گفت وگوی پیام آزادگان با آزاده سرافراز علی مردان عسکری

۱۳۹۶/۱۰/۳۰

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ،  تاریخ سوادکوه پر از مردانی ساده است که نشان جوانمردی و فدا کاری شان در کنار سادگی چنان برجسته است که یاد آوری خاطراتشان کمترین تقدیری است که می توان از آن ها به عمل آورد .

پای درد و دل این مرد سوادکوه می نشینیم و با او خاطراتی را مرور می کنیم که هر چند یاد آوریش کابوس شب هایش می شود.

 

۲۴ ساله بود که بعد از کلی تلاش برای رفتن و نا امید شدن بالاخره سال ۱۳۶۲ عازم جبهه شد.

 

بزرگترین دارایی زندگیش خلاصه می شود در تنها فرزند۸ ساله اش به نام نازنین زهرا و همسری که ۲۶ سال همدم و همراهش شده است.

 

اسارت چیزهای زیادی از او گرفت. گوش هایش که حالا وابسته به سمعک شده است. انگشت ناقص و دردهای سرش. مهمتر از همه ی آنها روحی آزرده که زیر فشار دردهایش خواب را از چشمانش گرفته است.

 

روزهای سخت اسارت ثانیه به ثاتیه در خاطرش ثبت شده است.او مردی است که خاطراتش را در کوله باری که از لباس سربازی درست کرده بود هنوز هم کنج خلوتش به یادگار نگه داشته است.

 

هم نشین کلام پردردش میشویم از روزهای فراغ.

 

ساعت ۷ صبح ۲۲/۱۲/۱۳۶۴ بود که به اسارت دشمن بعثی درآمد. هم صحبتش که شدم صدایش می گرفت سمعکش را به گوش بست و این فراغ ۵ ساله را آغاز کرد.

علی مردان عسکری ، بشلی پسوند من است . اعزامی بسیج شهرستان زیراب هستم.

قبل از اسارت محل کارم در آموزش و پرورش، خدمتگذار محل خودم کلاریجان بودم و بعد از اسارت انبار داری هنرستان فنی حرفه ای زیراب و استاد کار صنایع چوب هنرستان بودم.

باز نشسته هستم و ۳۰ سال کامل کار کرده ام.

عملیات والفجر ۴ کردستان، قلعه صاحب زمان خط نگه دار فاو بودم ، چند بار به جبهه رفته بودم و این بار پنجم بود.

۴ تا پاتک دشمن را شکست دادیم و پنجمین پاتک بود که شکست خوردیم . تا آخرین فشنگ حمله کردیم و سلاح تموم شد و این باعث اسیر شدنمان شد.

لحظه اول کتفمان را شکاندن و دستمان را به پشت بستند. چند روز گذشت و امید به آزادی نداشتیم.

از خط دوم شروع به آزار و اذیت ما کردند و ریش های ما را با فندک می سوزاندند و باکابل ما را میزدند . آن ها بیشتر دنبال لشکر و گردان و تعداد نیرو بودن ، از رهبری میپرسیدند ، از شکل ظاهریش و اینجور سوال ها.

 

 

- خصوصیات ظاهری اردوگاهتان را برای ما بگویید؟

 

۴ تا قطعه بودیم . کمپ ۱۰ قطعه ۴ بودیم. ۸ تا آسایشگاه داشت که ۴ تا پایین ۴ تا بالا و هر آسایشگاه ۹۰ تا ۱۰۰ نفر بودن و کل اردوگاه ۲۰۰۰ نفر بودن.

 

 

- در اردوگاه رهبر داشتید؟

بله، شیخ تقی صباغی رهبر اردوگاه ما بود.

نوروز رنجبر مسئول آسایشگاهمان بود که الان بازنشسته بنیاد شهید بابلسر می باشد.که شهید سید جواد حسینی نژاد معاونش بود در اردوگاه.

 

- از کار های فرهنگی اردوگاه برایمان بگویید؟

کلاس های قرآنی و نماز جماعت برگزار می شد.

درس خواندن و نوشتن را ذهنی یاد می گرفتیم ، زبان عربی و انگلیسی هم یاد می دادند.همه این کارها توسط افراد مسلط و تحصیل کرده خودمان انجام میشد.

من کلاس قرآن میرفتم و اصلا سواد خواندن و نوشتن نداشتم ولی آن زمان خواندن قرآن را یاد گرفتم و جزء ۳۰ را حفظ کرده بودم.

زیارت عاشورا ، دعای کمیل و دعای ندبه برگزار میکردیم .(میان صحبت هایش صدایش میگیرد.توان حرف زدن ندارد اما ادامه میدهد.)آینه نگه می داشتیم و عراقی تا نزدیک میشد و تصویرش در آینه می افتاد متفرق می شدیم .

 

-اوضاع بهداشت در اردوگاه چگونه بود؟

شپش زده بود سر و بدن ما را ،ولی حمامی نبود ، آب داغ بیشتر برای دوستانی که مجروح زیاد بودن و پیر مرد بودن استفاده می شد ، ۵ سال با آب سرد حمام کردم و اصلا آب گرم به بدنم نخورد ، وقت تعیین می کردند و آب را قطع می کردند ، با کف و صابون بیرون بودیم و یک تیغ برای اصلاح سر به ۱۰ نفر می دادند و باید سر و ریش می تراشیدی. باخنده میگوید:راستش دوستانی که موهای زبرتری داشتن دیگر تیغ جواب نمیداد و سرشان بد تراشیده میشد.

تو آب های آشامیدنی تاید میریختند و ما نمیدانستیم و دوستان اسهال خونی گرفتن و قطعه های دیگر تعدادی مردند.

اردوگاه ما سرهنگ و درجه دار بودند و رسیدگی تقریبا خوب بود.

ماهی یک تومن حقوق میگرفتم می شد چیزی خرید مثل سیگار و شیرخشک و غیره..

تجربه روستا به دردم خورد و من شدم کمک دوستان.(به سرفه می افتد و هر چند لحظه صدایش همراهیش نمیکند)

شیرخشک گرفتم و یک سیم برق دزدیدم و کابل المنت درست کردم و با قاشق به سطل آب می زدم آب داغ میشد ، شیر خشک میریختم و ماست میزدم و این را از روستا یاد گرفتم.کسانی که ماست خورده بودند اسهال خونی نگرفتند.

 

- از وضعیت پوشاک و خوراک اردوگاه توضیح دهید؟

لباس دیش داشه که لباس یکسره بزرگ عربی بود می دادند و من طی ۵ سال ۵ تا گرفتم.

غذا هم که اول صبح لپه تو آب میریختند تا گرما نمیخورد می دادند به ما ، برنج یک بیل به ۲۰ نفر که می شد نفری ۳ قاشق ، شب اگر مرغ بود یک مرغ به ۳۰ نفر ، ۵ سال تکرار شد این غذا .

 

- از ایران چطور با خبر می شدید؟

تلویزیون فیلم های ناجور پخش می کرد ، اولین آب جوشی که با المنت درست کردیم را ریختیم روی تلویزیون و آنرا سوزاندیم. که از آن به بعد هم تلویزیون ندادند. دوستان روزنامه می خواندند و خبر می دادند.

 

 

- بدترین شکنجه ای که در اردوگاه برایتان اتفاق افتاد را تعریف کنید؟

یک سیم پشت گوشم میگذاشتند مثل حرکت سریع ماشینها در تلویزیون همه چیز در مغزت به حرکت در می آمد نمی دانستی کجایی . این شوک واقعا درد آور بود .(آنقدر این اتفاق برایش دردآور بود که حالش را خراب کرد و اشک از چشمانش جاری شد...)

اینرا که گفتم باید حالا تا چند روز دوباره کابوسش را درخواب ببینم....

 

-آیا جاسوس در اردوگاه داشتین و شناسایی شده بودند؟

افرادی از ستون ۵ رخنه کردند ، از مجاهدین خلق قدیم ایران وارد اردوگاه کردند به عنوان اسیر ، فارسی زبان بودند ولی شناسایی می شدند.

 

-صلیب سرخ از اردوگاه شما دیدن کرد؟

اولین نامه بعد دو ماه صلیب سرخ از ما تحویل گرفت ، صحبت کردیم که اگر اطلاعات بگیرید و به عراقی ها انتقال بدهید ما حرف نمیزنیم و فقط خبر سلامتی ما را به خانواده اطلاع میدهند.

هر نامه ای که دادم به دست خانواده ام رسید اما نامه خانواده ام به دستم نرسید ، ۸ تا نامه از عراق برای خانواده ام فرستادم.

 

-خاطره ای از اسارت برایمان بگویید:

اسارت پر از خاطره است برایم. خاطراتی تلخ و شیرین و ملس.(باخنده)

راستش پشت این لباس های تیش تاش زرد کلمهpwنوشته شده بود.که به ما میگفتند پانکی ولگرد (باخنده) گفتم چرا پانکی ولگرد..ناراحت نباشین این pیعنی پیرو، و wولایت(پیرو ولایت).این هم تعبیر ما برای هر حرفی که عراقی ها به ما میزدند بود که هر راهی پیدا میکردیم.

 

-حاج آقا ابوترابی را دیدید قبل و یا بعد از اسارت؟

از حال ایشان با خبر بودیم و از امیدها و دلگرمی هایشان در اردوگاه.اما قسمت نشد ایشان را ببینم.

 

-از امام خمینی برایمان  بگویید؟

امام انقدر برای ما عزیز بود که دوستان وقتی عکسش را در روزنامه میدیدند آنقدر بوسه میزدند تا عکس خیس میشد و پاره.

امام بزرگترین امیدها را به ما میداد.

 

-بیماری که از اسارت با شما همراه شده است؟

گوشهایم که الان نمیشنوم و سمعک میگذارم. سرم انقدر با کابل ضربه خورد که فکر میکنم کاسه سرم سه تیکه شده است(باخنده).مشکلات اعصاب و روان و...

از انگشت ناقصم برایتان بگویم.

راستش انگشتم مجروح شده بود.یکروز عراقی ها گفتند اسرا بیایند بیرون از آسایشگاه.یک عراقی نگاه به من کرد و به عربی گفت: کجات زخمیه؟انگشت مجروح  من ورم داشت. انگشت مرا چنان با کابل ضربه زد که یک تکه از استخوانم جلو چشمانم به زمین افتاد.یک قطره اشک از چشمم جاری شد.واقعا شوک بودم. دلم میخواست استخوان را بردارم و به دستم بچسبانم...خیلی سخته واقعا سخته..(صدایش پر از غم میشود).الانم هنوز ناقصی انگشتم هرروز جلو چشمانم با آن خاطره میگذرد.

 

-از آزادی بعد از اسارت بگویید.

باورمان نمیشد که آزاد شدیم. حدود ۳ساعتی مارا سرمرز نگه داشتند.تعدادی افراد سپاهی می آمدند و از ما سوال میپرسیدند.چشمم به محسن رضایی که افتاد تازه باورم شد. از خوشحالی اشک ریختم و به خاک ایران سجده کردم.در بین تبادل اسرا یکی از همشهریان خودم را دیدم که مرا نشناخت از روی ظاهرم.شهریار فتحی بود.به خانواده ام در روستا اطلاع داد.چند روزی در قرنطینه بودیم تا کمی حال و روزمان بهتر شود

اولین نفر پسر عمه هایم را دیدم که پدرش همراه من شهید شده بود.بعد مادرم و خانواده ام.مادرم مدام میگفت غصه نخور.

فردای آن روز به روستایمان رفتم. مردم روستا برایم سنگ تمام گذاشتن. خیلی احترام قائل بودند.آن موقع برایم ۱۶ گوسفند قربانی کردند و همه مردم روستا و روستاهای اطراف که به دیدنم آمدند را شام دادیم.

تنها خواسته ای که دارم این است.به فرزندان شهدا و آزادگان و خانواده هایشان توجه ویژه شود. احترام و زحمت این عزیزان پایمال نشود.دیدار رهبر معظم انقلاب اسلامی شامل حال بنده حقیر شود.

 

 

 

مصاحبه کننده : مائده بابایی

اضافه کردن دیدگاه جدید