مصاحبه با آزاده سرافراز عابدین عابدی‌مقدم؛

۱۳۹۸/۰۵/۱۴
آزادگان - پیام آزادگان - آزادگان ایران - اخبار آزادگان - آزادگان سرافراز - مصاحبه با آزادگان - مصاحبه - سالروز ورود آزادگان - آزاده عابدین عابدی‌مقدم

آزاده عابدین عابدی‌مقدم

 متولد: ۱۳۴۲/۰۶/۰۱ از شهرستان جاجرم

تاریخ اعزام: ۱۳۶۰/۱۲/۲۹

تاریخ اسارت: ۱۳۶۱/۰۳/۰۴

مدت اسارت: ۹۹ ماه

درادامه مصاحبه ما با این رزمنده و آزاده عزیز را می‌خوانید:

  • در کدام عملیات و چگونه اسیر شدید؟
  • در عملیات بیت‌المقدس بعد از فتح خرمشهر یک عملیاتی را در منطقه کوشک انجام دادیم که آنجا مجروح شده و به اسارت درآمدیم.
  • چند سال و در کدام اردوگاه‌ها حضور داشتید؟
  • از روز ۴/۳/۱۳۶۱ که به اسارت گرفته شدم تا ۱۹/۶/۱۳۶۹ که حدودا ۹۹ ماه ‌می‌شود، ابتدا ما را به بیمارستان بصره بردند و ۱۴ روز آنجا بودیم. بعد به بیمارستان نیروی هوایی التموز بردند و ۲ ماه آنجا بودیم. بعد به بیمارستان الانبار منتقل شدیم و حدود ۶ ماه آنجا بودیم. بعد از آن نیز به اردوگاه قاطع ۳ انتقال داده شدیم که ۲ سال در آنجا بودیم و باز به الرمادی منتقل شدیم. بعد از ۱ سال ما را به الانبار بازگرداندند و سال ۱۳۶۷ به موصل ۴ رفتیم تا ۲۶مرداد که بچه‌ها آزاد شدند، یک تعدادی را نگه‌داشتند که بنده هم جزو آن‌ها بودم. از آنجا به موصل ۱ ، بعد به اردوگاه الانبار و سپس به کمپ ۱۷ دست راست رفتیم که حاج آقای ابوترابی هم آنجا بودند. بعد از مدتی به کمپ ۱۷ دست چپ رفتیم که افراد جدا شده از منافقین آنجا بودند. از آن‌جا ما را به کمپ ۵ و بعد به کمپ ۱۹ بردند و بالاخره در ۱۹/۶/۱۳۶۹ به ایران منتقل شدیم.
  • خبر آزادی اسرا را از چه کسی شنیدید و موقع شنیدن خبر چه حسی داشتید؟
  • این خبر را در صبح ۲۶ مرداد شنیدیم که رادیو عراق اعلام کرد که صدام می‌خواهد اسرا را آزاد کند. ما هم خوشحال بودیم که داریم آزاد می‌شویم چرا که اسارت مطمئنا جای خوبی نیست و باعث خوشحالی است اگر آزاد شویم. از یک طرف نیز ما صفحه‌های آخر اصول مظفر بودیم و می‌گفتیم ای کاش تمامش می‌کردیم(با خنده). آن ایامی که آنجا بودیم زمان ایام سختی بود، از ما حتی بیگاری می‌کشیدند. رادیوی اردوگاه موصل ۴ دستمان بود که هر اردوگاهی می‌رفتیم همراهمان بود و گزارش‌های ورود آزاده‌ها را آنجا می‌گرفتیم. در کمپ ۵ که بودیم با اسرای کویتی بودیم و طوری وانمود کردند که سرنوشت ما با آن‌ها رقم می‌خورد و دیگر آزاد نمی‌شویم و خب این بسیار سخت بود. حتی گروه‌های آخری که می‌رفتند، می‌آمدند پشت پنجره که باید ما که گروه آخر بودیم نیز با آن‌ها برویم و سربازهای عراقی آن‌ها را با کتک برای انتقال به ایران می‌بردند.
  • با شنیدن خبر امضای قطعنامه چه حسی داشتید؟ آیا احتمال آزادی می‌دادید؟
  • واقعیتش آن چیزی که برایمان ترسیم کرده بودند و خودمان انتظار داشتیم این بود که بعد از این‌همه اسارت و شهادت و مجروحیت و سختی مردم، تکلیف عراق نیز روشن بشود و واقعیتی بود که همه انتظار داشتند که در شرایط بهتری جنگ تمام شود. درکل تعبیر امام، تعبیر جامعی بود که بنظرم در دل همه نیز بود و قطعنامه جام زهری بود ولی درعین‌حال، رزمندگان به تکلیف عمل می‌کردند و چون ازطرف امام پذیرفته شد، اعتقاد داشتند که حتما مصالحی است و هرچه که امام به نتیجه برسد باید قبول کنیم.
  • هنگام بازگشت به ایران، بین اسرا چه شور و حالی وجود داشت؟
  • اگر سال ۶۷ با قطعنامه برمی‌گشتیم، قضیه فرق می‌کرد اما وقتی که دو سال از جنگ گذشته بود و ما آنجا بودیم و صحنه‌های سرد کننده‌ای نیز ببینیم، مانند ارتباطات بین دو کشور یا بازی فوتبال بین دو تیم ملی ایران و عراق و چنین چیزهایی اتفاق بیفتد و ما هنوز آنجا باشیم. بعد از آن دو سال، به‌خاطر رفتارها و ارتباطات، اسارت شکل خودش را ازدست داده بود. رفتار صلیب سرخ متفاوت شده بود، ارتباطات عراقی‌ها با اسرا متفاوت شده بود و فشار آنچنانی که قبل از سال ۶۷ بود تمام شده بود. آنچه که مانده بود، ۳۰ درصد اسارت و ۷۰درصد دوری از وطن و خانواده و این‌ها بود. درعین‌حال آزادی خوشحال کننده بود چرا که نتایج مذاکرات مایوس کننده بود و زمانی که جنگ کویت شروع شد، عراق به‌دلیل اینکه خودش را راحت‌تر کند، صدام موافقت کرد که اسرا را برگرداند و جای خوشحالی داشت که درنهایت ناامیدی آزاد شدیم و همه می‌دانستند که عنایت خدا بود.
  • برخورد متقابل شما و خانواد بعد از چند سال اسارت چگونه بود؟
  • خانواده من که بسیار اذیت شدند هم به‌خاطر مجروحیت من و حضور در بیمارستان‌های عراق و هم به‌خاطر زمان ورود که دیگران را می‌دیده که آزاد می‌شوند و حتی می‌گفتند که مادرم چندین مرتبه در روز غش می‌کرده است. برادرانم نیز در قصر شیرین می‌آمدند و از آزاده‌ها می‌پرسیدند و خبر می‌گرفتند که به آن‌ها خبر می‌دهند که قرار نیست آزاد شوند و حتی خانواده نیز ناامید شده بودند و یکهو گفتند که آزاد می‌شوند و آن‌ها هم شوکه شدند. اولین ملاقات‌ها صحنه‌های بسیار پرشوری را رقم زد.
  • اگر خدای‌ناکرده دوباره جنگی شکل بگیرد شما چه‌کار می‌کنید؟
  • من روزی که می‌خواستم برای جنگ بروم، زمانی که در جاجرم سوار اتوبوس شدم، یک آقا سلیمان مغازه‌داری داشتیم که کنار صندلی من نشسته بود. به من گفت که عابدین کجا می‌خواهی بروی؟ گفتم که جبهه می‌خواهم بروم. گفت برای چه می‌خواهی بروی؟ گفتم برای انجام تکلیف می‌روم. گفت نرو، پسر من سرباز بوده و رفته است و تیر خورده به شکمش و در بجنورد بستری است. می‌روی آنجا تیر می‌خوری و مجروح می‌شوی. تو که نصف روستای جاجرم برای شماست، زمین و ماشین و ۲۰۰، ۳۰۰ تا گوسفند دارید مشکلت چیست که می‌خواهی بروی؟ گفتم آقا سلیمان، همه چیز را داریم فقط همین را نداریم پس باید برویم و تکلیف را انجام دهیم. البته ایشان به‌خاطر علاقه به من این‌ها را می‌گفت. زمانی هم که آزاد شدم و برگشتم، ۲۰ کیلومتری جاجرم آمده بود برای استقبال و اتفاقا باز کنار من نشست. گفت عابدین نگفتم نرو تیر می‌خوری؟ هم تیر خوردی و هم اسیر شدی. گفتم آقا سلیمان به‌خدا قسم اگر تکلیف بر این باشد که الان برگردم برای جنگ و نبرد، حتما برمی‌گردم و حتی تا جاجرم هم نمی‌آیم و می‌روم که تکلیفم را انجام دهم و از همه این اتفاقات خوشحالم و اصلا ناراحت نیستم. واقعیتش این است که اگر کسی عاقل باشد، این دو روز دنیایش را نمی‌گذارد که یک چیز ابدی را ازدست دهد. من تمام نامه‌هایی که نوشتم این جمله را در تمام ۸۰ نامه‌ام نوشته‌ام که زمان و سختی‌ها می‌گذرد، مهم این است که رضای خدا در چه باشد. رضای خدا در این است که هرکدام یک‌جا باشیم و به تکلیفمان عمل کنیم.

اضافه کردن دیدگاه جدید