاییک جا بود به طوری که نمی توانستیم غلت بزنیم. پس از یکسال دست به اعتصاب زدیم که خوشبختانه موفقیت آمیز هم بود و منجر به برداشتن یکی دوتا از پنجره ها شد و ۴۵دقیقه از روز را به هواخوری اختصاص دادند و یک روزنامه عربی که از اخبار کشور و دنیا و احوالات جنگ باخبر باشیم. البته این روزنامه ها به زبان عربی و به تفسیر عراق بود اما از اوضاع جنگ تا حدودی مطلع می شدیم. پس از آن ما را به زندان الرشید منتقل کردند. منطقه ای به نام الرشید که درمحدوده خودبیمارستان، پادگان و زندان هم داشت.

پیام آزادگان: زندان الرشید چه ویژگی هایی داشت؟

زندان الرشید سلول سلول بود با یک راهرو که درهر سلول دونفر نگهداری می شدند. در روز ۴۵دقیقه هواخوری داشتیم و پس از آن در زندان بسته می شد اما در سلول باز بود و ما می توانستیم در راهرو قدم بزنیم که آن هم از ساعت ۸شب در سلول ها تا صبح بسته می شد و در اطاق ها یک پیت حلبی بود که برای اجابت مزاج شبانه در مواقع اضطرار استفاده می شد و صبح هم در صف تخلیه این پیت ها بودیم. غذای ما هم درمدت ۸ سال، یک دیگ بزرگ آب را گرم می کردند و با کمی رب آن را رنگی می کردند و از پوست سیب زمینی و پوست بادمجان و باقی مانده ضایعات غذای سربازان خودشان بود  را به صورت خورشت به ما می دادند. در این مدت ما هیچ گوشت و میوه ای ندیدیم و شاید بخاطرهمین است که همه بچه ها دچار سوتغذیه کامل  بودند و تنها پس از اعلام آتش بس به ما خرما دادند.

آفتابی که نمی دیدیم و هرشش ماه یک بار یک زیرپوش که آن را هم گاها می دادند و گاها نمی دادند. از وسایل سرماشی و گرماشی هم خبری نبود به طوری که در زمستان بسیار سخت،برای استحمام، با آب بسیار سرد که حتی پخشی هم نداشت به یکباره برسرمان فرود می ریخت استحمام می کردیم و یک نفر زیرپتو می رفت تا با نفس های خود زیرپتو را کمی گرم می کرد تا فردی که از زیردوش آب سرد  بیرون آمده کمی گرم شود.  امکانات دارویی به هیچ عنوان نداشتیم، درد دندان را باید تحمل می کردیم، دل دردها را باید تحمل می کردیم ضمن این که کتک هایی را هم به بهانه های واهی باید متحمل می شدیم. علت آن کتک زدنها یکی به علت عقده ای بود که عراقی ها از ایرانی ها داشتند و دیگر آن که هرزمان که ایران در عملیاتی پیروز می شد تلافی آن را بر سر اسرا خالی می کردند.

پیام آزادگان: از فعالیت های اردوگاهی خود هم برایمان توضیحاتی را بفرمایید:

من از ۱۳سالگی مداح اهل بیت(ع) بودم و در اسارت هم مسایل مذهبی مجموعه به بنده واگذار شده بود. مدت ۱۰سال در اسارت پیشنماز بودم، تفسیر قرآن می کردم و موذن هم بودم.

پیام آزادگان: برای فعالیت های مذهبی سخت گیری هم می کردند؟

بله اتفاقا برسر همین موضوع بنده را دوبار به انفرادی فرستادند که هر بار دوماه طول کشید. به طوری که دستانم به مدت دوماه از پشت بسته بود و از دستشویی و حمام هم خبری نبود.در این دوماه اطاقم بوی تعفن گرفته بود و شلوارم به توالت تبدیل شده بود. شرایط واقعا سختی بود. پس از دوماه که دستانم را باز کردند  کتفم خشک شده بود و حرکتی نمی کرد که پس از یک هفته با ماساژ بچه ها، میلیمتر میلیمتر دستانم به حالت اولیه برگشت و این شکنجه ها و اذیت ها تنها به خاطر مسایل مذهبی بود و آنها روی این مسایل مذهبی حساسیت شدیدی داشتند.

پیام آزادگان: بازهم خاطره ای از اسارت دارید که بیان بفرمایید؟

بله. ازمجموعه ما هر روز یک نفر را برای نظافت به عنوان بیگاری می بردند. یک بار که من رفته بودم، رادیو یک سربازعراقی را برداشتم و آن را میان دو بسته چوب جارویی که برای نظافت همراه داشتم پنهان کردم وموقع بازرسی هم مرا تفتیش کردند وخوشبختانه جارو را نگشتند و من رادیو را با خود آوردم. البته رادیو کوچک و جیبی بود و یک موج هم داشت. البته آن را تا سه ماه بلااستفاده گذاشتیم. یک روزهم که برای هواخوری به محوطه رفته بودیم سربازی که با کلاشینکف جلوی درب گاراژمانندی نشسته بود که اتمام هواخوری را اعلانم کند و بچه ها به داخل بیایند، زیر آن مقداری با زمین فاصله داشت. سربازنشسته بود و رادویو را کنار دستش گذاشته بود. به فاصله این که صندلی را برای لحظاتی ترک کرد من سینه خیز رفتم و آن رادیو را برداشتم. رادوی سه موجی که به راحتی ایران را می گرفت. آن را هم سه چهارماهی بایگانی کردیم. مدتی بعد که آن را استفاده کردیم باطری آن تمام شد. یک روز درمیان یک ساعت دیواری در راهرو نصب بود و ما زمان را از روی آن می دیدیم می گفتیم باطری ساعت تمام شده.  عراقی ها می گفتند چرا اینقدرزود به زود باطری تمام می کند؟ می گفتیم ساعت خراب است باید ساعت را عوض کنید و به این بهانه چند باطری کوچک که جمع می شد آنها را درون یک روزنامه می پیچیدیم و به رادیو وصل می کردیم و رادیو کارمی کرد. از روزنامه خوانده بودیم که چگونه می توانیم انرژی تهیه کنیم. از پوست انارخشک که برای هواخوری می رفتیم برمی داشتیم درسطلی می ریختیم بعد یک تکه میخ یا آهن زنگ زده هم داخل آن می انداختیم فردا جوهر تحویل می گرفتیم که از آن جوهرهم برای نوشتن قلم استفاده می کردیم و از نوک سوزن های سرنگ که بسیار تیز و نازک بود آن را با زمین می سابیدیم و کمی که از تیزی خارج می شد جوهر را با آن می کشیدیم و به عنوان خودنویس از آن استفاده می کردیم.  اگر این جوهرها را نگه داری می کردیم تبدیل به اسید می شد. آن را در داخل ظروف کنسرو می ریختیم سیمی هم داخل آن می انداختیم و مانند باطری ماشین می شد آن را به داخل رادیو می انداختیم رادیو به صدا در می آمد. این کارها را زیرپتو انجام می دادیم و از اخبار آن را استفاده می کردیم. این رادیو را در آفتابه نگهداری می کردیم چون عراقی ها درموقع تفتیش همه جا را می گشتند و به راحتی آن را پیدا می کردند اما آفتابه ها را تفتیش نمی کردند درحالی که اسید و رادیو در آنجا بوده. کاغذ ما هم از حاشیه های بالای روزنامه که چندسانتی خالی بود آن را جدامی کردیم و دفترچه درست می کردیم.

پیام آزادگان: امیر از آزادی خود چگونه مطلع شدید؟

از همین رادیو بود که از اخبار خودمان مطلع شدیم که اسرا درحال تبادل شدن هستند. ابتدا اسرای رسمی که نامشان در صلیب سرخ بود وبعد هم اسرای مفقودین. ما هم به عنوان آخرین گروه از اسرا بودیم که وارد ایران شدیم.

پیام آزادگان: استقبال مردم شهرها از آزادگان چگونه بود؟

استقبال عمومی مردم بسیارعالی بود به طوری که اسرا واقعا شرمنده مردم شده بودند که خود من هم جزو یکی از آنها هستم. مردم آمده بودند تا اسرا را ببینند، حرفهایمان را بشنوند. مرتب از نمازجمعه و ادارات مختلف، مدارس می آمدند و از ما را دعوت می کردند تا از اسارت برای آنها بگوییم.

 

 

 

 

 

 

 

پیام آزادگان: دیدارتان با خانواده چگونه بود؟

بعد از ۴۸ساعت که درقرنطینه بودیم با هواپیما ما را به استان گیلان آوردند. ۲۴ساعت بعد که به محل سکونتمان رفتیم انبوهی از مردم که درب خانه ما جمع شده بودند و من برای آنها سخنرانی می کردم تمام حواسم به این بود که همسر و فرزندان من کجا هستند. البته رویم نمی شد اما یکی دوبار پرسیدم پس همسر و فرزندان من کجا هستند که جواب دادند همین الان می آیند. اما در دلم غوغایی بود که آیا همسرم فوت و یا ازدواج کرده که این حق طبیعی ایشان است چرا که من ده سال مفقودالاثر بودم اما بچه های من کجا هستند؟ اقوام گفتند: ایشان شنیده اند که شما را که از فرودگاه می آوردند، آنها برای استقبال از شما به فرودگاه رفته اند. البته آن زمان تلفن همراهی وجود نداشت که کسی خبر بدهد بنابراین یک ساعت و نیمی گذشت تا آنها به ما ملحق شدند و من درخانه بودم که آمدند و با دو فرزندم به من آویزان شدند که واقعا صحنه زیبایی بود. فرزند یکساله ام به نام "ساسان" که حالا ۱۲ساله و کلاس اول راهنمایی بود و صاحب دختری هم شده بودیم که پس از اسارت من به دنیا آمده بود و حالا کلاس چهارم ابتدایی درس می خواند که با توافق هم قرار بود اسم او را "سحر" بگذاریم.

پیام آزادگان: پس از بازگشت برقراری ارتباط با فرزندانتان سخت نبود؟

 قطعا که سخت بود زیرا با جدایی ۱۰ساله من از آنها قطعانتوانسته بودم نقش مدیریتی درآنها داشته باشم و عواطف خودم را به آنها انتقال بدهم. جالب است بدانید بنیادشهید که متولی ایثارگران بود. زمانی که برگشتم هربار پسرم تخلفی می کرد و یا درسش را نمی خواند و یا رفتار کودکانه ای داشت که مورد قبول خانواده نبود و من به او ایراد می گرفتم او می گفت می روم بنیاد و از شما شکایت می کنم یعنی آن اوایل آنها حتی مرا قبول نداشتند اما کم کم روابط مان بهبود پیدا کرد.

پیام آزادگان: از فعالیت های خود پس از برگشت به ایران هم قدری بیان بفرمایید:

ابتدا که شش ماهی را استراحت کردم و بعد چون افسر ارتش بودم به یگان خودم دعوت شدم. به اصفهان رفتم و درجه سرهنگی  را گرفتم  و آنجا درمشغول کار شدم. بعد هم سرهنگ تمام شدم و بعد هم تیمسار که فرماندهی آنجا را برعهده گرفتم. فرمانده آتشبار بودم و معاون هنگ بودم و سلسله مراتب را یکی یکی گذراندم فرمانده پادگان شدم که دوهزارنفر تحت پوششم بودند. بعدهم با درجه سرتیپ تمام بازنشسته شدم و از سال ۸۸ با دعوت بنیادشهید استان گیلان به عنوان مسوول کل معتمدین معین استان مشغول هستم. با ادامه تحصیل، فارغ التحصیل ارشد حقوق قضایی هستم و وکالت هم انجام می دهم. مسوول یکی از مساجد انزلی و جزو هییت امنای مسجد و درحال حاضر مشاور استاندار گیلان ومشاور فرماندار انزلی در امور ایثارگران هستم.

درپایان این گفت وگوی خواندنی، برای این آزاده خستگی ناپذیر طول عمری همراه باعزت و سربلندی آرزو می کنیم.

 

 

 

* ا 

مصاحبه : صنوبر محمدی 

 

 

 

 

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید