قسمتي زیبا از سرآغاز كتاب من زنده ام

۱۳۹۴/۱۲/۱۶

به گزارش واحد اطلاع رسانی پیام آزادگان ،این کتاب در حوزه اسارت و بخشی از خاطرات نانوشته ۴ بانوی اسیر ایرانی به نگارش در آمده تا پاسخگویی بسیاری از سوالات بدون پاسخ در حوزه اسارت بانوان ایرانی در زندان های رژیم بعثی در دوران هشت سال دفاع مقدس باشد.

 

سی و چند روز بیشتر از حمله ی رژیم بعث به ایران نگذشته بود که چهار نفر از دختران امام خمینی دست نامحرمان اسیر شدند! «بنات الخمینی» عنوانی بود که سربازان صدام به چهار بانوی امدادگر ایرانی داده بودند. بعثی ها اول که ماشین شان را محاصره می کنند، از خوشحالی پایکوبی می کنند و پشت بی سیم به فرماندهان شان اعلام می کنند که دختران خمینی را گرفتیم! بعدتر برخی دیگر از افسران بازجو به این بانوان غیرنظامی می گویند از نظر ما شما ژنرال های ایرانی هستید!

 

عنوان کتاب که بر روی جلد چاپ شده، دستخط معصومه آباد است. آن روز که برای فرار از بی خبری مفقودالاثری برای خانواده اش یا هر کسی که می توانست فارسی بخواند نوشته بود: «من زنده ام. معصومه آباد.»

 

قسمتي از سرآغاز كتاب من زنده ام به قلم خانم معصومه آباد را با هم میخوانیم :

 

كاش دنيا بداند كه عراقي ها چطو در جشن تموز( پيروزي كودتاي صدام ) ، رضا زاهدي را مجبور كردند آواز بخواند و برقصد و او تن به اين كار نداد و يك سرباز عراقي  آنقدراورا زد كه بر اثر خونريزي مغزي از دنيا رفت .

 

كاش دنيا بداند بر اسيران جنگي عمليات رمضان چه رفت و از برادر فرزام فر بپرسد كه بعثي ها جشن تموز را در جبهه چگونه برگزار كردند و چگونه در مقابل چشمان بهت زده­ي آنها ، اسرا را به رگبار بستند و با تانك هاي تي ۶۲ پيكر آنها را با خاك يكسان كردند و تعداد ديگري را آتش زدند و هر چه بچه ها فرياد زدند آنها بيشتر هلهله  و پايكوبي كردند و در آخرين بخش اين ضيافت عده اي ديگر را به تانك و جيپ هاي نظامي بستند و آنقدر روي زمين كشيدند تا به شهادت رسيدند .

 

كاش دنيا بداند محمد علي جعفري بر اثر ضربه هاي چوب بر سرش شهيد شد .

 

كاش دنيا بداند مجيد عامري بيمار نبود ، او تمام رمضان را روزه رفته بود اما دو روز بعد به اسهال مبتلا شد اما نه بر اثر اين بيماري بلكه بر اثر ضربات شلاق به شهادت رسيد بدون انكه سازمانهاي بشر دوستانه سر بچرخانند و بپرسند انجا چه خبر است ؟

 

كاش دنيا بداند در مهرسال ۱۳۵۹در جبهه نه بلكه در شهر هزار و يك شب بغداد در مقابل نعره ي افسر عراقي كه به بهانه اينكه بداند چه كسي حرس خميني ( پاسدار ) است ، مي خواست پنجاه نفر را به رگبار ببند ، عليرضا الهياري خودش را از صف بيرون كشيد و گفت : نكشيد ، اينها هيچ كدام حرس ( پاسدار ) امام خميني نيستند . فقط من حرس ( پاسدار ) خميني هستم و لحظاتي بعد ايستاده به زمين افتاد .

 

 

كاش دنيا بداند جمال ابراهيم پور بعد از چهل و پنج روز دست و پنجه نرم كردن با مرگ به بيمارستان صلاح الدين برده شد و هيچ وقت برنگشت و اسراي بعدي كه به ان بيمارستان رفتند به چشم خود ديدند كه جمال روي تختش نوشته بود من را اينجا به قتل رساندند .

 

 

كاش دنيا  سيد جليل حسيني را بشناسد ،سيماي ملكوتي او را ببيند و از دوستش سيد يونس علي حسني مرثيه سراي اردوگاه موصل كه او را غسل و كفن كرد بپرسد كه او در آخرين لحظه چه گفت .

 

 

كاش دنيا بداند گوشت تن رضا رضايي از شدت شكنجه ها چنان شكافته بود كه كابل هاي بعثي ها به استخوان او مي پيچيد اما عطش شان فرو نمي نشست . بر زخم هايش نمك ريختند و باز راضي نشدند و بدن شرحه شرحه اش را روي خرده شيشه ها غلتاندند و دست اخر او را به برق وصل كردند . كاش دنيا جسم رضا را مي ديد و به سازمان هاي بشر دوستانه هبوط انسانيت را نشان ميداد .

 

 

كاش دنيا بداند صيادي كه هميشه شق و رق در اردوگاه راه مي رفت و قدم مي زد ، بر اثر ضربات كابل خونريزي مغزي كرد و شهيد شد و يا وقتي هيات صليب سرخ براي علي دشتي نامه و عكس بچه هايش را از خرمشهر آورده بود ، علي دشتي با وجود داشتن شماره اسارت شهيد شده بود .

 

 

كاش دنيا بداند كه اردوگاه تكريت جايي بود ديوار به ديوار جهنم كه اسراي بسياري از جمله قدرت الله رحمتي در آنجا بر اثر تشنگي و بي آبي به شهادت رسيدند .

 

 

كاش دنيا بداند براي ما و تاريخ ما مايه فخر و مباهات است كه فتح الله عزيزي سواد نداشت اما وقتي در اردوگاه خواندن و نوشتن آموخت ، اولين جمله اي كه نوشت اين بود : « من تا آخرين قطره خونم مقاومت خواهم كرد » و به اين شعار عمل كرد

 

 

كاش دنيا بداند دست هاي حسين صادق زاده به هر خاكي مي خورد زمينش سبز مي شد و از بركت دست هاي او باغچه ي كوچك اردوگاه سبز شده بود اما بر اثر ضربه كابل خون دماغ شد و آنقدر خون از دست داد تا شهيد شد . راستي در كدام نقطه اين دنيا در قرن بيستم كسي بر اثر خون دماغ مرده است ؟‌

 

 

كاش دنيا بداند كه آدم فروش ها و خائنان ، محمد رضايي را به بهاي يك پاكت سيگار فروختند و دودش را به هوا فرستادند و زير برگ فوتش را امضا كردند كه به مرگ طبيعي مرده . اما آنها كه محمد را به دليل شدت جراحاتش نمي توانستند غسل دهند ، مي دانستند حقيقت چيست .

 

 

كاش دنيا بداند محمد صابري خواب ديد به كربلا رفته و در آنجا هم به دور ضريح امام حسين مي چرخند اما ضريح به دور او مي چرخد.فرداي آن شب وقتي او درزمين فوتبال نه با گرمكن و كفش آجدار فوتبال بلكه با دمپايي و لباس مندرس اسارت دبال توپ مي دويد ، چند قطره خون از بيني اش آمد . هرچقدر بچه ها التماس كردند كه محمد را دكتر ببريد ، افاقه نكرد و محمد در آغوش دوستانش شهيد شد و وقتي كيسه انفرادي او را باز كردند وصيتنامه كوچكي پيدا كردند كه نوشته بود : اسارت در راه عقيده عين آزادي است .

 

 

كاش دنيا بداند عبدالمهدي نيك منش مدت ها قبل بر اثر يماري مرگ ( يعني بي دليل ) شهيد شده بود اما صليب سرخ پي در پي از مادرش نامه هايي مي آورد كه در آن نوشته شده بود : « عبدالمهدي چقدر آرزو دارم تا زنده ام تو را دوباره ببينم »

 

 

و در پايان پس از سي سال اين بار سنگين را كه بر شانه ام بود ، زمين گذاشتم تا بگويم :

 

ظلم بارترين واژه « اسارت » است .

 

انتهای پیام/ج

اضافه کردن دیدگاه جدید