گفت وگوی خبرنگار پیام آزادگان با آزاده دکتر عبدالمجید رحمانیان

۱۳۹۶/۰۵/۲۰

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ، توفیقی دست می دهد تا با دکتر عبدالمجید رحمانیان متولد ۱۳۴۱ از شهرستان جهرم و از آزادگان بنام و ارزشی کشورمان که مدت۱۰۰ماه را در زندان های دشمن بعثی گذرانده اند گفت وگویی داشته باشیم.

برای شروع باید گفت که ایشان از شاگردان سید شهیدان اهل قلم شهید "آوینی" است و در میدان جنگ نیز از نیروهای شهید "سیدمجتبی هاشمی" به حساب می آمده و در اسارت نیز توفیق آن را یافته که در مکتب سید بزرگوار مرحوم حاج آقا ابوترابی بهره ها بیاموزد.

وی در اسارت مسئول فرهنگی آسایشگاه بوده و کار تدریس کلاس های زبان فرانسه،  آموزش ترجمه نهج البلاغه و ادعیه های مختلف و همچنین در  امر ورزش مددرسان دیگر اسرا بوده است.

دکتر رحمانیان پس از بازگشت به میهن اسلامی نیز از پای نشسته و به تالیف ۲۰ کتاب ارزشمند در حوزه دفاع مقدس با رویکرد اسارت و همچنین ۵کتاب درسیره، رفتار، گفتار و سخنرانی های سید آزادگان حاج آقا ابوترابی در اسارت را در یک کتاب ۱۳۰۰صفحه ای گردآوری نموده است.

 کتاب "درهای همیشه باز"، "نیاتر در اسارت" ،"رنج تبسم"، "نماز آزادگان"،  "یوسف تباران"،  "تنفس ممنوع"."پاک باش و خدمتگذار"، "مهر نگاه اولیا,"،  "آن یار آسمانی"، "عارف شیدا"، "رازهای ناگفته " و همچنین کتاب "رهاورد غربت – صنایع دستی در اسارت" برگزیده جشنواره دفاع مقدس از این نویسنده و آزاده بنام است.

وی پس از ۳۵سال خدمت صادقانه در آموزش و پرورش به تازگی به افتخار بازنشستگی نایل شده و مدت ۶سال هم مدرس دانشگاه آزاد بوده و یکسال هم به عنوان مدیرفرهنگی نمونه دانشگاه آزاد شناخته شده است.

صحبتهای این برادر آزاده به قدری جالب و شنیدنی است که پیشنهاد می کنیم آن را تا پایان دنبال بفرمایید.

 

پیام آزادگان: آقای دکتر رحمانیان چه زمانی تصمیم گرفتید که به جبهه بروید؟

پس از اینکه در سال ۱۳۵۹ دیپلمم را گرفتم برای اولین بار به عنوان عکاس در آذرماه ۵۹ به جبهه رفتم.

پیام آزادگان: اگر امکان دارد در این خصوص بیشتر توضیح بفرمایید؟

پس از گرفتن دیپلم، اوایل تیرماه جذب جهادسازندگی جهرم شدم و اواخر مرداد به عنوان نماینده جهاد برای شرکت در دوره فشرده هنری در تهران درجهاد تلویزیون جذب شدم که۲۵نفر از سراسر کشور برای یک دوره صد روزه برای کار کارگردانی، فیلمبرداری، عکاسی، ظهور عکس، تدوین، نمایشنامه نویسی و همه آنچه که آن روز نیاز  و ضرورت آن حس می شد و باید آموزش آن را فراگرفتیم، آموختیم. جهاد یک کمیته فعال داشت به نام "کمیته فرهنگی" که واحد هنری در درون آن فعالیت می کرد که آن زمان بیشترین فعالیت های فرهنگی پس از انقلاب را تنها سپاه و جهاد  برعهده داشتند که به عنوان آزمون عملی از ما خواستند که ظرف سه روز تعدادی عکس بگیریم. البته کلاس ها همچنان در تهران ادامه داشت و ما درتهران بودیم که جنگ  در ۳۱شهریورماه ۵۹ آغازشد و ۳ فرودگاه مهرآباد توسط دشمن بمباران شد.

 

پیام آزادگان: از اساتیدتان می توانید برایمان نام ببرید؟

بله استادانی همچون شهید آوینی، استاد ابراهیم کیهانی، دکتر عالمی، استاد کاشانی که  آن زمان به تازگی از آمریکا به ایران آمده بود، شهید طالبی که بعدها در منطقه بستان به شهادت رسیدند و چند تن از اساتید دیگر

 

پیام آزادگان: در ادامه چه اتفاقی افتاد؟

در آزمون از ما خواسته بودند که برویم از خیابان های اطراف عکس بگیریم. ما دونفر بودیم که گفتیم از این فرصت سه روزه استفاده می کنیم و می رویم از شهر اهواز عکس می گیریم. از اهواز که برگشتیم کلاس هایمان هم تمام شد و به عنوان عکاس و فیلمبردار  به جهرم بازگشتیم.از طرفی جهرم هم به عنوان  (ناحیه جنوب) که شهرهای مختلف جنوب استان فارس زیرمجموعه جهاد جهرم فعالیت می کردند. سپس سمینار "معاد" که سه روز متوالی از سوم فروردین ۱۳۶۰ تا۵فروردین ادامه داشت و  در آن "آیت الله مشکینی،آیت الله خزعلی، شهید رجایی، آیت الله حایری شیرازی، آیت الله دستغیب" در این سمینار سخنرانی داشتند و من هم به عنوان مسوول واحد هنری سمینار معاد در آن فعالیت داشتم.

 

پیام آزادگان: برای اولین باز چه زمانی قدم به  خاک جبهه گذاشتید؟

برای اولین بار به عنوان نیروی رزمی در ۱۷فروردین۱۳۶۰چهار روز پس از پایان سمینار با  فداییان اسلام به جبهه ذوالفقاریه آبادان پیوستم که  فرماندهی آن به عهده  "سیدمجتبی هاشمی" بود. آبادان در محاصره دشمن بود و باید از طریق دریا می رفتیم. هلی کوپتر از ماهشهر پرواز کرد و خسروآباد آبادان نشست.  فداییان اسلام به من مجوز آوردن نیرو داده بودند. من برگ هلی کوپتر داشتم که با خودم ۱۶نفر دیگر را برداشتم و به جبهه آبادان آوردم که فرمانده آنجا "شهید کاظمی" بود و این روند ادامه داشت تا به جبهه غرب رفتیم.  در عملیات مطلع الفجر  و سپس در سال ۱۳۶۱در عملیات فتح المبین شرکت کردم. به ما گفتند می توانید برگردید. گفتم برگردیم که چکار کنیم؟  برای عملیات بعدی هم می مانیم شاید عملیات آزادسازی خرمشهر نزدیک باشد.  بدین ترتیب ۱۱ اردیبهشت۶۱ در منطقه فکه درحالی که بیست کیلومتر از نیروهای خودی دور شده افتاده بودم  وبا تنی  مجروح و در حال بسیار تشنگی شدید به  محاصره دشمن در آمدم.

پیام آزادگان: در این خصوص بیشتر توضیح بفرمایید ؟

جالب است که  خاطره ای در این خصوص برایتان نقل کنم. عملیات بیت المقدس دهم اردیبهشت شروع شده بود.ما  جزو تیپ المهدی(عج) بودیم که فرماندهی آن را هم سردار علی فضلی برعهده داشت. ما همان شب دعای توسل خواندیم و جالب است بدانید که در پایان دعای توسل به بچه ها گفتم دستانتان را بالا بیاورید و برای اسرا دعا کنید! و فردای همان روز خودم اسیر شدم! زمانی که اسیرشدم ابتدا فکرکردم نیروهای خودی هستند. زیرا من تشنه بودم و یکی به زبان فارسی صدا زد: بیا برادر آب!! من هم به طرفشان رفتم که دیدم حدود هشت نفری از سمت راست و چند نفری هم از چپ به صورت پرانتزی به سوی من می آیند و فردی هم در وسط به سوی من حرکت می کرد. این درحالی بود که پوتینم پر از خون شده بود و آن را به سویی پرت کرده بودم  و با پاهای مجروح و برهنه که از شدت بی آبی و گرما قوزک آن سیاه شده بود،  و به  آن فکر می کردم که  بیشتر از نیم ساعت زنده نیستم. خاطرم هست یک برگه هایی را قبل از عملیات به ما می دادند که جملات ضروری عربی روی آن نوشته بود مثل  "ارمه سلاحک" مثلا اسلحه ات را بینداز و از این قبیل جملات. یکی از سربازان زمانی که اسیر شدم دقیقا این جمله را به من گفت. من اسلحه ام را تا آن موقع نگه داشته بودم.  تازه فهمیدم که آنها عراقی هستند. در آن لحظه مثل کسی که ناگهانی دنیای جدیدی پیش چشمانش باز شود، شوکه شده بودم. به خودم آمدم و انواع گزینه ها را برای خود مطرح کردم که الان تیرباران می شوم و یا چه اتفاقاتی پیش خواهد آمد.... دیگر چیزی برایم مهم نبود. زیرا دوستان بسیاری از ما شهید شده بودند و اگر مرا هم می کشتند مهم نبود. اما همان لحظه با خدایم راز و نیاز کردم و گفتم اگر زنده بمانم مرا با  انسانهای بزرگی آشنا کن که از آنان درس زندگی بیاموزم. که بعدها با حاج آقا ابوترابی آشنا شدم.

در همان لحظه سرباز عراقی به زبان عربی به من گفت: دستت را بالا بگیر. یک سرباز ورزیده عراقی جلو آمد که به زبان فارسی هم مسلط بود گفت: کرمانشاهی هستی؟ گفتم نه شیراز. گفت دستت را بالا ببر و تسلیم شو. گفتم: نمی گیرم. هرچه فکر کردم نپذیرفتم. چرا که دست بالابردن نشانه ذلت بود. گفتم: اگرهم می خواهی مرابکشی همین حالا بکش. دیگر جان و قدرتی نداشتم. دو زانو روی زمین نشستم. فرمانده شان که به گمانم سروان بود و چهره سفیدی داشت جلو آمد و با من دست داد. سرو صورتم را بوسید و گفت: "اهلا اخوان" ما با هم برادریم.  "انا مسلم، انت مسلم" من مسلمان هستم. شما هم مسلمان هستید. باید خاطرنشان کنم اوایل صدام حسین شیعه ها را به خط مقدم می فرستاد تا کشته شوند و آنها هم ما که شیعه بودیم را بکشند تا کینه ها بیشتر شود.  سروان عراقی به سربازش دستور داد که مرا بلند کند و او هم مرا همچون پر کاهی روی شانه هایش انداخت و راحت از تپه ها بالا برد و به جایی که سنگرهایشان قرار داشت برد. آنجا دست هایم را از پشت بستند. آب خواستم.  یک ستوان کینه توزی هم آنجا بود که با چشمانش به من  اشاره می کرد که سرت را می برم. سربازی دستپاچه می خواست به زور انگشترم را از دستم جدا کند، و ساعتی را که پدرم به تازگی به من هدیه داده بود را از دستم بیرون آورد، در جیبم عطر و مهر وتسبیح و عکس یکی از دوستانم که در بستان شهید شده بود، گفت می توانم برای خودم بردارم؟ گفتم من که چه اجازه بدهم و ندهم شما برمی دارید. بنابراین برای این که حلالش باشد گفتم بردار. و ساعت را گفت امانت بماند پیش من. بعدها که آزاد شدی پس می دهم!!! گفتم آب می خواهم. یکی از عراقی ها گفت من  پزشکم آب ندهید. یک حلب آب در بالای سنگرشان بود. حلب آب را باز کردند وقتی آب می ریخت پایین پراکنده می شد و روی چشمم می ریخت. چند قطره هم به دهانم ریخت که از بس جوش بود سقف دهانم تاول بزرگی زد که دیگر نمی توانستم حرف بزنم. بالاخره ما را سوار ریوهای ارتشی کردند و با تعدادی از بچه های دیگر که اسیر گرفته بودند جمع کردند. مرا به پاسگاه الاماره بردند و یک هفته در آنجا بودم و بازجویی می شدم. در این یک هفته من هر روز آب می خوردم اما تشنگی ام تمامی نداشت. حتی به بهانه دستشویی رفتن دهانم را زیرشیر آب می گرفتم و هرچه آب می نوشیدم سیر نمی شدم. در راه ابتدا تصمیم گرفتند ما را تیرباران کنند اما یکی از سربازان گفت من موظف هستم آنها را به الاماره تحویل بدهم. چشم هایم را هم بستند اما من از زیرچشم بند اطراف را می دیدم که بالای سر ما هستند. ناگهان سیلی بلندی به گوشم خورد. سپس ما را به شهر الاماره منتقل کردند. در شهر الاماره مدرسه فلسطنی بود که پایگاه عراقی ها بود. همان نیمه شب بارهم از ما بازجویی کردند و یک هفته ای که در آنجا بودیم. مدام از ما فیلمبرداری می کردند مثلا  لیوان و پارچ آب را کنارمان می گذاشتند زمانی که  فیلمبرداری تمام می شد بلافاصله می بردند. عکسهایمان در روزنامه های "الجمهوریه" و" الصوره" و"یرموک" که در عراق منتشر می شد موجود است.  از ۱۲ اردیبهشت۱۳۶۱ تا یکهفته این برنامه ادامه داشت.

 

پیام آزادگان: اسارتتان در چه اردوگاه هایی بود؟

سه روز در وزارت دفاع، اردوگاه عنبر شماره۶، موصل که خود شامل ۴ اردوگاه بود در همه این چهار اردوگاه بودم . سپس تکریت، و بعد هم تکریت ۱۷ که جمعا ۱۱ بازداشتگاه بود.

 

پیام آزادگان: دلیل این همه جابجایی چه بود؟

بنده چون مسوول فرهنگی بودم و در پرونده ام این موضوع درج شده بود. با وجودی که تمام فعالیت ها مخفیانه انجام می شد اما این مساله لو رفته بود و مرا مدام جابه جا می کردند.

 

پیام آزادگان: مشخصا وظیفه مسوول فرهنگی اردوگاه  چه بود؟

کار من بیشتر سازماندهی گروه های فرهنگی بود که مخفیانه انجام میشد. زیرا دعا، سرود، تئاتر، نمازجماعت همه ممنوع بود و ما در دایره ممنوعیت ها برای غلبه بر جو کسالت بار، تنوع ایجاد می کردیم. زیرا از نظر پوشاک، غذا، مکان و حتی افراد پیرامونمان که تنوعی وجود نداشت پس باید فکرمان را متنوع و متحول می کردیم.

یکی از ارکان زندگی اسارت، ورزش بود. گاهی یک تئاتر و یا ورزش نقش دعا را ایفا می کرد.  یکی از بهترین مولفه های اسارات  ایثار بود. من بارها دیده بودم که بچه ها به جای من کتک می خوردند و استدلالشان هم این بود  که شما مسوول فرهنگی هستید و باید در صحت و سلامت بمانید. فعالیت دیگر آموزش زبان بود. معمولا زبان انگلیسی طرفدار بیشتری داشت. البته کتاب زبان فرانسه به فرانسه در اردوگاه موجود بود ولی کمتر کسی به سراغ آن می رفت. من رفتم و با تلاش فراوان آن را فراگرفتم و توانستم بیش از صد نفر را با واسطه و بی واسطه زبان فرانسوی را آموزش دادیم.  کلاسهای نهج البلاغه، ترجمه دعاها از دیگر برنامه های فرهنگی اردوگاه بود.

 

پیام آزادگان: از شخصیت حاج آقا ابوترابی برایمان بگویید؟

من توفیق این را داشتم که در اردوگاه تکریت در کنار ایشان باشم. حاج آقا ابوترابی هر روز انسان جدیدی بود. ایشان نه پستی داشت که به کسی بدهد، نه پولی داشت که به کسی بدهد. پس چگونه بود که همه عاشقانه او را دوست می داشتند و لحظه ای از کنار ایشان نمی رفتند؟ هرکسی که می آمد به پایشان بلند می شد وقتی هم به ایشان خرده می گرفتیم که اینطور خسته می شوید و نیازی نیست که بلند شوید، می گفتند: احساس می کنم اینها پدر و برادران من هستند. البته ایشان بسیار کم حرف و پیش سلام  بودند و همه در نزدش یکی بودند. یک انسان به تمام معنا و یک امیرالمومنین در قالب کوچک بودند و تمام کارهایشان برای خدا بود. ایشان به تمام انسانها احترام می گذاشت. ظرفیت بسیار بالایی داشت که اگر کسی هم به ایشان توهین می کرد، اظهار ناراحتی نمی کرد و مشتاق انتقاد بود. همیشه لبخند بر لب داشت.

خاطرم هست یک شب دونفر از سربازان عراقی با هم دعوای سختی کردند. همه بچه ها خوشحال شدند. اما  من دیدم که حاج آقا از ناراحتی خوابش نمی برد. صبح که شد قبل از اینکه یکی از آنها برود و شکایت دیگری را به مقام بالاتر بکند، حاج آقا به اطاقشان رفت و نیم ساعت نشده دست هردو آنها را به دست گرفت و آنها را با هم آشتی داد. ایشان خلق پیغمبری داشت و من در آنجا بود که دانستم رمز موفقیت و پیشرفت پیغمبر، محبت بود.  نیمه های شب که از خواب بیدار می شدند تا فرایض خود را انجام دهند آهسته و روی نوک انگشتان پا راه می رفتند که کسی که خوابیده اذیت نشود. این انسان بزرگ در حالی که از شاگردان امام(ره) در نجف اشرف بودند ، در عین فروتنی در میان بچه ها زندگی کردند، ایشان گاهی یک لقمه را چهل بارمی جویدند که دیگری غذای بیشتری بخورد. بود ایشان از نمود ایشان بیشتر بود.  وقتی ایشان را برای زیارت کربلا برده بودند  پیراهن زرد رنگی که خاص اسرا بود را بچه ها به عنوان تبرک قطعه قطعه کوچکی کردند و در یک نایلون پرس شده میان همه تقسیم کردند که همه آن را به یادگار برای خود نگه داشته ایم.

 

پیام آزادگان: چگونه از آزادی خود مطلع شدید؟

دوسال پس از پذیرش قطعنامه هنوز از آزادی ما خبری نبود. اما سرانجام با آخرین گروه اسرا و اولین گروه مفقودین ما را آزاد کردند.

 

پیام آزادگان: حس  آن روزتان را بیان بفرمایید؟

واقعا نمی توانم بیان کنم. یک دنیا تجربه جدید کسب کرده بودیم و البته یک دلهره هم داشتیم. دلهره مان برای این بود  با اندوخته معنوی و درونی که برای خود جمع کرده بودیم حال چگونه می توانیم آن را حفظ کنیم؟ و یا اینکه پس از بازگشت چه خدمتی می توانیم انجام بدهیم؟ نکند  که سربار ملت باشیم.... اما موقع بازگشت ما دونفر بودیم که تصمیم گرفتیم ابتدا به تهران و دیدار رهبری برویم و سپس به زادگاهمان برگردیم.

 

پیام آزادگان:  پس از بازگشت به وطن چه کردید؟

زمانی هم که به میهن بازگشتیم حاج آقا ابوترابی از بنده خواستند که درتهران بمانم و به امورات آزادگان بپردازیم. البته نداشته های آزادگان پس از بازگشت پنج عنصر بود:  پول، همسر، مسکن، شغل و مدرک. برای مثال منی که در آستانه ۲۹سالگی از اسارت آزاد شده بودم، این پنج عنصر ملاک شده بود.  بنابراین در مهرماه ۱۳۷۱ درکنکور سراسری شرکت کردم و در دانشگاه تهران رشته حقوق با رتبه ۱۱ پذیرفته شدم و آبان ۱۳۷۷بلافاصله در کارشناسی ارشد  پذیرفته و فارغ التحصیل شدم . و  پس از همان سال ۷۷ شروع به نگارش کتاب در زمینه دفاع مقدس و حوزه آزادگان  کردم که  تاکنون ۲۰عنوان کتاب توانستم به چاپ برسانم.

 

پیام آزادگان: درجایی از مصاحبه فرمودید که مدتی را به عنوان مدرس دانشگاه بودید، آیا از دوران اسارتتان هم برای دانشجویانتان صحبت می کردید و اینکه عکس العمل  دانشجویان در ان زمینه چگونه بود؟

بله. عکس العمل آنها بسیار خوب بود. نسلی که ما فکر می کنیم چون امروزی هستند نمی توانند درک درستی از جنگ داشته باشند ولی من می دیدم که با چه نشاطی به صحبت هایم گوش می کردند.  البته وظیفه ما هست که آن ها را جذب کنیم.

 

پیام آزادگان:  و کلام آخر؟

 آزادگان در دورانی که دوران رشدشان بوده هم از نظر تغذیه و هم از نظر روحی در فشار بوده اند. پس باید مشکلات جسمی آزادگان را بپذیریم و در رفع آنها کوشش کنیم. ولی توقعی که  از مسوولان امر داریم  آن است که خدمتگذار مردم باشند. کمترین برداشت و بیشترین خدمت را انجام دهند. متاسفانه آنچه که باید محقق نشد و امروز می بینیم که محقق نشده است. زندگی در خانه های مجلل و حقوقهای نجومی در شان مردان مملکت ما نیست.

 

 پیام آزادگان: از این که وقت ارزشمند خود را دراختیار پیام فرهنگی آزادگان قرار دارید ممنون و سپاسگزاریم.

من هم تشکر می کنم

یاعلی

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید