گفتگو با آزاده سرافراز رستم عالیشاه ارات بنی

۱۳۹۶/۱۲/۲۰

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ، دوران اسارت يادآور مظلوميت، غربت و صبر و استقامت آزادمرداني است كه ساليان سال زندگي خود را در اسارت دشمن بوده و با صبر و شكيبايي خود، سرمشق آزادي و آزادگي قرار گرفتند.

دوران اسارت، بخشي از تاريخ هشت سال دفاع مقدس ملت قهرمان ايران را در برابر متجاوزين بعثي تشكيل مي‌دهد و سرگذشت آن مملو از حوادث تلخ و ناگوار مي‌باشد. در دوران اسارت، حوادثي رخ داد كه هيچگاه از فكر و ياد آزادگان محو نخواهد شد و فراموش شدن آن امري بسيار دشوار است.

 

پای صحبتمان را با دلاور مرد مازندرانی باز میکنیم.

رستم عالیشاه ارات بنی متولد ۱۳۴۹ و کارمند اداره امور مالیاتی شهرستان می باشد. مردی از دیار سر سبز سوادکوه، جوان ۱۷ ساله ای که قبل از به اسارت در آمدن ،تنها ۱۲ روز از ازدواجش گذشته بود و مثل هر ایرانی غیور وقتی وارد صحنه نبرد حق علیه باطل شد دیگر چیزی جز پیروزی وطن برایش مهم نبود.از طرف بسیج سپاه سوادکوه، لشکر ۲۵ کربلا تیپ یک شهید بصیر گردان حضرت علی بن ابیطالب(ع) وارد صحنه نبرد شد.

رستم عالیشاه ارات بنی درسال ۶۷ در منطقه فاو در پاتک عراق یا همان سقوط فاو به اسارت دشمن درآمد و مدت زیادی را در اردوگاه تکریت ۱۲ سپری کرد و۶۹ همراه دیگر دوستان آزاده به آغوش وطن بازگشت.

- داستان این فراغ را از زبان خودش میشنویم :

-لطفا نحوه اسارت و نام اردوگاهتان را برای ما توضیح دهید.

بی سیم چی و پیک بودم  و پس از عملیات والفجر در منطقه کردستان حلبچه با جراحت بوجود آمده بعد از عید در پنجم فروردین ۶۷ به مرخصی آمده بودم و در تاریخ ۱۶ فروردین ازدواج کردم و مجدد در تاریخ ۲۲ فروردین به منطقه برگشتم تا اینکه ۲۸ فروردین به اسارت دشمن بعثی درآمدم.

از آنجائیکه مناطق عملیاتی در غرب کشور بود و نیروهای ما در غرب معطوف بودند در منطقه جنوب با کاهش نیرو مواجه بودیم اما دشمن با هوشیاری و فرصت طلبی با پشتوانه امکانات کشورهای مختلف و با کمک نیروی انسانی چندین کشور با حجم عظیم نیروهای انسانی اقدام به عملیات فاو نمود و در تاریخ ۲۸ فروردین ۶۷ اقدام به بازپس گیری شهر فاو نمود از این رو نیروهایی که از عملیات برگشته بودند در حال ریکاوری مجدد در هفت تپه به منطقه ابوفلفل اعزام شدند و صبح با عبور از نخلستان ها به کنار اروند رسیدیم و با قایق ها به شهر فاو منتقل گشتیم.ضمن اینکه با کمبود مهمات مواجه بودیم تقریبا مهمات ظهر روز ۲۹/۱/۶۷ با نامردی کشور کویت دیر به دستمان رسید و دشمن با تجمیع ۴کشور مصر، اردن، آمریکا و عراق از طریق های برد با هلی کوپتر در پشت نیروهای ایرانی فرود آمدن که در محاصره قرار گرفتیم که اینجانب با خوردن کد رمز بی سیم و تغییر فرکانس بی سیم و رفتن به داخل آب و شنا کردن، با ماشین نظامی خشابر آبی خاکی مواجه شدیم و تقریبا ساعت ۲ بعد از ظهر کنار اروند به اسارت دشمن بعثی در آمدم .

 

- نحوه رسیدگی و برخورد عراقی ها در اردوگاه چطور بود؟

برشمردن برخوردهای متعدد و غیر انسانی بعثی ها در هنگام اسارت مقدور نیست اما یکی دو مورد آن به شرح ذیل می باشد.

از آنجائی که در تشنگی شدید به سر می بردیم آب باتری ها را جلوی چشمانمان به زمین میریختند و باتری خالی را جلوی دهانمان بر عکس می گرفتند.

اولین برخورد یک عراقی با من به این صورت بود که ساعت مچی ام را از دستم در آورد و سرم را یک طرف کوبید و فانو نسخه ای که به کمرم بسته بود را با یک حرکت که مرا پرت کرد که با پاره شدن تمام بندهای شلوارم فانو نسخه آزاد شد و مرا دولا کرد و با ضربات متعدد به همراه  توهین های فراوان دست ها و پاها و چشم هایم را بستند و مرا کتک زدند و به عقب انتقال دادند.

تعداد بازماندگان کل گردان به ۶۰ نفر نمی رسید یعنی اکثر عزیزان به شهادت رسیده بودند مثل شهید محمد رحمتی، شهید مجیدرضایی از دوستان بسیار خوب و عزیزی بودند که در کنارم به شهادت رسیدند.به یاد دارم تیر خلاصی به پیشانی شهید مجید رضایی که جراحت شدیدی نیز داشت زدند و او را به شهادت رساندند.

با پای برهنه در بیابانها با دست و چشم بسته آنقدر ما را میزدند در حال عقب بردن با ضربات قنداقه تفنگ،  مشت و لگد حسابی از ما پذیرایی می کردند.

اصولا رسیدگی به مجروحین نداشتیم و حتی در هنگام شکنجه با کابل بر روی جراحت بچه ها نیز ضربه می زدند.تا اینکه بالاخره به اردوگاه ۱۲ تکریت عراق منتقل شدیم.

 

- خصوصیات ظاهری اردوگاهتان را برای ما بگویید؟

۴ تا قطعه بودیم . هر قسمت آسایشگاه داشت که شامل ۶۰ بلوک ۵/۱*۲ به ابعاد۱۸۰مترمربع بود.هر آسایشگاه ۱۸۰متری تقریبا ۱۵۰اسیر داشت که برای هر نفر فضایی به اندازه نشستن و دراز کشیدن وجود داشت.

 

وضعیت خوراک و پوشاک شما در اردوگاه چطور بود؟

روزی دو قرص نان جو که بصورت نان ساندویچی بود برنج هم برای هرنفر حدود ۲  قاشق بود و نصف لیوان چای سهمیه ما بود. راستش این تغذیه فقط در حدی بود که ما بتوانیم زنده بمانیم و بس.

در روزها و ماه های اول اصلا لباس نداشتیم و با همان لباس های پاره و یا پاه برهنه ماه ها زندگی و اسارت را به سر می بردیم و بعد ها به ما یک لباس عربی که تیش تاشه بلند بود به ما دادند که لباس بلندی بود که به هر اسیر در سال یک دست می دادند . امکانات بهداشتی افتضاح بود ، سرویس بهداشتی را با بلوک خودمان درست کرده بودیم .

- یک خاطره از اسارت برایمان تعریف کنید؟

اسارت هر لحظه و هر ساعت آن خاطراتی شیرین و تلخ است ، خاطراتی که امروز برایمان باور کردنی نیست و گفتن و شنیدن آن امروزه طمع طنز را دارند ، اما اسارت فرصت خوبی برای شناخت خودمان بود .

همه ی روزهای اسارت یادآور خاطرات تلخی است که امروزه جز آزردن روح چیزی نیست.

 

- در مورد حاج آقا ابوترابی و اگر دیداری با ایشان داشتین بگویید؟

حاج آقا ابوترابی را در اسارت ندیدم اما از ایشان زیاد شنیدم . مرد بزرگی بود و اخلاقی پیامبرگونه داشت.

امثال این بزرگ مرد واقعا کم دیدم ، خداوند مورد لطف و رحمت بیکران قرارشان دهد.

 

حرف آخر

امیدوارم به خانواده های شهدا و آزادگان و ایثارگران توجه شود. به فرزندان شهدا و آزادگان و خانواده هایشان توجه ویژه شود. احترام و زحمت این عزیزان پایمال نشود.دیدار رهبر معظم انقلاب اسلامی شامل حال بنده حقیر شود.

 

*مائده بابایی

 

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید