پخش خبر آزادی + تصویر

۱۳۹۷/۰۵/۲۲
به مناسبت سالروز ورود آزادگان

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ،  به خاطر می‌آورم که جهت درمان به علت شدت بیماری و نبود امکانات پزشکی به بیمارستان نظامی در رمادیه اعزام شده بودم، در محوطه بیمارستان نگهبانانی که همراه من بودند رادیو داشتند، از طریق رادیو بغداد اعلام شد که ایران و عراق بر سر آزادی اسرا توافق کرده‌اند.

 

فکر کنم ۲۲ مرداد ۶۹ بود. همان روز بعد از مراجعت به اردوگاه حال و هوای بچه‌ها را طور دیگری یافتم. چرا که خبر توافق آزادی به گوش همه بچه‌ها رسیده‌بود. چهار یا پنج روز بعد؛ در اردوگاه شور و ولوله حاکم بود و تعدادی از بچه‌های چند اردوگاه را که به شدت مریض بودند، جدا کردند که البته من هم همراه آنها بودم، ما را به بیمارستانی نزدیک بغداد بردند تا به ایران اعزام شویم، بعد از چند ساعت ما را به سمت فرودگاه حرکت دادند اما هواپیما نرسید و دوباره ما را به بیمارستان بردند! شب را آنجا سپری کردیم. بله اما چه صبحی! صبح مورد اشاره به سمت فرودگاه بغداد رفتیم، هوا بسیار گرم بود و تلخ اینکه در آستانه آزادی هم آب را از ما دریغ داشتند تا آنجا که ما مجبور می‌شدیم به سرویس بهداشتی سالن فرودگاه رفته و از روشویی آب گرم بنوشیم، از صبح که به فرودگاه رفتیم تا ظهر حدود ساعت دو چیزی به ما نداند تا بالاخره هواپیمای ۳۳۰ ایران به زمین نشست و ما از نزدیک اسرای عراقی را با هیکل هایی چابک و سرحال دیدیم آن هم با کت و شلوار! در حالی که ما لباس نظامی به تن داشتیم. حتی وقتی می‌خواستیم سوار پلکان هواپیما شویم باورمان نمی‌شد می‌خواهیم به ایران برویم، از نگهبان‌هایی که همراه ما آمده بودند خداحافظی کردیم، یادم می‌آید در مسیر پلکان با تیم حراست هواپیما به عربی صحبت کردم که یکی از آنها به من گفت: برادر ما ایرانی هستیم! تازه متوجه شدم مثل اینکه از اینجا به بعد با ایرانی‌ها سروکار داریم! وارد هواپیما که شدیم هنوز هم باورمان نمی‌شد به سمت آزادی می‌رویم، درب هواپیما بسته شد و هواپیما به حرکت درآمد و ما در انتهای هواپیما نماز عصر خود را خواندیم و هنوز هم باورمان نمی‌شد که به ایران برمی‌گردیم! چرا که به دوستان خود گفتیم فعلاً در آسمان عراق هستیم، پس تا اینجا هم آزادی را رویا می‌دانستیم. بالاخره اعلام شد به تهران نزدیک شده‌ایم، حتی قبل از اینکه درب هواپیما باز شود هنوز هم باور بر آزادی نداشتیم تا اینکه درب هواپیما باز شد و به ما گفتند چون مراسم استقبال است بنشینید تا به نوبت برای این مراسم بروید، به خاطر می‌آورم دوست یکی از آزاده‌ها که افسر بود وقتی او را دید از فرط خوشحالی آغوش گشود و به طرفش آمد اما نرسیده به او از شدت هیجان ناشی از خوشحالی قبل از اینکه به او برسد غش کرد! از هواپیما که پائین آمدیم رئیس مجلس وقت ازجمله اولین استقبال‌کنندگان بود که برای ما سخنرانی هم کرد.

حرکت به سوی خوزستان دیار خون و شهادت

پس از سه روز که در قرنطینه بودیم ما را از طریق هواپیما به اهواز منتقل کردند، در فرودگاه اهواز «حاج امین شریعتی» از فرماندهان هشت سال دفاع مقدس را در جمع استقبال‌کنندگان شناختم، پس از صرف ناهار چند نماینده از جمله آقای مرتب نماینده هلال احمر بهبهان جهت اعزام ما به بهبهان به اهواز آمده‌بودند، خواهش کردیم اگر ممکن است حضور ما را به خانواده‌ها اعلام نکنند که آنها در جواب ما گفتند: از طریق رادیوی استان اسامی اعلام شده‌ است، به هر حال حدود ساعت دو از اهواز به بهبهان حرکت کردیم و پس از ۹۸ ماه و اندی در حدود ساعت شش عصر به خاک وطن آبا و اجدادیمان، بهبهان گام نهادیم، مراسم استقبال نیز در سپاه بهبهان صورت گرفت

 

 

از خاطرات احمد حقیقت آزاده عملیات رمضان

 

 

 

نقل از کتاب ستارگان بیبهو اثر محمد جواد اسکافی

 

 

* آ

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید