گفتگو با آزاده ورزشکار محمدرضا محمدی

۲۰۱۸/۰۱/۱۴

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ،  مردی از دیار سر سبز سوادکوه شهرستان زیراب ، جوان ۲۰ ساله ای که قبل از عزیمت به جبهه یکی از چهره های ورزشی شهرستان بود و در رشته تکواندو فعالیت جدی داشت، سرباز وظیفه بود و مثل هر ایرانی غیور وقتی وارد صحنه نبرد حق علیه باطل شد دیگر چیزی جز پیروزی وطن برایش مهم نبود و سربازی بهانه ای شد برای شروع داستان سرنوشت ساز فراغ ، سرنوشتی که ۳.۵ سال فراغ را در اردوگاه تکریت عراق برایش رقم زد و پر از خاطرات تلخ و غربت و تنهایی و اسارت بود.

 

محمد رضا محمدی ، دلاور مرد مازندران که کارنامه ای درخشان از خود بجای گذاشته است نه تنها اسارت هیچ تاثیری در روحیه ورزشی اش نداشته بلکه منش پهلوانی اش باعث شده که اکنون با فیزیک و تناسب بدنی خوب یکی از فعال ترین ورزشکاران در رشته کشتی پیشکسوتان جهان باشد. ایشان با کسب رتبه سوم در کشتی و کسب عنوان کار آفرین نمونه شهرستان و مقام اول کشتی انتخاباتی پیشکسوتان جهان و استان کارنامه خود را درخشان تر از قبل نمودند.بعد از آزادی از اسارت در ۲۵ سالگی زندگی مشترک خود را با همسرش آغاز کرد و ثمره این زندگی مشترک دو فرزند به نام های محمد و مهدیه می باشد.

 

آن چه نقش این آزاده عزیز را در شهرستان سوادکوه به ویژه زیراب را برجسته کرده است این است که او علاوه بر قهرمانی در ورزش ، در صحنه کار و تلاش هم یک قهرمان کار آفرین است و با ایجاد کار گروهی در شهر زیراب توانسته است در به کار گیری و اشتغال جوانان نقش موثری داشته باشد.

 

 

- داستان این فراغ را از زبان این آزاده سرافراز میشنویم :

 

- نحوه اسارت و نام اردوگاهتان را برای ما بیان بفرمائید.

سرباز وظیفه بودم و زمانی که فرماندهان پی به توانایی من بردند در جبهه مسئول جنگ تن به تن و دفاع شخصی شدم و به رزمندگان آموزش رزمی می دادم.عراقی ها  به منطقه سمار و نفت شهر واقع در تپه شتر مه حمله کردند. عملیات مرصاد بود که در پاتک دشمن اسیر شدم ، جزو اسرای مفقود بودم و صلیب سرخ از ما دیدن نمیکرد و جز ثبت نام شده ی صلیب سرخ نبودیم. ترس تمام وجودمان را گرفته بود، راستش را بخواهید عراقی ها به طرز وحشتناکی با کابل و بتن و مشت و لگد از ما پذیرایی کردن و با تمسخر و خنده با سیم تلفن دست و پاهایمان را بستند و با کابل و قنداق تفنگ به جان بچه ها افتادن و هر یک از ما از صورت، سر و بینی دچار جراحت و خون ریزی شدیم .

اصلا امید به اینکه شاید فردایی در انتظارمان باشد نداشتیم و به فکر شهادت در غربت شهادتین را به زبان آوردیم و تمام زندگی خود را در یک لحظه در جلوی چشممان مشاهده نمودیم.

حدود یک هفته تا ده روز طول کشید تا به اردوگاه انتقال پیدا کردیم در طول این چند روز با مشکلات خاص و شکنجه روحی و روانی بر دلمان سایه افکندند. ما را به اردوگاه ۱۴ تکریت بردند ، جایی که زادگاه صدام ملعون بوده و کینه ای خاص نسبت به رزمندگان و اسرا داشتند و اکثر آنها بعثی و از طرفداران صدام بودند . من از ناحیه سر دچار مجروحیت و موج گرفتگی شده بودم.

 

- نحوه رسیدگی عراقی ها در اردوگاه چطور بود؟

نحوه رسیدگی از مجروحین صفر بود .در اسارت بیشترین بیماری اسهال خونی ، مشکلات کلیه و رماتیسم و امراض پوستی بود و خودم هم شدیداً به دلیل عدم بهداشت و حمام دچار خارش و شپش شده بودم .شپش ها در بدنم همانند مورچه راه می رفتند. راستش غذایی که می دادند در حد بخور و نمیر بود که غالباً بادمجان آبپز با پوست و گاهی مقداری چای آن هم در طول هفته و اصلا اگر غذایی هم بود نمی توان اسمش را غذا گذاشت و یا مقدارش انقدر کم بود که سه وعده آن را در یک وعده هم سیر نمی شدیم و همیشه گرسنه بودیم و به همین دلیل از ناحیه معده دچار مشکل شده بودیم و اکثر روز ها با گرفتن روزه خود را قانع می کردیم.

 

- وضعیت پوشاک در اردوگاه چطور بود؟

در روز ها و ماه های اول اصلا لباس نداشته ایم و با همان لباس های پاره و یا پا برهنه ماه ها زندگی و اسارت را به سر می بردیم و بعد ها به ما یک لباس عربی که تیش تاشه بلند بود . امکانات بهداشتی افتضاح بود ، سرویس بهداشتی را با بلوک خودمان درست کرده بودیم (و با خنده می گفت) چه شرایطی داشت ، چاه فاضلاب آن به صورت یک حوض سر باز بود که بوی بد آزار دهنده آن اردوگاه را فرا می گرفت.

 

- یک خاطره از اسارت برایمان تعریف کنید؟

اسارت هر لحظه و هر ساعت آن خاطره است ، خاطراتی تلخ و شیرین که امروزه برایمان باور کردنی نیست و گفتن و شنیدن آن امروزه طعم طنز را دارد ، راستش حتی امروز تصور اینکه چطور این اتفاقات و شکنجه ها را تحمل کرده یم و اصلا زنده ماندیم ،  برای خیلی از دوستان و فرزندان و خودمان غیر قابل قبول و غیر قابل تصور است. اسارت فرصت خوبی برای شناخت خودمان بود ، به دست آوردن دوستانی که واقعا مرد بودند و بی ادعا  و در سخت ترین شرایط از کمک کردن دریغ نکردند.

خاطره تلخ من از اسارت به بیماری ام در اسارت برمیگردد. وقتی اسهال خونی گرفته بودم جز تعداد افرادی بودم که وضعیت بدتری داشتند.عراقی ها تعدادی از ما که حال بدتری داشتیم را به بیمارستان منتقل کردند، دست و پاها و چشم هایمان بسته بود. وقتی چشمم را باز کردند تشنه بودم. بخاطر وضعیت بد آشامیدنی اردوگاه از سرباز عراقی خواستم تا از آبسردکن به من آب دهد.عراقی از من پرسید شما در ایران این دستگاه را دارید؟ من هم با خنده گفتم تمام خیابان ها و مساجد ماپراز این آبسردکن هاست که مردم خیرات میکنند و عموم استفاده میکنند.عراقی که از حرفم عصبانی شد با سیلی مرا به زمین انداخت و گفت شما همیشه حرف برای گفتن دارید.بعد برگشتن از بیمارستان مرا تنبیه سنگینی کرد.دست و پاهایم را بست و بعد از یک کتک حسابی مرا سرو ته کرد و در چاه فاضلاب گذاشتند.(حرفش را ادامه نمیدهد و از یادآوری این حرکت بیشرمانه روحش آزرده میشود.) دوستانی مانند آقای قدیری، دورابی و جهانگیری شاهد بودند چه حالی داشتم.

 

- آیا فعالیت ورزشی خود را در اردوگاه ادامه دادید؟

در اردوگاه مخفیانه ورزش میکردم.برای ۲تا۳ماهی هم به هم اردوگاهی ها چند حرکت ساده را آموزش میدادم تا توان دست و پاهایشان را از دست ندهند و فلج نشوند.

 

- از امام خمینی برایمان بگویید :

امام خمینی واقعا برای ما سرشار از امید و الگوی همه ی ما بودند.

به یاد دارم عراقی ها از ما خواستند وقتی ارشد عراقی ها وارد اردوگاه می شود ما بلند بگوییم مرگ بر خمینی . این حرف واقعا بر زبان آوردن و حتی شنیدنش درد آور بود ، تصمیمی گرفتیم و وقتی ارشد اردوگاه می آمد ما یک صدا می گفتیم مرد است خمینی. آنها متوجه نمی شدند و ما به کارمان ادامه می دادیم.

اما در نهایت لو می رفتیم و به شدت کتک می خوردیم .

- از مورد حاج آقا ابوترابی برایمان بفرمائید.

امثال این بزرگ مرد واقعا کم دیدم . من حاج آقا ابوترابی را در اسارت ندیدم اما از ایشان زیاد شنیدم . سال ۷۱ بود بعد از آزادی برای دیداری به زیراب آمده بودند که به منزل ما نیز آمدند و در منزل با ایشان دیدار داشتم .

 

- با شنیدن خبر آزادی چه حسی داشتید ؟

واقعا خوش حال بودم ، هرچند باورم نمی شد . ۱۲/۶/۱۳۶۹ آزاد شدم . دیدن مادرم بعد از آزادی بزرگ ترین آرامش من بود. خانواده از زنده بودنم اطلاعی نداشتن ، هرچند مادرم بر این باور بود که هنوز زنده ام .

 

 

 

 

مصاحبه کننده : مائده بابایی

اضافه کردن دیدگاه جدید