گفت وگو با آزاده سرافراز احمدرضا سلیمی از اصفهان

۱۳۹۷/۱۰/۰۳
لحظه ای با آزادگان

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ،   آزاده سرافراز احمدرضا سلیمی متولد ۱۳۴۱ از استان اصفهان بازنشسته نیروی انتظامی و فعال قرآنی است که هم در دوران خدمت، هم در اسارت و  حتی پس از آزادی نیز به این امر خداپسندانه پرداخته است.

 

وی که به تازگی ازدواج کرده بود و هنوز فرزند خود را ندیده بود که داوطلبانه پا به خاک مقدس جبهه می گذارد و چند روز پس از تولد فرزندش به اسارت نیروهای عراقی درمی آید و مدت ۴سال و سه ماه و یک روز از زندگی او در اسارت رقم می خورد.

 

 

پیام آزادگان: آقای سلیمی شرایط  زندگی شما زمان اعزام به جبهه چگونه بود؟

درسال ۱۳۶۵بنده درحالی که ۲۴سال داشتم و یک سالی بود که ازدواج کرده بودم و فرزندم هنوز به دنیا نیامده بود که عازم جبهه شدم. من آن زمان در شهربانی مشغول به خدمت بودم که بعد با ادغام آن با کمیته تبدیل به نیروی انتظامی شدیم. البته ما از شهربانی  هیچگونه اجباری به اعزام به جبهه نداشتیم و من داوطلبانه قدم به جبهه گذاشتم.

پیام آزادگان: اولین اعزامتان به کجا و چگونه اتفاق افتاد؟

برای اولین بار درسال ۱۳۶۲ درآموزشگاه شهربانی منطقه غرب ارومیه بودم که داوطلبانه به جبهه اعزام شدم و مجدد درسال ۶۵ با تایید از سوی عقیدتی سیاسی سازمان و همچنین حفاظت اطلاعات سازمان با عزت و افتخار راهی جبهه شدم.

 

پیام آزادگان: با توجه به اینکه شما  ازدواج کرده بودید و حس مسولیت پذیری خانواده، می توانست شما را از رفتن به جبهه بازبدارد، با چه انگیزه ای به جبهه رفتید؟

 اتفاقا این سخن بسیاری از اطرافیان و دوستان بود که شما تازه ازدواج کرده اید و فرزندی هم در راه دارید اما خدا شاهد است که من با علاقه زیادی که به همسرم داشتم و با وجود مخالفت های بسیاری که در امر ازدواج داشتیم، در تاریخ ۱۷اردیبهشت ۶۵درجبهه  بودم خبردارشدم دخترم به دنیا آمده است و تقدیر این بود که چند روز بعد یعنی اول خردادماه  ۶۵ من اسیر شدم. همسرم از آن روزها برایم تعریف می کند که من در خانه، دخترمان را شیر می دادم که یکی از بستگان واردشد و به پدرم گفت چه نشسته اید که دامادتان را به سردخانه آورده اند و یک پا هم ندارد. و یا اینکه درمدت چهارسال و سه ماه و یک روز اسارت شما روزی نبوده که این کودک گریه و بی قراری نکرده باشد و این به نظر من بسیار عجیب است که با وجودی که فرزندی پدر را ندیده باشد اینگونه بی قرار او باشد.

پیام آزادگان: آیا از پیش فکر اسارت را کرده بودید؟

خیر من بارها به شهادت ومجروحیت اندیشیده بودم حتی یک نوار کاست به عنوان وصیت پرکرده بودم و حتی فکر مجروحیت را هم کرده بودم اما اسارت را هرگز. آنچه که من می اندیشیم لیاقت نداشتن من به شهادت بود زیرا با عزیزی در سنگر با هم بودیم که نمی دانم از کجا تیری به او اصابت کرد با آن که در نزدیکی هم بودیم و شانه های مان به هم چسبیده بود او شهید شد و با وجودی که تیر و ترکش های بسیاری به طرف من می آمد اما هیچکدام به من اصابت نمی کرد. و حتی خاطرم هست زمانی که دشمن مرا اسیر کرده بود و به پشت خط می برد یک عراقی دیگر از رو به رو می آمد او به سمت من شلیک کرد اما تیر به من اصابت نکرد.

پیام آزادگان: اسارت شما چگونه رقم خورد؟

پس از عملیات والفجر ۸ و ۹، در منطقه کله قندی حاج عمران عراق، ایران برای اینکه جلوی حمله احتمالی تک های عراقی را بگیرد، ما چیزی حدود ده کیلومتری داخل خاک عراق در غرب کشور بودیم که ایران در یک منطقه بلندی که به عراق اشراف داشت و می توانست حرکات دشمن را زیرنظر داشته باشد و سپاه از مدتی پیش آنجا بود که به خاطر خستگی زیاد آن منطقه را به ارتش تحویل داد. عراق این جابه جایی نیروها را زیرنظر داشت بنابراین با آتش شدید منطقه را می کوبید و ما سه نفر از نیروی شهربانی بودیم که با اینکه از سوی بسیج و سپاه اعزام شده بودیم اما گردان ما به مناطق دیگر کشور تقسیم شده بود و ما سه نفر هم به غرب اعزام شده بودیم.  درخط ما مسوول مستقیمی نداشتیم و یک روز درکنار برادران سپاهی بودیم که آنها هم بر اثر خستگی زیاد آن منطقه را به ارتش تحویل دادند و نیروهای ارتشی هم تازه وارد بودند که اطلاعات چندانی از منطقه نداشتند به هرحال با تک دشمن که آتش زیادی بر منطقه ریخت ما صبح به اسارت درآمدیم و این درحالی بود که بسیاری از نیروها درمنطقه شهید شدند و حتی دستور عقب نشینی هم آمد اما من چون دلم نمی خواست اسیر شوم بالای کوه ماندم و دیدم که پایین خط ما را هم عراق اشغال کرده بود و اگر به پایین خط هم می آمدیم سرنوشتمان اسارت بود. صبح که هوا روشن شد دشمن به منطقه اشراف بیشتری پیدا کرد و من هم به ناچار تن به اسارت دادم. اما دوتن از دوستانم که با من بودند پس از بازگشت به ایران برایم تعریف کردند که با استفاده از تاریکی شب آنها توانسته بودند که برگردند و بحمدالله به سلامت برگشته بودند.

پیام آزادگان: در لحظه اسارت چه حسی داشتید؟

تشبیهی مانند آن که دنیا بر سرم خراب شده باشد چون همانطور که گفتم من تازه ازدواج کرده بودم و فرزندم را هم ندیده بود حتی ساعت ازدواجم به دستم بود عراقی ها هم زمانی که ما را به پشت خط منتقل می کردند تمام وسایل مان را گرفتند و جیب هایمان را هم خالی  کردند و ساعت دستم را هم خارج کردند البته درست خاطرم نیست اما من ممانعت هم کردم

پیام آزادگان: اسارت شما در چه اردوگاه هایی رقم خورد؟

سه سال ابتدایی را در رومادی ۱۰ و ۱۵ماه آخر هم در موصل ۴ بودم.

پیام آزادگان: اردوگاه  رومادی ۱۰ چگونه  اردوگاهی بود؟

اردوگاهی که خارج آن با سیم خاردار پوشیده بود و دارای قاطع های مختلفی بود و ما از دور یکدیگر را می دیدیم و به مناسبت های مختلف نظیر عید فطر و عید قربان ودیگرمناسبتها با هم دیدار داشتیم اما ارتباط نزدیکی باهم نداشتیم. از نظر کیفیت هم افراد یکدستی نبودند و  گروه های مختلفی از شهرها و روستاهای مختلف، گردان های مختلف ارتش، افسران، مردم عادی و... با هم یکجا بودند اما  زمانی که من اسیرشدم چون از نظر عراقی ها یک ارتشی محسوب می شدم مرا با برادران سپاهی قرار دادند  و از طرفی از نظر روحی با برادران بسیج و سپاه راحتتر بودم زیرا زمان اعزام به جبهه هم به سپاه تحویل داده شده بودیم بنابراین من علاقه داشتم که درکنار این عزیزان باشم زیرا با آنان آموزش دیده بودیم و تقریبا شبانه روز باهم بودیم البته برادران ارتشی هم فوق العاده بودند خاطرم هست سرگرد ارتشی به نام محمد خمامی اهل رشت بود. شخصیت والامقامی که شاید کمتر روحانی به پای ایشان می رسید و شاید یک علت دیگر علاقه من به برادران سپاهی این بود که درسال ۱۳۶۰ استخدام سپاه شده بودم اما به خاطر اینکه آن زمان شهدای بسیاری از سپاه می آوردند پدر و مادرم راضی به ماندن من در سپاه نبودند بنابراین اصرار داشتند که من به شهربانی بیایم چون می دانستند کارشهربانی در داخل شهر است و از جبهه خبری نیست اما آنچه که خدا بخواهد همان می شود من از شهربانی به جبهه آمدم و اسیر شدم. مدتی من در قاطع برادران سپاهی بودم که پس از آن مرا به قاطع دیگر انتقال دادند و دلیل آن هم به گفته خود عراقی ها این بود که شما تاثیرگذارید. البته از آنجا به قاطع یک منتقل کردند که آنجا هم برادران بسیجی و سپاهی و ارتشی بزرگواری بودند که تشنه معارف و قرآن و حدیث بودند که مدتی هم آنجا بودم که از آنجا مرا به موصل ۴ منتقل کردند.

پیام آزادگان: بهترین خاطره ای که  از اسارت دارید بیان بفرمایید؟

بهترین خاطره اسارت من در ۱۶ آذرسال ۶۷  زمانی بود که به کربلا و نجف مشرف شدم که آن را بهترین خاطره عمرم می دانم زیرا به  بزرگترین آرزویمان که زیارت حضرت اباعبدالله الحسین(ع) و حضرت (ع) می رفتیم برمی گردد.  خاطرم هست دربین راه عراقی ها موسیقی گذاشته بودند و ما بسیار ناراحت شدیم و خواستیم که نوار را خاموش کنند که آنها هم گوش نکردند. وما شروع به فرستادن صلوات کردیم و آنها به ناچار موسیقی را قطع کردند اما پشت لباس بعضی هایمان را علامت گذاشتند که به اصطلاح بعدا تنبیه کنند. در حرم یک سرباز عراقی چنان به پای من کوبید که پایم را مجروح کرد و خون آمد.  از فاصله نجف تا کربلا افسر استخباراتی عراقی آمد و درون ماشین پیش ما نشست و من شروع کردم با او بحث کردن. البته بچه ها می گفتند بحث نکن اما من گفتم  که حالا که فرصت پیش آمده باید صحبت کنم.  او گفت: شما متجاوزید و جنگ را شما شروع کردید. گفتم شما در ۳۱شهریور۵۹ با ۱۴لشگر مکانیزه به ما حمله کردید و او دایم انکار می کرد. به من گفت: شما مسلمان نیستید و ما مسلمان هستیم و این بحث ها ادامه داشت. خود عراق به ما لباس عربی (دشداشه) داده بود که مدل یقه آخوندی بود من هم دکمه آن را بسته بودم. فرمانده عراقی گفت تو حزب اللهی هستی که یقه لباست را اینطوری بسته ای؟ گفتم دوحزب در قرآن بیشتر نیست یا حزب الله و یا حزب شیطان. گفتم چرا نوار موسیقی برای ما گذاشتید؟ افسر عراقی گفت شما بعد چندسال آمده اید بیرون از اردوگاه باید خوش باشید گفتم ما به زیارت حضرت معصوم(ع) آمده ایم و شما برای ما نوار موسیقی گذاشته اید!! گفتم حرام است؟ گفت کجا نوشته؟ گفتم در قرآن آمده و آیه آن را هم برایش خواندم و تفسیر آن را هم همین معصوم(ع) که به زیارتش آمده ایم فرموده است. حسابی به او برخورد. کربلا که رسیدیم ماجرا را برای مافوقش تعریف کرد و قرار بود که من تنبیه شوم اما آزاده دیگری را که اصلا دخالتی در این موضوع نداشت را به جای من تنبیه نمود و من در کربلا دیدم تعدادی ازماموران استخباراتی با لباس های شخصی اسرا را درهمان حرم به باد کتک گرفتند و بعد از زیارت هم تعدادی از ما را از بقیه جدا کردند و در یک اتوبوس جداگانه سوار کردند و چنان تنبیهی کردند که در بدن بعضی از بچه ها آثار کبودی تا یک ماه هنوز وجود داشت و از آنجا هم مستقیما به بازداشتگاه بردند.

 پیام آزادگان: از فعالیت های اردوگاهی خود هم برایمان بگویید:

ما در اردوگاه رومادی مسابقات قرآنی از جمله حفظ، قرآئت، نهج البلاغه داشتیم و پس از آن که صلیب سرخ تعدادی قرآن، مفاتیح و نهج البلاغه برای ما آورد بسیار خوب برگزار می شد و با تلاش مرحوم حاج آقا ابوترابی بود که توانستیم به کربلا و نجف نیز مشرف شویم.بیشتر فعالیت من در اردوگاه در ارتباط با قرآن عظیم الشان بود و با استفاده از آیات و روایات گاها اسرایی بودند که ظرفیت های کمتری داشتند آنها را به زندگی امیدوار می کردیم.

 

پیام آزادگان:کمی هم از شرایط اردوگاه موصل ۴ بگویید:

الحمدالله اردوگاه موصل اردگاه بسیار خوبی بود زیرا بچه ها از هرنظر منسجم تر و متحدتر بودند و برخلاف رومادی قاطع نداشت و همه اسرا همدیگر را می دیدند. خوشبختانه این اردوگاه به اردوگاه حاج آقا ابوترابی معروف بود که اسرا طبق تربیت مرحوم حاج آقا ابوترابی تربیت و پرورش یافته بودند. اسرای آنجا دوبرابر ما سابقه اسارت داشتند و با تجربه بودند. آنجا هم مسابقات قرآنی را به صورت گسترده تر از رومادی، در آنجا برقرار می کردیم و یکی از بهترین ویژگی این اردوگاه این بود که ما در آنجا رادیو هم داشتیم و به طور مخفیانه به اخبار و احکام رساله گوش فرامی دادیم و از این طریق بودکه متوجه رحلت حضرت امام(ره) شدیم. راس اردوگاه یک برادر روحانی بود که مسوول معنوی کل اردوگاه بود و هر آسایشگاهی یک مسوول فرهنگی روحانی هم داشت. مراسم سخنرانی به مناسبت های مختلف اعیاد، میلادها و شهادتها، دهه فجر به صورت گسترده تر و منسجم تر داشتیم.

پیام آزادگان: از رحلت امام(ره) هم خاطره ای دارید؟

بله در رحلت حضرت امام(ره) تمام اردوگاه با پتوهای مشکی سیاه پوش شد و حتی عراقی ها هم جرات هیچ اعتراضی نداشتند. هر آسایشگاهی برای خود  جداگانه ختم گرفت و چندین ختم قرآن کریم به روح ملکوتی حضرت امام(ره) هدیه شد و اسرا از یک آسایشگاه به آسایشگاه دیگر برای تسلیت می رفتند.

پیام آزادگان: آیا شما درموصل ۴ موفق به دیدار حاج آقا ابوترابی شده بودید؟

خیر متاسفانه زمانی که مرا به موصل ۴منتقل کردند ایشان را به آسایشگاه دیگری انتقال داده بودند. البته من شنیده بودم که یک افسر عراقی حاج آقا ابوترابی را بسیار اذیت کرده بود و من از قول حاج آقا قرایتی شنیدم که حتی بر سر ایشان میخ کوبیده بودند و ایشان را بسیار شکنجه کرده بود. صلیب سرخ که به اردوگاه  آمده بود آن افسر عراقی هم حضور داشته و منتظر بوده که حاج آقا شکایت او را نزد صلیب ببرد. حاج آقا ابوترابی می گوید بحمدالله ما مشکلی نداریم.بعد که صلیب سرخ می رود افسر عراقی می گوید شما چرا نگفتید که من شما را شکنجه کردم. حاج آقا ابوترابی می گوید من و شما مسلمانیم و صلیب سرخی ها کافر. هیچگاه  خداوند کافری را بر مسلمانی مسلط نکرده است. یک مسلمان شکایت خود را به پیش کافر نمی برد. ایشان با این رفتارش افسر عراقی را مرید خود ساخته بود به طوری که خود حاج آقا ابوترابی می گوید من چیزی برای خودم نمی خواهم اما چندوقت به چندوقت اردوگاه مرا عوض کنید تا من با برادران آزاده دیدار کنم.

 

پیام آزادگان: بازگشت به میهن برای شما چگونه اتفاق افتاد؟

ما در اردوگاه موصل رادیو داشتیم و از سویی عراقی ها هم از بلندگوها این خبر را داده بودند که قرار است از ۲۶مرداد تبادل اسرا صورت بگیرد. اردوگاه به اردوگاه از اسرای قدیمی تر این تبادل صورت گرفت و  روز سه شنبه ۳۰مردادماه ۶۹ بود که تبادل به اردوگاه ما رسید. ما را با قطار به بغداد بردند و چهارشنبه ۳۱مرداد قدم به خاک مقدس کشورمان گذاشتیم.

پیام آزادگان: درآن لحظه چه حسی داشتید؟

خاطرم هست مردم عراق سر راه ما آمده بودند و برای ما  دست تکان می دادند و از ما هدیه و یادگاری می خواستند. بچه ها هم که در اسارت با  کمتریم امکانات و وسایل ابتدایی و حتی با هسته های خرما تسبیح هایی ساخته بودند را به آنان هدیه می دادند. عراقی ها هم از اینکه ما آزاد شده بودیم خوشحال بودند و ما هم از اینکه پس از سالها دوری به کشورمان می رفتیم و خانواده هایمان را می دیدیم خوشحال بودیم.

 

پیام آزادگان: و کلام پایانی این آزاده سرافراز:

امیدواریم خداوند به آبروی حضرت زهرا(س) وخون شهدا، این اسارت را از ما قبول کرده باشد.

ان شاالله

 

موصل ۴ معروف به اردوگاه حاج آقا ابوترابی بود. البته اسیر درهرجایی که باشد سختی های خودش را دارد

 

 

 

* آ 

مصاحبه : محمدی 

 

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید