گفتگو با خلبان آزاده غلامرضا مرادی‌فر

۱۳۹۴/۰۷/۲۶

روزی که راهی جبهه شدم دختر یک‌ساله‌ام را به آغوش کشیدم و او را بوسیدم. آرام در گوشش زمزمه کردم: به امید دیدار مجدد. این دیدار ۱۰سال بعد اتفاق افتاد. وقتی او را دیدم، دیگر آن دختر یک‌ساله شیرین‌زبان نبود؛ برای خودش خانمی به تمام معنا شده بود.

 

این‌ها بخشی از صحبت‌های خلبان غلامرضا مرادی‌فر است که در سخنانش، عشق به میهن و خانواده موج می‌زند. عشق به میهن و پاسداری از دستاوردهای انقلاب، عزم او را جزم کرد که راهی جبهه شود و عشق به خانواده هم او را در مدت اسارت سرپا نگه‌داشت تا هر سختی و آزار و اذیتی را تحمل کند. مرادی‌فر که در محله‌ امام خمینی(ره) مشهد زندگی می‌کند، متولد ۱۳۳۱ است و در ۲۸سالگی جزو اولین گروه‌ اسرایی بوده که به اسارت دشمن درمی‌آید و ازسوی دیگر جزو آخرین نفراتی است که به وطن بازمی‌گردد. با این خلبان آزاده‌ که ۱۰سال از بهترین روزهای زندگی‌اش را در بند اسارت گذرانده است، هم‌کلام شدیم تا بخشی از خاطره‌های دوران اسارتش را با ما به اشتراک بگذارد.

 

 

در شهر دزفول جمعی از مسئولان کشوری حضور داشتند. آن‌ها می‌خواستند به اهواز بروند؛ شبانه به‌همراه آنان به‌سوی اهواز حرکت کردیم. به‌دلیل موقعیت جنگی و خاموشی مطلق، مکان و باند فرودگاه برایمان مشخص نبود. با برج مراقبت تماس گرفتیم و تقاضا کردیم حداقل چراغ‌های باند را روشن کنند ولی برج به ما تذکر داد اگر چراغ‌های باند را روشن کنیم، فرودگاه را می‌زنند. با اصرار ما برای یک لحظه چراغ‌ها را روشن و خاموش کردند، بالاخره هرطور بود، فرودگاه را پیدا کردیم و نشستیم.

 

 

IMG 27280191 گفتگو با خلبان آزاده غلامرضا مرادی‌فر / انتظاری که ۱۰سال طول کشید  

فکر می‌کردیم خودی هستند

 

برای توجیه پرواز و ماموریتمان به اتاق جنگ لشکر۹۲ زرهی اهواز رفتیم. به ما ابلاغ کردند باید تعدادی از نیروها و مقداری مهمات را به منطقه خسروآباد، بین ماهشهر و آبادان ببرید. چهار فروند بالگرد بودیم که باید این عملیات را انجام می‌دادیم. به‌عنوان رهبر گروه انتخاب شدم. پس‌از سوارکردن نیروها و برداشتن مهمات به طرف منطقه عملیات پرواز کردیم. روز بود و  برای پیشگیری از پدافند دشمن مجبور بودیم نزدیک به هم و در سطح پایین پرواز کنیم. همان‌طورکه می‌رفتیم یکی از بالگردهای پشت سرم اعلام کرد مورد اصابت گلوله‌های دشمن قرار گرفته است به او گفتم به قرارگاه برگردد. هنوز زمانی سپری نشده بود که یکی دیگر از خلبان‌ها هم اعلام کرد آن‌ها هم مورد هدف دشمن قرار گرفته‌اند و پس از آن هم بالگرد دیگر. از آن‌ها خواستم به عقب برگردند. خودمان به منطقه مورد‌نظر رسیده بودیم. فرود آمدیم. در همین هنگام به‌سوی ما تیراندازی شد و بالگرد ما از قسمت هیدرولیک آسیب دید؛ طوری که نمی‌توانستیم آن را از زمین بلند کنیم.

 

ابتدا فکر کردیم نیروهای خودی اشتباهی به طرف ما تیراندازی کرده‌اند. سعی کردم با تکان‌دادن دست به آن‌ها بفهمانم که ایرانی هستیم. وقتی درِ بالگرد را باز کردم، تازه متوجه شدم عراقی هستند. آن‌ها همان شب منطقه خسروآباد را گرفته بودند و چون ابتدای جنگ هنوز خط مقدم و جبهه‌های جنگ شکل نگرفته بود، کسی از پیشروی آنان اطلاعی نداشت و این‌گونه بود که به اسارت دشمن درآمدیم.

 

 

 

بصره، اولین اسارتگاه

 

ما را به سنگر خودشان بردند. دست‌ها و چشم‌هایمان را بستند و تا توانستند کتکمان زدند. حتی با قنداق تفنگ چنان بر سر خلبان‌یکم، آقای سبزواری زدند که پشت سرش شکافت و خون فواره زد. بعد از این پذیرایی ما را سوار ماشین کردند. پنج نفر بودیم؛ دو خلبان، دو خدمه پرواز و یک نفر بسیجی. از آنجا ما را برای بازجویی به بصره بردند. در بصره یک سرگرد عراقی به‌همراه یک مترجم از ما بازجویی کرد. یادم می‌آید اگر در پاسخ‌دادن ‌تعلل می‌کردیم، یک میله آهنی از پشت سر محکم به سرمان اصابت می‌کرد به‌طوری‌که تا مدتی چیزی نمی‌فهمیدی. وقتی به هوش می‌آمدی، دوباره سوالات شروع می‌شد: اسم فرمانده‌ات چیست؟ چند فروند بالگرد دارید؟ فلان لشکر از کجا آمده؟ چقدر نیرو دارید؟

 

 

در کنار هم‌وطنان

 

شبانه ما را سوار ماشین کردند. فردا صبح قبل‌از طلوع آفتاب ما را به‌سوی بغداد بردند. در بغداد داخل اتاقی شدیم. ۱۰دقیقه بعد‌از ورودمان یکی از خلبانان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی‌ایران را روی برانکارد آوردند. هواپیمایش را زده و دست و پایش را شکسته بودند. خودش را حسن لقمان‌نژاد معرفی کرد و از ما پرسید: ایرانی هستید؟ ناراحت نباشید. گفتم: ناراحت نیستیم. به‌هرحال ماهم کتک می‌خوریم، می‌خندیم، گریه می‌کنیم و روزگار را سپری می‌کنیم. او گفت: من هم ناراحت نیستم. شما چهار ستون بدنتان سالم است ولی من دست و پایم شکسته است. خدا بزرگ است، ناراحت نباشید. این کلام او تا آخر اسارت آویزه گوشم شد و هروقت روزگار برایم سخت می‌شد، یاد کلام او می‌افتادم و قوت قلب می‌گرفتم.

 

سه خلبان بودیم. ابتدا قرار بر این شد ما را به نیروی هوایی عراق تحویل بدهند. ما را به آنجا بردند اما آن‌ها نپذیرفتند. ما را به زندان دیگری بردند. وارد که شدیم افرادی را دیدیم که از فرط سرما به دور خودشان پتو پیچیده بودند. فضا تاریک بود و چیز زیادی نمی‌دیدیم. حسابی ترسیدیم. ابتدا فکر کردیم عراقی هستند. یکی از آن‌ها پرسید: شما ایرانی هستید؟ با شنیدن صدای او متوجه شدیم آن‌ها هم ایرانی هستند. خیلی خوشحال شدیم. بلند شدند و از ما استقبال کردند. در یک اتاق کوچک جمعیت زیادی بود که هنگام خواب مجبور بودیم به‌صورت کتابی بخوابیم. هر‌چند سه‌سالی که آنجا بودیم سختی‌های خودش را داشت، خوبی‌اش این بود که در کنار هم‌وطنان خودمان بودیم.

 

 

صمیمیت مانع‌ از سختی می‌شد

 

مقصد بعدی ما زندان ابوغریب بود. در ابوغریب از اینکه دیگر در سلول انفرادی نبودیم، خیلی خوشحال بودیم. لباسمان قهوه‌ای روشن بود و در اتاقی که حدود ۷۰نفر از اسرا بودند، زندگی می‌کردیم. بچه‌ها در ابوغریب در گروه‌های هشت‌نفره تقسیم شده بودند و هرگروه مثل یک خانواده بود. آن‌قدر صمیمی‌ بودیم که اصلا فکر نمی‌کردیم اینجا عراق است. برای اولین‌بار در آنجا میان دوستان و اسیران ایرانی، احساس وطن کردم. دیدار بچه‌ها و سرزدن به آن‌ها برایمان بسیار لذت‌بخش بود. دوسه‌سال در ابوغریب بودیم. با اینکه مسائلی چون نظافت، غذاخوردن، خوابیدن و… را با مشکلات می‌گذراندیم، چون با هم بودیم، راضی بودم. یک روز خلبانان را از دیگر اسرا جدا کردند. ما را به نیروی هوایی عراق و سپس به استخبارات بردند. استخبارات، جایی برای نگهداری ما نداشت و ما را در فضایی روباز نگهداری کردند. برای اولین‌بار در دوران اسارتم، آسمان و ستاره‌هایش را دیدم. تا صبح به آسمان چشم دوختم و اصلا نخوابیدم. صبح همگی را دوباره سوار کردند و به ابوغریب بازگردانند و از اینکه دوباره پیش دوستانمان آمده بودیم، بسیار خوشحال بودیم؛ دوستانی که پس از چند سال از پایان اسارت هنوز هم با آن‌ها ارتباط خوبی دارم.

 

در عراق ماه رمضان با دیگر ماه‌ها برایمان تفاوتی نداشت

 

روزها سپری می‌شد اما خبری از آزادی نبود؛ هر روز شکنجه و دردسر. فاصله ما تا سرویس بهداشتی ۳۵متر بود که سربازهای عراقی کابل‌به‌دست با فاصله‌های یک‌متری ایستاده بودند. هر بار که می‌خواستیم این مسیر را طی کنیم، ما را می‌زدند و تلاش داشتند به‌نوعی روحیه اسرا را ضعیف کنند اما این سختی‌ها و شکنجه‌ها ذره‌ای از توکل بچه‌ها کم نکرد. آن‌ها نه‌تنها تسلیم شرایط نشدند، بلکه خودشان را با شرایط سازگار کردند.

 

زندان ابوغریب از نظر تغذیه بسیار بد بود؛ چون غذا به‌اندازه کافی نمی‌دادند. بیشتر روزها روزه می‌گرفتیم. برای عراقی‌ها هم ماه رمضان فرقی با دیگر ماه‌های سال نداشت و در ماه رمضان، همان سه وعده غذا را می‌دادند. اسارتم حدود ۱۰سال طول کشید و در این مدت از زندانی به زندان دیگر می‌رفتم. زندان الرشید و ابوغریب همه و همه را سپری کردم.

 

 

IMG 452458019 گفتگو با خلبان آزاده غلامرضا مرادی‌فر / انتظاری که ۱۰سال طول کشید  

رادیو را به اردوگاه آوردیم

 

هر یک از نیروها که هنری داشتند در آن وضعیت از هنر و خلاقیتشان حداکثر استفاده را می‌کردند. جایی که ما نگهداری می‌شدیم، بین پادگان عراقی‌ها بود. هر‌بار‌که بیرون می‌رفتیم، ابتدا وارد اتاقکی می‌شدیم که مال آن‌ها بود؛ برای همین هر بار که بچه‌ها به داخل برمی‌گشتند، اگر وسیله به‌درد‌بخوری در آن اتاق می‌دیدند، با خودشان می‌آوردند، البته طوری که آن‌ها متوجه نشوند. یک بار یکی از اسرا رادیویی را روی میز می‌بیند و چون کسی در آنجا نبوده بلافاصله آن را با خودش به داخل می‌آورد. همه خوشحال شدیم اما می‌دانستیم که این وسیله‌ای نیست که بتوان به‌راحتی پنهانش کرد و از‌طرفی هم آن‌ها از خیر آن نمی‌گذرند و تلاش دارند پیدایش کنند. برای همین رادیو را داخل چند نایلون و پارچه پیچیدیم و در یکی از سرویس‌های بهداشتی پنهان کردیم و قرار بر این شد کسی از آن استفاده نکند. هر‌چه گفتند شما رادیو را برداشته‌اید، گفتیم بی‌خبریم، تک‌تک وسیله‌هایمان را گشتند، بچه‌ها را کتک زدند اما چیزی پیدا نکردند. چند روز می‌آمدند و همه چیز را به هم می‌ریختند و می‌رفتند؛ باز هم چیزی پیدا نکردند.

