گفتگو با روحانی آزاده حجت الاسلام اصغر زاغیان سودانی

۱۳۹۷/۰۶/۱۷

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ، روحانی آزاده حجت الاسلام اصغر زاغیان سودانی متولد ۱۳۴۹ اصفهان در خانواده انقلابی و مذهبی متولد می شود و  پا به پای انقلاب پیش می رود. در ۱۸سالگی با وجود حضور برادران دیگرش درجبهه، رسالت و ادای دین به اسلام و انقلاب را بر خود تمام شده نمی بیند لذا او نیز درجبهه حضور می یابد و در جنگ تحمیلی نابرابر به اسارت نیروهای دشمن درمی آید درحالی که سه برادر او شربت شیرین شهادت را می نوشند.

 

 آزاده سرافراز اصغر زاغیان زمان ۲۶ماه اسارت را فرصت مغتنمی می داد و به کسب دروس ابتدایی حوزوی می پردازد و پس از بازگشت از اسارت نیز مبادرت به نوشتن کتاب های ارزنده ای همچون  "در محراب اسارت"، "دوازدهمین اردوگاه" و "شکوفه های صبر" را درکارنامه درخشان خود ثبت می رساند.

 

ماجرای حضور او از جبهه تا اسارت و پس از اسارت را  از زبان این آزاده سرافراز با هم مرور می کنیم.

 

نقش خانواده و انگیزه حضور درجبهه

پدر و برادرانم از آغاز درخدمت انقلاب و رهبری بودند و من هم با فعالیت های فرهنگی و حضور در مساجد با فضا آشنا بودم.  البته قبل از اعزام من به جبهه، سه تن از برادران شهید شده بودند. مادر هم گاها برای رفتن من، ابراز نارضایتی می کرد اما با اعتقادی که هم پدر و هم مادر به  امام(ره)  راه  و حقانیت انقلاب داشتند  دیگر ممانعت نمی کردند.

 

بعدها گاها این سوال را از مادر می پرسیدم که چرا اوایل کمی مخالفت می کردید اما با کمی اصرار  و پافشاری اجازه حضور درجبهه را می دادید؟ ایشان می گفتند زمانی که برادر بزرگ شما (شهید نصرالله)  با وجود داشتن سه فرزند  می خواستند به جبهه بروند  از من کسب اجازه و رضایت می کردند و من کمی مخالفت کردم ایشان به من گفت: من نمی روم اما شما درفردای قیامت چه جوابی به حضرت زهرا(س) خواهید داد؟ مادرم بسیار ناراحت شدند  و گفتند: من چه کسی باشم که بتوانم جواب حضرت زهرا(س) را بدهم این بود که با رفتن شماها مخالفت نمی کردم.

 

پیام آزادگان: آیا خاطره ای از اعزامتان به جبهه دارید؟

نیروهای اعزام کننده خانواده ما را می شناختند و می دانستند سه برادرم شهید شده بودند  بنابراین از رفتن من ممانعت می کردند که پدرم خودش دست مرا گرفت و با خود به مرکز اعزام برد و گفت او را به جبهه اعزام کنید.

 

چگونگی اعزام به جبهه و اسارت

درسال ۱۳۶۶ پس از طی دوره آموزشی درقالب لشگر امام حسین(ع) به منطقه جنوب و منطقه فاو اعزام شدم و درمنطقه دارخوین و در موقعیت شهید عرب آموزش دیدیم. سپس به کردستان و سنندج و ماووت رفتیم. مدتی در آنجا بودیم. چهارماه درمنطقه فاو بودیم که درتاریخ ۲۸/۱/۶۷ درحمله عراق برای گرفتن منطقه فاو اسیر شدیم. در لحظات درگیری در جبهه، لحظه ای احساس کردم که خط مقدم خلوت شد و صدای گلوله ای از سوی دشمن شنیده نمی شد  و احساس می کردم که دشمن ما را از پشت سر دور می زند که اتفاقا همین هم شد. فرمانده دستور عقب نشینی داد ما که عقب نشینی کردیم دیدیم عراقی ها پشت سرما هستند که درگیر شدیم. راه را برای بچه ها بازکردیم اما تا خواستیم خودمان برویم عراقی ها به ما رسیدند وما را اسیر کردند.

 

اسارت فرصتی برای دانش اندوزی

من در ذهنم هیچگاه به اسارت فکر نمی کردم اما بارها به این اندیشیده بودم که درست است که من بازیگوش بودم و علاقه زیادی به درس  و تحصیل علوم جدید (مدرسه) نداشتم اما ته دلم به درس و مباحث حوزوی علاقه مند بودم و دوست داشتم فرصتی پیش بیاید که من بتوانم دروس حوزوی را بخوانم. اتفاقا همین هم شرایط هم بعدها برای من رقم خورد.  البته قابل ذکر هست که ابتدای امر از اسارت خوف داشتم

 

حس اسارت

همانطور که خداوند در قرآن به مومنین بشارت داده بودند  که اگر شما درمقابل دشمن ایستادگی کنید ما به شما آرامش عطا می کنیم،  لحظه اسارات خداوند طبق این آیه چنان آرامشی به من داده بود که قابل توصیف نبود. البته  این حس تنها برای من نبود. من  نگران دیگر دوستان مان بودم که احساس بیم و واهمه کنند که بحمدالله همه آرامش داشتند  و کسی نگرانی نداشت.

 

روزهای اسارت

برنامه های روزانه ما یک سری جبری و یک سری اختیاری بود. برنامه صف آمار و ورود و خروج در آسایشگاه جبری بود اما  در انسی که با نماز نمازشب ودعاها گرفته بودیم آزادی عمل بیشتری بود.

من در زندان بغداد به دوستان مطرح کردم زمانی که به اردوگاه منتقل شویم از فرصت استفاده کنیم و درس مان را بخوانیم البته با استهزای تعدادی مواجه شدیم که اردوگاه مگر جای درس خواندن است؟ من از همان جا سوره "والضحی" را از یکی از بچه ها فراگرفتم و از همان جا با گروه قبلی که به واقع "السابقون السابقون" بودند و  مقدم تر از ما حفظ قرآن را آغاز کرده بودند، شروع به حفظ قرآن، زیارت عاشورا، دعای کمیل و دعای عهد و...و بعد صرف و نحو عربی را فراگرفتم و با دیگر دوستان علاقه مند مباحثه می کردم و فعالیت های فرهنگی را هم در حدی که توان داشتم انجام می دادم.

گاها افرادی بودند که اسارت آنها را کمی منزوی کرده بود و گمان می کردیم شاید به دشمن گرایش پیدا کنند، بنابراین با آنها دوستی بیشتری می کردیم و با برنامه ریزی هایی، بیشتر وقت مان را با این دوستان می گذراندیم و اعتقادمان این بود که این برنامه ها از حفظ قرآن واجب تر است.

البته صحبت هایمان جنبه موعظه و نصیحت نداشت و بیشتر احوالپرسی و مسایل روزمره بود. در اردوگاه من صرف و نحو، تجزیه و ترکیب و مباحث  اعتقادی را فراگرفتم و پس از بازگشت به ایران هم آن را در حوزه ادامه دادم.

 

تکریت ۱۲

در اردوگاه تکریت۱۲ که اردوگاه مفقودین بود مستقربودیم. البته در یک درگیر و شورشی که در اردوگاه پیش آمد برای من پرونده سازی کردند و مرا به عنوان یک محکوم سیاسی به رومادیه۹ منتقل کردند.

 

اردوگاه رومادی ۹

اردوگاهی بود که در آن محکومان سیاسی را نگهداری می کردند. البته حاج آقاابوترابی هم در اردوگاه رومادیه۹ بودند و اما در بخش دیگری دیگری نگهداری می شدند که البته چند روز پس از ورود ما به رومادیه۹، ایشان را بردند. البته یکی از دوستان بعدها می گفت ایشان ما را از دور می دیدند و برای ما گریه می کردند اما ما ایشان را نشناخته بودیم.

 

ایمان عامل پیروزی

اولین عامل ایمان و اعتقادات بچه ها بود و سپس خوی رشادت و سلحشوری که در اسرا وجود داشت. البته وجود کلاس های فرهنگی، ورزشی، حفظ قرآن که در روحیه واقعا موثر بود وغیرت ملی و دشمن شناسی که هرگونه سازش با دشمن را نفی می کردند.

 

آزادی

پس از این که عراق به کویت حمله کرد در اردوگاه قدم می زدیم که یکی از دوستان گفت صدام حسین نامه مهمی به رییس جمهور ایران نوشته و قرار است ساعت ۱۰ این نامه خوانده شود. پیشنهاد داد که به آسایشگاه ۲ برویم و تلویزیون ببینیم البته یک تلویزیون بود که هرشب در یک آسایشگاه بود بنابراین ما به آسایشگاه رفتیم. من که این خبر را باور نداشتم گوشه آسایشگاه دراز کشیدم که دیدیم بچه ها مشغول شادی هستند و می گویند که صدام تمام شرایط جمهوری اسلامی را پذیرفته است و برای نشان دادن حسن نیت خود ۱۰۰۰نفر از اسرا را آزاد خواهدکرد.

 

حس آزادی

 

من هم در دلم کمی خوشحال شدم اما روحیه من طوری است که هیچگاه شادی و خوشحالی خود را نمی توانم بروز دهم. البته این اتفاق هم افتاد و دیدیم که برای اسرا لباس می آورند. البته این آمادگی را هم داشتیم که این تبادل درمیانه راه قطع شود. نوبت آزادی و بازگشت اردوگاه ما که شد عراقی ها ما را جمع کردند نام ۵۰۰نفر از بچه های ما را خواندند و گفتند می خواهیم شما را به کمپ ۱۱ بفرستیم وبا ۵۰۰ نفری که در آنجا هستند به ایران بفرستیم. البته جالب بود از ما می خواستند وسایلی را باخود برداریم که هیچگاه نداشتیم نظیر مسواک، حوله، ساک، آیینه و...

قرار بود ما را به عنوان محکومین سیاسی در عراق نگهداری کنند و با محکومین سیاسی که در ایران اسیر هستند مبادله نمایند. اسم من هم جزو همانها بود. یک لحظه ناامید شدم که البت زود استغفار کردم .

اسرای دیگر اعتراض کردند که تا آنها نیایند ما هم نمی رویم. و گروهی از بچه ها هم دوست داشتند که آزاد شوند و زودتر به آغوش کشور و خانواده شان برگردند و ما مانعی برای آنها شده بودیم.

من نظرم این بود که بچه ها یک روز زودتر هم آزاد شوند یک روز است. عدنان از افسران بعثی عراق انسان بسیار حیله گری بود رو به ما گفت من تلفن زدم و قرار است شما هم آزاد شوید ولی می دانستیم که حقه ای در کار است. دیگر اسرا آماده شدند و ما هم با دلسردی آماده می شدیم. البته در اردوگاه زدن ریش اجبار بود و بسیاری از بچه ها می خواستند روز آخر ریش هایشان را نزنند که بعد برای اینکه ممانعتی برای تبادل  نباشد من خودم هم ریش هایم را زدم نیروهای عراقی شبانه آمدند و از میان ما ۵۰۰ نفر ۲۵۰ نفر را به اسم صدا زدند که یکی از بچه ها متوجه شد که حقه ای در کار است اما کاری نمی شد کرد. ۲۵۰نفر را با خود بردند و ما ۲۵۰نفررا به اردوگاه برگرداندند. شبانه آمدند و نام ما را که به عنوان محکومان سیاسی بود را خواندند و برای ظاهرسازی یک جلد قرآن هم به ما دادند. البته بسیاری از بچه ها از آسایشگاه بیرون نیامدند و به من چند روزی بودیم و پس از آن ما را به رومادیه بردند.

در رومادیه  ابتدافرمانده اردوگاه رومادیه شیعه بود و به ما احترام می گذاشت اما یک افسردیگر بود که بسیار خشن بود  و برای ما بسیار خط و نشان می کشید. یکی از بچه ها بلند شو و گفت ما به شما احترام نظامی گذاشتیم شما چرا به ما احترام نگذاشتید که او با عصبانیت به قلم پای او کوبید. البته کمی ترس و نگرانی داشتیم اما با دیدن بچه های اردوگاه یازده کمی آرام گرفتیم و صلیب سرخی ها هم آن سمت سیم خاردار بودند. هر روز از اردوگاه های مختلف چندنفری را می بردند. البته سیاست عراق آن بود که یک سری از افسران را به عنوان گروگان نگهداری کنند و زمانی که طارق عزیز و آقای ولایتی دیدار می کنند بتوانند جوابگو باشند. البته محکومیت سیاسی ما بخاطر اعتقاداتمان و به خاطر وجود برخی جاسوسان بود. و اینکه برای مبادله با اسرای سیاسی خود ما را نگهداری کرده بودند.

درکل خوشحال بودیم اما یک غمی هم در دلم بود که احساس می کردم الان که به ایران بازمی گردم یک احساس مسوولیتی بردوش دارم که آیا می توانم به درستی از پس  آن برنامه و اهداف بربیایم.

 

بازگشت غرورآفرین به میهن اسلامی

ما را با اتوبوس تا مرز و از آنجا به تهران بردند. در قرنطیه بودیم و پس از آن ما را با هواپیما به اصفهان بردند. من آنقدر غمگین بودم که از چشمانم پیدا بود به طوری که خدمه هواپیما سراغم آمد و گفت چرا ناراحتی؟

 

فعالیت های پس از بازگشت

من که درسم را نیمه کاره رها کرده بود دیپلمم را گرفتم و پس از آن با مشورت از دوستان وارد حوزه شدم. البته من در اولین اعزامم به جبهه  به عنوان نیروی رسمی وارد صنایع دفاع ارتش شده بودم که پس از بازگشت از صنایع دفاع استعفا دادم و وارد حوزه شدم و بحمدالله راه درستی بود که انتخاب کردم.

 

انگیزه نوشتن کتاب

این قبیل کتابها تاریخ کشورمان است من از سال ۷۵ که احساس کردم که رسالت ما نوشتن خاطرات اسارت است و باید کتابی محکم و متقن نوشته شود که در آینده قابل تحریف نباشد و آن را به درستی به آیندگان تحویل دهیم.

برای نوشتن کتاب گاهی با دلسردی هایی از سوی دیگران مواجه می شدم و این که  مخالف این بودم کتاب در تیراژ بالا چاپ شود و آن را به کسانی که اصلا اهل مطالعه هم نیستند هدیه کنند و دوست داشتم کتابهایم را کسانی مطالعه کنند که واقعا اهل مطالعه باشند. به شهرمان زاعیان که رفته بودم گفتند کتاب شما دست به دست مطالعه می شود که این برای من اهمیت دارد.

 

سخن پایانی این روحانی آزاده:

نوشتن خاطرات کافی نیست باید آزاده ها در مدارس و دانشگاه ها درباره اسارت بگویند. در دانشگاهها باید دوستان آزاده و جانبازان باید با هم یک تشکل را ایجاد نمایند و بتوانند دیگران را جذب کنند.

 

مصاحبه از : صنوبر محمدی

 

 

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید