لطف خداوند بود که حاج آقا ابوترابی اسیر شود

۱۳۹۶/۰۳/۱۷

در گفت و گو با سید احمد قشمی

روایت لحظه ناب اسیری که امام اسرا بود

 

تاریخ اسارت تاریخ پر از درد و رنج و سختی است، تاریخ مشترکی که با پایان رسیدن اسارت همچون کوله باری بر دوش آزادگانی که به کشور بازگشته اند هنوز هم بعد از گذشت سال ها از بازگشتشان سنگینی می کند تاریخی که پر از تجربه های تلخ و شیرین که اسارت را به مدرسه بزرگ تجربه اندوزی تبدیل کرده است.

در بین تاریخ مشترک اسرا یک فصل را می توان فصل مشترک آنان از لحظات ناب معرفت و تجربه دانست فصلی که به نام سید آزادگان حاج آقا علی اکبر ابوترابی فرد نوشته شده است. سید احمد قشمی از اسرای دفاع مقدس در اولین روز حمله عراق به کشور اسیر می شود او که هم اکنون مدیر کل بازرسی سازمان ثبت احوال کشور است مدت ۱۰ سال را در اسارت نیروهای بعث عراق بوده است خبرنگار موسسه پیام آزادگان در گفت و گو با سید احمد قشمی به بررسی حضور شهید ابوترابی فرد در بین اسرای دفاع مقدس می پردازد.

 

 



پیام آزادگان: در ابتدا از نحوه اسارتتان بگویید/ کجا و چه طور اسیر شدید؟

پیش از شروع رسمی جنگ در حدود ۶ ماه در مناطق مختلف کردستان و در درگیری با حزب توده و کمونیست و گروهک ها که به کردستان تسلط پیدا کرده بودند حضور داشتم. از سپاه همدان در سنندج، پاوه، مریوان، وشهرهای مختلف کردستان مستقر بودیم. سربازی را قبل از انقلاب گذراندم و با فرمان حضرت امام از سربازخانه فرار کردیم، ۸ ماهی را خدمت کردم و آشنایی نسبی نسبت به مناطق سرپل ذهابی و قصر شیرین هم داشتم.



اقای آذرگون از افراد مجاهد و مبارز و نام آور منطقه بود که بعد از پیروزی انقلاب از زندان ازاد و به عنوان فرمانده سرپل ذهاب و قصر شیرین مدتی در خدمت ایشان بودیم. ما هم کارهای فرهنگی در سپاه همدان انجام می دادیم تا اینکه با جناب اذرگون که بسیار انسان شجاع و فوق العاده برجسته ای بود آشنا شدم و این رابطه باعث شد اولین کسانی باشیم که بعد از جنگ به منطقه کردستان ورود پیدا کنیم تا اینکه رسما جنگ عراق علیه ایران آغاز شد و در حدود هزار کیلومتر از مرزهای ما مورد حمله قرار گرفت.



در منطقه کردستان ۱۵ نفر از بچه های سپاه همدان حضور داشتند، شب اول حمله با مرز ۲۰۰ متر فاصله داشتیم و دره ای در نزدیکی وجود داشت که ۴ لشکر مکانیزه عراق سنگر گرفته بودند، ما فکر نمی کردیم این حمله به این جدیت صورت بگیرد شب حمله  و روز اول جنگ خمپاره ای م یخورد و بخشی از ساختمان پاسگاه فرو می ریخت، بچه ها مجبور شدند از پاسگاه بیرون بروند چون ساختمان مستهلک و مخروبه شده بود و برای ماندن قابل اعتماد نبود. هرچه فشنگ و امکانات داشتیم در مقابله با لشکر دشمن خرج کردیم و در نهایت محاصره شدیم. منطقه پر از خودرو و تانک و توپ مستقیم دشمن قرار گرفت.

 

 



تعجب سرباز عراقی از شکرگذاری اسیر ایرانی

 یکی از برادران به نام مرتضی اورنگ تا آخرین لحظه در سنگر مقاومت کرد، تیرهای ما تمام شده بود و ایشان هم به شهادت رسید که پیکرش همانجا ماند و مفقودالاثر شد.به دست دشمن اسیر شده بودیم، ما را نشاندند کنار دیوار پاسگاه و دستور اعدام دادند. سربازان عراقی به دستور فرمانده نشستند تا ما را به رگبار ببندند، یکی دیگر از فرماندهان فریاد زد که اعدامشان نکنید دست ها و چشم هایشان را ببندید تا اسیرشان کنیم. اگرچه ما را با تیر به رگبار بستند ولی تیر به کسی اصابت نکرد. زمانی چشم ها و دست هایمان را می بستند یکی از دوستان جمله الحمد الله رب العاملین را زیر لب زمزمه می کرد عراقی ها تعجب کرده بودند که شما چطور با این وضعیت خدا را شکر می کنید بعد هم افسر عراقی گفت ما تا دو روز دیگر در کرمانشاه و روز سوم همدان و روز چهارم در تهران هستیم. یعنی در خودشان  این باورد را داشتند و درست هم بود چون هیچ نیروی بازدارنده ای نبود و وقتی از همدان به منطقه می امدیم هیچ نیروی نظامی و ارتشی وجود نداشت، تازه انقلاب پیروز شده بود و نیروهای نظامی انسجام لازم را نداشتند. تصور می کردیم که وضعیت چه خواهد شد وقتی در مقابل چهار لشکر حتی یک هواپیما هم برای دفاع نیامده بود ولی از آنجا که خدا می خواست پیروز نباشند زمانی که به سمت سر پل ذهاب حرکت کردند شهید شیرودی تنها کسی بود که با هلیکوپتر تانک های دشمن را در منطقه زمینگیر کرد.

 

 



 اولین نمازمان را با دست و پای بسته خواندیم

اولین جایی که رفتیم پاسگاهی نزدیک خانقین بودند. آنجا ما را به سوله ای بردند، وقت نماز شده بود، بچه ها فکر کردند چطور نماز بخوانند دستهایمان به هم بسته شده بود و آبی برای وضو نداشتیم همان جا با دست هایی که از پشت بسته شده بود تیمم کردیم.

 



به هم اشاره کردیم چطور نماز بخوانیم، قبله را نمی دانستیم مجبور شدیم با اشاره نمازمان را بخوانیم و البته بعدا قضایش را به جا آوردیم. اولین نمازمان در اسارت به این صورت بود. سربازان عراقی هم نگاه می کردند که چه کار می کنیم فهمیده بودند نماز می خوانیم یکی از استوارها آمد و گفت که شما مسلمان نیستید، تبلیغاتی که حزب بعث انجام داده بود به همه این را القا کرده بود که ایرانی ها مسلمان نیستند، زمانی که می خواستند ما را منتقل کنند کلمه مجوس را به کار می بردند.

 

 

 

 

اگر می فهمیدند کسی پاسدار است می کشتند. ما در همان پاسگاه تعدادی لباس سربازی داشتیم و تنها کسی که کارت سپاه در جیب داشت من بودم قبل از اینکه نیروهای عراقی برسند به کمک بچه ها کارت را از جیبم درآوردم. یکی از دوستان به نام آقای گیلاوند زمانی که اسیر شد اعلام کرد من سرباز خمینی هستم و از کسی نمی ترسم. همانجا تیر به پایش زدند و شهیدش کردند.

 

 



پیام آزادگان: تصور می کردید که اسیر شوید؟

اصلا اینکه عراق بیاید و به تمام مرزهای سرزمین ما حمله کند را تصور نمی کردیم این فکر را داشتیم که حملات ایزای (حملات مقطعی) است و تصور اسارت را نداشتیم. سپاه صرفا یکسری آموزش های ابتدایی را یاد داده بود و امکانات زیادی جز یک کلاش نداشتیم اسلحه مان ژ۳ و یک آر پی جی بود ولی به حمدالله تا جایی که می توانستیم دفاع کردیم و یک وجب خاکمان را به دشمن ندادیم. ولی به واقع فکر نمی کردیم جنگی راه بیافتد و اسیر شویم.

 

 





پیام آزادگان: اولین برخوردتان با حاج آقا ابوترابی کجا و به چه صورت بود؟

حدود ۲ سال در پادگان بعقوبه بودیم و بعد به رمادیه رفتیم و از آنجا به موصل منتقل شدیم. در رمادیه ۴ نفر بودند که مسئولیت مباحث فرهنگی و مذهبی را برعهده داشتند و جزوه می نوشتند و تکثیر می کردند یکی از آن چند نفر من بودم و ایشان شنیده بودند که مسدولیت فرهنگی و هدایت بچه ها به دست بسیجی ها است. با اولین برخورد خود حاج اقا  در موصل اتفاق افتاد روزهای اول بود که وارد موصل شدیم در هر آسایشگاه ها ۱۵۰ نفری اسیر حضور داشتند که ۱۵ اسایشگاه  وجود داشت بود و مسئولان هر آسایشگاه به دیدار حاج آقا می رفتند و ایشان یک حدیث مطرح می کرد و توضیح می داد تا در جمع بچه ها بازگو شود ما هم از آسایشگاه ۳ و ۶ خدمت حاج آقا می رسیدیم.

کسی از اسرا نبود که مجذوب ابوترابی نشود.

 

 





پیام آزادگان: بیشتر چه مباحثی را برای اسرا مطرح می کردند؟

از احادیث حضرت علی(ع) استفاده و بحث اعتقادی و اخلاقی که مربوط به اصول و فروع دین می شد را مطرح می کردند. حاج آقا ابوترابی یک انسان استثنایی بود که تمام ابعاد انسانی شخصیتی و مکتبی و دینی را یکجا داشت، می توان گفت نقش امام خمینی(ره) در ایران و جهان را اقای ابوترابی در بین اسرا داشت از نظر اخلاقی انسانی بود که هم دشمن عراقی را تحت تاثیر قرار می داد هم در بین ما کسانی که از نظر اعتقادی قوی نبودند را مجذوب خود می کرد، کسی در بین این جمعیت چند هزار نفری از اسرا نبود که عشق و علاقه ای به حاجی آقا پیدا نکند.

 

 



پیام آزادگان: دلیل این علاقه ی اسرا به حاج آقا را در چه می بنید؟

زمانی که نزد حاج آقا می رفتیم تا صحبت کند اگر پیرمرد یا جوانی وارد اتاق می شد تا صحبتی کند و یا خوابی تعریف کند و حرفی بزند هر بار حاج آقا تمام قد به احترامش بلند می شد، اگر کسی ۳۰ بار هم میرفت و می آمد باز حاج آقا به پایش بلند می شد. خیلی از افرادی که از نظر اعتقادی ضعیف بودند به خاطر برخورد ایشان تغییر کردند، یکی از افسران عراقی که مجذوب اخلاق ایشان شد گفته بود چه کاری از دستم بر می آید برای شما انجام دهم حاج آقا گفته بود یک کاری کن اردوگاه های دیگر هم بروم چون بچه ها به حضور من نیاز دارند افسر عراقی گفته بود برای این کار اگر نیروهای من خواستند شما را کتک بزنند شما مشکلی ندارید گفته بود اشکالی ندارد، همین باعث شد حاج آقا به بیش از ۱۶ اردوگاه برود و اوضاع آنجا را سر و سامان دهد، حضور حاج آقا مثل امام بود. به واسطه حضور حاج آقا در ۱۶ اردوگاه اسرا بچه ها به شوخی می گفتند خداوند پس کله صدام است که اقای ابوترابی توانسته به همه اردوگاه ها برود و اوضاع را سر و سامان دهد و رهبری کند. در همین اردوگاه ها اعتقاد بسیاری از بچه ها را با سخنرانی ها و منش و رفتارش بارور کرد.

 



از لحاظ معنوی کسی مثل اقای ابوترابی خیلی کم پیدا می شود، یادم هست یکبار که خدمتش بودم مناجات شعبانیه را می خواند چنان گریه می کرد که بدنش تکان می خورد و خیس آب شده بود، وقتی دعای کمیل می خواند تا یک ساعت بعد از دعا در سجده بود و گریه می کرد به واقع این حالت معنوی ایشان تاثیر گذار بود.

 

 

 

پیام آزادگان: بالاترین و بارزترین ویژگی حاج آقا ابوترابی چه بود؟

بالاترین ویژگی ایشان اخلاقش بود در ارتباطاتش همه افراد را در نظر داشت مخصوصا با کسانی که ضعیف بودند بیشتر حشر و نشر داشت. دو سه هفته قبل از تصادف که منجر به فوت شد ملاقاتی با ایشان داشتم آن زمان مدیر کل ثبت احوا خراسان بودم رفته بودم نماز جمعه  که دیدم حاج اقا در حال سخنرانی هستند بعد از نماز رفتم گفتم حاج اقا چراغ خاموش آمدید خبر نداشتیم، دعوتش کردند که مهمان غذای حضرتی شوند به من گفت اقا  احمد شماهم بیایید گفتم پدر مادر دو شهید منزل ما هستند شما منزل ما تشریف بیاورید، قبول کردند و باهم امدیم، در راه که صحبت می کردند متوجه شدم ایشان دو روز غذا نخوردند و نخوابیدند دائم سفرو صیام بود، هر سال دو سه بار پیاده از حرم امام(ره) تا قم پیاده می رفت و سفری هم از تهران به سمت مشهد داشتند  در ده سالی که این برنامه را انجام می داد یک سری از اسرا هم همراهیشان می کردند.  



غذای خوبی را در خانه ما خورد و گفت که ساعت ۸ بلیط پرواز دارم و تاکید کرد که زود بیدارش کنم من گذاشتم بخوابد ساعت ۷ و ربع بود که از خواب بیدارشان کردم خیلی ناراحت شد گفت چرا بیدارم نکردی؟! گفتم خودم شما را تا فرودگاه می برم. سوار ماشین که شدیم گفت من در مدتی که مشهد بودم فرصت نکردم زیارت جامعه کبیره بخوابم برای نماز جمعه ام دیدم یکی آمد بالای سرم  و گفت برای خطبه های نماز کسی را نداریم و من رفتم خطبه خواندم گفت اگر اجازه بدهید تا برسیم فرودگاه زیارت جامعه کبیره بخوانم. همان اشک هایی که در اسارت دیده بودم در این چند دقیقه ای برسیم فودگاه دوباره دیدم تمام لباسش خیس شده بود. از پاویون که وارد شدیم گفتند پرواز یک ربع دیرتر انجام می شود. به من گفت برویم نمازخانه زیارت عاشورا را باهم بخوانیم. این حال و هوای ایشان عجیب بود و من به شخصه در هیچ کس دیگری ندیدم.

 

 

 

لطف خداوند بود که ایشان را سید اسرا کرد

 لطف و عنایت خداوند به اسرا بود که ایشان اسیر شود و به اسرا خدمت کند. کم نبود ۳۱ هزار اسیر که پرچم هدایت اینان را حاج آقا به دست بگیرد و نگذارد ظرف این چند سال اسارت هدایت شوند. خداوند این فیض و شایستگی را نصیب ایشان کرد. آزادگان همین سلامت نسبی را مدیون حاح آقا ابوترابی و هدایت و اخلاق و کمالات ایشان هستند. با همان شرایط بعد از اسارت خودش را وقف آزادگان و کارهای مجلس کرد. اگر در مسیر پیاده روی حرم بودند و کاری در مجلس پیش می آمد از همانجا به مجلس برمی گشتند و کار را انجام می دادند و برمی گشتند و ادامه مسیر را از همان نقطه که توقف داشتند ادامه می داد. حاج آقا ابوترابی امام اسرا و انسانی ذوابعاد در شخصیت و اخلاق و دین بود. دعای عرفه ای همراه ایشان در قصر شیرین بودیم وقتی دعای عرفه می خواند خودش نبود، انگار از زمین کنده شده و در آسمان بود. چهره اش به گونه ای برافروخته می شد طوی که احساس نمی کردی انسان زمینی است.

 

 



پیام آزادگان: چه نکته ای در حاج آقا ابوترابی و رفتار و منش ایشان بود که امروز می تواند در جامعه ما الگو باشد؟

در جامعه امروز یک خلا دینی در برخورد و معاشرت سیاسی و اقتصادی و جنبه های دیگر زندگی وجود دارد. ایشان اگر فردی را می دید که اعتقاد قوی به اسلام و انقلاب ندارد بیشترین توجهش به او بود، گاهی ما اعتراض می کردیم که ایشان می گفت شما الحمدالله هدایت شده اید اینان باید هدایت شوند. گذشت حاج آقا عجیب بود یکی را می دید خلافی انجام داده مثل کسی که از چیزی خبر ندارد رفتار می کرد.



 

 

منش حاج آقا ابوترابی الگوی سیاستمداران امروز

اخلاقش برای بزرگان و سیاستمداران امروز الگو است. امروز در جامعه الگو نداریم. حاج آقا ابوترابی الگوی انسان مکتبی و قرآنی بود. نهج البلاغه را عملا در زندگی جاری کرده بود. قرآن را عملا جاری کرده بود. به حرفی که می زد عمل می کرد، اینطور نبود هزار گفته به نیم کردارش نیارزد. در هر جمله عمل بود و غیر ازعمل چیزی نمی دیدم.



امروز گذشت را نمی بینیم. حاج آقا سه نصیحت را همیشه مطرح می کرد: اول اینکه نسبت به یکدیگر صداقت داشته باشیم دوم امانتدار و سوم گذشت داشته باشیم که اگر این سه نکته در جامعه رعایت شود بسیاری از مشکلات جامعه و خانواده حل خواهد شد.





در مدت اسارت چندباری صلیب سرخ برای بازدید آمد. قبل از آمدن صلیب سرخ عراقی ها بچه ها را زدند و خیلی ها آسیب شدید دیدند و حاج آقا ابوترابی هم بین این ها بود.  صلیب سرخ که وارد اردوگاه شد چون از قبل حاج آقا را می شناختند پرسیدند آقا علی اکبر کجاست؟ عراقی ها مجبور شدند همین ۱ نفر را از مخفیگاه بیرون بیاورند. عراقی ها به همراه صلیب سرخ ایستاده بودند تا حرف های حاج آقا را بشنوند. آقای ابوترابی برخوردی عادی داشت. هرچه سوال کردند حرفی از کتک خوردن نزد و بدنش را نشان نداد. خود فرمانده عراقی تعجب کرده بود بعد از رفتن صلیب سرخ پرسید چرا شکایت نکردید؟ حاج آقا جواب داد ما و شما مسلمانیم و نباید مسلمان از مسلمان دیگر شکایت کند. همین افسر عراقی چنان تحت تاثیر قرار گرفت که به حاج آقا گفت هرکاری داشته باشید انجام می دهیم.

 

 

*ک/

اضافه کردن دیدگاه جدید