 

خبرهایمان به‌روز بود

 

مدتی از این ماجرا گذشت. خیالمان که راحت شد، رادیو را آوردیم و فقط به اخبارش گوش می‌کردیم. همه چیز به‌خوبی سپری می‌شد اما باتری‌  رادیو ضعیف شده بود و جواب‌گو نبود. یکی از بچه‌ها گفت از این به بعد که بیرون می‌روید با خودتان سیب‌زمینی خام و پوست انار بیاورید. او چند تکه‌سیم از دیوار کند و با آن‌ها آرمیچر درست کرد. ۱۵روز پوست‌های انار را در آب خیساند و بعد از آن‌ها انرژی گرفت اما این کار هم مشکلات خودش را داشت. آن‌قدر به عراقی‌ها گفتیم ساعت نداریم که برایمان ساعت دیواری آوردند. ما هم باتری نو ساعت را برمی‌داشتیم و باتری‌های کار‌کرده را روی آن می‌گذاشتیم و هر چند روز گلایه داشتیم که باتری تمام شده و باتری نو بیاورید. با این روش رادیویمان کار می‌کرد و ما اخبار ایران را می‌شنیدیم. برای اینکه دیگر اسرا از آن مطلع شوند، می‌خواستیم اخبار را بنویسیم اما خودکار و مدادی در کار نبود.

یک بار هم یکی از بچه‌ها سرنگی را از درمانگاه برداشت تا از آن به‌جای خودکار استفاده کنیم. آب پوست انار، مرکب و آن سوزن هم جوهرمان شده بود. اخبار را گوش می‌کردیم و روی تکه‌‌کاغذهایی که پیدا می‌کردیم، می‌نوشتیم و بین اسرا پخش می‌کردیم.

 

حداقل امکانات، حداکثر استفاده

 

روزهای آخر اسارت را بیشتر با ورزش می‌گذراندیم. برای خودمان دمبل درست کرده بودیم. پارچه‌هایی را که داشتیم، به هم دوخته و داخل آن را شن ریخته‌ بودیم و بعد به دو سرچوبی وصل کردیم و به‌عنوان وزنه با آن ورزش می‌کردیم. یا با لباس‌های کهنه‌مان کوله‌پشتی درست کرده بودیم و داخل آن را شن یا سنگ‌ریزه می‌ریختیم، سپس در مدت هواخوری، با آن دور محوطه می‌دویدیم.

 

کارهای دستی‌مان را هم ندادند

 

سرانجام هنگام تبادل اسرا فرارسید. یک روز عراقی‌ها برایمان لباس زرد آوردند و گفتند: ان‌شاءا… قرار است شماها هم برگردید. سریع آماده شوید که تا نیم‌ساعت دیگر ماشین‌ها می‌آیند. کسی باور نمی‌کرد اما زمان برگشت و دیدار با خانواده پس‌از ۱۰سال فرا‌رسیده بود دوست داشتیم کارهای دستی خودمان را که در طول اسارت درست کرده بودیم، با خود بیاوریم ولی عراقی‌ها اجازه ندادند. من فقط توانستم جانماز و مهری را که کار دست خودم بود، به ایران بیاورم. به‌هرحال از زندان الرشید بعقوبه به اردوگاه بعقوبه و سپس به ایران آمدیم.

 

۱۰سال دخترم را ندیده بودم

 

ده سال قبل هنگامی‌که می‌‌خواستم از خانه به پادگان بروم، دخترم یک‌ساله بود . در خانه هر کجا که می‌رفتم، دنبالم می‌آمد. وقتی می‌خواستم از در بیرون بروم، دستش را به دیوار گرفت و کنارم آمد. با من خداحافظی می‌کرد. به همسرم گفتم او را بگیرد. در این ده سال هیچ‌گاه این صحنه و رفتار دخترم از جلوی چشمانم دور نشد و همیشه او را به‌خاطر داشتم. حالا پس‌از ۱۰سال برگشته بودم و دختر ۱۱ساله‌ام مقابلم ایستاده بود.

 

انتهای پیام/ک

منبع: آزادگان ایران

اضافه کردن دیدگاه جدید