گفت وگوی پیام آزادگان با آزاده سرافراز منصور صمدی

۱۳۹۷/۰۷/۲۴

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ، آزاده سرافراز منصور صمدی اصالتا جنوبی، ساکن اهواز و سرباز وظیفه از لشگر ۹۲ زرهی اهواز بوده  که در همان روز اول جنگ در منطقه موسیان- دهلران پس از درگیری با نیروهای دشمن به اسارت در می آید و اسارت ده ساله ای برای او رقم می خورد.

 

آزاده منصور صمدی را در یک صبح پاییزی بارانی در موسسه پیام آزادگان ملاقات و پای صحبت های این قهرمان اسارت و دفاع مقدس نشستیم تا از روزهای اسارت و سپس آزادی برایمان بگوید.

 

پیام آزادگان: از آغازین روزهای جنگ برایمان بگویید؟

به ما گفتند جنگی در پیش هست و ما را به مرز بردند و تقریبا قبل از این که جنگ رسما شروع شود از صبح تا شب ما فقط صدای توپ های دشمن را می شنیدیم. ۳۱ شهریور ماه بعدازظهر پشت تپه ها آماده بودیم که دیدیم هواپیمایی از سمت دزفول با ارتفاع خیلی پایین (به طوری که با سنگ می توانستیم آن را بزنیم) درحرکت بود. باید بگویم ما شناختی از جنگ نداشتیم یعنی دوره آموزشی ما با آن که می گفتند دوره شاه درباره لباس فرم  دشمن و یا اسلحه ها و نوع هواپیماهای دشمن آموزش می دادند اما هیچ آموزشی به ما نداده بودند. خاطرم هست یک هواپیمای زیتونی رنگی از سمت دزفول آمد و از بالای سر ما  به سمت خاک عراق رفت. یک ساعت بعد دیده بان ما گزارش داد که نیروهای دشمن درحال پیشروی به سمت ما هستند. ما هم با خمپاره و آرپی جی مقابله کردیم و دشمن را فراری دادیم. غروب شد و هرکدام در موضع خودمان بودیم. فردا صبح زود به محض طلوع آفتاب دشمن شروع به زدن خمسه خمسه کرد ما هم تا نزدیکی های ظهرمقابله کردیم. فرماندهان هم دستور مقاومت می دادند. کمی بعد دستور عقب نشینی دادند. ما هم که به سمت نیروهای گردان های دیگر درحال حرکت بودیم نیروهای عراقی راه را به روی ما بسته بودند و من را به همراه چندتن از دوستانم با یک نفربر به اسارت درآوردند.

 

 

پیام آزادگان: تا آن لحظه به اسارت فکر کرده بودید؟

به هیچ عنوان.

 

پیام آزادگان: درادامه چه اتفاقی افتاد؟

ما را اسیر کردند و دستهای مان را با طناب های ضخیم بستند و روی تپه های شنی خواباندند و یک تانکر گازوییل آوردند و ما را با پیراهن هایمان به سمت بالا کشیدند که به پشت جبهه های خود منتقل کنند. همانطور که دست و پای ما بسته و آویزان بودیم یک نفربر خودی دیگر از دور می آمد که از دوستان ما بودند. آنها ما را می بینند جلوتر می روند و  شروع به تیراندازی به دشمن می کنند و متقابل هم دشمن به سوی آنها ما هم مابین آنها قرارداشیم و بدون هیچ نتیجه ای.  تانکر گازوییل عراقی به راه افتاد و پس از طی مسیری، در میان ماسه ها گیر کرد. ما را پیاده کردند و دوباره سوار یک نفربر دیگر کردند و از آنجا به خط های دو و سه خودشان انتقال دادند. در آنجا هم یکسری از نیروهای گردان های دیگر را که قبل از ما به اسارت گرفته بودند را دیدیم.

از آنجا ما را به شهر "الاماره"بردند. یکی دوروزی در آنجا بودیم و از آنجا به سالنی که مربوط به شرکت نفت الاماره بود بردند. ما را نشاندند و چند لحظه بعد تعدادی خبرنگار عراقی و خارجی آمدند که مدام از ما فیلم و عکس می گرفتند. دوسه روزی گذشت و از آنجا ما را به بغداد منتقل کردند. ابتدا به استخبارات بردند و در یک اطاق شاید دوازه متری حدود ۱۴۰نفر از ما را درون آن جای دادند. فضا به قدری کم بود که به ناچار روی پاهای همدیگر نشسته بودیم دوسه روزی به این منوال گذشت و زمانی که دیدیم اصلا جایی برای استراحت نیست تصمیم گرفتیم زمانی که درها را برای غذا بازمی کنند اعتصاب غذا کنیم. زمانی که درها را باز کردند هیچکدام بیرون نرفتیم و گفتیم جایی برای استراحت و دستشویی نداریم. سربازان درها را بستند و رفتند چند لحظه بعد فرماندهان و افسرانشان  آمدند و قبول کردند و گفتند ما جایی را تهیه کرده ایم.  یک چایی هم دادند و سپس ما را به سوله بزرگی انتقال دادند که زمین سیمانی داشت. هرکس یک تکه مقوایی یا آجری را پیدا می کرد و به عنوان بالش زیر سرش استفاده می کرد. دو سه روزی هم این گونه گذشت. بازهم تعدادی اسیر به ما اضافه کردند و ده دوازده روزی هم این گونه سپری شد  تا این که ما را به اردوگاه رومادی منتقل کردند.

 

پیام آزادگان: اردوگاه رومادی چه ویژگی داشت؟

 شهر رومادی یک شهر کویری و آخرین شهر مرزی  نزدیک به اردن بود. یک شهر صنعتی که کارخانه ساخت شیشه و بلور در آنجا بود و یک شهر نظامی که در آن پادگان نیروی هوایی هم قرار داشت و  پادگان بزرگی که اردوگاه های زیادی داخل آن قرار داشت به طوری که بچه هایی را که مریض یا مجروح بودند و یا نیاز به عمل جراحی داشتند به بیمارستان نیروی هوایی (ابانیه) آنجا بستری می کردند.

 

پیام آزادگان: روزهایتان در اردوگاه چگونه می گذشت؟

 هر کس آموخته ای داشت آن را به دیگری آموزش می داد و دیگری هم آن را به دیگری. ما دانشجویی داشتیم که با شروع جنگ از ایتالیا به ایران آمده بود و بعد هم جبهه و اسارت، خب در اسارت زبان ایتالیایی را آموزش می داد. یک سری مهندسان شرکت نفت بودند که زبان انگلیسی شان در حد عالی بود و به این ترتیب زبان انگلیسی آموزش می دادند و به این ترتیب  آموزش زبان های عربی، فرانسه منتقل می شد. یکی کاردستی بلد بود با آن خود را سرگرم می کرد،  یکی گلدوزی می کرد،  یکی خیاطی می کرد و  یا یکی هم با خاک هایی که در محوطه بود تسبیح می ساخت.

پیام آزادگان: شما چه می کردید؟

من گلدوزی می کردم، زبان می خواندم، خیاطی می کردم و یا ساک های دستی می دوختم.

 

پیام آزادگان: به نظر شما چه نیرویی باعث شد تا ده سال اسارتتان به سلامت سپری کنید؟

امید به آزادی. همان اوایل اسارت من با یکی از دوستانم که همشهری هم بودیم و او زبان انگلیسی بلد بود همانطور که در آسایشگاه قدم می زدیم می گفتم محمود از زبان انگلیسی که بلد هستی به من هم یاد بده او هم قبول کرد و کم کم شروع به آموزش کردیم. از پشت پاکت های سیگار برای نوشتن استفاده می کردیم البته بعضی از بچه ها روی تعصبی که داشتند می گفتند انگلیسی فرهنگ غربی است اما بعدها با تایید حضرت امام(ره) که زبان وسیله ارتباط است و دانستن آن ضروری است خود همان افراد هم بعدها به یادگیری زبان گرایش پیدا کردند. یکی دو کتاب انگلیسی و آلمانی را خواندم.

 

پیام آزادگان: رفتار سربازان عراقی با اسرا چگونه بود؟

به هرحال سرباز عراقی دشمن است پس انتظار رافت و مهربانی از آنها نداشتیم آنها هم رفتارخوبی نداشتند و همیشه از این بابت در رنج و عذاب بودیم. روزی ده بار زنده می شدیم و می مردیم. در هفته یکی دو بار در آسایشگاه باز می شد ما را به آسایشگاه دیگر می بردند و در غیاب ما وسایل مان از قبیل نان، نمک، شک، وسایل شخصی و  لباسهایمان را با هم قاطی می کردند و بعد از این که می آمدیم یکی دوساعت باید وسایل مان را جمع و جور می کردیم و گاهی وسایل بدرد بخورمان را هم مثل سیگار را برای خود برمی داشتند.

 

پیام آزادگان: آیا برنامه ورزش هم داشتید؟

اوایل اسارت اردوگاه ما به شکل اردوگاه نبود بلکه  زمین گود و شوره زاری بود که فقط دورتادور آن را سیم خاردار کشیده بودند. صبح یک بار ده نفرده نفربچه ها را به سرویس بهداشتی می فرستادند و پس از آن درها بسته می شد. در این فاصله با ماشین های کمپرسی زمین اردوگاه را با خاک رس پر می کردند. وسیله ای هم برای مسطح کردن زمین نبود  هموار کنیم. بنابراین از ما می خواستند که زمین را هموار کنیم. به این شکل که با وسایلی مانند (قصبه) که سینی های بزرگی بود خاک ها را بلند می کردیم و با بشقاب آنها را پهن می کردیم و در اینجا بود که ورزش اجباری شروع شد. برای محکم کردن زمین، ورزش صبحگاهی اجباری شد زیرا ورزش دو باعث می شد تا خاکها در هم تپیده و زمین محکم و هموار شود و پس از آن دیگر ورزش ممنوع شد. البته بچه هایی که قبلا ورزشکار بودند و گاهی ورزش رزمی می کردند با آنها برخورد می شد و بچه ها هم به طور مخفیانه انجام می دادند.

 

پیام آزادگان: از آزادی تان چگونه مطلع شدید؟

پس از پذیرش قطعنامه، یک روز درمحوطه اردوگاه قدم می زدیم که ساعت ۹ و نیم صبح بود بلندگوی اردوگاه که مرتبا موسیقی پخش می کرد اعلام کرد که تا چند لحظه دیگر خبر مهمی از سوی صدام حسین پخش خواهدشد. یک ساعت طول کشید که سخنرانی صدام پحش شد که در آن اعلام شد طبق توافقاتی که با دولت ایران به عمل آمده از  هفته آینده هم تبادلات اسرا صورت خواهد گرفت.

 

پیام آزادگان: در آن لحظه چه حسی داشتید؟

ما همواره به امید آزادی بودیم اما زمان آن را نمی دانستیم. خاطرم هست با بچه ها شوخی می کردیم روزی با کمر خمیده و با عصا از این اردوگاه می رویم.  من همان روز اولی که اسیر شدم به دوستم گفتم اسارت ما رفت تا ده سال و همان طور هم شد. زمانی که بعدها ایشان را در اهواز دیدم آن سخن برایمان تداعی شد.

 

پیام آزادگان: بازگشتتان چگونه اتفاق افتاد؟

 بازگشت اسرا از ۲۶مردادماه شروع شد. زمانی که صلیب به اردوگاه ما آمد اول شهریورماه بود. همه اسرا را در یک آسایشگاه جمع کردند بعد نماینده صلیب یکی یکی بچه ها را صدا می کرد و می پرسید می خواهید به ایران بروید می گفتیم بله می گفت پس زیر اسمتان را امضا کنید.  آن روز از صبح تا شب در محوطه اردوگاه آزاد بودیم. ساعت ۲ نیمه شب بود که  اتوبوس ها را به داخل  اردوگاه آوردند و ما را سوار ماشین کردند و به سمت مرز خسروی حرکت کردیم.

ابتدا ما را به کرمانشاه بردند یک شب در آنجا بودیم سپس برای قرنطینه به اصفهان رفتیم که سه روز آنجا بودیم و از آنجا به اهواز منتقل شدیم. در فرودگاه هییت استقبال متشکل از امام جمعه و مقامات دیگر حضور داشتند. در آنجا بچه ها را تقسیم کردند و ما را به سمت خیابان های اصلی و نهایت به مصلی شهر آوردند در آنجا منتظر بودیم خانواده هایمان در آنجا ما را تحویل بگیرند. دیدم یک نفر مرا از پشت بغل کرد وقتی برگشتم دیدم یکی از دوستانم با لباس سپاه به دنبالم آمده بود گفت برویم خانه. گفتم به یک شرط می آیم که تا برسیم به درب خانه  کسی خبردار نشود اما نمی دانم چطورشد که با یک بوق ماشین، در یک  لحظه کوچه مان مملو از جمعیت شد. هرچه چشم گرداندم پدر و مادرم را ندیدم نگران شدم اما بعد فهمیدم پدرومادر به همراه بچه های مسجد محل، سوار ماشین به سمت مصلی حرکت کرده بودند. همانطور که درمیان جمعیت ایستاده بودم  ناگهان دیدم پدر و مادرم هم آمدند و  همدیگر را در آغوش گرفتیم و اشک هایمان جاری شد. پس از آن بچه های مسجد مرا کول کردند و به سمت مسجد بردند و اسلحه هم داشتند و به رسم جنوبی ها تیرانداختن های هوایی و یک ساعتی درمسجد بودیم و آخر شب به خانه مان آمدیم پس از آن هم همسایه ها و دوستان و آشنایان برای دیدار به منزل مان می آمدند.

 

پیام آزادگان: از فعالیتهای پس از بازگشت به میهن هم برای مان بگویید:

طبیعی بود که ابتدا کاری نبود اما با تشکیل ستاد آزادگان هر روز جایی را برای کار به ما معرفی می کردند. پس از آن هم در سال۷۰ دانشگاه وزارت نفت محمودآباد مازندران قبول شدم ولی به علت بعد مسافت و اینکه تازه ازدواج کرده بودم تقاضای انتقال به اهواز را دادم که موافقت نکردند بنابراین انصراف دادم و مجدد درسال ۷۵ در کنکور شرکت کردم و در رشته مترجمی زبان انگلیسی تا مقطع کارشناسی ادامه دادم. پس از آن نوشتن خاطرات اسارتم را شروع کردم که به صورت کتاب منتشر شود که درمرحله تایپ و وبازنویسی است.

 

پیام آزادگان: انگیزه تان از نوشتن کتاب اسارتتان چیست؟

هدفم از نوشتن کتاب انتقال تجربیاتم به نوجوانان وجوانان نسل های بعدی است و سختی هایی که در دفاع مقدس و اسارت کشیده ایم و علاوه بر رفتار سربازان عراقی با اسرای ایرانی از اهداف مهم نوشتن این کتاب است.

 

با تشکر از این که وقت خود را در اختیار پیام آزادگان قراردادید.

 

مصاحبه از :صنوبر محمدی

 

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید