گفتگو با علی خاجی اسیر دیروز، پزشک امروز

۱۳۹۶/۰۹/۱۳

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ،

با دکترعلی خاجی  در مرکز تحقیقات ترومای بیمارستان سینا به گفت وگو می‌نشینیم. در اولین دیدار ایشان را به واقع  آزاده ای بزرگوار می‌یابم که "کرامت انسانی" دغدغه  همیشگی این مرد بزرگ است زیرا  زمانی که با هم خاطرات جبهه  و اسارت ایشان را مرور می‌کنیم روحش آزرده از ظلمی که در آن سالها به همقطارانش روا داشته شده و اشکهایی است که در گوشه چشمانش میهمان می‌شود.

 وی در ابتدا برای آشنایی بیشتر ما با مرکز تحقیقات تروما، توضیح می‌دهد: مرکز تحقیقات تروما درخصوص حوادث و سوانح فعالیت می‌کند که شامل وقایعی همچون ضرب وشتم، بلایای طبیعی وهمچنین جنگ زیرمجموعه تروما را تشکیل می‌دهد.

 وی از سال ۱۳۷۹ پژوهش هایی را در زمینه دستیابی به اطلاعات و مباحث گسترده جنگ شامل: تلفات انسانی در بخش‌های نیروهای نظامی و غیرنظامی، میزان تلفات انسانی براثر بمباران شهرها و رویارویی با دشمن و یا میزان شهادت اسرا در اسارت و... انجام داده است.

برای آشنایی بیشتر با دکتر علی خاجی باید بگوییم وی در دوران دبیرستان آموزش نظامی را از طریق بسیج و زیرنظر یکی از تکاوران نیروی دریایی که همواره دو وظیفه مهم و خطیر را در زمان جنگ برعهده دارند که ابتدا حضور درصحنه نبرد و دیگر آموزش نیروهای مردمی  است، در حد  بالا و قابل قبولی می‌گذراند و  درسال ۱۳۶۳ پس از پایان مقطع دبیرستان ۱۹ساله بوده  که در مقطع کاردانی پذیرفته می‌شود. دانشجوی  ترم سوم بوده  که اعلام  نیاز به جبهه  برای انجام عملیات بدر، بال پرواز او به سوی میدان نبرد می‌شود و  او به عنوان امدادگر جزو لشگر ۲۷ حضرت رسول (ص)در آن عملیات حضور پیدامی کند .

 

 ایشان ابتدا یکسره به خوزستان و بعدهم به جزیره مجنون و سپس به شرق دجله می‌رود که نهایت یکماه پس از اعزام در حالی که بشدت مجروح بوده در تاریخ ۲۴/۱۲/۱۳۶۳ به اسارت دشمن درمی آید و این اسارت ۵سال و ۵ماه و ۱۵روز در اردوگاه رومادیه۳، سیزده ماه،  کمپ ۷ رومادی۲،  ۲سال، کمپ۶ رومادی ۱ هفت ماه و از ۷تیر  ۱۳۶۸تا پایان اسارت را در تکریت۱۷میگذراند.

 

نحوه مجروحیت و به اسارت درآمدن ایشان از زبان این آزاده گرانقدر خواندنی تر است:

در شرق دجله بودیم که صبح دستور عقب نشینی رسید. درحین عقب نشینی  یک گلوله توپ کناردستم منفجر شد که جراحت سختی برداشتم بطوری که دیگر قادر به کمترین حرکتی نبودم. البته همرزمانم به کمکم آمدند و حتی یکی از آنان که خیلی ناراحت و نگران حال من بود مرا چند قدمی هم به عقب کشید وگفت اگر اینجا بمانی تانکها از روی بدنت عبور می‌کنند همین که بتوانی سرپا بایستی من تو را به عقب می‌برم که من به ایشان گفتم نمی توانم. شما بروید.  من همانجا ماندم.  صبح نیروهای عراقی زمانی که برای پاکسازی منطقه آمدند مرا که مجروح  و به سینه روی زمین افتاده بودم یافتند. من با شنیدن صدای تیراندازی ابتدا فکر کردم نیروهای خودی، اما بعد متوجه شدم نیروهای عراقی هستند. کلاه  بادگیری را که به تن داشتم آرام روی سرم کشیدم و همانطور که روی سینه افتاده بودم گفتم شاید دشمن متوجه زنده ماندن من نشود و عبور کند. یک دسته از نیروهای عراقی در سه چهارمتری من ایستادند و حلقه ای به دور من زدند. من هم چشمانم را بسته بودم و زیرلب شهادتین را می‌گفتم. دست راستم زیر بدنم بود و دست چپم از بدنم فاصله داشت. ناگهان گلوله ای از حدفاصل بدنم و دست چپم زدند و من که آمادگی چنین حرکتی را نداشتم ناخودآگاه تکان شدیدی خوردم و آنها هم که به زنده بودن من شک داشتند گفتند: ایرانی ایرانی. یکی از آنها اسلحه را روی کمرم گذاشت و مرا آرام طاق باز برگرداند و این اولین برخورد من با یک سرباز عراقی بود.

 

 

لحظه اسارت

یک حس عجیب و البته غریب. شاید به تنها چیزی که نمی اندیشیدم اسارت بود. اسارت تلخ است. بخصوص  زمانی که فرد سن کمی دارد و تجربه زیادی هم ندارد.

 

آغاز اسارت

ابتدا مرا به مقر عراقی‌ها و سپس به مدرسه ای که گویا مقر لشگر بود برای بازجویی منتقل کردند. من هم  که مجروح و طاق باز روی زمین افتاده بودم هرکسی می‌آمد لگدی و آب دهانی و ناسزایی، و یکسری هم که فیلمبرداری می‌کردند.  این ماجرا گذشت تا اینکه مرا به داخل ساختمان بردند. در آنجا بود که برای اولین بار دو اسیر هم دیدم. مرا در همان دم درب ورودی و دو اسیر دیگر را هر کدام در گوشه ای از اطاق نشاندند. فاصله مان از هم زیاد بود و  از طرفی  وجود سرباز عراقی که مراقب مان بود و نمی توانسیم باهم صحبت کنیم.

مرا صدا کردند و برای بازجویی بردند. درب ورودی اطاق ساعتی قرار داشت که ۱بعدازظهر را نشان می‌داد. چیزی حدود ۱۰ دقیقه بازجویی اولیه طول کشید که مشخصات ابتدایی: اسمت چیست؟ اینکه کجا آموزش دیده ای و از کجا اعزام شده ای و این پرسش ها... که من درحین سوال و جواب از هوش رفتم.  فردا صبح با دست و پایی بسته به هوش آمدم. از بچه‌ها پرسیدم اینجا کجاست؟ گفتند اینجا بصره است.  کمی که سروصدا کردم نگهبان آمد و چشمانم را هم بست.  هوا تازه روشن شده بود که مرا برای بازجویی اصلی که یک ساعتی طول کشید بردند. البته یک ساعتی که  فقط شاید یک ربع آن به بازجویی و مابقی  به پذیرایی!! گذشت.

سه روز بصره بودیم که بعد ما را به استخبارات بغداد منتقل کردند. یک روز صبح،  تمام اسرایی که در آنجا بودند ریختند داخل وانت کامیونی که برای انتقال زندانیان داشتند. داخل این وانت کامیون هیچ محفظه ای به بیرون راه نداشت جز یک هواکش بسیار کوچک که آن هم به طورغیرمستقیم برای تهویه هوا بود و یک فضای یک متری که جلوی درب ورودی برای  دوسرباز نگهبان عراقی تعبیه شده بود. یکی از بچه‌ها چندنفر از مجروحان را کشان کشان داخل ماشین برد و بعد مرا هم که به مراتب جثه بزرگتری نسبت به خودش داشتم روی دوش گرفت و به سختی درحالی که یک دستم به دیوار بود و دست دیگرم روی دوشش بود و این درحالی بود که آن بنده خدا در حین حمل مجروحان با شلاق وکابل هم پذیرایی می‌شد. آنقدر حجم جمعیت زیاد و جا کم بود که نفس کشیدن به سختی صورت می‌گرفت بخصوص برای منی که مجروح هم بودم. درآخر ما دونفر هم سوار شدیم و درحالی که حتی جایی برای ایستادن هم نبود ما را به داخل ماشین هل دادند و به زور درب را بستند.

 آنقدر جمعیت فشرده بود و من به قدری خونریزی بدنم زیاد بود که نمی توانستم سرپا بایستم. بطوری که بدنم سست شد و خیلی طول کشید که توانستم کف زمین بنشینم درحالی که سروصدای بقیه درآمده بود روی زمین رها شدم. با این شرایط به دژبانی رسیدیم. به محض اینکه درب باز شد سینه خیز خودم را بیرون انداختم. دژبان اسامی را یادداشت کرد وما را به اردوگاه بردند.

 

روزهای اسارت

هفته‌های اول اسارت که مرا به اردوگاه منتقل کردند بنا به شرایط جسمانی ام که ریه هایم  ترکش خرده بود  و به مرور عفونت کرده بود و حتی چند روز آخر قادر به حرف زدن و حتی جابجایی هم نبودم. در نهایت مرا به بیمارستان بردند.در همان بیمارستان صلیب سرخ ما را شناسایی و ناممان را ثبت کرد.  یک ماه و نیم بیمارستان بودم و مجدد به اردوگاه بازگشتم. کمی وضعیت اردوگاه هم بهتر شده بود. اوایل فقط یک ساعت صبح و یک ساعت بعدازظهر هواخوری داشتیم و ۲۲ساعت داخل آسایشگاه بودیم بنابراین جای زیادی برای فعالیت نبود. البته سالهای اول عراقی‌ها به بچه‌ها فشار زیادی می‌آوردند و سخت گیریها بیشتر بود تا تحمل بچه‌ها را ارزیابی کنند و هم بچه‌ها از عراقیها یک ارزیابی داشته باشند و معمولا از سال دوم عموما بچه‌ها وقتشان را صرف آموزش می‌کردند. زبان عربی می‌آموختند. آموزش خواندن روزنامه عربی، تمرین خط نستعلیق، ترجمه قرآن و تفسیر نهج البلاغه و زبانهای مختلف حتی بچه‌ها از صلیب سرخ تقاضای خودآموز چینی و ژاپنی هم داشتند که این موضوع برای نیروهای صلیب بسیار عجیب بود.اکثریت بچه‌ها هم معلم بودند و هم دانش آموز. یعنی هرکس هر چیزی را که آموخته بود به دیگری می‌آموخت. یعنی فردی که ساعتی قبل خودش معلم بود حالا در سرکلاس بعدی دانش آموز بود و این آموزش به نوعی زیبا بود.

 

آستانه تحمل

تحمل سالهای اسارت تنها لطف خدا بود. زیرا کابوس آن با آن که سالها از آن روزها می‌گذرد بچه‌ها را رها نمی کند. بعضی مواقع آنقدر این کابوسها وحشتناک است که هرچه به واقعی بودن نزدیک می‌شود وحشتناکتر می‌شود. زیرا در اسارت فرد هیچ اختیاری از خود ندارد. اسارت نه جای عفو و نه جای تخفیف دارد. یک زندانی در حالت عادی  می‌تواند دسترسی به اخبار برای تبادل اطلاعات داشته باشد و خود این موضوع روحیه بخش است درصورتی که در اسارت این چنین نیست. یک اسیر از کمترین حقوق انسانی محروم است زیرا مالک خواب، بیداری و زمان و حتی لباس خودش هم نیست. البته بعدها که صلیب سرخ آمد و چرخ خیاطی به اردوگاه آوردند دوستانی بودند که با تغییرات حتی ناچیز در لباسهایمان تنوع ایجاد شد و این نهایت آزادی ما بود. از طرفی نگرانی و آینده مبهمی که در انتظار اسیر است. اینکه شاید صدام یکباره تصمیم بگیرد همه ما را تیرباران کند این تصورات خیلی دور از واقعیت نبود زیرا رفتار جنایتکارانه صدام قابل پیش بینی نبود. البته اسامی ما جزو اسرایی بود که توسط صلیب سرخ ثبت شده بود و حداقل سالی یکی دو نامه داشتیم اما بسیاری از اسرا بودند شناسایی نشده بودند و مفقود بودند. هیچکس از حال آنها خبر نداشت و آنها هم از خانواده شان در ایران کاملا بی خبر بودند. پس به مراتب آنها وضعیت بدتری نسبت به ما داشتند.

یکی از عواملی که بچه‌ها را در اسارت سالم نگه می‌داشت ارتباط بود. مثلا بچه هایی که از یک شهرستان بودند و یا از یک گروهان و گردان و لشگر بودند از این زاویه هوای هم را داشتند. البته روزهای اول اعتمادکردن قدری مشکل است اما زمانی که این اعتماد پیش می‌آمد هوای هم را از هرقومیت و فرقه ای که بودند کاملا داشتند و  تنها یک دشمن مشترک  در خارج از میله‌های زندان داشتند. 

برای سرگرمی گاهی به بهانه‌های مختلف مثلا هفته بسیج یک روز تعدادی از بسیجی‌ها می‌گفتند یک هفته ما ظرفهای آسایشگاه را می‌شوییم.  یا روز ارتش ۵یا ۶نفر از سربازان کار نظافت اردوگاه را متقبل می‌شدند. یعنی هرکسی خودش را به نحوی مشغول می‌ساخت. یکی با درس خواندن، یکی با کار کردن و یا دیگری با ورزش البته اگر عراقی‌ها اجازه می‌دادند. این مشغولیتها ظرفیت بچه‌ها را بالا می‌برد.

داشتن یک دفتر و خودکار برای ما بسیار ارزشمند بود و زمانی که هردوماه یکبار صلیب می‌آمد و برای ما دفتر و خودکار می‌دادند و آن دفترهای قدیمی می‌توانست برای ما بماند اما عراقی‌ها آنها را  جمع می‌کردند. یک کتاب، یک عکس از خانواده در اسارت دنیایی است. شاید دوطرف در نامه از واقعیتها و سختی‌های که می‌گذراندند چیزی نمی نوشتند اما در مجموع نور "امید" را در قلبمان متبلور می‌ساخت که شرایط ماندن را قابل تحمل تر می‌کرد.

 

شیرینی ترین خاطره

 برای ما که شب اول عید۱۳۶۴ اسارتمان شروع شده بود و به اردوگاه آمده بودیم از مهرماه همان سال کلاسهایی برای آموزش افراد بی سواد تشکیل شد و هدف از این کار این بود که اگر نامه ای برای فرد می‌رسید چرا باید فرد دیگری آن نامه را برای "شما" بخواند! و با این هدف کار سوادآموزی به افراد بی سواد شکل گرفت و موفق شدیم در بهمن یا اسفندماه همان سال جشنی برای افراد بی سوادی بگیریم که حالا باسواد شده بودند. مسابقه ای هم گذاشتیم  برای سه گروه ۲نفری  و زنگمان هم یک لیوان آلومینیومی با یک قاشق بود که کسانی که می‌خواستند زودتر جواب بدهندآن را به صدا درمی آوردند. جوایز تیم اول یک جفت کتانی، تیم دوم یک خمیردندان و تیم سوم هم خاطرم نیست اما در همین رده جوایزی داده شد. خوشبختانه دیگر فرد بی سوادی مابین مان نبود. البته بعدها خود این بچه‌ها حافظ قرآن شدند، مثنوی حفظ می‌کردند و درحال حاضر هم تحصیلات دانشگاهی دارند.

 

تکریت

اردوگاه تکریت شامل دو اردوگاه ۵ بود که اسرای آنجا ثبت نام شده بودند و به اصطلاح اردوگاه تنبیهی‌ها بودند. یک قسمت آن هم مربوط به افسران بود. اردوگاه ۱۷ هم که در سال۱۳۶۷  تشکیل شده بود شامل اسرایی بود که در آخر جنگ اسیر شده بودند و مفقودین بودند که ۱۰ماه بعد اردوگاه ۱۷ تعطیل شد و اسرا  را به منطقه تکریت منتقل کردند. تیرماه ۱۳۷۸  مجددا یک اردوگاه ۱۷ دوباره ای تاسیس شد که اسرای آن  ثبت نام شده بودند و شامل اسرای اردوگاههای موصل۱ و۲و۳و۴ و۵و ۶  و اردوگاه رومادیه جمع آوری شده بودند.  تز عراقی‌ها هم این بود که این افراد عامل اغتشاش  در اردوگاههای دیگر هستند پس اگر در یک اردوگاه جمع شوند  کنترل بقیه اردوگاهها راحتترخواهد بود. بنابراین در اردوگاه ۱۷ بخصوص در دوماه اول سختگیری زیادی داشتند و با اینکه یکسالی از پذیرش قطعنامه گذشته بود حال اسارت وارد فاز جدیدی شده بود. بحث بعدی این بود که حالا که جنگ تمام شده چرا باید در اسارت بمانیم. مثلا درجام کذایی فوتبال کویت و عراق تازه یادشان افتاده بود که  ما را به اردوگاه تنبیهی منتقل کردند. بخصوص سال آخر اسارت و پس از پذیرش قطعنامه شرایط به مراتب دشوارتر می‌نمود.

 

 

موهبی به نام «حاج آقا ابوترابی»

در همین شرایط حاج آقا ابوترابی به اردوگاه ما تشریف آوردند.  منش و سیاست ایشان شرایط اردوگاه را بسیار تغییر داد. شاید اگر ایشان به اردوگاه ما نمی آمدند تلفاتی هم داشتیم. من  ارتباط بسیار نزدیکی با ایشان نداشتم اما یکی دوباری از ایشان وقت گرفتیم تا سوالی بپرسیم. البته باید عرض کنم سوالات بهانه  ای بیش نبود فقط می‌خواستیم با ایشان گفت و گویی کنیم. به واقع از ایشان نیرو می‌گرفتیم. ایشان یک استاد اخلاق به معنای  واقعی بودند. خودساخته و وارسته.  زیرا در پیش از انقلاب و پس از انقلاب سختی‌های زیادی کشیده بودند و بعدهم جنگ و اسارت و بعد هم به گیر ما اسرا افتاده بودند!  اسرا حتی پس از پایان اسارت هم او را رها نمی کردند. حاج آقا ابوترابی دو ویژگی برجسته داشتند که امروز این ویژگی‌ها در مدیران به ندرت و یا اصلا دیده نمی شود. یکی اینکه تا کاری را خودشان انجام نمی دادند از کسی هم انتظار انجامش را نداشتند و دیگری برای هراسیر هرکاری که از دستشان برمی آمد انجام می‌دادند .حتی ایشان پس از بازگشت به وطن با این که مدتی درمجلس شورای اسلامی بودند اگر می‌دانست با یک تماس تلفنی ایشان مشکلی از مشکلات آزاده ای حل خواهد شد این کار را کسرشان خود نمی دانست و حتما تماس می‌گرفت و یا خودشان به آنجا مراجعه می‌کردند تا مشکل را حل نمایند. رفتار ایشان با همه یکسان بود و نگاهشان به افراد نگاه کاسبکارانه نبود. تمام وقتشان را وقف بچه‌های آزاده کرده بود. خاطرم هست یکبار یه گوشه دنجی از اردوگاه را پیداکردیم چند نفری از بچه‌ها از ایشان وقت گرفتیم تا صبحانه را با هم بخوریم. البته صبحانه مفصلی که نبود همان چای ونان، به همین بهانه درکنار ایشان نشستیم و یکساعتی را در خدمت ایشان بودیم. خنده‌های ایشان و حتی لحن خطاب کردن بچه‌ها در اسارت همانی بود که چهارسال پس از اسارت هم همان بود.  این نوع رفتار از هرکسی ساخته نیست.  درخطاب ایشان لفظ "آقاجون" همیشگی بود. برای مثال چندباری که با ما برخورد کرده بود مرا "علی آقاجون" خطاب می‌کرد.

 

پایان اسارت

پایان اسارت من همانند شروع آن با بیمارستان به انتها رسید. یکی دوماه آخر اسارت حالم زیاد خوب نبود و در بیمارستان تکریت بستری بودم که صلیب سرخ آمد. البته رسم به این منوال بود که هر زمانی که صلیب سرخ می‌آمد و اسامی را می‌خواند و افرادی که در بیمارستان بودند صلیب به دیدن آنها می‌آمد. در بازدید آخر هم صلیب به بیمارستان آمد .از از تبادل اسرا پرسیدیم گفتند هیچ خبری نیست. بچه‌ها سربه سر نیروهای صلیب گذاشتند و گفتند حالا اگر تبادل شروع شود شما می‌توانید ترتیبی بدهید که ما در عرض یک هفته همه مبادله شویم؟ آنها هم گفتند بله.  یکی از بچه‌ها گفت حالا اگر تبادل انجام شود شما ما را با چه وسیله ای به ایران می‌فرستید؟ انها گفتند هم ماشین هست و هم هواپیما. دوستان گفتند شما ما را آزاد کنید، ما با پای پیاده تاایران می‌رویم.  جواب ما برایش بسیار عجیب بود و می‌گفت: نه ما شما را با هواپیما می‌فرستیم. یکی از بچه‌ها سربه سر گذاشتو گفت: هواپیما ابدا!!  می‌گفت: ما الاغ را به هواپیما ترجیج می‌دهیم. نیروی صلیب شگفت زده پرسید چرا؟ البته ماجرا از این قرار بود که یکی دوماه قبل زمانی که اسرای جنگ سودان و اتیوپی بعد از ده سال مبادله شده بودند یکی دوتا از هواپیما سقوط کرده بودند و همه کشته شده بودند بنابراین بچه‌ها می‌گفتند ما پیاده و یا با الاغ می‌رویم. او هم می‌گفت پیاده خیلی طول می‌کشد. آنها هم می‌گفتند: یادتان باشد این هواپیمای شما بود که اسرا را مبادله می‌کرد چنین اتفاقی افتاد بنابراین ما پیاده و یا با الاغ برویم خیالمان راحت تر است خیلی خندیدیم وخلاصه گفتند که از تبادل خبری نیست.  این جریان گذشت تا روز سه شنبه که دیدیم مدام رادیوتلویزیون عراق اطلاعیه می‌دهد که  فردا (چهارشنبه) صبح ساعت ۹قرار است سیدالرییس صدام حسین  موضوع مهمی را در مورد ایران و عراق بیان کند. ساعت ۹همه منتظر بودیم ببینیم چه خبر است. ما چیزی حدود ۱۵نفری بودیم که درسالن کوچکی که تلویزین در این سالن وجود داشت نشستیم و۱۰-۱۲سرباز عراقی هم آمدند و درسالن ایستادند.  همه  داشتیم اطلاعیه را گوش می‌دادیم.  اطلاعیه که  به قرارداد الجزایر و... اشاره داشت یکی ازبچه‌های عرب زبان روکرد به یکی از سربازان عراقی گفت حالا رسیدیم به اول کار. فقط ۸سال  هم خودتان و هم ما را بدبخت کردید. هم رودخانه اروند و هم سه جزیره برای خودمان (ایران) ماند. سربازعراقی بسیار عصبانی شد زیرا بزرگترین موضوعی که آنان را ترغیب به جنگ می‌کرد همین موضوع  اروند و سه جزیزه بود بهرحال قرار شد تبادل اسرا از جمعه آغاز شود. آن شب از تلویزیون تماشا می‌کردیم که اولین گروه مبادله شدند. صبح عراقی‌ها به ما گفتند باید به اردوگاههای خود بروید که کم کم نوبت آزادی شما هم نزدیک است. حس ما چیزی میان "خوف و رجا" بود. از سویی خوشحال بودیم و از سویی اعتماد نداشتیم. پذیرفتن آزادی آن هم به این صورت ناگهانی و بدون دردسر کمی سخت بود.  البته روزچهارشنبه یک ستوان عراقی بود که درکنار وظیفه نظامی خود، همیشه مودبانه رفتار می‌کرد ومسوول گروه ما در بیمارستان بود رفت  و برای ما بستنی خرید و گفت این هم شیرینی آزادی تان. شنبه اول صبح هم آمد و گفت: شما می‌روید  و ما هم دیگرشما را نمی بینیم دوست دارم امروز ناهار را با شما بخورم.  همه یکجا جمع شدیم و ناهار را با هم خوردیم. او  گفت اگر به ایران بیایم مرا به مشهد می‌برید؟ بچه‌ها پنج شش شماره تلفن و آدرس به او دادند و گفتند شما به ایران بیا ما تو را به مشهد هم می‌بریم. بعد از ظهر شنبه بود که ما را به اردوگاههایمان منتقل کردند. حالا دیگر شرایط فرق کرده بود.  بچه‌ها شب تلویزیون را به محوطه انتقال داده بودند که اسرایی که درحال بازگشت به ایران بودند را نشان می‌داد.  بچه‌ها با دیدن رفقایشان از تلویزیون او را با دستش نشان می‌دادند که این فلانی است و... شام را در محوطه آسایشگاه و درسکویی که درجلوی آسایشگاهها ساخته شده بود خوردند چیزی که درطول اسارت سابقه نداشت. یا اینکه تلویزیون را دستکاری کرده بودیم که می‌توانستیم کانال کرمانشاه ایران را هم بگیریم. یکبار سرباز عراقی هم ایستاده بود و تماشا می‌کرد. خاطرم هست برای اولین بار پس از سالها سرود جمهوری اسلامی ایران را از آنجا شنیدیم. بعضی از بچه‌ها که ۱۰سال بود اسیر بودند با پخش سرود گریه می‌کردند زیرا این سرود را تابحال نشنیده بودند.

 

از ۲۶مرداد بازگشت اسرا آغاز شده بود و  تا ۴شهریور نوبت ما رسید. اردوگاه ما به دو دسته تقسیم شد. یک تعداد ۳شهریور و تعداد دیگر هم به همراه اردوگاه افسران  در۴ شهریورماه آخرین گروه از ثبت نام شدگان بودیم که از اردوگاه خارج شدیم.

پس از بازگشت به ایران درسم را که نیمه تمام رها کرده بودم انصراف دادم. دوباره در کنکور شرکت کردم و درحال حاضر دوره پی اچ دی دررشته اخلاق پزشکی را گذرانده ام.

 

توصیه به مسوولان

متاسفانه مسوولان ما گوش شنوایی برای شنیدن ندارند و می‌توان گفت  در همه موارد مسوولان فعلی، مسوولان قبلی را مسبب مشکلات بوجودآمده می‌دانند واز عملکرد خود هم راضی هستند. بهرحال این راه و رسم حکومتداری نیست. اگر ادعا می‌کنیم که شیعه هستیم نگاهی به نهج البلاغه بیندازیم و ببینیم شیوه صحیح کدام است؟ اگر شیعه و حکومتداری آن چیزی است که حضرت علی(ع) در نهج البلاغه می‌فرماید پس حکومتداری ما در کجای گفته‌های حضرت قرار دارد. حضرت علی(ع) که حتی به اعتراف دشمنانش هم راستگوتر از خودش نیست و شهادتش نیز گواه بر عدالت ایشان است، پس مسوولان ما  راه بیراهه می‌روند. بحث حق الناس مسیله امروز جامعه ماست این که عده ای از پرخوری بمیرند و عده ای هم  شرمنده خانواده شان باشد هیچ توجیه منطقی ندارد.

یک حقیقت ساده، درتحقیقات تروما دربحث تصادفات سالانه ۱۸-۱۷هزارنفر تلفات جاده ای داریم که دردنیا بی نظیر است. وقتی مسوولان برای جان انسانها ارزشی قایل نیستند شعار حمایت از حقوق شهروندی سخنی بیهوده است.

وی می‌افزاید: بیشرین ضربه از اینجاست که ما از افرادی در تصدی پستهای مدیریتی استفاده می‌کنیم که نه تخصص دارند و نه لیاقت و به صرف اینکه در یک گروه و دسته خاصی هستند به این پست رسیده اند. سپردن یک کار تخصصی به فردی که هیچ تخصصی ندارد یکی از عمده مشکلات جامعه ماست.

دکتر علی خاجی می‌افزاید: ما بحثی را درکارمان داریم به نام اخلاق سازمانی و یا سازمان اخلاق گرا که لازم و ملزوم یکدیگر هستند. یکی ازمقدمات این بحث آن است که یک سازمان باید حق و حقوق طبیعی و اولیه افراد اعم از کارمند آن سازمان، ارباب رجوع و یا کسی به او خدمات ارایه می‌دهد را تامین نماید. پس در وهله اول مدیران آن سازمان باید حرفه ای باشند وتمام وقت خود را صرف آن کار نماید درحالی که در بیشتر سازمانها مدیران آنها چندشغله هستند و تخصصی هم ندارند باطبع زمانی که تخصصی نداشته باشند تعهدی هم ندارند و چون تعهد هم ندارند پاسخگو هم نیستند.

وی در خاتمه معتقد است: مردم ما مردمان خوبی هستند و این را در زمان جنگ و پس از جنگ هم به اثبات رسانده اند پس سزاوار شرایط بهتر زندگی هستند. حداقل کاری که دولتمردان می‌توانند انجام بدهند این است که حق و حقوق قانونی ملت را به آنها بدهند. امیدواریم مسوولان قبل از این که فرصت را از دستی بدهند توجه بیشتری به این موضوع داشته باشند.

 

 

 

گفت وگو با آزاده سرافراز دکتر داوود طالبی،عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی

درصحبت هایمان ایشان را به واقع انسانی  بزرگوار، غیرتمند و ولایتمدار یافتم که دغدغه این روزهایش بازگشت جامعه به ارزشها و حفط فرهنگ ایثار و مقاومت  ۸ساله ی دفاع مقدس است.

 

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان، در هفته دفاع مقدس و در آغازین روزهای مهرماه، در یک بعد ازظهر پاییزی میهمان  دکتر داوود طالبی عضو هییت علمی دانشکده مدیریت دانشگاه شهید بهشتی و البته یکی از آزادگان پرافتخار کشورمان شدیم.  وی قبول زحمت می‌کند و پس از یک روز پرمشغله و پس از پایان کلاس درس،  به گرمی پذیرای گفت و گویمان  می‌شود.

 در اثنی صحبت هایمان ایشان را به واقع انسانی  بزرگوار، غیرتمند و ولایتمدار یافتم که دغدغه این روزهایش بازگشت جامعه به ارزشها و حفط فرهنگ ایثار و مقاومت  ۸ساله ی دفاع مقدس است.

دکتر طالبی متولد۱۳۴۳ از شهرستان کرج است که  با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی  و آغاز جنگ فعالیت خود را در بسیج آغاز می‌کند و سال ۱۳۶۱ برای اولین بار کلاس چهارم دبیرستان است که تصمیم بزرگی می‌گیرد و برای اولین بار در سال ۱۳۶۲ با انگیزه اعتقادی و دینی و تنها با فرمان رهبر خود و بنابر تکلیف، مشتاقانه راهی جبهه می‌شود.

 با اینکه درسال ۱۳۶۲  در دانشگاه تهران در رشته مدیریت پذیرفته می‌شود اما خاک جبهه چنان او را عاشق خود ساخته که حتی قبولی او در دانشگاه او را از ارزشهایش دور نمی سازد و در تاریخ ۱۷ تیرماه سال ۱۳۶۴ پس از پایان امتحانات آخر ترم، برای دومین بار قدم به خاک جبهه می‌گذارد.

 این رزمنده غیور  ۱۳ماه از دوران طلایی دفاع مقدس را در مراحل مختلف ۲و ۳ و ۴ماهه در جبهه به عنوان بی سیم چی و  تک تیرانداز حضور پیدا می‌کند تا اینکه با پذیرش قطعنامه و پایان جنگ، از سوی دشمن به اسارت نیروهای بعثی در می‌آید و ۲۷ماه از بهترین زمان خود را در اردوگاه‌های عراق سپری می‌کند.