گفتگو با آزاده سرافرازمروتعلی نصرتی

۱۳۹۷/۰۳/۱۲

گرچه این روزها فشار زندگی وبیکاری فرزندانش دل او را به شدت به درد آورده است اما با گشاده رویی این گفت گو را می پذیرد.

 
 
 
 

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ، ۲۷اردیبهشت سالروز اسارت مروتعلی نصرتی از آزادگان دفاع مقدس است. به همین بهانه پای صحبتهایش نشستیم تا از حماسه های دفاع و روزهای اسارت برایمان بگوید.

گرچه این روزها فشار زندگی وبیکاری فرزندانش دل او را به شدت به درد آورده است اما با گشاده رویی این گفت گو را می پذیرد.

مروتعلی نصرتی آزاده ۵سال اسارت و جانباز ۳۰ درصد اعزامی از لشگر۲۱حمزه ۱۹ساله و سرباز بوده که در تاریخ ۱۸/۸/۶۴ به جبهه اعزام و درتاریخ ۲۷/۲/ ۶۴درمحاصره دشمن گرفتار می آید و سرانجام پس از ۵سال اسارت در تاریخ/۶/۶۹ سرافرازانه به میهن بازمی گردد.

 

نحوه اسارت او را با هم می خوانیم:

همان روز پس از اتمام مرخصی ام از تهران به منطقه مهران رسیده بودم که که آماده باش اعلام کردند و گویا دشمن ساعت ۲نیمه شب عملیاتی انجام داده بود اما سمت ما خبری نبود. به ما گفتند شلیک کنید ما هم درتاریکی با آرپی جی و گلوله شلیک می کردیم و تا ۵ صبح که هوا کمی روشن شد دیدیم هرچه گلوله زده ایم فقط به تانک و نفربر زده بودیم. ساعت ۶ می خواستیم عقب نشینی کنیم سروان محمدی اجازه عقب نشینی به ما نداد و یک ساعت بعد به ما دستور عقب نشینی داد. حدود ۲۸ نفر بودیم که عقب نشینی کردیم و با یک ماشین جنگی به داخل منطقه مهران رفتیم. منطقه به محاصره دشمن در آمده بود. ما هم  در جاده زیر یک پل مخفی شدیم که  دیدیم  یک سرباز ایرانی هم جداگانه به سوی ما می آید. عراقی ها هم که با تانک ونفربر از روی پل درحال عبور بودند گویا رد او را زده بودند.  حدود ده دقیقه بعد عراقی ها ما را محاصره کردند. البته ۱۸تن از بچه ها قبل از اینکه ما به اسارت دربیاییم از طرف دیگر پل فرار کرده بودند و خودشان را نجات داده بودند. ماه رمضان و دقیقا وقت اذان ظهر بود که نیروهای عراقی ما را اسیر گرفتند.

 

پیام آزادگان: در ادامه چه گذشت؟

یک درجه دارعراقی به همراه چند سرباز ما را اسیر کردند. درجه دار عراقی به سربازانش دستور آتش داد تا ما را به گلوله ببندند که یک یا دو دقیقه بیشتر طول نکشید که یک جیب نظامی از دور پیدا شد. آن درجه دار به نشانه احترام دست بلند کرد و به زبان عربی که البته از بچه های عرب زبان هم در میان بودند ترجمه کرد که آنها نمی خواهند ما را بکشند. افسرعراقی  دایم می گفت" ماه رمضان، گناه، گناه" آن ها هم دست نگه داشتند و ما را سوار ماشین ها کردند و به بصره بردند.

 

پیام آزادگان: آیا تا آن لحظه به اسارت فکر کرده بودید؟

نه. اصلا. البته این موضوع به من الهام شده بود. زیرا همان روزی که از خانه به منطقه می آمدم خانواده آن روز با یک مینی بوس تا آزادی همراه من آمده بودند درصورتی که در اعزام های قبلی اینطور نبود. این بود که با خود فکر می کردم این دفعه متفاوت است و یادم هست یکسره از آزادی تا منطقه مدام گریه می کردم اما بیشتر به شهادت و مجروحیت فکر می کردم و اسارت به مغرم خطور نمی کرد.

 

پیام آزادگان: اسارت شما در چه اردوگاههایی گذشت؟

اردوگاه کمپ ۹

 

پیام آزادگان: ایین اردوگاه چگونه وضعیتی داشت؟

اردوگاه کمپ ۹ بدترین اردوگاه بود. آزار  و اذیت عراقی ها بسیار زیاد بود و مدام مورد ضرب و شتم قرار می گرفتیم. با کمترین اشتباهی، همه بچه ها تنبیه می شدند. به طوری زمانی که به ایران برگشتیم فک و دندانی برایمان باقی نمانده بود. زانوانم داغان است و کمرم هم پس از۲۷سال بازگشت، به اندازه گودی یک بشقاب سیاه  و خون لخته شده است وهنوز هم آثار آن باقی مانده است.

 

پیام آزادگان: برنامه روزانه تان در اردوگاه به چه صورت بود؟

۸صبح از آسایشگاه بیرون می آمدیم و درمحوطه بیرونی که شنی بود و آفتاب شدید آن را داغ کرده بود قدم می زدیم. حمام اسارت که ۴۵ثانیه ای و با آب خالی بود که هنوز نیمی از بدنمان خیس نشده پایان می یافت و اگر۵ ثانیه بیشتر طول می کشید سربازان عراقی با کابل و باتوم  به جانمان می افتادند و به بدن مان که خیس بود می کوبیدند.

از نظر تغذیه هم که وضعیت خوبی نبود. ناهار و یا شام دوعدد بادمجان با مقداری پیاز و یک قاشق زردچوبه داخل بیست لیتر آب، یا اگر مرغ بود به هر ۱۳نفر یک عدد مرغ می دادند که تا نگاهش می کردی تمام می شد.

بعد هم کلاس های عربی، انگلیسی و فارسی بود که من کلاس فارسی ام را که نیمه کاره رها کرده بودم فرصت یافتم آن را ادامه بدهم البته پس از بازگشت به کشور موفق به گرفتن دیپلم نشدم.

 

پیام آزادگان: چگونه از خبر آزادی تان مطلع شدید؟

اخبار رادیو عراق خبر تفاهم را اعلام کرد. یکی دو هفته بعد نیروهای عراقی شبانه ما را بیست نفر و سه نفر تقسیم بندی کردند. یکی از سربازان عراقی که پدر و مادر ایرانی داشت اما در عراق متولد شده بود و فارسی را متوجه می شد سه روز بعد به ما گفت این تقسیم بندی برای آزادی و بازگشت شماهاست. گفتیم مگر خبری هست؟ گفت: بله درهمین یکی دو هفته انشاالله خبری خواهدشد. یک شب هم ساعت ۲نیمه شب بود که آمدند و گفتند آزادید.

 

پیام آزادگان: در آن لحظه چه حسی داشتید؟

همه مثل پرنده بال درآورده بودیم. اما باور نمی کردیم. شبانه ما را سوار اتوبوس ها کردند و تا مرز آوردند. حتی زمانی که سوار اتوبوس های ایران شده بودیم و برادران ایرانی را می دیدیم که به ما خوراکی می دادند و شکلات پخش می کردند بازهم باور نمی کردیم. من خودم تا زمانی که میدان آزادی را به چشم ندیده بودم باور نمی کردم که اینجا خاک ایران است.

 

پیام آزادی: در این باره اگر خاطره ای دارید بیان بفرمایید:

خانه ما درمنطقه پاسگاه نعمت آباد بود. با دیدن میدان آزادی آنقدر ذوق کرده بود که تنه ام را از پنجره اتوبوس بیرون آورده بودم، ناگهان به بیرون پرتاب کردم و شروع کردم دور میدان آزادی دویدن به سمت میدان آذری. که ناگهان یک ماشین به همراه دو موتوری که گویا پشت اتوبوس ما حرکت می کردند به من رسیدند و مرا مانند یک پرنده گرفتند و داخل اتومبیل کردند. هرچه گفتم مرا رها کنید من می خواهم به خانه مان بروم. آنها گفتند اگر بی خبر بروی ممکن است خانواده ات شوکه شوند. به هرحال مرا تحویل یک تویوتایی از نیروهای خودشان دادند.  و آنها هم به همراه دیگر آزاده ها تحویل پادگان لویزان دادند. ۴۸ساعت بعد هم تحویل خانواده هایمان دادند.

 

پیام آزادگان: عکس العمل خانواده با دیدن شما چه بود؟

خانواده از خوشحالی برای من اعلامیه ورود به میهن چاپ کرده بودند. مادرم و اقوام بسیار شادمان شدند اما دیدم پدرم نیست. با نگرانی سراغ پدرم را گرفتم گفتند نگران نباش. پدرت برای خواندن نماز به مسجد محل رفته بود که پایش لیز خورده و  سرش شکسته است و الان هم بیمارستان است. در کوچه قیامتی بود. من هم چند خاطره برای مردمی که برای استقبال آمده بودند تعریف کردم. بعد هم که به خانه رفتم مادرم دوسیخ جگرکبابی درست کرده بود من هم آن دوسیخ را بین بچه محل های مان که به دیدنم آمده بودند تقسیم کردم. آخرین تکه را که خودم به دهان گذاشتم همان لحظه افتادم. یک ساعت بعد از دل درد شدید از  بیمارستان سردرآوردم.

 

پیام آزادگان: پس از بازگشت به میهن فعالیتی هم داشتید؟

بله. دوسه ماه پس از بازگشت طی مکاتباتی که انجام شد در شرکت تولید پلاستیک شاهین مشغول به کار شدم و درسال ۸۶ هم بازنشسته شدم.

 

پیام آزادگان: مشکلات امروز شما و دیگرآزادگان چیست؟

مشکل امروز ما بیشتر مشکل اقتصادی و بیکاری فرزندانمان است که امیدواریم آن هم به دستان متولیان امور آزادگان مرتفع شود.

 

مصاحبه از: صنوبر محمدی

 

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید