گفتگوی پیام آزادگان با آزاده سرافراز محمدرضا تیموری

۱۳۹۷/۰۳/۰۵

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ، به حق باید گفت امنیت و آزادی این روزهای مردم کشورمان، مدیون ایثار و از خودگذشتگی های مردان مردی است که در طول ۸ سال دفاع مقدس یک وجب از خاک کشورمان را به بیگانه نسپردند. هرچند که مشیت الهی بر شهادت و جانبازی بسیاری از آنان و سرنوشت اسارت بر تعدادی از آنان رقم خورد، اما  بند اسارت،  رویش جوانان و نوجونانی را به همراه داشت که در بدترین شرایط  اردوگاهی و  در زیر بدترین شکنجه هاو فشارها هیچگاه تن به خواسته دشمن نداده و تسلیم خواسته او نشدند و خداوند به یمن استقامت و پایمردی آنان،  نسیم خوش آزادی را به مشامشان عطرآگین ساخت  و این شیران دربند، عاقبت باغرور و سربلندی به میهن مان بازگشتند.

 

به پاس قدرشناسی از آن همه ایثار و فداکاری، ایام ماه مبارک رمضان فرصتی بود تا به سراغ یکی از اسرای ماه مبارک رمضان و آزاده سرافراز محمدرضا تیموری که درحال حاضر در یک شرکت هواپیمایی مشغول به خدمت  است، از دوران طلایی دفاع مقدس و همچنین اسارت برویم.

 

  وی متولد ۱۳۴۵ درسن ۱۷سالگی و به صورت داوطلبانه و با دستکاری شناسنامه اقدام به حضور در جبهه می کند هرچند که اعزام کنندگان مانع اعزامش می شوند  و او را از اهواز به تهران روانه می کنند. بنابراین تصمیم می گیرد به ارتش ملحق شود تا به طور رسمی در جبهه حضور یابد.

 

او می گوید: زمانی که دفترچه آماده به خدمت گرفتم  به سن قانونی ۱۸سال نرسیده بودم وبا تکمیل ۱۸سالگی به ارتش ملحق و همان ماه با لشگر۲۱حمزه به جبهه اعزام شدم.

 

پیام آزادگان: انگیزه تان از حضور درجبهه چه بود؟

آن زمان همه مردان و به خصوص جوانان هدفشان این بود که خودشان را به جبهه برسانند، یکی هم مانند من  با دستکاری شناسنامه و... زیرا هدف دفاع از میهن بود و همه برای دفاع از اسلام درجبهه و پشت جبهه بسیج شده بودند ما هم از این قاعده مستثنی نبودیم.

درچهاردهمین ماه از خدمتم بودم که  با حمله عراق به صورت نعلی شکل از دو محور ما را دور زدند.  فرماندهان با بی سیم به ما اطلاع دادند که تا کمربندی دهلران به ایلام عقب نشینی کنید. ما هم عقب نشینی کردیم و به جاده ای امن که حتی اتومبیل های شخصی از آنجا عبور می کردند  رسیدیم اما تانکهای عراقی آنجا مستقر بودند و ما را به اسارت گرفتند.

 

پیام آزادگان: آن لحظه چه حسی داشتید؟

من تا آن لحظه به اسارت فکرهم نکرده بودم و حتی نیروهای عراقی را که دیدیم گمان کردیم نیروهای سپاه هستند و حتی برایشان دست تکان دادیم که بیایید. که  عراقی ها یک دفعه ما را به کالیبر بستند و تعدادی از دوستان ما را به شهادت رساندند. البته اگر می دانستیم که نیروهای دشمن هستند ما هم با اسلحه و گلوله های آرپی جی که همراه داشتیم درگیر می شدیم و از خودمان دفاع می کردیم.

 

پیام آزادگان: در ادامه چه اتفاقی افتاد؟

نیروهایی که ما را به اسارت گرفته بودند مدام شیطنت می کردند و می خندیدند و گلوله هایی زیرپایمان می زدند که گرد و خاک به سر و صورت مان می پاشید و بعد هم می خندیدند. ما هم "شهادتین" خود را خواندیم. ابتدا ما را پشت تپه ای بردند تا اعداممان کنند. ابتدا به خط مان کردند و بازهم شروع به تیراندازی کردند و می خندیدند. فرمانده شان به عربی جمله ای به آنان گفت که آنان هم ما را سوار ماشین حیفا کردند و به شهر "بدره" بردند. شب را در مدرسه ای ماندیم و فردا صبح ما را به بغداد بردند. چهار روز با ماشین  ما را دربغداد می چرخاندند و شب به پادگان دژبان مرکز استخبارات بازمی گرداندند.

 

پیام آزادگان: برخورد مردم شهر با اسرا چگونه بود؟

یک تعدادی از مردم بی تفاوت بودند. تعدادی که  سن شان بالاتر بود نشان می داد که ناراحت بودند اما تعدادی هم با سنگ و چوب می زدند.

 

پیام آزدگان: آیا نیروهای عراقی متوجه شده بودند شما جزو نیروهای ارتش هستید؟

بله درمیان ما هم تعدادی از نیروهای بسیج، ارتش و فرماندهان هم بودند.

 

 پیام آزادگان: در ادامه چه اتفاقی افتاد؟

بعد از چهار روز ما را سوار اتوبوس کردند و به اردوگاه کمپ ۹ بردند. همین که وارد اردوگاه شدیم تعدادی از سربازان عراقی با تونل مرگی که ایجاد کرده بودند با چوب و چماق و باتوم و به سر و صورت و بدن ما می کوبیدند. بعد از عبور از تونل مرگ، ما را گوشه ای نشاندند و دوباره شروع به زدن کردند. بعد افسر عراقی آمد و برای ما صحبت کرد و بچه ها را داخل آسایشگاه فرستاد و از آن تاریخ روزهای سخت و دردناک زندگی ما آغاز شد.

زمان زیادی گذشت تا توانستیم به زندگی در اردوگاه و درکنارهم بودن عادت کنیم اما ۱۸ ماه بعد با اتحادی که میان بچه ها ایجاد شد توانستیم جلوی تفرقه و شکافی که عراقی ها میان بچه ها ایجاد می کردند، فائق بیاییم و یکپارچه دست به اعتصاب غذا بزنیم و درمقابل عراقی ها بایستیم.

پیام آزادگان: ماجرای اعتصاب غذا چه بود؟

پس از ۱۸ماه صلیب سرخ سری به اردوگاه زد ما هم تمام مشکلات مان را برای شان گفتیم و آن هم یادداشت کرد. البته ما قبلا هم خواسته ها و نیازهای اولیه مان را به فرمانده اردوگاه گفته بودیم. خواسته ما خواسته زیادی نبود. خواسته ما این بود که عراقی ها به ما فحش ندهند، توهین نکنند، به اعتقادات ما احترام بگذارند، آب و وسایل بهداشتی که  نیاز اولیه هر انسانی است را  در اختیار ما بگذارند. البته یک سال بعد متوجه شدیم که او خواسته های ما را طور دیگری عنوان کرده بود تا ما را از حقوق اولیه خودمان هم محروم کند. این شد که دست به اعتصاب غذا زدیم. نیروهای ضدشورش هم به اردوگاه ریختند و تمام بچه ها را زیر مشت و لگد گرفتند و حدود سه ماه ما فقط یک ساعت داخل آسایشگاه و یک ساعت بیرون آسایشگاه بودیم و هر بار رفت و برگشت به داخل آسایشگاه با کتک های شدید همراه بود. چندماه بعد هم  پذیرش قرارداد  ۵۹۸ امضا شد و دوسال بعد از پذیرش قطعنامه ما در اردوگاه بودیم.

 

پیام آزادگان: این ۲سال چه وضعیتی داشتید؟

پس از پذیرش قطعنامه ضرب و جرح به نسبت کمترشده بود ولی جایی که قانون نداشته باشد باید منتظرخیلی از رفتارها بودیم. در آسایشگاه اسرا از همه نوع قشری بودند بنابراین برای هم مشکل ساز می شدند. اما نکات مثبتی هم داشت این که قبلا عزاداری در ایام محرم ممنوع بود و نمازجماعت هم در اردوگاه برپا نمی شد، اگر عراقی ها کتاب دعا و یا قرآن را در آسایشگاه پیدا می کردند با شدت همه بچه ها را تنبیه می کردند.  اما دراین ۲ سال خیلی راحت به عزاداری می پرداختیم و  نماز هم به جماعت  برقرار می شد.

 

پیام آزادگان: روزهای طولانی اسارت را چگونه پشت سرمی گذاشتید؟

اردوگاه ما برخلاف اردوگاه های دیگر برگزاری کلاس ممنوع بود. هرکدام از بچه ها که آموخته هایی در زمینه قرآن، نهج البلاغه و... را در گذشته فراگرفته بودند زمان قدم زدن در محوطه اردوگاه با هم تبادل اطلاعات می کردیم.

 

پیام آزادگان: ورزش در اسارت چگونه بود؟

البته ورزش هایی نظیر فوتبال و والیبال  آزاد بود اما ورزش های رزمی و نرمش های دسته جمعی در اردوگاه ممنوع بود.

 

پیام آزادگان: با توجه به اینکه در ایام ماه مبارک رمضان قرارداریم، درخصوص برگزاری مراسم ماه مبارک رمضان در اردوگاه هم قدری توضیح بفرمایید؟

در۲سال آخر اسارتمان، راحت تر می توانستیم عبادت کنیم. اگر تا سحر بیدار می ماندیم و دعا و نماز می خواندیم عراقی ها خیلی  اذیت نمی کردند اما قبل از پذیرش قطعنامه خیلی از برنامه های ماه مبارک رمضان ممنوع بود. کسی حق نداشت نیمه شب بیدار بماند و نماز و دعا بخواند و این مخالف قانون ارتش عراق بود.

 

پیام آزادگان: از آزادی خود چگونه مطلع شدید؟

ما از طریق تلویزیونی که در آیشگاه بود از آزادی خود مطلع شدیم و از طرفی حمله عراق به کویت منجر به تبادل اسرای ایرانی وعراقی شد. بعد هم قاطع به قاطع اسامی را می نوشتند.

 

پیام آزادگان: این خبر چه حسی را در شما ایجاد کرد؟

طبیعتا خوشحال بودیم اما درحال حاضر که به سال های اسارت مان فکر می کنم می بینم  درکنار آن سختی ها و شکنجه ها، اسارت دوران خوبی بود. چرا که اصلا در قید و بند دنیا نبودیم، نمازشب های مان حال و هوای خوبی داشت اما متاسفانه پس از بازگشت به میهن چنان دچار روزمرگی ها شده ایم که کمتر توفیق عبادت های اسارت را پیدا می کنیم.

 

پیام آزادگان: استقبال مردم از آزادگان درمرزها چگونه بود؟

استقبال مردم درشهرها واقعا بی نظیر بود و برای آزادگان سنگ تمام گذاشته بودند. زمانی که وارد مرز شدیم تعدادی از بچه های سپاه، بسیج و ارتش به استقبال آمده بودند. تا رسیدن به پادگان الله اکبر کرمانشاه مردم کرمانشاه خوشحالی می کردند و از هرچه داشتند از آزادگان دریغ نمی کردند. یک شب در پادگان الله اکبر ماندیم  و بعدهم با هواپیمای ۱۳۰به تهران آمدیم. هرگروه را برای دیدار یکی از بزرگان و سران مملکت می بردند و یکی از توفیقات بنده دیدار مقام معظم رهبری بود که  واقعا خستگی و سختی های چندسال اسارت را از تن مان به دربرد. بعد هم که خانواده ها به پایگاه های بسیج آمدند و آزادگان را تحویل می گرفتند.

 

پیام آزادگان و کلام آخر:

مردم همیشه قدرشناس بوده و هستند و این مسوولان هستند که  ایثارگری و فداکاری فرزندان این آب  و خاک را فراموش می کنند. امیدواریم که بیشتر به فکر آینده جوانان و به خصوص فرزندان آزادگان باشند.

 

مصاحبه از : صنوبر محمدی

 

 

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید