شب های بی آسمان(۳۳)

۱۳۹۵/۱۱/۱۳

داستان سی وهشتم این کتاب با عنوان « شورش » در «شب های بی آسمان(۳۲)» تقدیم شما علاقمندان عزیز شد. اینک داستان سی ونهم با عنوان« آقای شادی »تقدیم شما عزیزان می شود:

 

 

آقای شادی

 

یکی از نکات برجسته دوران اسارت ماجرای پر رمز و راز آقای شادی بود .او اهل شادگان بود و مثل آن دوست اصفهانی و یا دیگر افرادی که خاص بودند و روحیات کاملا متفاوتی داشتند ، عالم خودش را داشت . هم نوع اسارتش عجیب بود وهم جنگ و دعوایش با عراقی ها و آن همه تاب و طاقتی که خدا به او داده بود تا مرتب سلول های انفرادی و سیاه چال ها را تحمل کند ، پس شادی برای همه ی بچه ها دوست داشتنی و الگو بود .

برنامه غذا گرفتن از آشپزخانه نوبتی بود . نبت از قطعه یک شروع می  شد و بعد از همه نوبت به قطعه چهار می رسید . یک روز من و چند نفر از برادران ، مسئول گرفتن غذا از آشپزخانه بودیم . هنوز نوبت ما نشده بود و منتظر مانده بودیم که بقیه قطعه ها صبحانه ی خود را بگیرند و بعد ما صبحانه بگیریم . درست لحظاتی که ما چند نفر تکیه به یک دیوار ایستاده و منتظر بودیم . یک مرتبه آن طرف اوضاع به هم ریخت و شلوغ شد . نگاهم افتاد به آقای شادی که داشت یک سرباز عراقی  را کتک می زد .اول فقط با مشت و لگد می زد بعد او را بلند کرد محکم به زمین کوبید ؛ طوری روی سینه اش نشست و گلویش را چنگ انداخت که گمان کردم  دارد خفه اش می کند . سرباز عراقی که کار خود را تمام می دید ؛ آخرین زور خود را زد و تکانی خورد و با آقای شادی روی خاک غلتیدند . بعد که وضعیت را ناجور دید هر طور شده از چنگش در آمد و پا به فرار گذاشت .داشت به طرف در خروجی اردوگاه می  دوید .

هنوز آقای شادی داشت لباس های خاک و خلی اش را می تکاند که سربازان عراقی سر رسیدند.نمی دانم چه تحملی داشت این آدم !سربازان عراقی زدند با کابل سیاهش کردند و سپس طبق روال همیشگی او را به انفرادی انداختند .

این بار مدتی طولانی او را در  سلول انفرادی نگه داشتند . سلول جایی بود که برای شادی نامأنوس و دور از انتظار نبود ؛ بیشترین عمر دوران اسارت را در سلول  های انفرادی گذرانده بود هرچند انفرادی فقط مجازات جنگ و دعواهایش نبود .بار اول به خاطر این بود که بعد از اسارت رد جبهه و در هنگامی که او را به عقب انتقال می دادند ، در مسیر بصره و در حین حرکت خودرو یک لحظه موقعیت را مناسب می بیند و سرباز عراقی را خلع سلا ح و او و بقیه را به حلاکت می رساند ، سپس خودش  هم به بیرون پریده و سر به بیابان می گذارد.

ماجرا از زبان خودش  شنیدنی تر بود . میگفت :خب  بی جهت نیست که به من می گویند «گانگستر اردوگاه»! توی آن ماجرای فرا نمی دانم بعد چند روز به بصره  رسیدم و چند روز آنجا ماندم !قوتم نان خشک هایی بود که از جلوی نانوایی های بصره جمع می کردم . اول فکر می کردم برگشت به ایران محال و غیر ممکن است ؛ اما چند روز که در بصره ماندم ، بیش از  حد دلم بر ای شط و آبادان و از همه بیشتر برای شادگان و خانواده تنگ شد. زد به سرم که هرجور شده برگردم ایران و یکبار دیگر خودم را پیدا کنم ؛ خودم  را یعنی آن شادی که  توی خانه و کوچه و شهر حرمت و احترام داشت و حالا روزها در خرابه ها می خوابد و شب ها می گشت دنبال نان خشک های زیر پا لگد شده ی مقابل نانوایی ها...

دو شبانه روز تمام پیاده رو ی میکردم . گرسنگی وتشنگی نا ونفسم را بریده بود و رمق راه رفتن نداشتم .اما هنوز هم امید وار بودم و برای یافتنن آزادی و بازگشت به وطن تقلا می کردم .از دور یک چیز سیاهی جلب توجه می کرد .خیمه عرب های بیابان گرد بود . رفتم طرفشان و خودم را به گنگی زدم .مهربانی کردند و قدری آب و غذا دادند . مسیر را گرفتم و از آنها دور شدم . دو شبنه روز دیگر راه رفتم . باز تشنگی و گرسنگی امانم را بریده بود . هرچه بیشتر راه می رفتم ، مسیر طولانی تر نشان می داد و بیابان لعنتی تمام نمی شد .از نظر خودم راه را اشتباه نمی رفتم . اما هرچه بود ، به جایی نمیرسیدم ...

در مسیر باز به خیمه ای رسیدم که ای کاش نرسیده بودم .دوباره خودم را به گنگی دیوانگی زدم اما آنها خواستند که کمی استراحت کنم و بعد بروم . از شدت خستگی خوابم برد و توی  این فرصت ، آنها پاسگاه را خبر داده بودند . وقتی چشم باز کرده بودم دستهایم را چفت و محکم گرفته بودند.آنجا بود که دوباره امیدم را از دست دادم .دست هایم را از پشت بستند .  یک کلمه حرف نمی زدم . وقتی عقب جیپ سوارم کردند ، باورم شد که دیگر هیچ وقت شادگان را نخواهم دید و به کنار شط نخواهم رفت و به لبخند های کارون و الوند و بهمن شیر سلام نخواهم کرد .....

در پاسگاه شکنجه ها ر ا تاب آوردم و لب به اعتراف باز نکردم ؛ اما انگار که هیتلر را دستگیر کرده باشند؛ سر از پای نمی شناختند .خیلی سریع به رده های بالا تر اطلاع و بعد ترتیب اعزامم را دادند. دوباره روز از نو و روزی از نو ، بعد از حدود یک سال و نیم  بود که عراقی ها متوجه اصل قضیه و قاتل بودن من شدند ، سریع به استخبارات عراق تحویلم دادند. یازده ماه را در سیاه چال ها و سلول های استخبارات سر کردم  تاب آوردم ..

 

این ها شمه کوتاهی از خاطرات آقای شادی بود . آخرین باری که او را دیدم ، آنقدر پیر و شکسته شده بود که او را نمی شناختم . سیاه چال و سلول انفرادی پیر و علیلش کرده بود . با این حال هنوز هم مهربان بود و می خندید.

 

پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان

اضافه کردن دیدگاه جدید