شب های بی آسمان(۲۶)

۱۳۹۵/۱۰/۲۲

 

داستان سی ام و سی ویکم این کتاب با عناوین « روسری یادگاری وبوسه بر کلمات » در «شب های بی آسمان(۲۵)» تقدیم شما علاقمندان عزیز شد. اینک داستان سی و دوم با عنوان« نماز جماعت ممنوع » تقدیم شما عزیزان می شود:

 

 

نماز جماعت ممنوع

 

چند روز پس از خروج اعضاء صلیب سرخ از اردوگاه ، افسرعراقی اردوگاه همراه با جمعی از سربازانش داخل اردوگاه شماره چهار شد و دستور داد تمام اسرای سرباز و ارتشیان جمع شوند .این افراد که جمع شدند ، افسر عراقی از همه آنها خواست تا وسایل شخصی خود را از داخل آسایشگاه بردارند و به محوطه بروند . افراد سریع وسایل خود را جمع کرده و به محوطه هدایت شدند . آنها را به ساختمان های شماره یک و دو و سه منتقل کردند و در عوض اسرای بسیجی آن سه سلول را به ساختمان چهار که ما در آن قرار داشتیم آوردند. بعثی ها اسرا ی بسیجی را از بقیه جدا کردند تا به خیال خود راحت تر بتوانند بر آنها فشار بیاوردند ؛ ولی از آنجا که خداوند به مظلومیت ما آگاه بود مدد کرد تا اتحاد خود را بیش از پیش حفظ کرده و دشمن را ناکام بگذاریم .

تا آن روز مسئول شماره هفت ، گروهبان دهقان بود که از برادران ارتش و ترک زبان بود ؛ بعد از آن ، برادری بسیجی به نام فریبزر یزدان شناس عهده دار مسئولیت سلول شد . ایشان اهل کرمانشاه و برادری مدیر و فهیم بود .یک مدت هم تیمور رامش گر که از لرهای با صفای یاسوج بود ؛ کریم اسدی هم مسجدسلیمانی بود . این ها کسانی بودند که در مدت اسارت مسئولیت سلول را بر عهده داشتند .

ما تا قبل از آنکه با دیگر بسیجی ها ادغام شویم ، هیچ گونه مراسم مذهبی دسته جمعی نداشتیم . از زمانی که دیگر برادران بسیجی به ما پیوستند ، با یک برنامه ریزی دقیق ، کلیه اعمال و فعالیت های مذهبی را به طور دسته جمعی به جا می آوردیم ؛ البته دور از چشم بعثی ها و با قرار دادن نگهبانان خودی . حالا دیگر ما نماز جماعت می خواندیم ، مراسم دعای توسل ، دعای کمیل ، زیارت عاشورا ، مراسم های دهه فجر ،دهه ی فاطمیه و دیگر مناسبت های انقلابی و آیینی را برگزار می کردیم .

اتحاد و همبستگی در بین برادران بسیجی به حدی زیاد شده بود که دشمن سعی می کرد بتواند مراسم را در حین اجرا کشف نماید تا مانع ادامه این مراسم ها در اردوگاه شود؛ اما با لطف خداوند متعال و هوشیاری برادران نگهبان سعی آنها به نتیجه نمی رسید ؛ اگر هم بعثی ها گاهی بویی میبردند و کنجکاوی می کردند ، با وحدت و همدلی که بین بچه ها بود ، رودستشان میزدیم و مشکل را حل می کردیم ؛ حتی گاهی اسرای سلول هفت با رفتشان برخی از بعثی ها را بهت زده می کردند ؛ مثلا یک روز صبح ، یکی از نگهبانان بعثی پشت پنجره متوجه نماز جماعت ما شده بود . نمی دانم تحت تاثیر فضا قرار گرفته بود یا هر چیز دیگر ، صبر کرده بود تا نمازمان تمام شود . بعد از نماز از اسیری که امام جماعت بود خواست که خودش را معرفی کند. آن عزیز هم خودش را معرفی کرد و سرباز هم اسمش را یاد داشت کرد و رفت . ساعت ده صبح که برای دومین آمار مراجعه کرد.پس از پایان کار آمار ، از آن برادر پیش نماز خواست که همراه او بیرون برود . پس از آن یک نفر مترجم از اسرا را صدا زد و با هم صحبت کردند . هرچه سرباز عراقی به برادر پیش نماز می گفت چرا نماز جماعت می خواندی ،آن  برادر کتمان می کرد و می گفت ما اصلا نماز جماعت نمی خواندیم . بعد از بحث طولانی ، سرباز عراقی که با چشم های خود نماز جماعت را دیده بود ، به برادر پیش نماز تشر زد که مگر شما نمی دانید که نماز جماعت ممنوع است ؟

آن برادر هم در کمال خونسردی گفت : مگر می شود خدا و پیغمبرش چیزی را سفارش کرده باشند و نظامی و یا حکومتی بیاید آن را ممنوع کند ؟

سرباز عراقی نگاهی به دور و برش کرد و انگار که از خواب بیدار شده باشد ، من من کنان گفت : من چه کار کنم ؟ من هم مثل شما اسیر هستم و نمی توانم چیزی بگویم . فقط این را خوب می دانم که اگر شما بسیجیان  را از اول صبح تا آخر شب با کابل بزنیم و سیاه کنیم دست از این عقاید بر نمی دارید!

برادری که پیش نماز بود ، تبسمی کرد و چیزی نگفت ؛ اما سرباز همه ی پاسخ پیش نماز را از همان زهر خندش دریافت کرده بود . اندیشید و سپس سری تکان داد و دنبال حرفش را گرفت : پس حالا که می خواهید نماز جماعت بخوانید ، سعی کنید سه الی چهار نفره نماز بخوانید .

یک شب بعد از سوت آزاد باش در داخل آسایشگاه مشغول اقامه نماز بودم که یکباره  یکی از سربازان عراقی پشت پنجره ظاهر شد . من که نزدیک پنجره بودم ، حضورش را متوجه شدم ؛ اما او منتظر ماند تا نمازمان تمام شد . ارشد آسایشگاه را صدا زد و گفت :چرا این ها دارند نماز جماعت می خوانند  ؟

ارشد بی آنکه هول شود جواب داد : سیدی این ها دارند نماز خودشان را انفرادی می خوانند .

سرباز عراقی قبول نکرد و اسامی همه کسانی را که در حال نماز خواندن دیده بود ، نوشت و رفت . فردایش محاکمه ها و بازجویی ها شروع شد . از آنها سؤال و از ما انکار . بالاخره با مقداری توپ و تشر و تهدید و سپس کتک کاری رهایمان کردند .

 

یک روز هم وقتی آمار گیری عصر تمام شد ، و در های سلول رویمان قفل شد یکی از اسرا که در سلول انفرادی نگهداری می شد و دلش تنگ شده بود با صوت دلنشینی اذان گفت .یکباره سربازان عراقی و افسر جانشین اردوگاه وارد قطعه ما شدند . در همان اثنا نماز جماعت اسرای سلول کناری ما یعنی شماره شش ، لو رفت . عراقی ها مکبر ار دیده بودند . و او را به سلول انفرادی انداختند . بقیه را که ۶۶ نفر بودند به مدت چهار شبانه روز در همان آسایشگاه زندانی کردند و حتی قطره ای آب هم به آنها ندادند . مابقی اسرا از سلول های مجاور نان و آب از پشت پنجره به صورت مخفیانه به آنها می رساندند. یک روز صبح وقتی از آشپزخانه ی اردوگاه سهمیه صبحانه و چای را گرفته بودیم ، تصمیم گرفتیم هر طور شده به آن برادرانی که در سلول خود محبوس شده بودند ، چایی برسانم .آمدیم از طریق یک شلنگ آب این کار را کردیم . به دلیل داغ بودن چای شلنگ نرم شده بود و چای به کندی منتقل می شد در همان حال متوجه آمدن سرباز عراقی به سمت سلول شماره شش شدیم . چاره ای جز فرار نبود . سطل چای را برداشتیم و به طرف سلول خود فرار کردیم  و عراقی ها هم متوجه موضوع نشدند.

 

پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان

اضافه کردن دیدگاه جدید