چوب خيزران

۱۳۹۷/۰۶/۲۳
خاطرات اسارت

  در اردوگاه، دشمن يكى از برادران آزاده ما را زير فشار قرار داد كه او به امام خمينى توهين كند. آن دشمن كينه توز مى گفت: بايد به رهبرت اهانت كنى وگرنه رهايت نمى كنم. هرچه فشار آورد، ايشان مقاومت كرد. 

 

 

گفت: اگر از اين بچه ها خجالت مى كشى ، من به رهبرت اهانت مى كنم، تو فقط سرت را پايين بياور!

هرچه آن شكنجه گر اهانت كرد، او سرش را بالا گرفت. ( سرانجام، به خشم آمد) و با كابل كشيد تو صورت آن برادر.

افسر بعثى، كه خودش آمر و ناظر بود، دلش به رحم آمد و گفت: جوان چشمت دارد در مى آيد سرت را بياور پايين!

آن آزاده جواب داد: من با خداى خودم عهد بسته ام كه تا آخرين قطره خون و آخرين لحظه حيات، وفادارى ام را حفظ كنم.

آن افسر بعثى اين حالت را ديد، تا اين كه روز عاشورا فرا رسيد. ما روز عاشورا پابرهنه شده بوديم. آنها فهميدند كه اين باپرهنگى به عنوان عزادارى براى آقا حسين بن على عليه السلام است. ناگهان با كابل و چوب ريختند داخل اردوگاه.همان افسر، يك خيزران دستش گرفته بود. ما تا آن روز(چوب) خيزران نديده بوديم. افسر بعثى، خيزران را محكم كشيد تو صورت همان برادرى كه آن روز، زير كابل، آن استقامت را نشان داده بود.

ناله آن جوان بلند شد و صدايش تمام اردوگاه را در بر گرفت.

افسر بعثى يك مرتبه، متحير ماند و گفت: تو همان كسى هستى كه آن روز، زير ضربه هاى كابل صدايت در نيامد؟

او هم جواب داد: آخر امروز با خيزران شما به ياد لحظه اى افتادم كه سر نازنين آقا حسين بن على عليه السلام، ميان تشت بود و يزيد با خيزرانى كه در دست داشت، به لب و دندان مباركش مى زد.
 
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام
 
 
* آ 
 
ناگفته هاى اسارت از زبان مرحوم ابوترابى

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید

                                 

گزارش تصویری

چندرسانه ای

کتابخانه