شب های بی آسمان(۵۱)

۱۳۹۵/۱۲/۱۴

 

داستان پنجاه و هفتم این کتاب با عنوان « زیارت » در «شب های بی آسمان (۵۰)» تقدیم شما علاقمندان عزیز شد. اینک داستان پنجاه و هشتم با عنوان « داغ پدر »تقدیم عزیزان می شود:

 

 

داغ پدر

صبح روز ۱۳ خرداد سال ۶۸ تازه صبحانه را خورده بودیم و اسرا در محوطه اردوگاه قدم می زدند که رادیوی ساختمان شماره چهار را روشن شد .در آن لحظه در حال پایین آمدن از پله های طبقه بالا بودم ؛ از بلند گو ، اخبار رادیو عراق بخش می شد .گویند مثل همیشه از ته حلقوم حرف می زد . یک آن حس کردم نام امام را آورد ؛ پا سست کردم و  در جا میخکوب شدم . دلم تلپ تلپ می کوبید . گوینده دوباره تکرار کرد : « الموت الخمینی ... الموت الخمینی ..»

سرم گیج می رفت و تنم به مور مور افتاده بود . داشتم از شدت ضعف می مردم . از پله ها پایین رفتم و خودم را به محوطه رساندم .می خواستم واکنش بقیه را ببینم اما آن ها بی خبر از همه چیز همچنان قدم می زدند .

دریافتم که صدای  بلند گو را درست متوجه نشده اند . پس من هم در این خصوص چیزی نگفتم و با کسی صحبت نکردم ، چون مشکوک بودم  و به عراقی ها اعتماد نداشتم . از یک طرف هم دلهره داشتم و خون خونم را می خورد .

حدود نیم ساعتی به این منوال گذشت ؛ یک باره اردوگاه مثل انبار باروت منفجر شد . ولوله ای شدید و هیجانی بین اسرا حکم فرما شد . با حالی که هنوز خبر ارتحال امام برای  اکثر اسرا مسجل نشده بود ، فریاد ها بلند و کوهی از غم برسینه ها سنگینی می کرد . برخی  از اسرا اعتقاد داشتند که ممکن است شایعه دولت عراق باشد ؛ پس باید همه منتظر بودیم تا اخبار از رادیوی ایران بشنویم.

تا بعد از ظهر با شک و تردید سپری کردیم  ؛ اما در اخبارفارسی ساعت ۱۴تلویزیون عراق ، خبر رحلت امام (ره ) همراه با تصویر پخش شد . از آنجا بود که کل اردوگاه عزادار شد ؛ روز اسرا به شب تار بدل گشت و شیون و زاری همه سلول را فرا گرفت .

در اردوگاه به مدت چهل روز ختم قرآن گذاشتیم . روزانه یک ختم کامل قرآن انجام می گرفت . عراقی  ها هم بهت زده رفتار ما را زیر نظر داشتند ؛ جرأتی که خوشحالی خود را از  فوت امام ابراز کنند نداشتند ؛ یعنی به قدری از عصبانیت اسرا واقف بودند که بهترین راه را در سکوت دیدند . اسرا هم با عشق و علاقه ای که ته دل نسبت به امام (ره ) داشتند، به دشمن اجازه ابراز خوشحالی و سوء استفاده ندادند .

وقتی اولین سالگرد ارتحال امام ( ره ) از راه رسید، ما هنوز در اسارت نیروها ی بعثی صدامی بودیم . اسرا روز ۱۴ خرداد ۶۹ همگی دور تا دور اردوگاه نشستند و با آرامش عزاداری کردند.درست مثل روزعاشورا کسی در آن روز قدم نمی زد . عراقی ها وقتی این حالت را دیدند ، نمی دانستند چطور با برنامه اسرا برخورد کنند . در طول برگزاری مراسم ، شربت آب شکر تهیه و بین اسرا تقسیم شد . کاری که جلوه خاصی به مراسم داده بود.

 

پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان

 

اضافه کردن دیدگاه جدید