گفتگو با آیت الله سروعلی و مروری بر روزهای سخت اما پربار اسارت

۱۳۹۶/۱۱/۰۲

حاج آقا ابوترابی واقعا اخلاق پیامبرگونه داشتند.میگفتند به عراقی ها بگویید اخوی.بچه ها میگفتن حاجی مگر میشود ما به دشمن بگوییم اخوی.

 

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ، به مردان مازندران که می رسیم، دلیری و غیرتشان حرفی است که در کلام نمی گنجد و یادآوری خاطراتشان کمترین تقدیری است که می توان از آنان بعمل آورد.

پای درد و دل مردی از دیار سرسبز مازندران شهرستان قائمشهر می نشینیم.مردی که کلامش دلنشین و خاطراتش شنیدنی است  وثانیه به ثانیه روزهایش در خاطرش زنده است.

آیت الله سروعلی که بعد آزادی از اسارت  و ادامه تحصیل جذب فرمانداری شهرستان شده است ۲۶سال از زندگی مشترکش میگذرد و ثمره این زندگی دو فرزند به نام های فاطمه و امیرحسین می باشد.

فروردین ۶۷ بود که با عضویت در بسیج به جبهه اعزام و در گردان حمزه سیدالشهداء  لشگر ۲۵ کربلا  بعنوان آرپی جی زن معرفی شدشاگرد دوم دبیرستانی که تنها ۱۹ سال داشت.

 

لطفا از روزهای جبهه برایمان تعریف کنید.

پنجمین دفعه بود که اعزام می شدم در جبهه تخصص اصلی ام  پدافند هوایی بود که این اواخر آرپیچی زن بودم.

عراقی ها برای بازپس گیری مناطقی که طی عملیات های متمادی دردست نیروهای ایران قرار گرفته بود  حمله همه جانبه را ابتدا از شهر فاو آغاز و بعد به مناطق دیگه آغاز کرده بود .آخرین ماموریت گردان ما درجزیره مجنون بود که دشمن از ساعت حدود۴ صبح آتش تهیه سنگین و تک را آغاز کرد به محض رسیدن به خط مقدم و رویارویی با نیروهای عراقی ، فرمانده گروهان دستور داد تا روی یک قبضه توپ پدافند هوایی که کنار جاده مستقر بود قرار بگیرم. تا نزدیک ظهر بود که بچه ها مقاومت کردند.اکثرا شهید ومجروح شده بودند مهمات ماهم تقریبا رو به  اتمام  بودناگهان صدای موتور تعداد زیادی از قایق موتوری را از سمت چپ خود شنیدم به به ما نزدیک می شدند با پدافند به سمتشان شلیک کرده وتعدادی را منهدم کردم .آنها هم بی نصیب نگذاشتند و من از ناحیه سر مجروح شدمو طی محاصره ای اسیر عراقی ها شدم.

 

-لحظه ای که شما اسیر شدید بر شما چه گذشت؟

برخورد عراقی ها متفاوت بود.چون آنها حمله کرده بودند و پیروز هم شده بودند نیروهای عادی با ما برخورد بدی نداشتند حتی با دیدن مجروحیت ، سرمرا پانسمان کردند.اما برخورد شدید آنها از خط دوم شروع شد بیشتر به دنبال افراد موثر مثل پاسداران و اطلاعات مهم بودند.

در مرحله اول تا۳ روز درالعماره و بصره بودیم که فضای وحشتناکی حاکم بود و به گمانمان در بغداد شرایط بهتری خواهیم داشت.

بعد از آن به زندان الرشید منتقل شدیم که آنجا هم حدود ۹ روز بودیم.که پس از آن به اردوگاه رمادیه ۱۳ منتقل شدم که حدود یکسال در آنجا بودیم و بعد از آن به اردوگاه ۱۷ تکریت انتقال پیدا کردیم.

 

موقعیت جغرافیایی اردوگاهتان را برایمان بگویید.

اردوگاه رمادی ۱۳ اطراف شهر رمادی استان العماره و در یک منطقه کویری قرار داشت که تا چشم کار میکرد دورتا دور سیم خاردار بود.و حداقل۵ کیلومتر با شهر فاصله داشت.

اردوگاه رمادیه ۱۳ دارای سه قاطع بود که هر قاطع آن دارای ۸آسایشگاه بصورت ۴آسایشگاه در دو طبقه بود.  هرآسایشگاه ۸۰اسیر و هرقاطع حدود ۶۴۰ وجمع اسرای اردوگاه حدود۲۰۰۰نفربود .

در تکریت ۱۷،  ۲ قاطع داشتیم که هر قاطع ۶ آسایشگاه و هرآسایشگاه  حدود۸۰تا۱۰۰نفراسیر داشت و فضا برای هر اسیر فقط به اندازه دراز کشیدن وجود داشت.

 

 وضعیت بهداشت و خوراک اردوگاه چطور بود؟

حمام این ۶۰۰ نفر اتاقی ۳در۴ بود با تعدادی دوش که آب سرد داشتمگر تابستان ها که منبع آب زیر نور آفتاب کمی گرم می شد.

تا۶ ماه اول فقط یک دست لباس داشتیم که برای شستن آن مجبور بودیم همانطوری که لباس به تنمان است آن را با پودر لباسشویی بشوریم  و برای خشک کردن مجبور بودیم خیس در مجاورت هوا باشیم تا باد و آفتاب خشکش کند که همین موضوع دلیل استخوان درد بسیاری از اسرا شد.

بعد از آن یه لباس شبیه لباس مکانیکی که به رنگ سورمه ای و یکسره  بود و یک لباس زرد هم که بعنوان لباس فرم بود و باید موقع آزاد باش صبح به تن می کردیم.

 آزاد باش حدود ۳ساعت در صبح و ۲ساعت در عصر بود  که بیشتر وقت اسرا، صرف ایستادن در صف توالت می شد.

بیشترین دغدغه اسرا مشکل دستشویی بود.هر آسایشگاه ۸۰نفره در سرویس بهداشتی یک توالت داشت وظرفیت چاه فاضلاب محدود بود .وقتی فاضلاب پر میشد و بخاطر عجله و صف طولانی نجاست روی نجاست میشد و این بزرگترین عذاب روحی برای ما بود.  

کیفیت غذا هم که بسیار پایین بودظرفی به نام غسوه در ابعاد۳۵در۵۵ به ارتفاع۷یا۸ سانتی متر مستعطیل شکل داشتیم که وقتی برنج ۲۵ نفر را در آن می ریختند من با قاشق چوبی که درست کرده بودم آن را نصف میکردم تا ۱۲ نفر اول بخورند و مابقی بعد از ما.هرچند به هرنفر۲یا۳ قاشقی بیشتر نمی رسید.

من خودم به یاد دارم آخرین آسایشگاه نوبت غدایمان بود که وقتی برایمان آش شوربا آوردند ۲۲ عدد سنگ در آش بود که برای دوستان شمردم و هنوز بخاطر دارم.

نهار هم بادمجان با پوست و گاهی مرغ بودالبته مرغ بدترین غذا بود در واقع چون نه تمیز میشد و نه خوب پخته میشد.

شبها هم آبگوشت که گوشت هایش به چشم نمی آمد.

کیفیت بد غذا برای این بود که جان نگیریم و توانمان کم شود و اصلا چون عراق خودش کشور فقیری بود.

میوه هم هفته ای یک یا دوبار میخوردیم.آن هم منت میگذاشتن و جوری برخورد میکردن که انگار ما این چیزها را نخوردیم و ندیدیمیادم است افسر عراقی سیب کرمو بدست گرفت و به اسرا گفت: اینارو تو ایران دارید؟ یک اسیر آبادانی شجاع داشتیمبلند شد و گفت داشتن که داریم ولی ما اینارو میدیم گاو وگوسفندامون میخورن .

تبلیغات بدی علیه ایران بود و آنها فکر میکردند ایران منطقه کویری است و مردمش گرسنه و فقیر.

 

آیا در بین شما اسرا تبادلی هم صورت گرفت؟

اوایل حدود سه یا۴ ماه بعد از اسارت بخاطر اینکه صلیب دیده بودیم تعدادی اسرا که مجروحیت شدید و یا سالخورده بودند بعد از چند ماه اسارت تبادل شدند.

 

-ابزار شکنجه عراقی ها چه بود؟

کابل هایی شبیه لوله آب، شیلنگ و هرچیزی که به دستشان می آمد.حتی یک کابلی هم وجود داشت شبیه کابل فشارقوی که چند رشته ای بود.

 

-یک خاطره به یاد ماندنی از اسارت برایمان بگویید؟

ایرانی ها از سال ۶۷ بخاطر تبادل قطعنامه ۵۹۸ اسرای عراقی را به زیارت امام رضا می بردند.صدام خواست کار مشابه این کار را انجام دهد.اولین ابلاغیه تو اردوگاه ما انجام گرفت.به یاد دارم در آسایشگاه ۸ ،طبقه بالا بودم که میگفتند برای کربلا ثبت نام میکنندبه خودم گفتم اگر امام حسین بطلبد نیازی به ناز کشیدن این عراقی ها نیستداشتم قران میخواندم که سرباز عراقی به نام راشد به اسایشگاه آمد وقتی دید من در حال خواندن قران هستم .به من گفت اسمت چیه؟گفتم آیتفردا افسر عراقی اسامی افرادی که در لیست بودند را صبح زود بعد از نماز سوار اتوبوس کرد ۱۴آبان ۶۷ بود که با وجود ناباوری از وعده ای که عراقی ها داده بودند به نجف و کربلا برای زیارت رفتیم.تا نرفته بودیم باور نمی کردیم.آن زمان ها رفتن به کربلا ساده نبود و همه نمی توانستند بروند.بچه ها لباس های خود را از تن درآوردند و ضریح را تمیز میکردند.این شاید بزرگترین و بهترین لحظه زندگی بعد از فراغ بود.

 

-سخت ترین خاطره شما از اسارت چه بود؟

بیشترین صدمه روحی را اسرا هنگام تعویض اردوگاه می دیدند.وقتی از اردوگاه ارمادی۱۳ میخواستن مارا انتقال بدهند همه ما را وسط اردوگاه جمع کردندمن آخر صف بودمآنقدر قران خواندم تا کمی کمتر کتک بخورمسرباز که به من رسید مرا کتک نزدناگهان یک نفر از پشت آمد.باور نمیکنید شاید صدای برش تیرآهن۱۸ را شنیده باشید که صدایی وحشتناک دارد.چنان به سرم کوبید.با دومین ضربه اش کاملا بیهوش شدم.

کلا جابه جایی از اردوگاه همه را بی رحم می کرد.هنگام ورود به اردوگاه جدید تونلی درست میکردند که به تونل مرگ معروف بود.چپ و راست هنگام ورود با کتک خوشامدگویی میکردند.

یکروز افسر آمد و انقدر با پوتین برسرم زد تا به زمین افتادم.به من گفت بگو خمینی دجال.من هم که نمیتوانستم این حرف را به زبان بیاورمسریع گفتم:خمینی نجار.نمیدانستم به زبان عربی نجار همان نجار میشود.آنقدر مرا کتک زدند تا بیهوش شدم.

 

-از حاج آقا ابوترابی برایمان بگویید:

حاجی خودش ۳ سال در سلول انفرادی بدترین و سخت ترین شکنجه ها را دید.بعد از آن با سیاستی که داشت و روحیه اش همه بچه ها را آرام کرد.برای تک تک آسایشگاه صحبت میکرد.و مدام میگفت مومن باید زرنگ باشد.جسمتون باید سالم بماند چون ما حداقل تا۲۰ سال آینده به افرادی مثل شما نیاز داریم.ایشان میگفتند اگر میگویند نماز نخوانید و ممنوع است شما هم نخوانید گردن من.میگفت همه کارها را مقابل چشمشان انجام ندهید.تاصدمه نبینید و آنها هم عصبانی تر نشوند.

واقعا اخلاق پیامبرگونه داشتند.میگفتند به عراقی ها بگویید اخوی.بچه ها میگفتن حاجی مگر میشود ما به دشمن بگوییم اخوی.

آن موقع ها ما با خمیر اضافی از نان شیرینی درست میکردیمایشان همیشه میگفتند چندتا از شیرینی به عراقی ها بدهید و بگذارید آنها از دیدن کار شما نرمتر شوند

حاج آقا آنقدر محترم بودند که همه برای ایشان احترام قائل میشدند.

جاسوس داشتیم بنام محسن آمریکایی، طی چند روز که حاجی با او همکلام شد.وابستگی بین او و حاجی ایجاد شد که اشک میریخت و مدام میگفت: من بدون تو میمیرم حاجی.دیگر این کارش را هم کنار گذاشت.

کلا زبان حاج آقا ابوترابی آنچنان دلنشین بود که همه را مجذوب خود میکرد.

با وجود ایشان امکانات اردوگاه نیز تغییر کرد بدستور فرمانده عراقی سیم خاردارها توسط اسرا عقب تر نصب و فضای اردوگاه وسیع شد که زمین فوتبال و زمین بسکتبال  والیبال ایجاد شد.یک فضا هم برای کشاورزی مشخص شد که با تلاش تعدادی از اسرای زحمتکش  سبزی و سیفی جات کاشته شدعراقی ها هرروز می آمدند و از ما سبزی میگرفتند.

مشکلات سرویس بهداشتی و آب گرم با همکاری و تلاش خود اسرای اردوگاه بهتر شد.این سیاست حاجی ابوترابی بود که به همه چیز میرسیدیم و واقعا سرنوشت را هر کجا که بود عوض میکرد.

 

-از امام برایمان بگویید:

تلخی شنیدن خبر فوت امام برای همه اسرا دردناک بود.در اردوگاه ۱۳ بود که خبر فوت امام را شنیدم.تا سه روز عزاداری میکردیم و اشک میریختیمعراقی ها وحشت داشتند از گفتن این خبر به ما

 

-خبر آزادی را که شنیدید چه احساسی داشتید؟

واقعا خوشحال بودمما در اسارت تصور اینکه آزاد شویم را به سادگی باور نداشتیمدوستان قدیمی اردوگاه به ما یاد داده بودند که باید زندگی را در اسارت نیز به جریان درآوریم.ما به کارهای فرهنگی در اردوگاه و یادگیری زبان های مختلف و قران مشغول بودیم.اما همیشه آزادی کلمه ای دلنشین است.برادر و پدرم اولین افراد از خانواده ام بودند که بعد آزادی دیدم.

 

بیماری که از اسارت همراه شما آمده است؟

مشکلات داخلی دهان و دندان.مشکلات اعصاب و روان و شنوایی

 

-تجربه شما از اسارت چه بوده است؟

عادت به سختی و تحمل و صبوری داشتن در مقابل سختی ها.قانع بودن و اسراف نکردن.

 

-حرف آخر:

هنوز هم در آرزوی شهادت هر زمان لازم باشد برای دفاع از نظام و وطن تا پای جان داوطلبانه قدم برمیدارم.

امیدوارم خاطرات اسرا جمع آوری شود و با جزئیات به آن بپردازند.اسارت واقعا سرشار از خاطراتی است که برای خیلی از دوستان حداقل امروزه غیرقابل باور میباشد.و مطمئنا تاثیر این خاطرات بر جامعه کم نخواهد بود.

 

مصاحبه کننده: مائده بابایی

 

اضافه کردن دیدگاه جدید