شب های بی آسمان(۵۲)

۱۳۹۵/۱۲/۱۵

 

داستان پنجاه و هشتم این کتاب با عنوان « داغ پدر » در «شب های بی آسمان (۵۱)» تقدیم شما علاقمندان عزیز شد. اینک داستان پنجاه و نهم با عنوان « خبر مهم »تقدیم عزیزان می شود:

 

 

خبر مهم

از بیست و چهارم اردیبهشت ۶۵ تا آن روز که چو افتاده بود دیوانه ی آغاز گر جنگ ، قرار است پیام مهمی را به اطلاع عموم ملت عراق برساند ، پنجاه و یک ماه تمام گذشته بود ! پنجاه یک ماه یعنی هزار و پنانصد و سی یک روز و همین مقدار شب ! یعنی سی و شش هزار و هفتصد و بیست ساعت ! یعنی دو ملیون و دویست و سه هزار و دویست دقیقه !

در حال حاضر من در آن بیست و چهارم فروردین که هنوز بهار وطنم لبریز از زیبایی و دلربایی بود ، از فروردین و همه زیبایی هایش دل کنده  و رفتم تا مثل دیگر دوستانم ادای دینی به دین و وطن عزیزم کرده باشم. یک ماه بعد ، درست در بیست و چهارم اردیبهشت اسیر شدم و حالا که این همه ثانیه گذشته بود ، در صبح بیست و چهارم مرداد شصت و نه، در همه جای اردوگاه چو افتاده و شایعه بود که صدام قصد دارد خبر مهمی را به اطلاع عموم برساند .

صبح روز چهار شنبه بیست و چهارم مرداد ، هنوز خورشید بالا نیامده بود و بوی دم ورطوبت فضای سلول را پر کرده بود ؛ مثل مرغ های خانگی همه منتظر بودیم تا در لانه باز شود و در فضای بیرون پر وبالی بزنیم و نفسی چاق کنیم .

همین که در های سلول به روی ما باز شد و به محوطه اردوگاه رفیتم ف ناگهان خبری بین اسرا متشر شد که همه را بهت زده کرد. خبری که به ظاهر چندان مهم هم نمی آمد. این که صدام بخواهد ساعت ۱۰ پیام مهمی را از طریق تلویزیون دولتی اعلام کند غ می توانست هیچ ربطی به اسیر ایرانی نداشته باشد ؛ می توانست در خصوص توجیه اعدام دسته جمعی تعدادی از خائنین به حزب بعث باشد ، می  توانست وعده های راست یا دروغی در خصوص اقتصاد آینده عراق یا قطع روابط یا عکس آن ، با کشوری منطقه ای یا فرا منطقه ای باشد ....

در هر حال این خبر بین اسرا دهان به دهان می شد و هرکس  چیزی  می گفت و نسخه ای می پیچید و تفسیری روی آن می گذاشت . همه لحظه شماری می کردیم و مدام به عقربه های ساعت زل می زدیم و در خود می پیچیدیم . همه منتظر بودیم که مردی که حالا ، نه بر حسب ادعای دشمنش ایران بلکه از نظر  سازمان ملل هم آغاز گر جنگ و ویرانی گر بود و آن همه شب  روز و ساعت و دقیقه ی  مار ا به بند کشیده وان همه ویرانی را به بار آورده بود ، با آن همه مدال و آن یال و کوپال بر صفحه تلویزیون ظاهر شود و خبر مهمش را به اطلاع عموم برساند . با خودش  و اعمالش و آن چه که بر سر دو ملت ایران وعراق آورده بود ، کاری نداشتیم ؛ با خبرش کار داشتیم که می خواهد چه بگوید ؟

بال خره لحظه موعود فرا رسید ؛ مثل تمام لحظات وثانیه هایی که ما شکنجه شده و صبر کرده بودیم . صدام در تلویزیون ظاهر شد . نفس ها در سینه ها حبس شده بود و جیک کسی بالا نمی آمد . صدام پس از مقدمه چینی فراوان در توجیه دویوانگی ها ی خود و حزب خبیثش ، مثل این که تازه بر سر عقل آمده باشد ، خطاب به مقامات جمهوری اسلامی ایران اعلام کرد : ۱_ ما قرار داد الجزایر را می پذیریم . ۲_ از خاک ایران عقب نشینی کامل کرده و نیروهایمان را در پشت مرزهای خو مستقر خواهیم کرد . ۳_ اسرا از تاریخ جمعه بیست و شش مرداد به تدریج آزاد خواهند شد .

چطور می توانستیم باور کنیم ؟ گذر زمان شتاب گرفت و به لحظه نکشید که شادی سراسر اردوگاه را فرا گرفت . لبخند و اشک شادی با صدای تکبیر در هم می آمیخت و دست ها بر شانه ها می رفت و بوسه ها بر گونه ها می نشست .

لحظاتی بعد اسرا به یکدیگر تبریک می گفتند و برای سرکشی در ایران به هم آدرس می دادند . انگار تازه داشت باورمان می شد که دیگر  بار بهخ وطن باز خواهیم گشت و شیراز با شاه چراغ و محله سعدی را با سرو ها و گنبد های فیروزه ای مقبره شیخ خواهم دی . خیالم که به خرامه و خانه و کوچه و دبیرستان شهید بهشتی رسید ، بغضی راه گلویم را  گرفت ؛ انگار اسفنجی در حلقم فرو کرده بودند .

اولین گروه اسرا که اردوگاه موصول بودند ، در تاریخ جمعه ۲۶ مرداد آزاد شدند و صحنه های آزادی آنان از تلویزیون عراق پخش شد . دوباره موجی از شادی در سلول ها به راه افتاده بود و حالا دیگر واقعا باورمان شده بود که صبر ها مجاهدت ها و روزه گرفتن ها و آن همه التماس و دعا جواب داده بود و به بار نشسته بود .

جمعه بعد نوبت آزادی اسرای اردوگاه ما شده . همیشه اول نماز می خواندیم و بعد ناهار می خوردیم ؛ اما آن روز به دلیل اینکه هنوز وقت نماز نشده بود ف اول ناهار را خوردیم و بعد نماز به جا آوردیم . همان لحظه های صرف نماز بود که یکی از برادران متوجه حضور افراد صلیب سرخ شدند و شماره اسرا را قرائت کردند ؛ بعد از آنها خواستند که به بیرون سلول بروند و در محوطه اردوگاه منتظر بمانند . بنا بود اسرای اردوگاه ما در دو نوبت آزاد شوند و ما را که نوبت اول بودیم به ساختمان شماره یک بردند .پس از انجا تشریفات اداری خاص و گرفتن امضاء از اسرا مبنی بر تمایل به بازگشت به ایران ، برای آمدن اتوبوس ها منتظر ماندیم

اتوبوس ها با تأخیر زیاد و ساعت دوازده شب وارد اردوگاه شدند . اسرا در آن شب برای اولین بار پس از چند سال ستاره ها را در آسمان مشاهده کردند . در آن شب پس  از چند سال در برابر چشمان عراقی ها نماز جماعت مغرب و عشاء به جا آوردیم .

اسامی اسرا خوانده شد و یک جلد قرآن مجید به هرکدام ما داده شد . یکی یکی سوار اتوبوس شدیم و روی صندلی ها لم دادیم . ساعت یک بامداد ، اتوبوس ها به سمت مرز حرکت کردند و ساعت ۱۰/۳۰ صبح به مرز خسروی ، محل تبادل اسرا رسیدیم .

کار تبادل حدود یک ساعت به طول انجامید ؛ سپس ما از اتوبوس های عراقی پیاده شدیم و به سمت خاک وطن به راه افتادیم .

 

پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان

اضافه کردن دیدگاه جدید