مروری بر خاطرات ورزشی آزاده عباس طاهایی

۱۳۹۶/۱۰/۱۱

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ،  عباس طاهایی جوانی غیرتمندی است که عاشق آب و خاک  سرزمین ایران است  و زمانی که می بیند دشمن بی رحمانه  آن را مورد تاخت و تاز قرار داده ، کار و ورزش را رها می کند و به سوی  جبهه می شتابد.  در عملیات های بسیاری حضور دارد و دست آخر به دست دشمن اسیر می شود. و بيش از هشت سال از بهترين دوران زندگی خود را در اسارت سپری می کند. اما در چنگال دشمن نیز لحظه ای آرام نگرفته و چون از ابتدای نوجوانی به ورزش علاقه داشته و رشته جودو را به صورت جدی دنبال کرده - در اسارت هم ورزش را رها نکرده، به طوری که نقش ارزنده ای در پرورش روح و جسم همقطارانش داشته و به عنوان استاد جودو در آسايشگاه مشغول به فعاليت شده و شاگردان بسياری را تربيت کرده است.

 

با این مقدمه کوتاه خاطرات او را از ابتدای اعزام به جبهه و اسارت در ورزش را با هم مرورمی کنیم.

     

    

 حضور در جبهه



    زمان جنگ سرباز بودم که از شهرستان قائمشهر در قالب يک گردان امدادی به عنوان مسئول انجمن اسلامی و مسئول عقيدتی سياسی پادگان شيرگاه، ابتدا به قصر شيرين و پس از آن به نفت شهر اعزام شده بودم. دشمن بعثی در یورش به قصر شيرين، منطقه ای را تصاحب و در مرحله بعد با يک حمله سراسری، جبهه غرب و جنوب را به هم متصل کرد که  ما مجبور به ترک مواضع خودمان شديم. در آن شرايط با تبانی و افراد نفوذی کرد عراق که با زبان فارسی آشنايی کاملی داشتند و ما به خيال اينکه اين ها  نيروها خودی هستند ما را به سمت خودشان کشيدند و بسياری از ما را به اسارت درآوردند.

    

اولين روزهاي اسارت



    بعد از اسارت ما را به اردوگاه رمادی  در استان الانبار منتقل کردند. منطقه ای مثلثی شکل که بين مرز عراق و سوريه و اردن قرار داشت. به جز ما، افرادی از نيروهای کودتای نوژه- کومله دموکرات و منافقين هم بودند که يک گروه را تشکيل مي دادند. بعدها متوجه شديم  رژیم بعث عراق خيال داشت در اين اردوگاه افرادی را تربيت کند که بعدها عليه حکومت خود ايران باشند.

البته ما اين مسئله را در ابتدا نمی دانستيم. در بدو ورود، به ما پوتين و لباس هم داده بودند و هر روز برنامه ورزش داشتيم  اما به دلايل نامعلومی،  مدتی بعد اساس و شالوده گروه از هم پاشيده شد و اين شد که حتی اجازه يک ورزش ساده را هم به ما نمی دادند.

    ما در اردوگاه،هم از سوی منافقين و کومله و هم از سوی نيروهای بعثی کنترل می شديم و اين شرايط بسيار سختی را برای ما به وجود آورده بود. اين بود که به طور مخفيانه ورزش می کرديم. تا اينکه عراقی ها اردوگاه موصل چهار را تعطيل کردند و حاج آقا ابوترابی را به همراه ۲۰۰ نفر ديگر به اين اردوگاه تبعيد کردند. اين گروه از بچه های شاخص و مذهبی بودند بنابراين اردوگاه به شدت کنترل می شد.

    

    * اول نماز، دوم ورزش

 

  زمانی که حاج آقا ابوترابی به اردوگاه ما آمدند تدبيری را انديشيدند که ابتدا نماز و بعد هم ورزش در اولویت برنامه ها باشد. ورزش به دو شکل کلاسيک و ميدانی انجام می شد.  ورزش فوتبال، دووميدانی و بسکتبال که از سوی عراقی ها جایز بود که بچه ها در محوطه اردوگاه انجام می دادند و توپ هم توسط صليب سرخ برايمان فرستاده می شد. و ديگری ورزش رزمی و دفاع شخصی بود که به طور مخفيانه صورت می گرفت.

 من مسئول ورزش اردوگاه بودم و کلاسهای رزمی و فاع شخصی را مخفيانه ولی بسيار منظم و  دقيقا همانند يک باشگاه ورزشی اداره می کرديم. بچه ها با وجودی که بنيه بدنی زیادی نداشتند و گاه حين ورزش از هوش می رفتند اما خيلی زود با ورزش رشد کردند.

سال ۱۳۶۵ خود بنده يک طرحی را به کمک ديگر دوستان اساتيد، خدمت جانشين حاج آقا ابوترابی که مديريت معنوی اردوگاه را هم برعهده داشتند برديم و عنوان کرديم که اين بچه ها در اين چند سال از نظر ورزشی رشد خوبی داشته اند، چرا که ما در اردوگاه افراد سالخورده و ناتوان هم داشتيم. پس باید يک ورزش همگانی را شکل می دادیم که جدا از رشته رزمی هم نباشد.

به همراه آقای علی وهابی و ديگر اساتيد، تصميم گرفتيم ورزشی را ابداع کنیم که تلفيقی از رشته های کونگ فو، تکواندو، کاراته و بوکس و دفاع شخصی باشد. در واقع ورزشی ابداع شد به عنوان «يد واحده». دوستان طراح مان هم آرم بسيار زيبايی را  طرح زدند و با امکانات بسیار کم و محدودی که در اختیار داشتیم،  به وسيله تخم گل هايی که از صليب سرخ برای ما فرستاده می شد با رنگ اين گلها و برگ برخی از بوته ها که به عمل آورده بودیم،  با خودکار و مدادی که برای نوشتن به ما می دادند اين آرم زيبا را پشت لباس های بچه ها ترسيم کردیم. افرادی هم که در ايران اين نوع از  ورزش را کار کرده بودند در اردوگاه حکم استادی را داشتند.  اين اساتيد بچه هایی را که  نسبت به بقیه از فرم فيزيکی بهتری برخوردار بودند و وضعيت جسمانی قوی تری داشتند را به عنوان مربی آموزش می دادند. سپس اين مربيان بين آسايشگاه ها تقسيم می شدند و بچه ها را تعليم می دادند. محل آموزش مربيان هم  جایی  میان دو آسايشگاه بود که دور از چشم عراقی ها بود.  زمان تمرین  از خود بچه ها نگهبان می گذاشتيم  زمانی که عراقی ها به اين منطقه نزديک می شدند به ما علامت بدهند و همه متفرق شویم.

    

    * تب ورزشي



    من خاطرم هست که يکي از دوستان به نام "سجاد" که استاد تکواندو بود در حين آموزش، متوجه شد که سرباز عراقی به منطقه نزديک شده، خيلی سريع زير پتو رفت. او که بسيار عرق کرده بود و نفس نفس می زد وقتی سرباز عراقی به او نزديک شد و گفت: ورزش می کردی؟ او گفت نه تب کردم و حالم خوب نيست!!!

 

*نصایح حاج آقا ابوترابی



    حاج آقا ابوترابی همواره به ما گوشزد می کردند که سعی کنيد برای حفظ سلامتی خودتان هم شده با عراقی ها کمتر درگير شويد و بچه ها هم این موضوع را پذيرفته بودند. اين بود که اردوگاه جو به ظاهر آرامی داشت و ما سعی می کرديم کوچک ترين بهانه ای را به دست عراقي ها ندهيم.

    مسئله ديگر اين بود که هر کسی را به اين اردوگاه تبعيد می کردند چند روزی او را در قرنطينه نگه می داشتند و با کابل و ديگر وسايل مورد ضرب و شتم قرار می دادند به طوری که طبقه بالا را تيربار کار گذاشته بودند تا بچه ها را با کوچک ترين حرکتی به رگبار ببندند. البته با هدايت حاج آقا ابوترابی اين اردوگاه به ظاهر بسيار آرام و در اصل مانند يک دريای پرتلاطم و پرانرژی بود.

    

    * طرح ابتکاری



    بچه ها توسط نيروهای بعثی بسيار مورد ضرب و شتم قرار می گرفتند.  ما نیز برای پیشگیری از چنین حوادثی، بچه ها را بسيج کرديم. همه دست به کار شدند. کارتون گوشت های يخ زده را که به اردوگاه می آوردند روی هم می گذاشتيم و به شکل يک چوبدستی درمی آورديم. تعدادی چوبدستی درست کرديم و زمان تمرين از آنها استفاده می کرديم و با هم مبارزه می کرديم. تا  زمان ضرب و شتم کمتر آسيب ببينند و زمانی هم که نياز نداشتيم مقواها را زير زيلوهای مان پهن می کرديم که البته این طرح ابتکاری بسیار موفقی بود.

    

    * کمربند قرآنی



    اعطای کمربند و درجه به نفرات برتر را هم در برنامه های مان داشتیم. استاد به تشخيص خودش به بچه ها کمربند اهدا می کرد. کمربند رشته ما، آيه ای از سوره مبارکه "قصص" بود با این مضمون که:  "حضرت موسی مشتی به چانه آن مرد قبطی فرود می آورد و او به خاطر اين ضربه محکم می ميرد .حضرت موسی عرض می کند: خدايا به خاطر قدرتی که به من دادی من هيچ گاه طرفدار ستمکاران نخواهم شد." اين آيه را روی يک تکه پارچه ای ۱۰ سانتی متری نوشته بوديم و به ورزشکاران برتر هديه می کرديم.

    

    * ۱۲قاشق آش



    ما اوایل اين برای این که ترس را از دل بچه ها ببريم مجبور بوديم يک سری حرکات غلت زدن ها و افتادن ها و خاک کردن ها و مبارزات را روی زمين های خاکی و بتونی آسایشگاه انجام بدهیم. چشم من وضعيت خاصی پيدا کرده بود که بر اثر تمرينات ورزشی آزار و اذيت بسياری ديد. اما  بنيه جسمی و پشتکار بچه ها فوق العاده بود. افرادی که اول صبح تمرين داشتند ترجيح می دادند شام شان را که یک لیوان آش لپه که چیزی حدود ۱۲ قاشق و یک تکه تانی بود که ۹۰درصد آن خمیر بود را نمی خوردند تا صبح بعد از تمرین تغذیه کنند.   این تمرينات مداومت داشت  به طوری که در اردوگاه دو هزار نفری شايد به تعداد انگشت شمار افرادی بودند که ورزش نمی کردند اما تماشاگران و مشوقين خوبی بودند.

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید