شب های بی آسمان(۴۸)

۱۳۹۵/۱۲/۰۴

 

داستان پنجاه و چهارم این کتاب با عنوان « سینه سرخ ها » در «شب های بی آسمان (۴۷)» تقدیم شما علاقمندان عزیز شد. اینک داستان پنجاه و پنجم با عنوان « جشن اعیاد »تقدیم عزیزان می شود:

 

 

جشن اعیاد

 

رسم داشتیم در شب میلاد ائمه ، در سلول ها برنامه ای برگزار کنیم ؛ هم جز اعتقاد بچه ها بود هم اینکه به لحاظ روحی واقعا نیازمند شادی بودیم .

در مراسمات جشن معمولا با شیرینی های دست ساز از اسرا پذیرایی می شد ؛ شیرینی ها را از آرد و نان های فانتزی درست می کردیم . آرد و نان ها را از بوفه اردوگاه تهیه می کردیم ؛ اما دریک مقطعی حدود سه چهار ماه بود که دیگر آرد ونان فانتزی وارد اردوگاه نمی شد .

عصر که ما را جهت آمار به داخل سلول فرستادند ، همه ازتهیه شیرینی برای آن شب که سوم شعبان و میلاد آقا امام حسین (ع) بود ، نا امید شده بودیم ، تنها منتظر آمار گیری سربازان عراقی بودیم که بیایند آمار بگیرند و در سلول  را ببندند .

همان طور که بر سر صف آمار نشسته بودیم ، ناگهان سربازان عراقی از طبقه پایین مسئول سلول ها را صدا زدند .پس از مراجعه مسئول سلول ها به طبقه پایین ،با کمال تعجب متوجه نان فانتزی و آرد شدند . به هر سلولی تعدادی نان فانتزی و مقداری آرد رسید . به محضی که کار آمار گیری تمام شد ، رفتیم سراغ بحث شیرینی و مقدمات جشن میلاد .

در اعیاد فقط به پخش شیرینی بسنده نمی کردیم . اسرای هنرمند زیادی داشتیم که در زمینه های مختلف هنری نبوغ داشتند ؛ مثلا از قبل برنامه ریزی می شد که تئاتری برای نمایش در فلان مراسم جشن آماده شود. کار نمایش در شب ها و ساعاتی که در های سلول را بسته بودند ، مخفیانه و دور از چشم بعثی ها اجرا می شد .

یک موردبرای اجرای نمایش ، پرده ای که با اتصال چند  ملحفه دست و پا کرده کرده بودیم به دیوار نصب گردید تا بازیگر ها بتوانند در پشت آن قرار گرفته و به اصطلاح روی سن بیایند . آن شب برنامه نمایش به خاطر حضور سرباز عراقی  لو رفت و اسرا همه پراکنده شدند ، ولی پرده همچنان بر روی دیوار قرار داشت . سرباز بلافاصله رفت و دیگر سربازان را مطلع کرد . همین که سرباز رفت تا بقیه سربازان را خبر دهد ، ما اقدام به خیس نمودن پرده کردیم . آن سرباز همراه چند سرباز دیگر آمدند پشت پنجره سلول و مسئول ما را صدا زدند . گفتند که باید همه ی افراد دخیل در نمایش را معرفی کنی . مسئول سلول قاطعانه موضوع تئاتر را انکار کرد . بعثی ها هم وجود پرده را بهانه کرده و زیر بار نرفتند. مسئول سلول هم بهانه آورد که این ملحفه ها خیس بوده اند و ما برای خشک شدن آویزانشان کردیم . پس از آنکه سربازان بعثی پرده را لمس کردند و به خیس بودنش پی بردند ، با ناامیدی سلول را ترک کردند.

 

پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان

اضافه کردن دیدگاه جدید