گفت وگو با آزاده اسرافراز دکتر سیدرضی نبوی چاشمی + تصاویر

۱۳۹۷/۱۱/۱۰
لحظه ای با آزادگان

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ،  دکتر سید رضی نبوی چاشمی متولد ۱۳۴۴ از استان سمنان در ۱۷سالگی قدم به جبهه می گذارد و پس از گذشت بیست و یک ماه از خدمت سربازی، در منطقه شرهانی در جدالی نابرابر با دشمن بعثی درحالی که مجروح بوده به اسارت نیروهای دشمن در می آید.

 

 

۵۲ماه اسارت او در زندان های عراق سپری می شود و او نیز به همراه دیگر آزادگان به میهن اسلامی بازمی گردد.

وی پس از بازگشت به کشور، تحصیلات خود را تا مقطع دکترای مدیریت منابع انسانی ادامه می دهد وامروز ایشان به عنوان مدیرکل بنیادشهید و امور ایثارگران استان سمنان به خدمت مشغول است و علاوه براین به تدریس در دانشگاه های مختلف کشور نیز مبادرت دارد.

 از فعالیت های علمی این آزاده بزرگوار حضورو سخنرانی در دوازده کنفرانس بین المللی درکشوهای کره جنوبی، مالزی، سنگاپور، فنلاند، سریلانکا، پاکستان، بلغارستان و  هندوستان و... بوده و جالب است بدانید که موضوع رساله دکتری ایشان "طراحی و تبیین مدل پوششی منابع انسانی در اسارت" است که در همین خصوص یک کتاب چاپ و پنج مقاله نیز ارایه شده است.

 

 

 

 

 

 

برای آشنایی بیشتر خوانندگان پیام آزادگان  با او همقدم می شویم.

پیام آزادگان: آقای دکترنبوی چگونه با فضای جبهه و جنگ آشنا شدید؟

از آنجایی که من به حضور در جبهه علاقمند بودم کمی زودتر از موعد یعنی ۱۷سالگی به سربازی رفتم. یک ماه درجاهای مختلف بودم و پس از ۲۱ماه  خدمت در ارتش، به اسارت درآمدم.

پیام آزادگان: خانواده با حضور شما درجنگ مخالفتی نداشتند؟

خانواده که خیلی موافق نبودند ولی مخالف شدید هم نبودند و زمانی که مرا درتصمیم مصمم دیدند آنها هم موافقت کردند.

پیام آزادگان: انگیزه شما از حضور درجبهه چه بود؟

در وهله اول نیاز به نیرو درجبهه ها و دیگری شرایط و حال وهوای آن روزها و اینکه دشمنی که به کشورما حمله کرده بود  و نیاز به دفاع حس می شد و از سویی زورگویی های دشمنان و اینکه تاب زورگویی را نمی آوردیم تصمیم به رفتن به جبهه را گرفتم.

پیام آزادگان: اعزام شما از کجا صورت گرفت؟

از لشگر ۵۷ ذوالفقار به جبهه های غرب  و کردستان و بیشتر به منطقه جنوب اعزام می شدیم.

 پیام آزادگان: اسارتتان از چه زمانی آغاز شد؟

۳/۱/۱۳۶۵اسارتم آغاز و ۶/۶/۱۳۶۹هم به میهن بازگشتم.

 

 

 

 

پیام آزادگان: اسارت شما چگونه اتفاق افتاد؟

درمنطقه شرهانی و پس از درگیری با عراقی هاکه بسیاری از دوستان ما شهید و تعدادی هم مجروح شدند من به همراه ۱۲-۱۳نفر دیگردرحالی که مجروح بودیم به اسارت درآمدیم و این درحالی بود که یکی از سربازان عراقی که شیعه بود و اجازه نمی داد که ما را بکشند من و دوستانم را به پشت خط منتقل کردند.پس از آن به  زندان الاماره و الرشید و بعد هم به اردوگاه رومادی منتقل شدیم.

پیام آزادگان: لحظه اسارت چه حسی داشت؟

حتی در تخیلاتم هم  نبود که چنین اتفاقی بیفتد.  لحظه بسیار تلخ و نامبارکی بود زیرا انتظار چنین اتفاقی را نداشتیم. متحیر مانده بودم. حتی تا لحظه ای که عراقی ها دستمان را نبسته بودند امید به آزادی داشتیم و انتظار داشتیم نیروهای پشتیبانی به کمک ما بیایند و در ادامه امیدی جز توسل و توکل نداشتیم.

پیام آزادگان: در ادامه چه گذشت؟

ابتدا ما را به استخبارات بردند. در آنجا با دست و پا و چشمان بسته ۷۲ساعت بدون آب و غذا ماندیم که بسیار اذیت شدیم و پس از بازجویی های مکرر چون همه بچه ها منسجم بودیم نتوانستند اطلاعاتی از ما کسب کنند ما را به اردوگاه رومادی منتقل کردند.

 

پیام آزادگان: در اردوگاه رومادی چه گذشت؟

مانند تمامی اردوگاه ها لوازم کم بود و از نظر امکانات ورزشی هم در مضیقه بودیم. غذا واقعا ضعیف بود و از نظر بهداشت زیرصفر بودیم. عراقی ها با کابل و چوب به جان بچه ها می افتادند. با این شرایط فشارهای روحی و روانی هم که از سوی عراقی ها و هم منافقین بر اسرا وارد می کردندهر روز مشکلات افزوده می شد.

پیام آزادگان: با این اوصاف، چه نیرویی شما و دیگر اسرا به ادامه اسارت ترغیب می کرد؟

به نظر من ایمان. زیرا خداوند در قرآن کریم هم به مومنانی که به او ایمان آورده اند وعده کمک داده است. و  از  آنجایی که ما به کمک خداوند و ایمه اطهار(ع) ایمان داشتیم و در ارتباط مان به خدا خیلی نزدیک بودیم و وصل بودیم کمک خداوند و ایمه معصومین(ع) را می دیدیم و اگر نگاه مهربان آنان نبود اصلا زنده نمی ماندیم. برای مثال در موارد حاد و درشرایط بحرانی که در اردوگاه پیش می آمد، اینها در قالب خواب و رویا به ماکمک می کردند. بنابراین کسی که ایمان قوی تری داشت و به خدا نزدیکتر بود و شرایط را راحتتر می پذیرفت و خیلی اتفاق می افتاد که عراقی ها می گفتند ما در دستان شما اسیر هستیم تا شما در دستان ما.

پیام آزادگان: آیا در طول اسارت حاج آقا ابوترابی را هم دیده بودید؟

ما توفیق دیدار حاج آقا ابوترابی را نداشتیم اما پیام های ایشان گاها از سوی سربازان عراقی، نیروهای صلیب سرخ و یا اسرایی که جابه جا می شدند به اردوگاه ما می رسید . بیشتراین پیام ها در قالب پیام های اخلاقی بود که عنوان می کردنداتحاد داشته باشید، باید در برابر دشمنان ایستادگی کنیم و کم نیاوریم و اینکه اجازه ندهید دشمنان تاثیر فرهنگی بر روی شما داشته باشند.این پیام ها باعث می شد حرکتی در بچه ها ایجاد شود و از سویی عراقی ها با آوردن سخنرانانی از منافقین سعی می کردند فکر بچه ها را تغییر بدهند که خوشبختانه اسرا هم هوشیار بودند و هم با وجود رهبرانی که در اردوگاه بودند و رهنمودهای حاج آقا ابوترابی باعث می شد تا نقشه های دشمن خنثی شود. برای مثال عراقی ها خیلی تلاش می کردند تا سخنرانانی را دعوت کنند تا فکر اسرا را تغییر بدهند اما بچه ها با ایجاد یک دعوای ساختگی جلسه سخنرانی آنان را به هم می ریختند و یا با سوالاتی که از سخنران می پرسیدند و او نمی توانست پاسخگو باشد، جلسه به هم می ریخت.

پیام آزادگان: از فعالیت های اردوگاهی خود هم بیان بفرمایید؟

بیشتر فعالیت های من فرهنگی بود و در قالب کلاسهای انگلیسی، عربی، قرآن کریم و نهج البلاغه بود و سعی ما براین بود که از فرصت پیش آمده نهایت استفاده را ببریم. درکنار فعالیت های فرهنگی، یکسری فعالیت هنری هم داشتیم که تولید انواع و اقلام هنری بود که گاها با درست کردن یک آلبوم و یا یک کیف دستی و یا یک تسبیح، علاوه براین که وقت مان را می گذراندیم و سرگرم می شدیم گاهی آن را به عراقی ها می دادیم و از آنان امکانات می گرفتیم و نیازهای اساسی مان را برطرف می کردیم. گاها هم وقتی افسری می آمد و می خواست بچه های اردوگاه را خیلی شدید تنبیه نماید این وسایل را به او می دادیم تا به اصطلاح بچه ها کمتر مورد آزار و اذیت قرار بگیرند.

 

 

 

 

 

پیام آزادگان: رفتار عراقی ها با اسرا چگونه بودند؟

 افرادی که شیعه بودند که البته تعدادشان کم بود رفتار خوبی داشتند و در گوشه و کنار هم به دردمان می خوردند و گاهی اطلاعات ما را جابه جا می کردند و حتی زمانی که تنبیهی درکار بود اینها کمتر بچه ها را کتک می زدند. ولی اکثریت آنان از بعثی های عراق بودند که در ادامه هم داعشی هایی بودند که ماهیت آنان امروز برای تمام مردم ایران و جهان روشن است.

از طرفی تعدادی از زندانبانی هم که در اردوگاه بودند از نظر سوادی در حد پایین و از فرهنگ پایینی برخوردار بودند و اصلا متوجه نبودند که باید با اسیر چگونه رفتار کنند و شیوه برخورد با اسیر را نمی دانستند و فکرمی کردند با کتک زدن و اذیت و آزار و ایجاد رعب و وحشت باید کارشان را پیش ببرند بنابراین با اسیر سخت گیری می کردند. تعدادی از آنها هم بعثی های درجه اولی بودند که شیوه خاص خودشان را داشتند و اعتقادشان براین بود که باید اسیر شلاق بخورد برای همین در نوبت هر آمارگیری، حداقل چند کابل به بچه ها می زدند.

پیام آزادگان: از آزادی خود چگونه مطلع شدید؟

ابتدا من باید به دونکته اساسی اشاره کنم و آن این که خانواده من پس از ۱۳ماه متوجه اسارت من شده بودند. زیرا صلیب سرخ تا ۱۳ماه پس از اسارت ما به اردوگاه ما نیامده بود و از وجود ما بی اطلاع بود. بنابراین پدر و برادرم تمام سردخانه ها و بیمارستان های تهران را گشته بودند بسیاری جنازه دیده بودند. بعد ۱۳ماه نامه ای را به ما دادند که ما فقط آن را امضا کردیم و خانواده همین امضا را که دیده بودند شناخته بودند و آرامش یافته بودند.  از سویی زمانی که تلویزیون هم آتش بس ایران و عراق را اعلام کرده بود  ۲سال پس از آتش بس ما هنوز اسیر بودیم و اتفاقا آن دوسال واقعا سخت گذشت. از نظر روحی و روانی ۲سال آزاردهنده بود چرا که  جنگ تمام شده بود  و ما در شرایط سخت اسارت به سر می بردیم و این شرایط قابل توجیه نبود.   در طول جنگ ما از طریق رادیوی مخفی که در اختیار داشتیم و همچنین با شیوه های اطلاعاتی که داشتیم می توانستیم اطلاعاتی را از جبهه های مختلف جنگ  کسب نماییم و این برای ما نوعی نشاط داشت اما با پایان جنگ دیگر عملیاتی در کار نبود و  ما ۲سال سخت و کمرشکن و جانفرسایی را تحمل می کردیمتا اینکه عراق به کویت حمله کرد. البته اینجا هم افکارگوناگونی به ذهنمان همجوم می آورد حال تکلیف ما چه می شود؟ اما زمانی که صلیب سرخ به اردوگاه ما آمد و اسامی ما را خواندند تا وسایل مان را برداریم و گفتند شما آزاد هستید ابتدا باور نمی کردیم و گفتیم این بار ما را به کجا می برند اما کم کم آزادی را باور کردیم و خاطرم هست ۴۰۰-۵۰۰ نفر برای اولین بار شب و ستاره های آسمان را می دیدیم. آن شب به ما شام ندادند و فردا که به مرز خسروی رسیدیم واقعا از گرسنگی بی طاقت شده بودیم.

پیام آزادگان: در آن لحظات چه حسی داشتید؟

  ورود از یک شرایط سخت به یک شرایط راحت احساس خوشحالی هم داشت و دوران سخت و شکنجه به اتمام رسیده بود و پس از سالها پدر و مادر و اقوام را می دیدیم.

پیام آزادگان: استقبال مردم چگونه بود؟

با ورود به مرز خسروی استقبالی که مردم از ما کرده بودند واقعا برای ما تکان دهنده بود و انتظار چنین استقبالی را از مردم نداشتیم.  به عبارتی این نوع استقبال خستگی ما را کم کرد و نشاط مضاعفی را به ما داد و آرامش ویژه ای یافتیم. در تهران هم چند روزی در قرنطینه بودیم که پدرم به همراه رییس هلال احمر سمنان با یک پاترول به دنبال من آمده بودند. من از پدرم جویای احوال فامیل شدم و خواستم بدانم قبل از دیدار با اقوام، چه کسی از دنیا رفته و یا چه اتفاقاتی افتاده است. پدرم هم آرام آرام یکی یکی اتفاقاتی را که افتاده بود و اینکه چندنفری از دوستان صمیمی ام که شهید شده بودند را برایم گفت ومن تا رسیدن به خانه احساساتم را کنترل کردم و سعی کردم با دیدن خانواده آرامش بیشتری داشته باشم و جالب تر از همه اینکه مردم روستای ما  تمام گل و گلدان هایی را که درخانه داشتند برای استقبال با خود آورده بودند و حتی شب قبل از ورود، تمامی بانوان از۱۲شب تا صبح  شروع به پختن نان کرده بودند و با چندین قربانی و  با پختن نان محلی و آش استقبال باشکوهی از ما کرده بودند و من متعجب مانده بودم که محل خاش این همه جمعیت  دارد زیرابه اندازه جمعیت یک شهر مردم به استقبال آمده بودند. از هجوم جمعیت زمانی که می خواستیم وارد خانه شویم  بچه های سپاه مرا از پشت بام به خانه بردند.

 

و کلام آخر: مسوولان باید قدرشناس مردم باشند و  اجازه ندهند شرایط اقتصادی مردم را خسته کند.  اما مهمترین نکته اینکه همواره باید گوش به فرمان سرور و نایب امام زمان و ولی فقیه باشیم زیرا گوش به فرمان بودن اوج محور ولایت است. اگر ولایت مداری را حفظ و از سوی دیگر روحیه شهادت طلبی را حفظ نماییم آمریکا که سهل است دنیا هم که جمع شوند هیچ کاری از پیش نخواهند برد. نکته بعدی در واقع پیامی است برای آن دسته از افراد سودجو و نامرد که با احتکار اجناس، خون مردم را همانند زالو می مکند، به خاطر خودشان هم که شده خون مردم را به شیشه نکنند. مسوولان هم بیشتر به فکر مردم باشند و و در این برهه زمانی مردم هم صبور باشند و صبورانه بحران را له نمایند.

 

 

 

سخنرانی در کنفرانس بین الملی کار افرینی بلغارستان 

 

 

 

 

 

* آ 

 

مصاحبه : صنوبر محمدی 

اضافه کردن دیدگاه جدید