گفتگو با آزاده سرافراز عبدالعلی تجرد نماینده پیام آزادگان در فارس

۱۳۹۶/۱۰/۲۳

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ، عبدالعلی تجرد  آزاده سرافرازی از منطقه جنوب شیراز است که فعالیت انقلابی خود را از مسجد حبیبه که کانون فعالیت های زمان انقلاب نیز بوده آغاز می نماید و با آغاز جنگ تحمیلی  در سن ۱۷سالگی با جبهه آشنا می شود. دوماه از حضور او در جبهه نگذشته که در عملیات محرم شرکت کرده و به اسارت دشمن در می آید و ۸سال اسارت او رقم می خورد.

 

وی پس از بازگشت به میهن اسلامی  به وزارت آموزش و پرورش می پیوندد وبه عنوان معلم پرورشی  فعالیت خود را در مدارس آغار می کند و همزمان با قبولی در دانشگاه اصفهان به تحصیل می پردازد و با اخذ مدرک کارشناسی و کارشناسی ارشد در رشته علوم سیاسی همزمان کار تدریس در دانشگاه را می پذیرد. ایشان سال ۱۳۸۶ در دوره دکتری پذیرفته می شود با گذراندن امتحانات جامع درحال  نوشتن پایان نامه است.

 

 عبدالعلی تجرد همواره یک فعال اجتماعی  است و حتی در اسارت دشمن  نیز با فعالیت های سیاسی و فرهنگی و اجرای تیاتر و نظافت و بهداشت آسایشگاه که در سه سال پایانی اسارت  آن را داوطلبانه انجام می داده،  امروزه هم نماینده آزادگان استان فارس نیز می باشد.

 

 

پیام آزادگان: آقای تجرد چگونه به جبهه ورود پیدا کردید؟

من ۱۷ساله و دانش آموز تازه ورود پیدا کرده به کلاس سوم دبیرستان بودم .البته یکی از برادرانم که یک سال و نیم از من کوچکتر و البته از نظر جثه قوی تر و ورزشکار هم  بودند پیش از من  در جبهه حضور داشتند و هردو با هم در عملیات محرم حضور داشتیم  که ایشان در همان عملیات به شهادت رسید و من هم در منطقه عملیاتی "عین خوش" به اسارت درآمدم.

 

پیام آزادگان: نحوه به اسارت درآمدن خود را لطفا تشریح بفرمایید؟

برادر کوچکتر من که پیش از من درجبهه حضور داشت برای خودش رزمنده کارآزموده ای بود و برادر بزرگترم هم  در زمان انقلاب هم سرباز بود و سمت فرماندهی هم داشت. من به همراه برادر بزرگترم به یگان تخریب چی ورود پیدا کردیم. وظیفه ما پاکسازی میادینی بود که از دست دشمن آزاد شده بود. با آغاز عملیات  من به منطقه عین خوش اعزام و برادرم هم در منطقه اهواز ماند.

رزمندگان بسیار علاقه مند بودند که در عملیات ها حضورباشند و سر این موضوع با هم رقابت و حتی دعوا هم می کردند که به خط مقدم فرستاده شوند. دوماه از حضور ما گذشته بود که در بخش پایانی عملیات محرم به سمت "موسیان"  درحالی که یک پایم مجروج شده بود و گلوله باران دشمن تمامی نداشت در حین عقب نشینی مسیر را گم کرده و در کمین دشمن گرفتار شدم. چندنفری از نیروهای دشمن در کمین بودند و خوشحال از این که یک نفر را اسیر گرفته اند. آن ها  از من پرسیدند: می خواهی تهران بروی؟ برای لحظه ای اندیشیدم و با خود گفتم این ها منتظرند من راه بیفتم بعد از پشت مرا با گلوله بزنند. به این خاطر گفتم: نه می خواهم به بغداد بروم. بعد هم پایم را پانسمان کردند و مرا به عقب فرستادند. هربار پس از طی مسافتی دژبان جلوی شان را می گرفت  و سوال و جواب شان می کرد که از کجا می آیید و به کجا می روید؟  آن ها هم توضیح می دادند که اسیر گرفته ایم و مرا به نیروهای جدید عراقی تحویل می دادند.

 

پیام آزادگان: از آن زمان خاطره ای هم در ذهن دارید؟

بله در همین اثنا سربازی بود که بچه نجف بود. کمی که با هم  دست و پا شکسته صحبت کردیم گفت خمینی زمانی در نجف بوده. من هم به قلبم اشاره کرده و گفتم "خمینی فی قلبی" "خمینی در قلب من جای دارد".

 از ساعت ۷ صبح که اسیر شده بودم تا ساعت ۲ بعدازظهر او هنوز داشت مرا به پشت جبهه شان می برد. در مسیر چند دقیقه ای چرت زدم و ناهار هم خوردیم. سربازان عراقی دنبال این بودند که وقت بگذرانند و من هم بهانه خوبی برای آن ها بودم. در مسیر سرباز مرا به دژبانی سپرد که موتورسیکلت کابین داری هم داشت. من را سوار کابین کرد و چون مجروحیت پا داشتم زمانی که حرکت می کرد  پایم محکم به کابین می خورد و درد شدیدی می کرد. گویا آن سرباز نجفی آن  ماجرا را که من گفته بودم خمینی درقلب من هست را برای او  هم تعریف کرده بود آن سرباز هم دست من را گرفت. من فکر کردم می خواهد به من جایزه بدهد اما او می خواست آتش سیگارش را پشت دست من خاموش کند که من دستم را عقب کشیدم.

 

پیام آزادگان: در ادامه چه اتفاقی افتاد؟

هرچه به عقب می رفتیم خشونت عراقی ها بیشتر می شد. حدود ۴ بعدازظهر بود به محلی رسیدیم که اسرای دیگر  از بچه های ایرانی و تعدادی مجروح که تعدادشان زیاد نبود آن جا نگه داشته بودند. من با دیدن آن ها  از تنهایی درآمدم. نماز ظهر و عصرم را به همان حالت نشسته خواندم. اتفاقا همان جا عکسی هم از من گرفتند که بعدها در روزنامه های عراق چاپ شد. از آن جا من و دیگر مجروحان را به بیمارستان "الاماره" که منطقه شیعه نشین بودند بردند و انصافا رسیدگی خوبی به ما می شد. حتی پرستار خانمی آن جا بود که واقعا به مجروحان می رسید  و مشخص بود که  مخالف صدام است. و یا اینکه مرسوم بود درصفحه اول روزنامه های عراق عکس صدام حسین را انداخته بودند، سربازی که سن کمی هم داشت زیر آن عکس نوشته بود: "هذا کلب بن کلب، هذا عامل حرب" یکی از مجروحان به من گفت این عکس را مخفی کن. من هم با این که مجروح بودم اما نسبت به بقیه می توانستم راه بروم آن روزنامه را دریک پستو مخفی کردم تا مشکلی برای آن سرباز عراقی پیش نیاید.

بعد هم ما را  به بیمارستان نیروی هوایی بغداد که بیشتر شبیه شکنجه گاه بود تا بیمارستان، منتقل کردند. در آن جا رفتار واقعا بدی با اسرا داشتند ۱۰ روز را هم در آن جا سپری کردیم.  از آنجا ما را به  "الانبار" فرستادند که مدت ۱۰ روز هم در بیمارستان الانبار بودم و در تاریخ ۲۰ آذرماه ۱۳۶۱ مرا به اردوگاه رومادیه فرستادند.

 

پیام آزادگان: آیا تاقبل از اسارت به آن اندیشیده بودید؟

خیر. من همواره به شهادت و همه نوع مجروحیت فکر می کردم و با خود می گفتم هر اتفاقی می خواهد بیفتد فقط اسارت نباشد.

 

پیام آزادگان: اسارت شما در چه اردوگاه هایی سپری شد؟

۴ماه در الانبار، ۱ سال الرمادیه، ۶ماه بین القفسین و مدت ۶سال هم در اردوگاه موصل ۱ بودم

 

پیام آزادگان: درباره اردوگاه رومادیه بیشتر توضیح بدهید؟

اردوگاه رومادیه اردوگاهی بود که بیشترین فیلم از اسرای این اردوگاه گرفته می شد و مدام خبرنگار می آمد و دایم درگیری داشتیم.

 

پیام آزادگان: به نظرشما هدف خبرنگاران از گرفتن فیلم و مصاحبه از اسرای ایرانی چه می توانست باشد و بیشتر سوالات آن ها درچه موضوعاتی بود؟

خبرنگاران رسانه های بیگانه بیشتر به دنبال نشان دادن چهره های اسیران ایرانی بودند و این که رژیم ایران بچه های کم سن و سال را به زور به جبهه فرستاده است و  آن ها از آمدن شان پشیمان هستند.  به همین علت معمولا بچه ها مصاحبه نمی کردند و از جلوی دوربین فرار می کردند و یا جلوی دوربین صورت های خود را مخفی می کردند. نمونه آن  فیلم مصاحبه با مهدی طحانیان است که می گوید: هر آنچه رهبرم بگوید و یا اینکه خطاب به خبرنگار زن گفته بود تا حجاب خود را حفظ نکنید من مصاحبه نمی کنم. برای همین یک اردوگاه دیگری را برای بچه های کوچکتر تشکیل دادند به نام  "اردوگاه اطفال" که با این نام  "اطفال"  بچه ها را تحقیر می کردند زیرا ما رزمنده بودیم و لفظ اطفال یک توهین به ما بود.

 

پیام آزادگان: از فعالیت های اردوگاهی تان هم برای مان بگویید:

اسارت یک توفیق بزرگ و یک فرصت استثنایی بود.  اوایل اسارت وقت مان بیشتر به قرآیت قران می گذشت.  کاغذ و قلم هم مدام ممنوع و یا آزاد می شد. بعدها کتاب انگلیسی توسط صلیب سرخ به اردوگاه آورده شد و بچه ها خیلی خوب انگلیسی را فرا می گرفتند به طوری که پس از گذراندن ۳ کتاب خیلی خوب می توانستند انگلیسی صحبت کنند.  بچه ها بعد از زبان انگلیسی به دنبال آموختن زبان فرانسه، ایتالیایی، روسی و اسپانیایی می رفتند. حفظ قرآن و بعدها هم روی نهج البلاغه بچه ها کار می کردند اما یکی از مشغله های اصلی بچه ها درس خواندن بود زیرا اکثر دانش آموز بودند که به جبهه آمده بودند بنابراین اسارت بهترین فرصت برای درس خواند بود.  یکی دیگر از فعالیت ها کارکردن در ادوگاه بود که ظرف شستن و نظافت کردن اردوگاه و یا در سال های پایانی اسارت باغچه ای داشتیم که بچه ها خودشان را با آن سرگرم می کردند البته من به خاطر چشمانم که خیلی اذیت می شد نمی توانستم این کلاس ها را بگذرانم زیرا چشمانم دایم قرمز می شد به طوری که همه مرا به چشم "سرخو" می شناختند و بابت همین موضوع من دایم  سرم به زیر بود. یک بار بچه ها الکل را به اشتباه داخل ظرف قطره چشم ریخته بودند و روی طاقچه گذاشته بودند من هم الکل را به چشمم ریختم که حال بسیار بدی پیدا کردم.  ما هیچ گاه برای خودمان خواسته ایم نداشتیم اما یکی از خواسته های من از خدا در اسارت این بود که نابینا نشوم زیرا چشمانم که درد می کرد و سر به زیر راه می رفتم و دیگران به من ترحم می کردند و این ترحم برایم آزاردهنده بود.

 

پیام آزادگان: شما با حاج آقا ابوترابی هم در اردوگاه برخوردی  داشتید؟

بله خوشبختانه من سه سال در اردوگاه موصل ۱ توفیق دیدار حاج آقا ابوترابی را داشتم و توفیق دیگر بنده این بود که با همفکری یکی از دوستان هم اردوگاهی ام به نام (شاه علی) یک برنامه هفتگی با حاج آقا داشتیم. حاج آقا هم فرمودند صبح های روز دوشنبه قبل از آش (صبحانه) بیایید که ما هر دوشنبه خدمت حاج آقا بودیم و با ایشان هم قدم می شدیم که بعدها هفته ای یک روز شد.

 

پیام آزادگان: یکی از ویژگی های بارز حاج ابوترابی را بفرمایید؟

ایشان یک انسان با شرف و در حقیقت آزاده واقعی بود و  تمامی ویژگی هایی را که در ایمه اطهار(ع) آموخته بودیم شمه ای از آن را در حاج آقا ابوترابی می دیدیم. ایشان در عبادت، اخلاق، سلامت جسم و روان رقیبی نداشتند و من حتی موضوع پایان نامه فوق لیسانسم  را به حاج آقا ابوترابی اختصاص دادم و با پرسش نامه هایی که از بچه های ۴ اردوگاه پرکردم از آزادگان خواستم تا خاطره ای از اسارت را بیان کنند آزاده ای نوشته بود "خاطره اسارت من، حاج آقا ابوترابی است" که این جمله به حق برای من آموزنده بود.

حاج آقا یک فرصت استثنایی و یک فرصت فوق العاده بود. بزرگترین  توفیق زندگی ما اسرا آن است که در زندگی با عالمی به نام حاج آقا ابوترابی آشنا شدیم که در حین قدم زدن دستان ما را می گرفت.

 

خاطرم هست: حاج آقا همواره افراد را به ملاطفت و مهربانی دعوت می کرد. و قبل از ورود حاج آقا ابوترابی به اردوگاه ما، در اردوگاه هزارو هفتصد نفره تقریبا دویست نفراز آنان به نوعی غریبه و به نوعی می توان گفت جاسوس بودند. ما هم زمانی که برنامه داشتیم به محض ورود این افراد برنامه های مان را تعطیل می کردیم اما با ورود حاج آقا به اردوگاه، این دویست نفر به یک نفر تقلیل پیدا کرد و بعدها طوری شده بود که همین افراد نگهبانی می دادند تا عراقی ها از برنامه های ما مطلع نشوند و این شیوه تربیتی تنها از حاج آقاابوترابی ساخته بود.

حاج آقا زاهدترین، عالم ترین و مهربان ترین و انقلابی ترین فرد در اسارت بود. هر هفته یک نماینده از اردوگاه پیش حاج آقا می رفت و  از حاج آقا یک حدیث را به عنوان شعار هفته  فرامی گرفتند  و به بچه ها بیان می کرد.

اهداف حاج آقا ابوترابی تنها یاد دادن حدیث و دعا نبود. حاج آقا کاری کردند که ما در آنجا تنوع غذایی پیدا کردیم. به طور معمول برای صبحانه آش بود و برای ناهار هم معمولا یک چلوخورشت مشخصی بود. حاج آقا به بچه ها پیشنهاد دادند تا حقوق ماهیانه خود را که ۱۵۰۰ فلوس(سیصد تومان) می شد را جمع و یک چرخ گوشت خریداری کردند و داخل آشپزخانه گذاشتند و از آن به بعد دو غذای کتلت و استانبولی هم به غذای ما اضافه شد.

حال ببینید اسیری که در محدودیت شدید تنوع غذایی این دو نوع غذا چقدر در جسم و روح او تاثیر می گذاشت و این از سوی حاج آقای زاهد و عارفی که می گفتند توجهی به دنیا نداشته باشید این دو کار را برای ما انجام دادند.

 

پیام آزادگان: بازگشت به ایران چگونه میسر شد؟

 زمانی که صدام به کویت حمله کرد ما همچنان مشغول فعالیت های اردوگاهی نظیر صرف و نحو، عربی بودیم.   تا این که صدام به کویت حمله کرد.  با شنیدن این خبر ما فکر کردیم حالاحالاها ماندنی هستیم بنابراین به یکی از دوستان گفتم باید یک کلاس جدید را شروع کنیم. اتفاقا همان شنبه از رادیو بیانیه صدام حسین قرایت شد. فردای آن روز اردوگاه به هم ریخت و از صلیب سرخ آمدند و اسامی مان را نوشتند تا ما را به ایران برگردانند. یعنی درست زمانی که ما کاملا ناامید شده بودیم دو روز بعد اردوگاه ما به عنوان اولین اردوگاه و ما به عنوان دومین گروه آزاد شدیم.

 

پیام آزادگان:  اگر خاطره ای از شب های پایانی اسارت دارید بیان بفرمایید؟

 خاطرم هست شبی که گروه اول از اسرا را بردند عراقی ها دیگر با بچه ها مهربان شده بودند و اصراری هم نداشتند که ما را به داخل آسایشگاه بفرستند و اولین شبی بود که پس از ۸ سال  غروب خورشید را دیدیم. نماز مغرب را درفضای باز خواندیم و دیگر اجباری نبود و هرکس که مایل بود به داخل آسایشگاه می رفت.

صبح زود هم ما را به سمت مرز آوردند. اصلا باورمان نمی شد زیرا گاها اتفاق افتاده بود که بچه ها را تا پای هواپیما هم آورده بودند و برگردانده بودند بنابراین باور آزادی برایمان سخت بود تا اینکه به مرز کشور خودمان رسیدیم.

 

پیام آزادگان: چه حسی از آزادی داشتید؟

من با بچه ها شرط بندی کردم و گفتم ممکن است من  با دیدن وطنم و یا  یک پاسدار و یا یک آرم سپاه گریه ام بگیرد اما با دیدن خانواده ام اصلا گریه ام نمی گیرد و همین طور هم شد. من زمان آزادی ۲۴ساله بودم و دیدن مردم وطنم برایم شور و هیجان خاصی را داشت  و استقبال مردمی که از ورود آزادگان شد نماد اسلام و انقلاب بود و زمانی هم که از مرز حرکت کردیم ۳ روز در قرنطینه بودیم تا به شیراز رسیدیم. دوستان اصرار داشتند که به دیدار رهبری برویم اما اصرار من به دیدار خانواده بود زیر خانواده ۸ تا ۱۰سال بود که چشم انتظار ما بودند البته گروه اول اسرا را به دیدار رهبری بردند اما گروه های بعدی را به خانواده هایشان ملحق کردند.

 

پیام آزادگان: اولین دیدارتان با خانواده چگونه بود؟

خانواده ما با شنیدن خبر آزادی ما به فرودگاه شیراز آمده بودند اما اشتباها به آنان گفته شده بود که آن ها امروز نمی آیند و همه برگشته بودند که ما را به فرودگاه آوردند. اما پدرم تعصیبی که روی من داشتند به همراه داماد و برادر بزرگترم در گوشه فرودگاه منتظر من ایستاده بودند که ما هم دیگر را در آن جا ملاقات کردیم اما پدرم اصرار داشتند استقبال کنندگان از من که همه برگشته بودند دوباره برای بردن من به فرودگاه بیایند. من گفتم پدرجان نیازی نیست اما ایشان اصرار داشت که همه بیایند. ما را گوشه خیابان نگه داشتند و خاطرم هست پدرم یک شیشه نوشابه  زمزم که اوایل انقلاب رایج بود به دستم داد و گفت بخور. من هم دو قلپ به زور خوردم و شیشه را دست شان  دادم و گفتم بسه دیگه. گفت همه اش را بخور. گفتم نمی توانم. پدر به اعتراض گفت: وای خدای من نوشابه هم نمی تواند بخورد!!

 

پیام آزادگان: از اهم  فعالیت های استانی خود پس از بازگشت از اسارت هم توضیحاتی را بفرمایید؟

من همانطور که در اردوگاه هم فعال بودم پس از بازگشت از اسارت هم روی گردهم آیی آزادگان استان اصرار فراوانی  داشتم و با اینکه از نظر سنی از آزادگان استان سن کمتری نسبت به بقیه داشته  و دارم اما اولین جلسه گردهمایی آزادگان استان را با ۶ آزاده شروع کردم. کم کم تعداد آزادگان در این جلسات بیشتر شد. در ابتدا این جلسات در خانه آزادگان تشکیل می شد که بعد به علت کثرت آزادگان جلسه در مسجد برگزارشد که من هم مسوول هماهنگی جلسات را برعهده داشتم و دبیرهییت آزادگان نیز به بنده محول شد که به دنبال آن بنده از سوی موسسه پیام آزادگان مرکز به عنوان نماینده آزادگان استان فارس انتخاب شدم و بحمدالله توانستیم مکان ثابتی را که برای جلسات داشته باشیم و در حال حاضر درخانه پدری اینجانب که زادگاه بنده هم بود که جلسات خود را در آن برگزار می کنیم که بر سر در آن پرچمی با این نوشته "برسر پیمان خود با امام و شهدا هستیم" نصب شده است.

برگزاری "جلسات انس" که بیشتر روی خط مشی رهبری است کار می کنیم و قدم بعدی جلسات ما این است که با حضور اساتید مجرب، فرزندان ذکور آزادگان را در این جلسات گردهم آوردیم که خوشبختانه رفاقت بسیار خوبی با هم پیدا کرده اند به طوری که یک گروه اجتماعی در تلگرام برای آن ها تشکیل داده ایم.  یک گروه هم برای دختران آزادگان تشکیل داده ایم که همسربنده نیز با دارابودن مدرک کارشناسی ارشد علوم قرآنی در خدمت دختران آزادگان عزیز مشغول به فعالیت است.

از دیگر فعالیت های استانی ما،  سرکشی به آزادگان نیازمند است، برگزاری گروه کوهنوردی از سوی آزادگان است که هر پنجشنبه برگزار می شود که با هزینه بسیار اندک آن را برگزار می کنیم. از دیگر برنامه های در دست اقدام جمع آوری خاطرات آزادگان است که اگر فرصتی پیش بیاید آن را هم در برنامه های مان خواهیم داشت.

 

مصاحبه از صنوبر محمدی 

*ج/جوزی

 

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید