گفتگو با آزاده ورزشکار و فعال اقتصادی ابوالفضل کریمشاهی بیدگلی

۱۳۹۶/۰۷/۲۹

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ، اسارت بخش بزرگی از تاریخ این مرز و بوم است، آنقدر بزرگ که اگر بگوییم به اندازه تمام تاریخ ایران حرف دارد، زیاده‌گویی نکرده‌ایم. حال سوال اینجاست که اسارت را می‌توان نوشت و یا می‌توان به تصویر کشید؟ شاید نه؛ مگر اینکه در دل آدم‌هایی باشیم که خودشان دریادل بودند و میان معرکه حضور داشتند.

 

ابوالفضل کریمشاهی بیدگلی یکی از این مردهای دریادل کشورمان است .متولد سال ۱۳۴۴ در شهر کاشان و نویسنده کتاب اسرای فاتح از آزادگان هشت ساله ی دفاع مقدس می باشد.  این آزاده سرافراز یکی از ورزشکاران دلیر و یکی از فعالین اقتصادی در کشورمان می باشد .

 

ایشان ۲۵ سال پیش رشته جودو را در مجموعه ورزشی شهید فکری پایه گذاری کرد و در حال حاضر بیش از۱۰۰نفر ازعلاقمندان به جودو در این رشته فعالیت می کنند.رئیس کمیته فنی فدراسیون جودو جمهوری اسلامی ایران در امسال در مراسم  گرامی‌داشت سالروز بازگشت غرورآفرین آزادگان حکم و دان۶ جودو را در حضور مربیان و پیشکسوتان این رشته به آزاده سرافراز ابوالفضل کریمشاهی اهدا کرد.

 

دان ۶ جودو از برترین مقام‌های این رشته و معادل مدرک دکترا به حساب می آید که دارندگان آن در کشور کمتر از ۱۰۰ نفر هستند.

 

همچنین ابوالفضل کریمشاهی بیدگلی مدیرعامل فرش اعیان کاشان اولین فرش هزارشانه جهان است که محصولات متنوع خود را ازتابستان سال۹۲به بازارهای داخلی وبین المللی صادرمیکند و توانسته تعداد زیادی کارگر را بر سر سفره خود بنشاند.

 

 

در یکی از همایش های آزادگان در کنارش مینشینم و خاطرات دلنشین اسارتش را با لهجه ی شیرینش با جان و دل گوش میکنم .در خلال صحبت هایش بغض میکنم و پر میشوم از حس غرور. حس غرور از وجود چنین شیرمردانی که با جان خود از میهن اسلامی مان دفاع کردند و حال که سال ها از روزهای سخت اسارتشان میگذرد هیچ چشم داشتی از دولتمردان ما ندارند و تمام موفقیت های زندگی شان را مدیون آن سالهای به ظاهر سخت میدانند .

 

  سید آزادگان،حجت الاسلام والمسلمین ابوترابی در کلام شیوایش پنهان نمی ماند و چنان زیبا این سید بزرگوار را ترسیم می کند و از خوبی هایش می گوید که گویی در مقابل دیدگانم این مرد بزرگ را می بینم.

 

با هم این گفتگوی جذاب و زیبا را میخوانیم :

 

لطفا نحوه اسارت خود را برای ما بفرمائید .

در ابتدای سال ۶۱ به جبهه عزیمت کردم و در۲۳ تیرماه سال ۶۱  در عملیات رمضان به اسارت نیروهای بعثی درآمدم . ۲۲ تیرماه به دشمن بعثی حمله کردیم اما این عملیات به خاطر اتفاق ناگوار لو رفتن و یکسری ناهماهنگی ها بین نیروهای خودی شکست خورد. این عملیات تقریبا از اولین عملیات های برون مرزی ایران بود .صبح بیست و سوم به نزدیکی بصره رسیدیم و حوالی یازده صبح دستور عقب نشینی صادر شد و چون تیپ ۱۷ قم و تیپ نجف اشرف به موازات ما جلو می آمدند و ما بیشتر جلو رفته بودیم ، آنها به عقب رفتند و ما را قیچی کردند و واقعا در مرحله اول عملیات رمضان قتل عام بچه ها صورت گرفت .

 

گروه  ما ۹۶ نفر بود و بالغ ۸۰ نفر شهید شدند و دو تا از بچه ها در عملیات دیگری اسیر شدند . ساعت ۱۱ بود من از ناحیه پا مجروح شدم. تا ساعت ۵ بعدا ظهر که عراقی ها ما را در نفر بر گذاشتند مرتب به هوش می آدم و از هوش می رفتم. در یک صحنه ای دیدم تانک عراقی ها از روی بچه های ما که در حال عقب نشینی بودند رد شد.

 

  

 

احساس میکردیم عراقی ها به اسیر نیاز دارند و با اینکه ما خیلی بی حال بودیم ولی تیر خلاص نزدند و ۲۳  روز در بیمارستان بصره بودیم و بعد وارد اردوگاه موصل ۲ شدیم .البته بهبودی هم پیدا نکرده بودیم .

 

  ما را از بصره به موصل  بردند که جای بسیار بد و لجنزاری  بود و فاقد هر نوع امکاناتی بود. بعد تا اخر اسارت در اردوگاه های موصل میچرخاندند.

 

شورش ۸ آذر سال ۶۱ ؛ شورشی علیه وحشی گری و درنده خویی بعثی ها

 

زمانیکه  اعتصاب ۸ آذر در اردوگاه موصل دو قدیم رخ داد ما هم آنجا بودیم . سه روز آخر اصلا آب نداشتیم بعد از ۸ روز آمدیم بیرون و وقتی آمدیم بیرون از آب مردابی که در لجنزار جمع شده بود خوردیم و از علف های اطرافش نیز خوردیم تا سیر شویم . نان های کپک زده ای که ۸ روز قبل اعتصاب برای ما آورده بودند و ما نخورده بودیم شروع به خوردن کردیم . بعدا از آسایشگاه آمدیم بیرون و شب اردوگاه دست ما بود . ۸ آذر نماز جماعت ظهر را که خواندیم دیدیم سر و صدای عجیبی می آید و هر کس از این صداها برداشتی داشت . یه عده می گفتند آمدند ما را نجات دهند . چون اول اسارت دنبال این بودیم که یک گروهی می رسد و ما را نجات می دهد هیچ وقت فکر نمیکردیم اسارت ما به هشت سال ختم شود .خیلی ها استرس داشتند خیلی ها خوشحال بودند . بعد از اینکه درب باز شد دیدیم یک مشت عراقی عظیم الجثه مست با چوب، کابل و آهن نبشی ریختند سر بچه هایی که ۸ روز بود غذا نخورده بودند .

در این شورش بیش از ۳۰۰ نفر مجروح شدند و چند نفر به شهادت رسیدند.۳۰۰ تا از بچه های ما را طوری زخمی کردند که خودشان دلشان سوخت و بردنشان بیمارستان. ۴ تا از بچه های ما شهید شدند و از آن روز، سختی ما شروع شد .

بعد از ۵ ماه رفتیم اردوگاه دیگری که حاج آقا ابوترابی نیز آنجا بود .

 

لطفا از حاج آقا ابوترابی بیشتر برایمان بگوئید .  

وقتی که حاج آقا ابوترابی را از نزدیک دیدیم و با رهنمودهایش آشنا شدیم تقدیر اجتماعی اسارت آنجا برای ما رقم خورد.حاج آقا ابوترابی به ما توضیح دادند نحوه گذراندن اسارت باید چگونه باشد و این قضیه را برای ما مدیریت کردند.

روش ما در اردوگاه های قبل به این صورت بود که وقتی عراقی ها دشنام میدادند ما هم جواب میدادیم .وقتی بی جهت میزدند ما هم میزدیم و وقتی ما دشنام میدادیم چند تایی میریختند و ما را به قصد کشت میزدند ولی ما باز هم میگفتیم ما باید مقابل دشمن ایستادگی کنیم.

ایستادگی برای ما اینطور تفهیم شده بود و حاج آقا ابوترابی ایستادگی را برای ما به گونه ای دیگر تشریح کرد . ایشان می گفتند: اگر گفتند دشنام به امام بدهید شما به امام دشنام بدهید تا یک سیلی نخورید . محبتتان را تقیه کنید . اگر به شما چیزی گفتند جواب ندهید و اگر کتک زدند شما حق تعرض ندارید و این کم کم باعث میشود که آنها از فشارشان کاسته شود و البته همینطور هم شد .

همچنین حاج آقا در بعد فرهنگی و اجتماعی برای بچه ها کارهای بسیاری کردند .در ابتدا اسرا را تشویق به ورزش کردن و یادگیری قرآن نمودند .

 

 

نهج البلاغه در جامعه سازی ما نقش مهمی ایجاد کرد

نهج البلاغه نداشتیم و بعدا با ترفندهایی که ایشان داشتند یک نهج البلاغه وارد اردوگاه شد و خودشان با حاج آقا جمشیدی و باریک لو شروع کردند به تدریس نهج البلاغه. بحث نهج البلاغه در جامعه سازی ما نقش مهمی ایجاد کرد.

اسرایی بودند که دوران تحصیلشان را در خارج از کشور گذرانده بودند و به زبان خارجی مسلط بودند .حاج آقا وادارشان کرد که لغات و زبان انگلیسی را به بچه ها آموزش دهند. فکر ایشان به قدری باز و به روز بود که  شاید از خیلی از مسئولین و مدیران امروزی ما فکرشان جلوتر بود .

ایشان همیشه در دعاهایشان می گفت خدایا ما را از این اسارت بی بهره به وطن برنگردان . میگفتند ما باید طوری این دوران را سپری کنیم که فردا به درد جامعه بخوریم و خیلی از بزرگان ما دنبال همچین فرصت هایی بودند برای خودسازی و شما باید خودسازی کنید و همیشه نماز بخوانید و عبادت کنید .

 میگفتند وقتی هدف از خلقت خودتان را بفهمید به خودسازی رسیده اید و اگر خودتان را بشناسید میفهمید علت جبهه آمدن شما چه بوده است.

 

نقش حاج آقا ابوترابی در تربیت فردی شما چه بوده است؟

من یک جوان ۱۶ ساله بودم و از روی احساس و غیرت وارد جنگ شدم و واقعا به عمق ایمان پی نبرده بودم . ایمانی که یک ستونش تفقه در دین است و من خیلی مسایل را از دین متوجه نبودم و فقط نسبت به مسایل جامعه خودم بی تفاوت نبودم و رضایت خانواده ام را گرفتم و به جبهه رفتم . سپس من وارد جوی شده بودم که به غیر از خشونت چیزی نبود و امکاناتی وجود نداشت در صورتی که من در خانواده ای بزرگ شده بودم که از گل نازک تر به من نگفته بودند و همچین فردی میتواند خیلی راحت از هدف خودش جدا شود میتواند راحت غیر مسلمان شود . اینجا وجود یک مدیر ضروری بود و آن مدیری که توانست آزاده ها را به سر منزل مقصود برساند و آزاده ها را سربلند به میهن بازگرداند حاج آقا ابوترابی بودند.

همه ما آزاده ها ، خانواده ها و ایرانی ها مدیون حاج آقا ابوترابی هستیم .چون ایشان انسانی خدایی بود و خدایی فکر میکرد و خدا هم کمک میکرد و کارهایش به ثمر می نشست .

حاج اقا با مدیریت و بینش و آینده نگری که داشت کمک کرد و بچه ها را از آن حال وهوا خارج کرد .

 

 

روش کار حاج آقا چطورابوترابی چطور بود؟

وقتی ما وارد اردوگاه شدیم و شنیدیم که عراقی میزند و ما نباید هیچی بگوییم، وقتی فحش میدهد ما نباید جواب دهیم و اگر میزند باید درد را تحمل کنیم برای ما خیلی سخت بود چون ما از دنیای دیگری وارد این دنیا شده بودیم. ما در اردوگاه های قبل مدیری نداشتیم که شیوه زندگی اردوگاهی را برای ما تبیین کند ولی اینجا ۲ هزار نفر بودیم و همه آمدیم تحت مدیریت واحد که باید اطاعت میکردیم و در ابتدا خیلی برای ما سخت بود.

حاج آقا چند تا جلسه برای ما گذاشت، سخنرانی کرد و توضیح داد شما سرمایه ها و ذخیره های این نظام هستید و باید سالم به وطن برگردید .

چند ماهی گذشت و تفهیم شدیم که این روش درست است و من در این چند ماه چیزهایی را متوجه شدم که در ۱۷ سال زندگی ام نشده بودم .

آنهایی که ورزش بلد بودند، قرآن بلد بودند، زبان بلد بودند را بسیج کرد و خود من از آن کسانی هستم که بیشترین بهره را از مدیریت حاج آقا بردم چه از زبان خارجه چه از فراگیری قرآن و نهج البلاغه .

حاج آقا می گفتند این نهج البلاغه ای که عراقی ها برای شما آوردند به زودی از شما خواهند گرفت. گوشت هایی از ۳۰ سال قبل از فرانسه می آوردند که ما کارتن آنها را خیس میکردیم و چند لایه می شدند و ما نهج البلاغه را که می خواندیم بازنویسی میکردیم و بخشی را که انجام داده بودیم عراقی ها ریختند و آن را از ما گرفتند .

 

نهج البلاغه در زندگی الان شما چه نقشی دارد ؟

    من الان در کار مدیریتی هستم و از احادیث نهج البلاغه بسیار زیبا استفاده میکنم . هزاران نکته در نهج البلاغه هست که هر کدامشان میتواند یک جامعه را بسازد. من در اسارت تصمیم گرفته بودم نهج البلاغه را به سرانجام برسانم و سر این موضوع دوبار شدید کتک خوردم، چون فهمیده بودم در نهج البلاغه چیزهایی وجود دارد که خیلی سریع تر میتواند من و زندگی من را بسازد.

خیلی روزها در پیچیدگی های کار اقتصادی گیر میکنم و سریع گریزی به نهج البلاغه میزنم و هیچ وقت حرف جرداق مسیحی فراموشم نمیشود که وقتی نهج البلاغه را خواند گفت چنان ذوقی در من ایجاد شد که ۲۰۰ بار آن را مطالعه کردم . ما شیعه حضرت علی هستیم باید خیلی بیشتر این کتاب را مطالعه کنیم که خیلی از مشکلات روزمره ما حل خواهد شد .

من یک مراسمی در شهرمان  برای موسی بن جعفر دارم که همیشه تصویر حاج آقا ابوترابی را بر در آن میزنم و با صحبت هایم همیشه از نیکی از ایشان یاد میکنم و در مجالس مهم هم از ایشان یاد میکنم و این کمترین کار است که میتوانم برای ایشان انجام دهم .

 

 

لطفا کمی از فعالیت های ورزشی خود برایمان بفرمائید.

من ورزش جودو را در اسارت شروع کردم و بعد از اسارت دوره تکمیلی را در شیرودی گذراندم و در سال ۷۰ در شهر کاشان شروع به فعالیت کردم و تا حال ۹۰۰ هنرجو از هیات جودو کاشان که مسئولیتش با من است را تربیت نموده ام .

این ها نتیجه درست مدیریت حاج آقا ابوترابی بود. کمترین نفعی که از ورزش بردم خودم بردم. زمانی که بدون امکانات شروع به ورزش کردم جسم خودم سالم ماند. خیلی از بچه ها از تنبلی ورزش نمیکردند و باعث شد بهره ای نبرند و البته اجرشان در برابر خدا محفوظ است .

وقتی با پیشنهاد حاج آقا شروع به انجام این کارها کردیم جو اسارت تغییر کرد. همه در تکاپو بودند و محیط اردوگاه مانند دانشگاه شده بود البته همه ی اینها مخفیانه بود حتی برای ورزش کردن هم نگهبان داشتیم و چندین بار هم سر ورزش کتک خوردیم .

محیط اسارت بعد از انجام فرامین حاج آقا خیلی متفاوت شد . شاداب شد و با بهره و هدف شد و هر کسیکه صبح بیدار میشد برنامه ای برای خود داشت. از خشونت ها هم دست برداشتیم و با تیز بینی از فرصت ها بهره کافی را بردیم  .

 

شکنجه ها و سختی های اسارت را چگونه تحمل کردید ؟

عراقی ها ما را شکنجه میکردند ولی به محض اینکه در را می بستند یک صلوات میفرستادیم و قه قه میخندیدیم.

ما بخاطر آن توکلی که به خدا داشتیم باعث شد آن محیط اسارتگاه برای ما گلستان شود وگرنه حوادسش خیلی تلخ بود . حادثه هشتم آذر برای ما تلخ ترین حادثه بود.بالغ بر ۲۰۰ نفر انسان مست و ۵۰ نفر بالای پشت بام با انواع با اسلحه ریخته بودند روی بچه هایی که هیچ نایی نداشتند و شکنجه میکردند.

 

زمانی که خبر آزادی خود را شنیدید چه کردید؟

بعد از اینکه قطع نامه امضا شد هر لحظه فکر میکردیم فردا آزاد می شویم ولی این مساله زمان برد. سال اخر اسارت بیش از ۶ سال اول بر ما سخت گذشت چون وعده ی آزادی می دادند و عملی نمی شد و رحلت امام باعث شد که آن روزها بر ما سخت بگذرد.

۲۴ مرداد وقتی تلویزیون عراق اعلام کرد که ساعت ۱۱ خبر مهمی را اعلام خواهیم کرد، هیچ کس باور نمیکرد. ولی وقتی که جشن شروع شد گفتند جنگ تمام شده و از روز جمعه تبادل اسرا را انجام خواهیم داد.

  هر روز ما را ساعت ۴ بعدازظهر داخل آسایشگاه میکردند ولی آن روز موعود ما را به داخل آسایشگاه نبردند و اولین شبی بود که بیرون از آسایشگاه بودیم و آسمان را میدیم، خیلی خوب بود . ساعت ۱۱ برای اولین بار به ما گفتند "بفرمایید" داخل اسایشگاه .ساعت ۱۱ بود که درجه دار عر اقی وارد اردوگاه شد و نوید آزادی را به ما داد که ماهم دیگر باور کردیم  روز بعد ساعت ۸ صبح آمدند ، آمار نگرفتند و در را باز کردند و گفتند ساعت ۴ آماده باشید که برویم سمت ایران .

ساعت ۴ به صف شدیم که نزدیکای ساعت ۷ ما رو بردند بیرون از اردوگاه.اتوبوس ها صف شده بود . ما را بردند موصل و سوار قطار کردند بردند بغداد و بعد سوار اتوبوس کردند بردند خانقین .

 

خاطره ای از روز آزادسازی خود دارید؟

هرگز یادم نمیرود که ماشینی پرازهندوانه آنجا بود و بچه ها ریختند سر هندوانه ها . در عراق سربازها هندوانه که میخوردند پوست هایش را به سر ما میزدند. ما حتی خوردن هم یادمان رفته بود . اینقدر هندوانه خوردیم که چند ساعت دل درد داشتیم .

زمانی که اتوبوس های سپاه با عکس امام خامنه ای و خمینی آمدند دیگر باور کردیم که به وطن بازخواهیم گشت . آمدیم کرمانشاه و سه روز در قرنطینه بودیم . ۳۰ مرداد ماه به کرمان رسیدیم.

 

بعد از اسارت به چه کاری مشغول شدید؟

  دوره تکمیلی ورزش را که در اسارت شروع کرده بودم در کاشان به اتمام رساندم و در سال ۱۳۷۰ در شهر کاشان که فاقد ورزش جودو بود، آن را راه اندازی کردم.

بخاطر پیشینه خانوادگی ای که داشتم مستقیم وارد تولید فرش ماشینی شدم . همین که میبینم چند ده شغل ایجاد کردم و خانواده ها از آن ارزاق می کنند خدا را شاکرم.

۲۶ سال از روزی که در اردوگاه نهج البلاغه را آموختم می گذرد . در بحث نهج البلاغه بسیار زحمت کشیده بودم و اکنون با موسساتی که در حوزه نهج البلاغه فعالیت دارند همکاری میکنم . اخیرا چند هزار جلد نهج الباغه چاپ کرده ام و برگه مسابقه داخلش گذاشتم که همه بروند مطالعه کنند و جواب این سوالات را بیابند.

 

لطفا در رابطه با کتاب خود توضیحاتی را ارائه بفرمائید.

  کتاب اسرای فاتح دو سال پیش چاپ شد و اکنون من در حال نگارش کتاب جامع تری هستم .

شاید گذران دوران اسارت تماما برنامه ریزی برای مدیریت رنج باشد که همین هم هست. پس این مدیریت رنج در آن دوران چنان تلخ بود که با هیچ چیز جز آزادی به شیرینی نمی گرایید . این مبنای قلم زدن این کتاب است. در اسارت که دیگر توپ وتانک و فشنگ و تیر بار نیست که ترس بالا آوردن سرت را داشته باشی یا نه اصلا هم نترسی ولی باور کنی که توپی هست، تفنگی هست و سایرچیزهایی که دیدی و لمس کردی. اینجا دیگر جنگ سخت مطرح نیست. اینجا عرصه  عرصه جنگ نرم است.  جنگ نرمی که شاید سالیان قریبی است که سر زبان ها افتاده، اما آن روزها جریان داشت و هر روز پیشرفته تر می شد. می خواهم این را بگویم که همین جنگ نرمی که در اسارت صاحب اصول و مبانی ای برای خود شد و هم تدریس می شد و هم فرا گرفته می شد و هم فرا گرفته می شد. برخی با آزمون و خطا و برخی هم به تجربه سخت تحمل کرده فراهم شده بود که هر یک برای خود داستانی داشت.



این اصول که من نام مبانی جنگ نرم را بدان می دهم تاکتیک های عملیات روانی اسرا در دوران اسارت به شمار می رفت که مدیریت رنج در اسارت را تنها هموار، بلکه شیرین می نمود. همین شیرینی هاست که تلخی سلب آزادی و دوری از خانواده را هموار می کند؛ که امروز هم دوست داری آنها را به یاد بیاوری و با خود زمزمه کنی.

 

اگر صحبتی با مسئولین دارید بفرمائید.

اگر مسئولین گوش شنوا داشته باشند آزاده ها حضوری و یا پیامی و چه در نشریات مشکلاتشان را به مسئولین گفته اند.

آزاده ها ازدواج کرده اند و الان فرزندانشان در سن ازدواج هستند و مشکلات مسکن و شغل دارند و من وقتی اینها را می بینم فقط برای مسئولینی که هیچ توجهی به حال آزادگان ندارد تاسف میخورم .

 

تاثیر همایش ها و دور همی هایی که آزادگان با هم دارند چیست؟

این همایش ها خودجوش است. انسان یک غذای روح و یک غذای جسم میخواهد . غذای روح را بسیاری از علما معنویات تفسیر میکنند و ما این را تایید میکنیم ولی ما آزاده ها از این قضایا مستثنا هستیم ما قبل از اینکه وارد این حالت معنوی بشویم ابتدا برای غذای روحمان به این همایش ها نیاز داریم . ما آزاده ها وقتی چند روز کنار هم هستیم تا دو هفته شارژ هستیم و انرژی میگیریم و این انرژی باعث میشود در خانه خوش اخلاق تر باشیم بهتر عبادت کنیم و به کارهایمان نظم بدهیم. این همایش ها خیلی برای ما اثر گذار است

 

 

 

*پایان

*مصاحبه گیرنده: زهرا جوزی

اضافه کردن دیدگاه جدید