گفتگو با آزاده سرافراز فرهنگ اصلاحی + تصاویر

۱۳۹۷/۱۱/۱۴
لحظه ای با آزادگان

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ، جمله حاج آقا ابوترابی "خدمت به دیگری" بزرگترین اکسیری بود که جهنم اسارت را به بهشت تبدیل کرده بود

 

 

 

آزاده سرافراز فرهنگ اصلاحی یکی از اسوهای صبر و مقاومت دفاع مقدسی است که از نوجوانی و پیش از پیروزی انقلاب اسلامی مبارزه علیه نظام طاغوت را آغاز و پس از پیروزی انقلاب نیز دل درگرو حمایت از آرمان های آن می بندد. با آغاز جنگ وارد بدنه سپاه می شود تا باحضور درجبهه دین خود را به میهن ادا نمایند که در پیکاری نابرابر، به دست دژخیمان بعثی گرفتار می آید و ۱۰۷ماه اسارت او  رقم می خورد.

وی به لحاظ شناسنامه ای "فرهنگ اصلاحی" است اما به لحاظ اسارتی، از همان ابتدا تا انتهای اسارت خود را "حسین فرهنگ" معروف می کند که این نیز خود داستان بسیار خواندنی دارد.

از فعالیت های امروز برادر آزاده فرهنگ اصلاحی،وی کارشناس ارشد حقوق و همچنین مدرس دانشگاه شیراز در رشته حقوق  و حقوق اساسی است که در همین زمینه نیز کتابی را در دست نگارش دارد،وی به عنوان رییس هییت مدیره فارس درموسسه خودکفایی آزادگان فعال هست و از سویی با برادرآزاده "تجرد" مشترکا مسوول موسسه پیام آزادگان  استان فارس هستند.

حضور ایشان در موسسه پیام آزادگان افتخار بزرگی است که نصیب مان می شود و بسیار مفتخریم از اینکه این آزاده گرامی قبول زحمت کرده و از شهر شیراز خود را به اینجا رسانده تا در گفت وگویی رویارو میهمان ما باشد.

 

 

 

پیام آزادگان: آقای اصلاحی لطفا از سابقه مبارزاتی خود درپیش از انقلاب قدری بیان بفرمایید؟

بنده فعالیت های انقلابی ام را از ۱۶سالگی آغاز کردم و برادران بزرگتر من در همین وادی فعال بودند.  لذا در سال ۱۳۵۶ یک بار  ویک بار هم درسال ۱۳۵۷از سوی ساواک دستگیر شدم. بار اول در زندان عادل آباد شیراز بودم و در دستگیری دوم  بود که یک بار "مرگ" را بر اثر شکنجه و جراحات تجربه کردم.

پیام آزادگان: فعالیت های ضدطاغوتی شما چه بود؟

من یکی از مسوولان اتحادیه انجمن اسلامی مدارس بودم و پخش اعلامیه ودر برگزاری نمایشگاه های کتاب شیراز درهمین رابطه با چند تن از دوستانم یک بار دستگیر شدم که که منجر به تفتیش منزل ما شد اما چون به سن قانونی نرسیده بودم، با اطلاع خانواده و گرفتن تعهد آزاد شدم. امابار دوم در تظاهرات و در درگیری با پلیس و نیروهای نظامی و درحال آتش زدن یک "ریو" ارتشی دستگیر شدم. بر اثر شکنجه و جراحات سه ماه طول کشید تا از نظر جسمی بازسازی شوم و زخم ها و جراحاتی که داشتم حالم بهتر شود و بر اثر شکنجه انگشت دستم شکسته شد که بعد هم به علت بدجوش خوردن کمی انحنا یافته است.

این گونه حرکتها به صورت مستمر ادامه داشت تا  اینکه انقلاب اسلامی به پیروزی رسید، و اتحادیه انجمن های اسلامی دبیرستان های شیراز را به اتفاق تعدادی از دوستان تشکیل دادیم و این مرکز بسیار فعال بود. سپس ۶ماهی را با جهاد سازندگی در روستاهای اطراف شیراز فعالیت داشتم که به محض شروع جنگ از این فعالیت ها جداشدم و به سپاه و بسیج روی آوردم و تقریبا می توان گفت تمام وقت درخدمت بسیج و سپاه بودم. بسیج آن زمان تازه در شیراز تشکیل شده بود و به صورت بیست و چهارساعته و هفتگی مشغول بودم و فقط هفته ای چندساعت به منزل می رفتم و مجدد برمی گشتم.

مسوولیت بسیج شهر را عهده دار شدم، اولین آموزش ها و اولین پایگاه های مقاومت در شیراز در سال ۱۳۵۹ انجام گرفت و ما هم اولین اعزام ها را از شیراز انجام می دادیم. در طول یک سال به دلایلی مسوولین از رفتن من به جبهه ممانعت می کردند و هرگاه تقاضای حضور در جبهه را می کردم مخالفت می شد و این شاید به دلیل مسوولیت هایی  بود که در شهر داشتم و نهایتا شهریور ۱۳۶۰ توانستم مسوولین را قانع کنم و به همراه یکی از دوستانم به نام (شهید) محمد صادق استعجاب راهی منطقه اهواز شدیم و از آنجا به منطقه سوسنگرد رفتیم.

 

سمت  چپ فرهنگ اصلاحی سمت راست شهید اسنفجاب

 

 

پیام آزادگان: حال وهوای جبهه چگونه بود؟

سال اول و دوم جبهه شرایط جبهه ها شرایط مظلومانه جنگ بود یعنی هنوز عملیات حصر ابادان انجام نشده بود و جبهه ها حالت غریبانه ای داشتند و دشمن هم که درخاک ما بود. ما که به سوسنگرد اعزام شدیم قرار بود عملیات حصر آبادان در مهرماه۱۳۶۰ انجام شود که این اتفاق نیفتاد و بعدها دانستم که برای مقدمه سازی عملیات حصر آبادان، یکسری عملیات ایزایی درتنگه های الله اکبر در دهلاویه و سوسنگرد انجام گرفت که من جزو یکی از نیروهای عملیاتی بودم که بعدها به نام عملیات شهید مدنی نامگذاری شده بود. ما در ۲۷شهریور ۱۳۶۰ در دهلاویه سوسنگرد و منطقه ای که چندماه قبل شهیدچمران در آن منطقه شهید شده بود عملیات کردیم و به همراه یک نفر از دوستانمان از استان فارس قسمت ما به اسارت رقم خورد.

پیام آزادگان: بیشتر در این خصوص توضیح بفرمایید؟

وقتی عملیاتی انجام می شد و خط دشمن شکسته می شد. پدافند باید خط را حفظ می کرد. دقیقه اول یا دوم عملیات بود که وقتی آتش جنگ شروع شد دشمن پا به فرار گذاشت و زمانی که خط اول را پشت سرگذاشت شیرازه جنگ به هم خورد. ما به جای اینکه خط اول را بگیریم و در آنجا مستقر شویم به دل دشمن رفتیم. من آنجا آرپیجی زن بودم و تنها چیزی که در آنجا به درد می خورد آرپی جی بود. دشمن میدان را ترک کرده بود و فقط تانک هایش مانده بود و نیروهای خودی تنها کسی را که صدا می زدند فقط آرپی جی زن بود. ما تا زمانی که هوا روشن شود(یک میدان وسیعی بزرگتر از منطقه ای که پیش بینی شده بود) به دنبال شکار تانکها رها شدیم هوا که روشن شد تازه متوجه شدم باید خط خودمان را پیدا کنیم و برگردیم. خطوط دشمن هم کاملا پاکسازی نشده بود. چند برابر حجم طرح عملیات بود و یگان هایی از دشمن در این میان باقی مانده بودند که ما در برگشت به یکی از این یگان ها برخورد کردیم. من آرپی جی دستم بود و دوستم تیربار و یک بسیجی کم سن سال دیگر هم کنار ما بود که ایشان جزو نیروهای جنگ های نامنظم شهیدچمران بود که فکر می کنم از اهالی کرج هم بود. ماسه نفر  در دام یگان دشمن افتادیم. عراقی ها ما را دستگیر کردند و این جوان پایش تیر خورده بود و نمی توانست راه برود. عراقی ها هم عجله داشتند و ما را می دواندند و متاسفانه شرایطی هم فراهم نشد که من حتی نام و محل او را بپرسم. یک مسافتی را که آمدیم عراقی ها برگشتند و او را به رگبار بستند. زمان برگشت شرایط خاصی بود زیرا آن یگان عراقی هم در آنجا مستقر نبود و درحال  دستورگرفتن از نیروهای خودشان بود  که بماند یا برگردد. ابتدا ما را سوار ماشین کردند و ما جنازه های عراقی را می دیدیم که داخل ماشین افتاده. دوباره ما را به قصد تیرباران کردن پیاده کردند که دستور رسید که اسرا را بردارید و به  عقب برگردید. زیرا تعداد اسرای ایرانی کم بود و می خواستند از ما اطلاعات کسب کنند. نیروهای عراقی هم ما را با خود همراه کردند و به پشت جبهه دشمن راه افتادیم.از آن زمان اسارت ما به همراه بازجویی ها شروع شد تا به الاماره و بغداد رسیدیم.

 

 

 

پیام آزادگان: لحظه اسارت چگونگی حسی داشتید؟

یک حالت گیجی و درحقیقت غافلگیر شده بودیم. نگران و مضطرب، بسیار تشنه، بسیار گرسنه و بسیار خسته و این تشنگی و گرسنگی و خستگی واقعا امان ما را بریده بود و یک سرنوشت نامفهوم ومبهمی که پیش رویمان پیش بینی می کردیم.

پیام آزادگان: لطفا درباره علت ماجرای تغییر نامتان را در اسارت توضیحاتی بفرمایید؟

به هرحال معزوراتی وجود داشت که من باید با این اسم شناخته می شدم. من در ایران پاسدار رسمی و مسوول بسیج شیراز (فارس) بودم و شرایط سال اول و دوم به این گونه بود که حساسیت هایی روی پاسداران رسمی بود و به هر تقدیر به فکرم رسید که خودم را به نام "حسین فرهنگ" در اسارت معرفی کنم و خدا را شکر که تا آخر اسارت هم این اسم، مشکل ساز نشد.

شب قبل از عملیات من لباس آرم دار سپاه بر تنم بود همه توصیه داشتند که باید لباست را عوض کنی. من لباسم را عوض کردم و یک بلوز خاکی پوشیدم واز لحظه ای هم که اسیر شدم فقط نگران این بودم که هویتم فاش شود و با خود قرار گذاشتم که خودم را "سرباز" معرفی نمایم ضمن اینکه اطلاعات نظامی هم به لحاظ درجه بندی ها و رده بندی ها آن زمان نداشتم و با این اطلاعات که از شیراز آمده ام و در شیراز یک مرکز پیاده و یک مرکز زرهی وجود دارد که این اطلاعات را هم ممکن بود عراقی ها هم داشته باشند لذا تصمیم گرفتم از همان ابتدا خودم را سرباز مرکز زرهی شیراز معرفی نمایم زیرا حساسیت عراقی ها روی سربازان کمتر بود ولی چون  ناشی بودم خیلی طول کشید تا آن را هم برای خودم و هم عراقی ها جا بیندازم و فقط حواسم به این بود که از ابتدا تا آخرنقطه حرفم را عوض نکنم و همین کار را کردم.

اولین بازجویی ها درخط مقدم فرماندهی  عراقی ها انجام گرفت. در آنجا یک نفر فارسی زبان ما را بازجویی کرد و از آنجا ما را به "الاماره" منتقل کردند. بعد هم مدرسه ای بود به نام مدرسه "فلسطین" که بعد از جنگ تبدیل به مقر نظامی عراق شده بود و تقریبا تمامی اسرایی ایرانی را که در منطقه جبهه "فکه" و "الاماره" دستگیر می کردند به این مقر می آوردند. یک شبانه روز ما در آنجا بودیم. یک اسیر عرب زبانی هم بود به نام "کریم الوانی" که مترجم هم بود ودر این یک شبانه روز پذیرایی های خاص عراقی ها هم انجام گرفت و ما هم همان حرفهارا تکرار می کردیم. فردای آن روز  عراقی ها من و دوست همراهم "جواد نگین تاج"  که ایشان هم پاسدار شیراز بودند را پشت یک کامیون انداختند به سمت بغداد حرکت دادند. در استخبارات بغداد هم یک هفته بودیم و تخلیه اطلاعاتی می شدیم و البته درمیان ما اسرای ایرانی و عربی دیگری که برای کار با  کشتی به کویت می رفتند و یا اسرایی که در عملیات های ایزایی دستگیر شده بودند هم بودند و یک پاسداری را هم اسیر کرده بودند به نام "خلف شاهوردی" که بچه شادگان بود و یکی از همان  دریایی های عرب زبان که دستگیر شده بود او را شناخته بود و متاسفانه او را لو داده بود. و عراقی ها هم روزگار او را سیاه کرده بودند که تا آخر اسارت او را به عنوان "حرس خمینی"شناخته بودند و در چشم عراقی ها بود و دایم مورد اذیت قرار می گرفت. در این یک هفته روزی چهارپنج نوبت بازجویی می شدیم و بعد از یک هفته آنها به حرف ما تسلیم شدند که من سرباز هستم و در پرونده ام نوشتند "جندی مکلف".

 درعرض یک هفته اطاق استخبارات پر از اسیر شده بود بنابراین قرار شد یک عده را به اردوگاه منتقل کنند. یک جمع ۱۷ نفره ای شدیم و ما را ابتدا به پادگان الرشید که متعلق به دژبانی ارتش عراق بود و درون یک سوله که فضولات کبوتر در آنجا بسیار زیاد بود بردند و پس از سه چهارساعتی با یک ماشینی شبیه به تویوتا به صورت فشرده و در شرایط بسیار تنگ و سخت  ما را به اردوگاه "الانبار" بردند.

 

 

 

 

پیام آزادگان: اردوگاه الانبار چگونه اردوگاهی بود؟

با این توضیحات که اوایل جنگ تعداد اسرا چیزی نزدیک به دوهزارنفر می شدند  که در دو اردوگاه موصل و رومادی  تقسیم شده بود ما را به اردوگاه تازه تاسیسی بردند که برای بازدید خبرنگاران و نمایش دادن اسرا یک اردوگاه باکلاسی باشد. ما که وارد اردوگاه الانبار شدیم ابتدا لباسهای ما را بیرون ریختند و بعد لباسهای اسارت به ما دادند که تعدادی از اسرا هم آمدند و به ما کمک کردند.

پیام آزادگان: در آن لحظه چه حسی  داشتید؟

ابتدا در بهت و حیرت بسرمی بردیم زیرا آن قدر شرایط ۷ روزه (از لحظه اسارت تا رسیدن به اردوگاه) به قدری برای ما سخت گذشته بود که زمانی که پایمان به اردوگاه رسید احساسی همانند احساس زمان آزادی به ما دست داد. سه ساختمان دوطبقه که هر طبقه دارای دو آسایشگاه بود. یک کیسه لوازم و وسایل شخصی به ما دادند و در اطاقی را بازکردند و ما را داخل فرستادند. از آنجایی که خدا می خواست و بزرگترین لطف خدا در زندگی شامل حال من شده بود وارد اطاق که شدم اسرای ایرانی بودند که تعدادشان هم ۱۸ نفر بود و یک اسیر میانسال بسیار بسیار خوشرو  خوش برخورد از ما استقبال کرد. ما را آغوش کشید و گفت درود بر شرفتان، درود بر شرفتان.حرفهای او دلگرمی عجیبی به من داد. ایشان ما را نشاندند و بسیار ما را تحویل گرفتند و درخواست آبی برای ما کردند و در آنجا بود که احساس می کردم در آسمانها سیر می کنم و آن موقع بود که دانستم ایشان حاج آقا ابوترابی هستند.و من اولین روز اسارتم را با ایشان آغاز کردم. بعد هم نشستیم و صحبت کردیم و خودم را معرفی کردم و از همان مهرماه ۱۳۶۰ یار غار حاج آقا ابوترابیو در واقع متعمدایشان شدم.

پیام آزادگان: چند مدت درکنار ایشان بودید؟

من عمده اسارتم را با ایشان بودم یعنی از سال ۱۳۶۰ شش ماه، فروردین ۱۳۶۱ یک اکیپی را به همراه من و حاج آقا ابوترابی به موصل فرستادند باز با هم بودیم در موصل یک سال همراه ایشان بودیم که پس از یکسال ایشان را از ما جدا کردند و ما ایشان را ندیدیم تااینکه اردوگاه ها بهم خورد و اردوگاه موصل۱ تشکیل شد. یک روز خبر دادند که حاج آقا را به اردوگاه آورده اند و سه سال و یا ۳سال و نیم ایشان در موصل ماندند و ما هم درخدمت ایشان بودیم تا اینکه مجدد ایشان را بردند و ما تا آخر اسارت ایشان را ندیدیم تا اینکه به ایران برگشتیم.

پیام آزادگان: از منش و رفتار حاج آقاابوترابی بیشتر برایمان بگویید؟

من زمانی که درایران بودم یکسری مطالعاتی داشتم و سالها بود که در یکی از مساجد شهر شیراز فعالیت می کردم و  یک مقطع زمانی هم مسوول یکی از کتابخانه های شهرمان بودم، درکنار آن  دروس عربی و قرآن را هم فرا گرفته بودم. بنابراین به محضی که وارد اردوگاه شدیم و نزد حاج آقا بودیم ابتدا از عراقی ها تقاضای یک قرآن کردیم. ستوان عراقی به نام "ستوان عاشور" که عراقی باشخصیتی هم بود و برای حاج آقا احترام بسیاری قایل بود یک قرآن کوچک جیبی برای حاج آقا آورد. حاج آقا اولین قراری که با من گذاشت این بود که اگر شما سوره "یاسین" را حفظ کنید من هم تفسیر آن را به شما می گویم. من روزها سوره "یاسین" را حفظ می کردم و بعدازظهرها با حاج آقا قدم می زدیم و ایشان تفسیر این آیات را برای من می گفتند. کمی که فضا بهتر شد و تعداد قرآن های بیشتری به اردوگاه آوردند من کارم را با کلاس قرآن آغاز کردم. بسیاری از اسرا که در اردوگاه بودند سرباز بودند و من آموزش روخوانی قرآن را از همانجا آغاز کردم. یعنی بنده درس ها را از حاج آقا فرامی گرفتم و از طرفی در کلاس های چهار، پنج و شش نفره  آن را آموزش و تدریس می کردم. کم کم خواندن نمازهای قضا و گرفتن روزه را هم به برنامه هایمان اضافه کردیم تا اینکه عملیات حصر آبادان انجام شد و تعدادی اسیر به اردوگاه آوردند. با عملیات بستان تعداد اسرا افزایش یافت و در این عملیات بود که بچه های بسیجی به ما اضافه شدند و در واقع پای بسیجی ها با عملیات بستان به اردوگاه باز شد. موج پیروزی های عملیات های رزمندگان یکی به دنبال دیگری ادامه داشت واز سویی اسرای جدیدی را هم به اردوگاه می آوردند. در عملیات فتح المبین که عملیات عظیمی بود تعدادی اسیر آوردند که اردوگاه گنجایش نداشت بنابراین عراقی ها تصمیم گرفتند ۱۵۰ نفر از اسرا را به موصل منتقل کنند و برای همیشه من و حاج آقا ابوترابی را به همراه تعدادی اسیر به موصل انتقال دادند.

پیام آزادگان: اردوگاه موصل چگونه شرایطی داشت؟

یک سال از اسارت اسرای بچه های موصل می گذشت که البته حاج آقا علیدوست در کتاب "خداحافظ آقای رییس" به شرح کامل وقایع موصل و اتفاقات آن به تفضیل پرداخته است.شرایط موصل شرایط بسیار سختی بودزیرا عراقی ها از اسرای ایرانی می خواهند که بلوک زنی کنند که اسرا امتناع می کنند بنابراین چهارماه درهای آسایشگاه ها به روی اسرا بسته بوده و در شبانه روز فقط دوساعت اجازه هواخوری داشته اند. ما در این شرایط وارد اردوگاه موصل شدیم و می دیدیم که با آمدن ما، اسرا از پشت پنچره ها تکبیر می فرستادند. حاج آقا احوالی پرسید و فرمانده عراقی ماجرا را برای حاج آقا تعریف کرد. ما به همراه حاج آقا ابواترابی در یک اطاق مستقر شدیم. در این شرایط هم اسرا و هم عراقی ها هردو به ستوه آمده بودند. حاج آقا ابوترابی رفتند و با عراقی ها صحبت کردند که درها را باز کنید و یک هفته به من فرصت بدهید. عراقی ها یک هفته درها را باز کردند و بچه ها بیرون آمدند و با ما قاطی شدند. بچه هایی به واقع خوب ، انقلابی و  خدایی بودند اما دو دسته شده بودند و متاسفانه از یکدیگر دیوی ساخته بودند که البته حاج آقا ابوترابی با روح عظیمی که داشتند با هر دو گروه صحبت می کرد. هردو گروه رهبرانی داشتند که در مواضع خود مصر بودند و خود را حق می دانستند و درمواضع خود پافشاری می کردند. بنابراین حاج آقا ابوترابی هم می خواستند شان هر دو گروه را حفظ نمایند و هم اینکه آن را به راه بیاورد بنابراین کار جالبی را شروع کردند. ما هم وارد ماجرا شدیم و شروع کردیم به صحبت کردن و از منش و رفتار حاج آقا ابوترابی تا اینکه ابتدا بچه ها را جذب کنیم. زمانی که بدنه جذب می شد تنها رهبران بودند که باید به راه می آمدند. در این یک هفته برنامه حاج آقاابوترابی این بود که صبح پس از صبحانه، حاج آقا، من و دونفر در قالب یک اکیپ چهارنفره به سمت آسایشگاه ها حرکت می کردیم و با بزرگان و رهبران آسایشگاه ها صحبت می کردیم. از صبح تا ظهر. ظهر برمی گشتیم ناهار و نماز و دوباره بعدازظهر می رفتیم برای صحبت و مذاکره.آنها هم روی موضع خود پافشاری می کردند یک هفته این برنامه ادامه داشت تا اینکه این صحبتها نتیجه داد  و قرار شد کار بلوک زنی حتی به لحاظ تاکتیکی هم که شده انجام شود. حاج آقا نفر اولی بود که بیل و کلنگ را برداشت و کار را آغاز کرد و بچه ها هم پشت سر ایشان.عراقی ها خوشحال شدند. کار بلوک زنی نهایت سه چهار روزی بیشتر طول نکشید و نیمه کاره هم رها شد اما جو پرتنش اردوگاه شکسته شد و حاج آقا شروع کرد به بهبود دادن شرایط اردوگاه.

پیام آزادگان: از فعالیت های اردوگاهی تان هم توضیحاتی بفرمایید؟

در موصل بنده هم فعالیت هایم را گسترش دادم و تدریس زبان عربی و بعد هم که صلیب سرخ کتاب های انگلیسی، عربی، فرانسه و دروس عربی را برای ما می آورد، همه این ها را به دست گرفتم از طرفی خودم می آموختم و از سویی آن را تدریس می کردم و به اصطلاح شاخص ترین مربی عربی اسارت بودم به طوری که روزانه ۴۰۰ نفر زبان آموز داشتم.

روش خاصی هم برای تدریس ابداع کردم و در سالهای بعد جزواتی نوشتم و این شیوه شیوه جالبی برای دوستان بود به طوری که من در روز ۱۲ساعت تدریس داشتم و کلاسها هم غالبا ۵، ۷ و ۱۰ نفره بودند. کم کم فعالیت های دیگر را هم آغاز کردیم و یکی از کارهای خوب و ماندگاری که توفیق انجام آن را پیدا کردم این بود که حاج آقا دایم سخنرانی داشتند و محور سخنرانی های ایشان هم مشخص بود و به غیر صحبت های مناسبتی، در خصوص "قضا و قدر" ویا "جبر و اختیار" سلسله سخنرانی هایی داشتند که بنده توفیق داشتم این سخنرانی ها را یادداشت می کردم و پس از پاکنویسی به صورت جزوه در آوردم که البته انتقال همه این مطالب به ایران ممکن نشد و تنها اندکی از آن سخنرانی ها را که توانسته بودیم به ایران منتقل کنیم به دست دکتر رحمانیان رساندیم و ایشان کتاب "پاک باش و خدمتگذار" را براین اساس نوشتند.

کار مهم این بود که در مناسبت های مختلف که دیگر حاج آقا در اردوگاه ها حضور نداشتند، یکی از مواد اولیه سخنرانی های ایشان را که یادداشت کرده بودیم در مراسمات مختلف نظیر دهه فجر و شهادت شهید مدنی و.. آن را قرایت می کردیم.

پیام آزادگان: شخصیت حجت الاسلام ابوترابی چگونه شخصیتی بود؟

حاج آقا ابوترابی انسانی بود که در واقع مغز اسلام و مغز سیره نبوی را درک کرده بود و این شناخت در تمام حرکات و سکنات ایشان جلوه گر بود. اخلاق کریمانه و  روی خوش حاج آقا طوری بود که هرکسی که برای اولین بار ایشان را می دید ناخودآگاه مرید ایشان می شد. البته کار حاج آقا هیچگاه تاکتیکی نبود. یک شمه ای از شخصیت حاج آقا این بود که احترام بسیار بالایی برای شخصیت اصلی انسان صرف نظر از قومیت، زبان شخص، برای او قایل بود لذا تکریم هایی که می کرد تکریم انسانیت بود و همین باعث می شد که حتی افسر عراقی، سرباز و یا اسیری که ضعیف النفس و یا تارک نماز بود نیز متحول می شد.

پیام آزادگان: با اشاره به اسارت طولانی مدت جنابعالی، بفرمایید چه انگیزه ای شما را دراسارت اینگونه سرپا و قوی نگه داشته بود؟

ایمان به خدا و اینکه سرنوشت مان را به خدا سپرده بودیم و او حافظ ما بود. دعای میلیون ها مادر پشت سر ما بود و اینکه ما، در اسارت سعی می کردیم شرایط روحی وروانی خودمان را با مسایل مذهبی، دعا، قرآن و مسایل انقلابی حفظ نماییم. شرایط و منشی هم که حاج آقا ابوترابی در اردوگاه پیاده کردند بستری را برای اسرا مهیا ساخت که همه از نظر روحی، جسمی و روحانی سالم بمانند.  بزرگترین اکسیری که آن جهنم اسارت را به بهشت تبدیل  کرد منشی بود که حاج آقا ابوترابی از اردوگاه الانبار پیش پای اسرا گذاشت و از ابتدا هم خودشان با عمل پیشقدم این راه شدند تکیه کلام حاج آقا در هر نشستی و در هر سخنرانی در طول اسارت "خدمت به دیگری" بود که ایشان توانست آن را در میان اسرا جابیندازد. بنابراین ایشان مسابقه "خدمت به یکدیگر" راه انداخت به طوری که هه در آسایشگاه تلاش می کردند تا کاری روی زمین نماند و در خدمت کردن به یکدیگر سبقت می گرفتند.

پیام آزادگان: نمونه ای از این "خدمت به دیگری" را درخاطر دارید؟

خاطرم هست طبق قانون ژنو، به اسرا حقوقی تعلق می گرفت که درماه ۲۱دینار عراقی یعنی چیزی حدود ۳۲ تومان ایران که  ۱۰۰۰ فلس می شد و آن را به صورت یک کاغذی به ما می دادند تا وسایلی مانند شکر و یا مسواک که درجیره غذایی مان نبود از فروشگاهی که داخل اردوگاه بود تهیه می کردیم.  خاطرم هست اولین حقوقی را که در اردوگاه الانبار حاج آقا ابوترابی دریافت کردند، آن را لبه طاقچه بالای سر خود گذاشتند تا هرکسی که نیاز دارد آن را برداردو این سنتی شد که هرکدام از بچه ها مبلغی از حقوق خود را درون صندوقی می گذاشتند. یکی ازبچه ها آن را جمع آوری می کرد و میان افرادی که نیاز بیشتری داشتند آن را خرج می کردند.

حاج آقا در نظافت اردوگاه اولین نفر بود. بار اغذیه و موادغذایی که به اردوگاه می آمد ایشان اولین نفری بود که می دوید و گونی  را به کول می گرفت و بعد هم  دایم مسیله خدمت به دیگری را آنقدر تکرار و تکرار می کرد تا ملکه ذهن اسرا می شد.

پیام آزادگان: از آزادی خود چگونه مطلع شدید؟

قطعنامه که پذیرفته شد موجی در تمام اردوگاه ها ایجاد شد. شادی و حلالیت طلبیدن از یکدیکر و گرفتن آدرس همدیگر در همه اردوگاه ها اتفاق می افتاد. درموصل یک معمولا بنده سخنرانی می کردم و بخصوص سخنرانی و تحلیل های سیاسی اردوگاه بیشتر از سوی من بود. با پذیرش قطعنامه هم برای بازگشت به ایران سخنرانی داشتم وچه اتفاقاتی می افتد و چه باید انجام دهیم و...اما عملا خواست خدا  بر این نبود که درسال ۱۳۶۷ پس از قطعنامه آزاد شویم. لذا ۲سال دیگر دراسارت ماندیم.

پیام آزادگان: آن دوسال چگونه گذشت؟

بسیار سخت زیرا تا وقتی که جنگ بود می گفتیم جنگ هست و ما هم هزینه جنگ هستیم و نهایتا هم راضی بودیم. اما وقتی جنگ تمام شد دیگر علتی برای بودن مان نمی دیدیم و این نگرانی تمدید می شد که ماهها از اسارتمان گذشته و خبری از آزادی نیست. در اردوگاه موصل فردی به نام"ملاعمر"  که (به او "عمر دبابه" یعنی شکارچی تانک می گفتندیکی از نیروهای کرد ملامصطفی بارزانی بود که درسال ۱۳۴۸  در مبارزه با دولت عراق او را اسیر می کنند و در زندانهای سلیمانیه او را نگه می دارند و پس از شنکجه های بسیار تقریبا دیوانه می شود و در اردوگاه نگهداری می شد) تا جنگ ایران و عراق آغاز می شود اردوگاه ساخته می شود واسرای ایرانی را به آن منتقل می کنند که "عمردبابه" را هم به همان اردوگاه می آورند. او در اسارت با ما بود. زمانی که جنگ تمام شد بچه ها می گفتند سرنوشت ما هم شبیه به "عمردبابه" شده. گفت و گوهای خیبر شروع شد و  با دور اول مذاکرات آقای دکتر ولایتی روحیه بچه ها بالا می رفت زمانی که مذاکرات شکست می خورد روحیه بچه ها پایین می آمد. دوباره پس از دوماه دور دوم مذاکرات شروع می شد روحیات بالا می رفت و  زمانی که به نتیجه نمی رسید دوباره روحیه ها پایین می آمد و (من زمانی که این مسیله را برای مرحوم حجت الاسلام حایری امام جمعه شیراز تعریف می کردم ایشان فرمودند خداوند شما را برای خود می خواست ونمی خواست شما به جز او بر کسی دیگر امید ببندید. شما به این گفت وگوها امید بسته بودید.

 

 

 

پیام آزادگان: آزادیتان چگونه تحقق یافت؟

زمانی که این گفت وگوها نتیجه نگرفت ما از همه جا دل بریدیم و آن زمان بود که نامه صدام به آقای هاشمی رفسنجانی  از بلندگوها پخش شد که هرچه شما بگوییدو... و برای حسن نیت خودم هم هزارنفر را آزادمی کنم. بیست و چهارساعت بعد نیروهای صلیب وارد اردوگاه شدند و  بیست وچهارساعت بعد در قطار به سمت مرز ایران حرکت کردیم و بعد از ظهرجمعه در خاک ایران بودیم. این اتفاقات به قدری به سرعت انجام می گرفت که گویی خواب می دیدیم وفرصت نکردیم ذوق کنیم. شام را در پادگان الله اکبر خوردیم. سه روز در قرنطینه بودیم و از آنجا به کرمانشاه و با هواپیمای یکصدوسی به تهران آمدیم و یک روز در تهران بودم و نهایتا با هواپیما به شیراز رفتیم.

پیام آزادگان: استقبال مردم چگونه بود؟

استقبال تماشایی بود به طوری که چنین استقبالی را تاکنون شیراز به خود ندیده بود.

پیام آزادگان: با تشکر از حضور جنابعالی در موسسه پیام آزادگان، امیدواریم همواره سلامت و موفق باشید.

یاعلی

 

 

 

 

* ا 

مصاحبه : صنوبر محمدی 

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید