شب های بی آسمان(۵۳)

۱۳۹۵/۱۲/۱۸

 

داستان پنجاه و نهم این کتاب با عنوان « خبر مهم » در «شب های بی آسمان (۵۲)» تقدیم شما علاقمندان عزیز شد. اینک داستان شصت ام با عنوان « بوسه بر وطن »تقدیم عزیزان می شود:

 

 

بوسه بر وطن

 

دیدنی ترین عاشقانه ترین لحظه آن جا رقم می خورد، وقتی که اسرا خود را روی خاک وطن می انداختند وسجده ی شکر به جای می آوردند و به خاک پاک ایران بوسه می زدند ، دیدنی بود .

سوار اتوبوس هایی شدیم که بوی گازوئیل ایران ، سیگار ایران و خاک ایران را می داد . از آنجا به سمت سر پل ذهاب و اسلام آباد ، حرکت کردیم . مردم خون گرم آن دیار کم نگذاشتند و استقبال خوبی از ما کردند . بعضی ها هم عکس عزیزان مفقود خود را به اسرا نشان می دادند و سراغ جگر  گوشه ها ی خود را می گرفتند.

برای  ادای نماز ظهر و عصرو ناهار در پادگانی د راسلام آباد توقف کردیم و سپس به سمت کرمانشاه ادامه مسیر دادیم . نزدیک وقت اذان مغرب بود که به کرمانشاه رسیدیم . از طرف مردم حق شناس آنجا نیز مورد استقبال گرم واقع شدیم ؛ سپس  وارد پادگان الله اکبر کرمانشاه شده و شب را آنجا ماندیم .

صبح فردا ما را به فرودگاه کرمانشاه بردند . نماز ظهر و عصر را در فرود گاه به جا آوردیم . و ناها را نیز آنجا بودیم . ساعت دو بعد از ظهر به سمت اصفهان پرواز داشتیم و عصر وارد قرنطینه اصفهان شدیم ؛ دو روز جهت امور قرنطینه آن جا بودیم .

پس از دو روز به سمت شیراز حرکت کردیم ؛ روز ششم شهریور ماه ، درست ساعت پنج عصر وارد فرودگاه شیراز شدیم . آنجا کسی را دیدم که درست نمی شناختمش . خیلی به مغزم فشار آوردم تا او را بشناسم ؛ شناختمش ، برادرم به استقبالم آمده بود.

شب را در شیراز ماندیم . پدرم همراه با عده ای از اقوام، همان شب به دیدنم آمد . پدرم را هم نشناختم . پس از روبوسی کردن با پدرم ، دایی ام به من گفت :« مگه او را نمی  شناسی ؟» با حیرت سر تکان دادم و گفتم : « نه ... نمی شناسم »

وقتی از زبان دایی ام شنیدم که او پدرم است ، تازه دقت کردم و او را شناختم . دوباره من و پدر  بغض  کرده همدیگر را در آغوش کشیدیم ؛ عجیب پیر شده بود .

فردایش که همراه با سه نفر از آزادگان به سوی زادگاهمان خرامه می رفتیم ، بعد از پنجاه و یک ماه ، بار دیگر از محله سعدی شیراز گذشتیم و به سروها و آن گنبد فیروزه ای چشم دوختیم ؛ بعد هم نوبت عبور از روستاهای بین راه بود ؛ همان که در طول  اسارت وقت و بی وقت ذهنم را به خود مشغول می کردند ؛ «داریون » و « ایزد خواست » و «دیندارلو » و .. که این بار پرنده ی وحشی اما بی رمق خیالم من را به اولین روزهای حضورم در جبهه و روستای « ترکالکی » در گتوند پر می  داد. به آن روزها که از فروردین دیارم با همه دلربایی اش دل کنده و به جبهه رفته بودم . ایام آموزش و شب عملیات و صحنه جگرخراشی چون آتش گرفتن آن بسیجی .. همه و همه خیال خسته ام را بر می آشفتند .

تراکم جمعیت استقبال کننده به حدی بود که طی کردن مسیر پنج کیلومتری دو ساعت طول کشید . خرامه ای ها سنگ تمام گذاشته بودند . با اشک های شوق آن ها بود که غبار و غم ها را می شستم...

 

پایان./

پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان

اضافه کردن دیدگاه جدید