شب های بی آسمان(۴۹)

۱۳۹۵/۱۲/۰۷

 

داستان پنجاه و پنجم این کتاب با عنوان « جشن اعیاد » در «شب های بی آسمان (۴۸)» تقدیم شما علاقمندان عزیز شد. اینک داستان پنجاه و ششم با عنوان « چشم ایرانی »تقدیم عزیزان می شود:

 

 

چشم ایرانی

 

اوایل سال ۱۳۶۷ بود و قرار شد عده ای از اسرا که از قبل شناسایی شده بودند و در بر پایی مراسمات مذهبی و سیاسی و اعتقادی نقش اساسی داشتند به اردوگاهی دیگر منتقل شوند . آن روز، روزی عجیب و به یاد ماندنی بود . زمانی که همه افراد شناسایی شده ی بسیجی را از سلول ها بیرون آوردند ، غمی درد ناک بر سینه ها سنگینی می کرد . آن ها را در محوطه اردوگاه جمع کردند و آمار گرفتند؛ آن وقت با کابل و باتوم به جانشان افتادند . آن ها کتک می خوردند و جیغ می کشیدند و ما از پس میله ها و دیوار ها اشک می ریختیم و خدا را به استمداد می طلبیدیم . دردناک ترین لحظه وقتی بود که چشم یکی از اسرا با ضربه باتوم پرید و دور افتاد ؛ صحنه ی جگر خراشی بود که یاد آور حکایت « شنیدن کی بود مانند دیدن بود.

 

پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان

اضافه کردن دیدگاه جدید