شب های بی آسمان(۴۱)

۱۳۹۵/۱۱/۲۵

 

داستان چهل و ششم این کتاب با عنوان « اهانت به امام(ره) » در «شب های بی آسمان(۴۰)» تقدیم شما علاقمندان عزیز شد. اینک داستان چهل و هفتم با عنوان« تابلو سازی »تقدیم شما عزیزان می شود:

 

 

تابلو سازی

 

رفتار عراقی ها همیشه غیر منتظره و دور از انتظار بود . گاهی رفتاری از خود بروز می دادند و منتظر واکنش اسرا می ماندند ؛ مثلا هرچند وقت یکبار ، جنگ روانی و تبلیغاتی شدیدی را در اردوگاه به راه می انداختند . با این کارشان قصد داشتند مطالبی واهی را به اسرا القا کنند و از طرفی عکس العمل اسرا را ببینند . یک مورد ترفندی به کار بسته بودند که زود جواب گرفتند . آنها با تهیه ی تابلو دیواری که با کمک بعضی از خود فروختگان تدارک و طراحی کرده بودند ، نیت خود را عملی کردند .

اولین باری بود که از این شیوه استفاده می کردند . در آن تابلوی دیواری که در قطعه شماره دو اردوگاه رمادی ۱۰ نصب گردید ، به نطام مقدس جمهوری اسلامی و امام امت و ایرانیان اهانت شده بود ؛ اما همان شب اول تابلو توسط یکی از برادران قطعه دو پاره شد . عراقی ها خیلی زود از ماجرا با خبر شدند و کار تحقیق و تفحص برای یافتن فرد یا افراد خاطی را شروع کردند ، اما هرچه تلاش کردند نتیجه ای عایدشان نشد . در نهایت گزارش به فرماندهی اردوگاه رسید . او هم سریع دستور داد همه اسرای قطعه دو را در یک محوطه اردوگاه جمع کنند . پس از آن فرمانده اردوگاه در بین اسرا حاضر شد و از همه خواست تا خاطی را معرفی کنند . وقتی سکوت اسرا را دید بادی به غبغبش انداخت و گفت : اگر به من بگویید ، قول می دهم کاری به کارش نداشته باشم .

باز هم جمعی را دید که سرشان پایین بود و گویی نفس هم نمی کشیدند . این بار فرمانده ی اردوگاه قسم خورد که اگر طرف خودش را معرفی کند ، کاری به کارش نداریم . گفت ودر حالی که دستها را از پشت کمر قلاب کرده بود و سرش به چپ و راست می چرخید ، منتظر ماند . انتظاری که بی فایده بود . لحن ملایم تری گرفت و گفت : به ناموسم قسم اگر کسی که تابلو را پاره کرده ، خودش شهامت کند و دستش را بالا بگیرد ، کاری به کارش ندارم .

در میانه ی جمعیت ساکت، یکی بلند شد و گفت : سیدی .... من آن تابلو را پاره کردم .سرگرد مفید که از آن همه جسارت به خشم آمده  بود ، پرسید : چرا تابلو را پاره کردی ؟

آن برادر جواب داد : سیدی ... شما کشور خود را دوست دارید ، من هم رهبرم را دوست دارم ... آن لحظه فرو ریختن یال و کوپال فرمانده اردوگاه را به عینه شاهد بودم .

درمانده و در هم شکسته گفت : حالا بگو شما اگر جای من بودید چکار می کردی؟ اسیر جواب داد : معلوم است که چکار می کردم ...به همان قسمی که خورده بودم پایبند می ماندم ؛ مگر ناموس شرافت آدم نیست ؟ زهر خندی روی لب های سرگرد آمد و محو شد . چاره ای جز چشم پوشی نداشت. بعد از ضربه ای که از ساختمان شماره دو دریافت کردند ، به سراغ ساختمان شماره چهار آمدند ، برای ما عجیب بود که آن قدر حماقت کردند ؛ چون آنها که قطعه ما را خوب می شناختند و می دانستند که واکنش آنها به موارد آن شکلی ویران کننده خواهد بود .

باز هم شگرد تابلو را تکرار کرده بودند ؛تابلو زننده ای را طراحی و در ساختمان ما نصب کردند . هنوز یک ساعت نگذشته بود که توسط یکی از برادران جانباز پاره شد . این بار هم سربازان عراقی پرس و جو را شروع کردند . باز هم همان حکایت سکوت اسرا و لو نرفتن و لو ندادن تکرار شد ؛ اما پنج روز بعد که همه فکر می کردیم آبها از آسیاب افتاده، به آن برادر جانباز مظنون شدند . آن فرد کسی بود که از ناحیه ران و لگن و پا مجروح شده بود و وضع بسیار وخیمی داشت . بازجویی ها و بازخواست ها شروع شد ؛ اما او چیزی اعتراف نکرد . عراقی ها هم دست بردار نبودند . باخبر شدیم که قرار است او را با آن وضعیت مجروح که مدام از جراحتش عفونت خارج می شد ، به سلول انفرادی بیندازند . همه برایش نگران شدیم . یکی از اسرا که از بقیه نگران تر بود ، داوطلبانه خود را عامل پاره کردن  تابلو معرفی کرد . این شگرد تا چند روز موثر افتاد و عراقی ها را سرگرم کرد ؛ اما نهایتا عراقی ها ادعای او را نپذیرفتند و همان برادر جانباز را به مدت یک ماه به سلول انفرادی انداختند . آن قدر او را شکنجه کرده بودند که پس از آزادی از سلول کمتر کسی قادر به شناسایی او بود.

 

پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان

اضافه کردن دیدگاه جدید