شب های بی آسمان(۵۰)

۱۳۹۵/۱۲/۱۱

 

داستان پنجاه و ششم این کتاب با عنوان « چشم ایرانی » در «شب های بی آسمان (۴۹)» تقدیم شما علاقمندان عزیز شد. اینک داستان پنجاه و هفتم با عنوان « زیارت »تقدیم عزیزان می شود:

 

 

زیارت

حدود دو سه ماهی از آتش بس می گذشت که یک روز عصر سربازان عراقی آمدند و از اسرا نام نویسی کردند . بعد در اردوگاه تبلیغات به راه انداختند که صدام دستور داده اسرا را برای زیارت به نجف و کربلا ببرند . به دنبال آن ، اسرای اردوگاه را به پنج گروه تقسیم کردند و پس از گذشت چند روز، گروه اول به نجف و کربلا مشرف شدند .

برنامه زیارت یک روزه و از ساعت ۲:۳۰ بامدا د تا ساعت ۲۲ شب بود . برای اینکه گروه بعد مشرف شوند ، بایستی پانزده روز می گذشت .گروه های بعدی هم هر کدام پس از پانزده روز از اعزام گروه قبلی مشرف می شدند ، دست آخر نوبت به گروه پنجم رسید .

سربازان عراقی به خاطر شناختی که از کل اسرای اردوگاه داشتند ، افرادی را که احتمال می دادند مشکل ساز باشند ، در گروه پنجم جای داده بودند تا بتوانند کنترل بیشتری به آنها داشته باشند ؛ من هم در گروه پنجم بودم . نیمه های شب عراقی ها آمدند و در سلول را باز کردند و افراد مشخص گروه پنجم را از سلول بیرون بردند . بعد از دادن مقدار کمی خوراکی به عنوان صبحانه و اخذ آمار ، همه را سوار اتوبوس کردند . وقتی سوار شدیم قبل از آنکه به طور کامل روی صندلی ها بشینیم ، یکی از سربازان عراقی آمد و به صورت دست و پا شکسته اعلام کرد که صلوات فرستادن در طول سفر ممنوع است . این در حالی بود که گروه های قبلی به صورت آزادانه صلوات می فرستادند و سربازان عراقی کاری به کار آنها نداشتند و حتی راهنمای اتوبوس که یکی از سربازان عراقی بود ، در گروه های قبلی خودش صلوات فرستاده بود و اسرا را نیز به صلوات فرستادن دعوت کرده بود ؛ اما نوبت به ما که رسید ، صلوات فرستادن ممنوع شد . همین که سرباز عراقی گفت صلوات فرستادن ممنوع است ، یکی از اسرا که اهل یکی از شهرستان های استان فارس  بود ، رو به دیگران کرد و گفت :اگه به این حرفا گوش بدیم انگار هیچ کاری  نکردیم .

زمانی که اتوبوس ما حرکت کرد ، یکی از برادران صلوات فرستاد . سربازعراقی آمد نام او را نوشت و او را کتک زد ؛ سپس پشت شانه او را با ماژیک علامت زد . علامت زدن هم از شگرد های عراقی ها بود که هرکس صلوات می فرستاد ، او را با ماژیک علامت می زدند تا بعد بتوانند به راحتی شناسایی اش کنند ؛ اما اینجا مشکل عراقی ها حل نشد چون همه اسرا صلوات می فرستادند . عراقی ها اول حسابی کتک می زدند و بعد پشت شانه ها را ضربدر می زدند . صدای رادیو عراقی ها که ترانه عربی می خواند هم تا انتهایش بلند شده بود .

بعد از گذشت مسافتی ، سربازان عراقی یکی از برادران اسیر را به عنوان نماینده انتخاب کردند و گفتند : که شما صلوات خود را آهسته تر بفرستید ، در عوض ما هم صدای رادیو ضبط  را کم می کنیم . خلاصه مجبور شدند کوتاه بیایند ؛ اما ما کوتاه نیامدیم . اسم صدام را هوشنگ خان گذاشته بودیم و مرتب برای نابودیش صلوات می فرستادیم . بعثی ها هم انگار که بو برده بودند ، بهت زده نگاه می کردند .

ساعت حدود ۱۰ صبح بود که به نجف رسیدیم ، دور و بر حرم مطهر حضرت امام علی ابن ابیطالب (ع) ، جمعیت زیادی از زنان و مردان صف کشیده بودند که منتظر رسیدن اسرا به حرم مطهر بودند ؛ بعضی از آنها گریه می کردند و بعضی شاد بودند . قبل از پیاده شدن ، یکی از اسرا از نفر اول خواست تا قبل از ورود به حرم ، جلوی در اصلی سجده شکر به جا بیاورد . آن برادر هم درنگ نکرد ؛ پشت سرش دیگر افراد نیز این کار را انجام دادند . سجده ای بود که تآثیر زیادی روی جمعیت گذاشت؛  طوری که سربازان عراقی مجبور شدند برادرانی را که در حال سجده بودند را ، با زور بلند کرده و با تندی به داخل حرم بیندازند . بعد از ورود ، همه ما را روی کف صحن نشاندند ، سپس برای  وضو ساختن بیست دقیقه وقت دادند .

پس از تجدید وضو به داخل حرم مشرف شدیم ، در و دیوار و گنبد و گلدسته های حرم حال و هوای غریبی داشت ؛ چند لحظه نگذشته بود که فریاد ضجه فضا را پر کرد . صحنه ای پیش آمده بود که کوه در برابر آن، دریای آب می شد .خودم چنان شیونی به راه انداخته بودم که تا آن روز مثالش را به خاطر نداشتم ، حتی روزی که در بیمارستان العماره بودیم و علی اصغر رنجبر ، آنچنان مظلومانه شهید شد هم ، آن گونه شیون نکرده بودم .ارادت پدر و مادرم به مولا علی (ع ) را در نظرم مجسم می کردم و به ضریح امام اول مظلومان زل می زدم و اشک می ریختم ، دلم می خواست تنها خواهرم می دانست که در کجا نشسته ام و چه می بینم . جای همه شان زیارت کردم و مولا علی (ع) را قسم دادم تا هرچه زود تر زمینه آزادی همه اسرا را فراهم کند .

 

آن روز حال و هوای معنوی وصف ناپذیری نصیب اسرای مظلوم بسیجی شده بود . بعثی ها زمانی که پروانه وار گرد شمع ضریح مطهر طواف می کردیم هم دست بردار نبودند . برادران صلوات می فرستادند و بعثی ها طبق معمول پشت شانه ها را علامت میزدند .از نظر آنها عاشق ترها مجرم تر بودند؛ غافل از اینکه رنگ عشق را با شکنجه و تحقیر نمی شود پاک کرد . اسرا در آن روز با اشک خویش گردو غبار حرم را شستند و با مولای خویش راز دل گفتند .

پس از ادای نماز زیارت ما را از حرم بیرون کردند و در صحن مطهر جمع کردند ؛ در همین حین ، افسر تبلیغاتی عراقی به سوی یکی از برادران که در اتوبوس ما بود هجوم برد. آن عزیز امام جماعت سلول ما و اهل اصفهان بود .اسمش احمد رضا سلیمی و گروهبان شهربانی بود ، فردی معتقد ، با ایمان و نترس بود .یک زیارت عاشورای مکتوبی را که از یکی دیگر از اسرا گرفته بودند ، به او نسبت دادند . به همین دلیل سربازان عراقی با او عداوت زیادی داشتند . افسر تبلیغاتی عراق پرسید : درجه ات چیست ؟

اسیر خود را گروهبان یکم شهربانی معرفی کرد . افسر عراقی سوال کرد : مگر تو نظام نداری ؟

آن برادر جواب داد : بله من نظام دارم .

افسر پرسید: کو نظامت ؟

ایشان با شجاعت هرچه تمام تر گفت : نظام جمهوری اسلامی ایران !

افسرعراقی گر گرفت و او را به باد کتک گرفت . در همان صحن حضرت امیرالمومنین (ع) تن رنجور آن برادر اصفهانی با مشت و لگد های افسرعراقی نوازش شد .

حالا نوبت زیارت کربلا بود هنوز هیچ نشده بغض کرده بودیم . کجا بود حاج صادق آهنگران تا آوای دلنشین و حماسی « بر مشام می رسد هر لحظه بوی کربلا ...» را بخواند ؟؟ کجا بودند آن همه عاشق که در پشت خاکریزها تا دل پادگان ها در آرزوی زیارت کربلا لحظه شماری می کردند.؟؟

ما سوار بر اتوبوس شدیم و افسر عراقی که عقده هایش را خالی کرده بود ، سوار پاترول . قبل از خروج از شهر نجف اتوبوس ما کنار گرفت و ایستاد . افسر تبلیغاتی از خودرو پاترول خود بیرون آمد و سوار اتوبوس شد . اتوبوس به راه خود ادامه داد . افسر عراقی داشت به طرف آن برادری می رفت که در صحن حرم کتکش زده بود . تا خواست از کنار من رد شود ، از او سوال کردم : آیا از نظر شما نماز خواندن ممنوع است ؟

افسر عراقی خیره نگاهم کرد و گفت : نه !

گفتم : پس چرا اوایل نماز خواندن ممنوع بود ؟

افسر عراقی جوابی نداد . هنوز قدمی بر نداشته بود که دوباره پرسیدم : آیا قرآن خواندن ممنوع است ؟

سری تکان داد و گفت : نه !

گفتم: اگر قرآن خواندن ممنوع نیست ، چرا  شما می گویید صلوات ممنوع است ، در صورتی که در قرآن آمده است که بر نبی اکرم (ع) صلوات بفرستید ؟

افسر کمی اندیشید و گفت : ما نگفتیم صلوات نفرستید ، گفتیم صلوات را داخل قلبتان بفرستید !

او به سربازان دستور داد که بروند و از جلوی اتوبوس قرآن یباورند تا به من بدهد و آن را قرائت کنم که یکباره سرباز عراقی با سر افکندگی هرچه تمام تر آمد و گفت : سیدی ... قرآن موجود نیست .

افسر عراقی زد به بیخیالی و رفت سمت احمد رضا سلیمی و باب صحبت را باز کرد .درباره جنگ ومسائل سیاسی صحبت می کرد .در طول مسیر که حدود یک ساعت و پانزده دقیقه طول کشید ، این دو باهم بحث می کردند. از افسر عراقی که آغاز گر جنگ را ایران می دانست و از برادر اصفهانی که نظرش برعکس بود . هرچه بحث جلوتر می رفت محکومیت طرف عراقی مسجل تر می شد . بقیه اسرا هم ساکت گوش می دادند . در  واقع یک مناظره تمام عیار بود . از طرف ایرانی دلیل پشت دلیل و از آن طرف پرخاش و عصبیت طرف عراقی هم هر لحظه اوج می گرفت . افسرعراقی که ادامه بحث را به ضرر خودش می دید ، زد جاده خاکی و گفت : راستی شما که این همه مرگ بر آمریکا می گویید ، چرا از آنها اسلحه می خرید ؟

احمدرضا با رد  ادعای او گفت : ما که در تحریم آمریکا هستیم ، چطور می توانیم از آنها اسلحه بخریم ؟

افسر عراقی طلبکارانه پرسید : پس آن همه کلاشینکف را از کجا آورده اید ؟

اسیر نیش خندی زد و گفت : اولا از یک افسر ارتش بعید است که ندادند اسلحه کلاشینکف ساخت شوروی هست نه کار امریکا ! ثانیا خیلی از این اسلحه ها از زمان پهلوی در انبار های ایران مانده بود و ..

افسر عراقی پرید روی حرفش و گفت : خب بگو بقیه را از کجا آورده اید ؟

آن برادر با شجاعت جواب داد : این که معلومه ، بقیه را از شما به غنیمت گرفته ایم .!

آنجا بود که افسر عراقی سخت ناراحت شد . با این حال چیزی نگفت و فقط نگاهی به دور و برش کرد و لبش را نیش زد . بعدهم نگاهی به اسیر کرد و با پوزخندی از او فاصله گرفت و به طرف راننده رفت .

به قدری بحث افسر و اسیر داغ بود که نفهمیدیم کی به کربلا رسیدیم . یک وقت دیدیم که جلوی باب قبله ی حرم مطهر سیدالشهدا (ع) توقف کرده ایم . افسر عراقی با عجله از اتوبوس پیاده شد و رفت تا گزارش خود را به معاون اردوگاه ، که به عنوان مسئول کاروان همراه ما بود ارائه کند  .

 

وقنی وارد صحن مطهر حضرت سید الشهدا (ع) می  شدیم ، همه گنگ و پکر بودیم . انگار خواب می دیدیم . مبهوت به هم نگاه می کردیم و ساکت پلک می زدیم . چطور می توانستیم باور کنیم که تا لحظاتی دیگر چنگ می زنیم به ضریح امام حسین

(ع) و دوباره اشک باری می کنیم ؟ مگر مظلومیت ما و ضریح امام اول ، اشکی برایمان گذاشته بود ؟

معاون فرمانده اردوگاه آمد و همان افسر تبلیغاتی که دل پری داشت ، احمدرضا را به او معرفی کرد . از آنجا که خداوند آنها را احمق قرار داده بود ، معاون فرمانده اردوگاه یکی دیگر از برادران را اشتباهی و در مقابل دیدگان مردم و دیگر اسراء کتک زد . افسر تبلیغاتی با دست پاچگی دخالت کرد و اسیر اصفهانی را به او نشان داد . معاون فرمانده اردوگاه او را هم به باد کتک گرفت در واقع احمد رضا هم در صحن نجف هم در صحن کربلا کتک خورد .

فضای معنوی عجیبی حاکم بود . شور و حالی که غصه های اسارت را از دل ها پاک می کرد . حالا دیگر وقت زیارت بود و درد و  دل با مظلومترین امام شیعه . اما یک آخوند درباری آمد و به همه ضد حال زد . قبل از شروع زیارت اسرا خودش زیارت نامه ای قرائت می کرد و بعد از قرائت زیارت نامه ، نیابت زیارت را قرائت می کرد که مثلا به نیابت از پدرم ، مادرم ، برادر ، خواهرم ، و اقوام و خویشا و .. اسرا هم با صدایی خیلی بلند جواب می دادند ؛ اما آخوند درباری در نیابت آخر اسم صدام را آورد . آنجا بود که یک باره کل حرم در سکوتی سرد و سنگین و باور نکردنی فرو رفت .نیرو های بعثی اعم از امنیتی و سربازان وافسران در یک سر در گمی عجیبی فرو رفتند ؛ گیج ومستاصل به هم نگاه می کردند و درمانده به این سو و آن سو می رفتند .

بعد از آن عده ای زیارت می خواندند و تعدادی مشغول بجا آوردن نماز شدند . در حین طواف در گرداگرد ضریح مطهر ، اسرا رسا و یک صدا صلوات می فرستادند . نیروهای امنیتی عراق هم با وسواس خاصی اطراف اسرا حلقه زده بودند . در آن لحظات حساس بود که یکی از اسرا  با شجاعت تمام در مقابل نیروها ی امنیتی که فارسی هم می دانستند با صدای خیلی بلند گفت : برای نابودی صدام صلوات !

نیرو های بعثی به قدری دست پاچه شدند که به اشتباه یکی دیگر از برادران را بجای آن فرد گرفتند و داخل خود حرم و پای ضریح تا می توانستند کتک زدند . خشونت به قدری بود که خون از لب و لوچه اسیر، جوی گرفته بود .

بعد از زیارت مارا ، در صحن مطهرجمع کردند و طبق معمول به صورت قاعده پنج پنج نشستیم . معاون فرمانده اردوگاه آمد و با توپ و تشر فراوان تهدید کرد که اگر کسی در طول مسیر به حرم  حضرت عباس(ع) چیزی بگوید و یا صلواتی سر دهد ، کشته خواهد شد . طول مسیر حدود یکصد و پنجاه متر بود . وقتی به سوی حرم مطهرباب الحوایج (ع) حرکت کردیم ، متوجه جمعیت بسیار زیادی از زنان کربلا در دو طرف خیابان شدیم . با دیدن چنین صحنه ای تصویر مادر و خواهرم همه خیالم را پر کرد ؛ مادری که رمضانعلی اش  را آن همه دوست داشت و حالا سی ماه بیشتر بود که کوچکترین فرزندش را ندیده بود و سی ماه برای یک زندگی عادی و یک مسافرت هم رقم کمی نبود ؛ چه رسد به این که سی ماه در اسارت وحشی ترین ارتش بوده باشی . در آن صورت باید سی ماه را در لحظه ها و ثانیه ها ضرب کرد و رقمی نجومی بدست آورد .

توی خیالات اسارت و مادر خانواده بودم و پاهایم جسم بی رمق را در میان دیگر اسرا به جلو می کشید . از این که نمی توانستیم صلوات بفرستیم ناراحت بودیم . سربازها و نیروهای امنیتی عراق از صلوات اسرا هراس عجیبی داشتند . یک دلیلش که خیلی برای ما مسجل بود  ، این بود که دولت بعث تبلیغ زیادی کرده بود که ایرانیان کافر و مجوسند و به خاطر همین ترس فراوانی داشتند که ملت عراق حقه آن ها را بفهمند و هرچه بافته اند را رشته کنند .

هنوز مسافت زیادی را نرفته بودیم که ناگهان یکی از برادران زد به سیم آخر و صلوات فرستاد . پشت سرش جمعیت اسرا که حدود چهارصد و پنجاه نفر بودیم ، رسا و یک صدا صلوات فرستادیم . نیروهای امنیتی هم همانجا و جلوی چشم مردم و اسرا ، فردی را که اول صلوات فرستاده بود ، حسابی کتک زدند .

صحنه حزن انگیزی بود . مخصوصا وقتی آن شیوه نگاه بهت زده مردم را می  دیدی که چطور در خود می سوزند ، درد و اندوه معنای دیگری می گرفت .

در حالی که اشک پهنای صورتمان را می پوشید ،وارد  صحن مطهر باب الحوایج شدیم . همین که مقابل ضریح قرار گرفتیم ، ابتکار عمل از آخوند درباری گرفته شد .قبل از قرائت زیارت نامه توسط او ، با صدای بلندی که حرم را به لرزه انداخته بود شعار می دادند : یا ابالفضل علمدار خمینی را نگه دار .!

در آن زمان حضرت امام در قید حیات بودند و نیروهای امنیتی عراق هر کاری می کردند ، نمی توانستند اسرا را ساکت کنند،  تا این که بلند گوی خیلی قوی به دست آخوند  درباری دادند و او هم شروع کرد به قرائت زیارت نامه .

 

نماز ظهر و عصر را در حرم مطهر به جا آوردیم و سپس برای صرف نهار به طرف مهمان سرای حرم حرکت کردیم . پس از صرف غذا ما را سوار اتوبوس کردند و به طرف اردوگاه به راه افتادیم . احمد رضا که با افسر تبلیغاتی بحث کرده بود داخل اتوبوس نبود . غیر از او دوسه نفر دیگر هم نبودند . این موضوع همه را متاثر کرد . کنجکاو شدیم و از عراقی ها موضوع را جویا شدیم . گفته شد که آنان با ماشین دیگری می آیند . باورمان نمی شد همه دلشوره داشتیم .

آن چهار اسیر  را داخل یک ماشین انداخته بودند و از کربلا تا اردوگاه مورد شکنجه و ضرب و شتم قرار داده بودند ؛ حتی صورت های آنها کاملا کبود بود .اطراف چشمهای احمد رضا باد کرده و کبود شده بود .

وقتی در محوطه اردوگاه همه را جمع کردند ، سربازان عراقی آمدند و کسانی را که پشت شانه هایشان علامت خورده بود ، نام نویسی کردند و در اختیار فرمانده اردوگاه گذاشتند . فرمانده اردوگاه هم جلو آمد و با پرخاش گفت : مسخره ها ! ما شما را به زیارت برده ایم و شما رفته اید آنجا شورش کرده اید و شعار داده اید ؟!

یکی از اسرا شهامت به خرج داد و دست خود را بالا گرفت و گفت :سیدی.... ما شورش نکردیم .

سرگرد چپ چپ نگاهش  کرد وغرید : پس چه غلطی کرده اید ؟

اسیر جواب داد : سیدی ....ما جز اینکه بر پیامبر و اولادش صلوات فرستادیم ، کار دیگری نکردیم .. آیا خطایی از ما سر زده ؟

لحن فرمانده ملایم شد و گفت : صلوات که یک چیز عادی است .

یکی دیگر از اسرا فرصت را غنیمت شمرد و از جایش بلند شد و گفت : سیدی ... من در حال نماز خواندن بودم که پشتم را علامت زدند ... آیا نماز خواندن خلاف مقررات شماست ؟

خدا را شکر با توضیحات بچه ها تصمیم سرگرد برای به سلول انفرادی انداختن اسرای به اصطلاح خاطی عوض شد ؛ با یک تعهد شفاهی مثلا بزرگی کرد و مارا بخشید ؛ فقط آن چهار نفری را که با ماشین جداگانه به اردوگاه آورده بودند ، حسابی مجازات کردند.

 

پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان

اضافه کردن دیدگاه جدید