مرگ راحت / خاطرات

۱۳۹۲/۰۸/۰۸

مرگ راحت

شرح دل

اينجا موصل۳ است، سال ۱۳۶۵

گه‌گدار پيش مي‌آيد كه برخي از اسرا را به دليل جراحت‌هاي شديد، جهت عمل جراحي، از اردوگاه خارج مي‌كنند. مدتي پيش هم «حسين ميرسايي» و «رضا بخت‌آور» را بردند، ولي هنوز از آن‌ها خبري نشده و به اردوگاه بازنگشته‌اند. حسين ميرسايي در بازي فوتبال،‌ زانويش شكست و مي‌بايست عمل مي‌شد؛ اما شكستگي‌اش اين‌قدر سنگين نبود كه تا اين مدت طول بكشد. از «حسن گندمكار» هم كه پاهايش به شدت سوخته بود هنوز خبري نداريم. مرا هم قرار است مدتي ديگر براي عمل جراحي به بيمارستان ببرند. گرچه نمي‌دانم كه بيرون از اردوگاه چه بر سر اسرا مي‌آورند ولي سردردهاي ناشي از پليپ بيني به قدري آزارم مي‌دهند كه گاه تا سرحدمرگ درد مي‌كشم.

اكنون من و دو نفر ديگر با يك ون در حال رفتن به بيمارستان هستيم. هيچ كس حق نگاه كردن به بيرون را ندارد اما من هرازگاهي سعي دارم تا دزدانه نگاهي به بيرون بيندازم. صداي «لا تشوف» نگهبان هشدارم مي‌دهد و هنوز به خود نيامده‌ام كه ضربه‌اي از او نصيبم شده است.

بيمارستانِ اينجا، بيشتر شبيه سالن باريكي است كه سر و ته آن را بسته‌اند. حدوداً پانزده تخت در آن، جا شده. تخت‌ها را دورتادور سالن چيده‌اند. جا براي تردد بيشتر از يك نفر در بين تخت‌ها نيست. سلام – سرباز خبيث عراقي– هرازگاهي به اسرا سركي مي‌كشد و شماتت‌شان مي‌كند؛ هيچ كس از او دل خوشي ندارد. همه بچه‌هايي كه براي عمل جراحي از اردوگاه خارج شده بودند،‌ اينجا هستند. حسن گندمكار، حسين ميرسايي و حميد‌رضا بخت‌آور همه اينجا هستند. چند روزي هست كه عمل‌شان تمام شده و حال‌شان نسبت به قبل بهبود يافته،‌ اما عراقي‌ها نمي‌گذارند كه به اردوگاه بازگردند.

حال و هواي اينجا مثل بيمارستان‌هاي صحرايي ايران است؛ فقط پزشكانش متفاوتند. همه با اينكه خود مريض هستند به ديگري اهميت مي‌دهند. مثل ميرسايي و بخت‌آور كه تمام وقت‌شان را صرف مراقبت از «حسين راحتخواه» مي‌كنند. حسين سرطان خون دارد. هيچ كدام از پرستاران عراقي، حاضر به مراقبت از او نيستند. كاملاً مشخص است كه عراقي‌ها، بچه‌ها را به خاطر نگهداري از حسين نگه داشته‌اند. حتماً به همين خاطر است كه عمل مرا نيز پانزده روز است كه انجام نمي‌دهند.

امروز ميرسايي و بخت‌آور كنار من آمدند. ميرسايي گفت: «محسن! امروز مي‌خوان ما رو به اردوگاه برگردونن، عراقي‌ها به اين اميد كه تو سرِپايي و مي‌توني از حسين مراقبت كني، ما رو دارن برمي‌گردونن. مطمئن باش كه تا وقتي كه يه مجروح ديگه به اينجا نياد كه بتونه از حسين مواظبت كنه، تو رو عمل نمي‌كنن. حسين هم روز به روز حالش داره بدتر مي‌شه، نگهداري ازش خيلي سخته.» و بعد با حالت تمنا ادامه داد: «تو از حسين مراقبت مي‌كني؟» بلافاصله گفتم: «اين چه حرفيه رفيق! مثل چشمام از حسين مواظبت مي‌كنم. فقط بگو چه كارايي رو بايد انجام بدم.» ميرسايي به من گفت كه حسين هر روز خون بالا مي‌آورد. قدرت انجام هيچ يك از كارهاي شخصي‌اش را ندارد، حتي لباسش را هم من بايد عوض كنم.

حالا ديگر بچه‌ها رفته‌اند. من مانده‌ام و بار سنگين سفارش‌هايشان. حسين بچه «ايزه» است. موهاي فرفري‌اش، جمال نوراني‌اش را زيباتر كرده. صداي خرخر سينه‌اش نشان مي‌دهد كه هيچ حالش خوب نيست. با نگاهي مضطرب نگاهش مي‌كنم. نگاه او نيز به من است. سعي دارد كه چيزي به من بگويد. سرم را جلوتر مي‌برم. به آهستگي مي‌گويد: «قفسه سينه‌م خيلي درد مي‌كنه، نمي‌تونم راحت نفس بكشم.» دكتر، كنار تخت يكي ديگر از اسرا است. به طرفش مي‌روم و از او مي‌خواهم كه حسين را هم ببيند. دكتر با وسايل در دستش حسين را معاينه مي‌كند. لبخند روي لبانش اميدوارم كرده است. با صورت بشّاش و به زبان انگليسي‌اش به حسين مي‌گويد: «اشكالي نداره، خوب مي‌شي.» چقدر خوشحال شده‌ام. صورتم را مقابل صورت حسين مي‌گيرم و صحبت دكتر را برايش ترجمه مي‌كنم. اما دكتر مرا صدا كرده است و با چهره‌اي فارغ از قبل مي‌گويد: «به اين دوست شما هيچ اميدي نيست.» و بلافاصله از ما دور مي‌شود. نمي‌دانم چرا نمي توانم نگاه خيره‌ام را برگردانم. قدرت صحبت ندارم.

بعد از ظهر است. تا همين چند دقيقه پيش حسين خوابيده بود، اما سرفه‌هاي سنگينش او را بيدار كرده است. همين الآن «سلام» وارد سالن شد. از حضورش هيچ كس خوشحال نيست. سرفه‌هاي حسين او را به سمت ما مي‌كشاند. با هر سرفه مقداري خون از دهان حسين بيرون مي‌ريزد. دستمال را برداشته‌ام و مرتب دهانش را پاك مي‌‌كنم. «سلام» پايين تخت ايستاده و حسين را مي‌نگرد. هيچ دوست ندارم كه مرا شماتت كند. خود را خوشحال نشان مي‌دهم تا «سلام» بفهمد كه از جان و دل راضي‌ام.

سرفه‌هاي حسين تمام شدني نيست. ديگر دستمالي براي پاك كردن خون‌هاي دهانش ندارم. دستپاچه دنبال پارچه‌اي مي‌گردم تا دهانش را پاك كنم. «سلام» با حيرت در حال نگاه كردن به ماست و در نگاهش نشاني از تواضع دارد. سرفه‌هاي حسين شدت زيادي مي‌گيرند، آنقدر سخت سرفه مي‌كند كه گويي چشمانش مي‌خواهند از حدقه بيرون بزنند. «سلام» دست به سينه به ديوار تكيه مي‌زند. چيزي نمي‌گويد ولي با چهره‌اي سرشار از غم نگاهمان مي‌كند. از قلب سنگ او اين حالات بعيد است. نمي‌دانم چرا به جاي ديگري نمي‌رود!

خدايا! خون، دهان و لباس حسين را پر كرده، چه مي‌توانم بكنم؟ نگاهم به جاپَنسيِ يك بار مصرف كنار تختش مي‌افتد. پَنس‌ها را درمي‌آورم و جاپنسي را زير دهان حسين مي‌گيرم. جاپنسي سريع پر مي‌شود. خون‌ها را در سطل خالي مي‌كنم و دوباره زير دهانش مي‌گيرم. باورش سخت است؛ چقدر سريع جاپنسي پر مي‌شود. چندين بار اين كار را ادامه مي‌دهم. چشمان سلام پر از اشك شده،‌ نمي‌تواند اشك‌هايش را پنهان كند.

حسين ديگر نمي‌تواند سرفه كند. گويي راه دهانش بسته شده. به دنبال اين است كه بتواند نفس عميقي بكشد. «سلام» نيم‌خيز شده و به حسين نگاه مي‌كند. جاپنسي را زير دهان حسين گرفته‌ام و منتظر هستم. نفس‌هايي كه جان حسين را به لب رسانده‌اند ولي بيرون نمي‌آيند، بدنم را مي‌لرزانند.

اين بار حسين براي آخرين دفعه سرفه‌اي از اعماق وجودش كرد، و به همراه خون، تكه گوشتي هم داخل پنس افتاد. به گمانم پاره‌اي از جگرش بود. آهسته‌تر از هميشه گفت: «آخِيش، راحت شدم.»

ديگر حسين به آرامي دراز كشيده است. دو دستش را به سختي بالا مي‌برد. سعي مي‌كند سرش را نيز بلند كند. پاي راستش را كمي خم مي‌كند ولي پاي چپش هيچ تواني ندارد. به گمانم مي‌خواهد رسم ادب را در ملاقات شخصي رعايت كند. روي لبانش تبسم است. يك‌مرتبه دستان حسين روي تخت مي‌افتند. بر لب زمزمه‌اي دارد؛ مي‌دانم كه دارد «اشهد» مي‌گويد. حسين با چشمان باز، آخرين نفس را هم كشيد.

نمي‌توانم صداي بلند گريه‌ام را كنترل كنم. هق‌هق، امانم را بريده. «سلام» هم به همراه من گريه مي‌كند. گريه‌اي با اشك‌هاي زياد؛ و ديگر هيچ تلاشي براي پاك كردن اشك‌هايش ندارد.

حسين رفت، به راحتي و با احترام؛ مي‌دانم كه محبوبش به ميزباني‌اش آمده بود. پيشاني‌اش را مي‌بوسم و چشمانش را مي‌بندم.

جاپنسي هنوز در دستان من است.

راوي: محسن جهانباني

بازنويس: حاتمي