شب های بی آسمان(۲۵)

۱۳۹۵/۱۰/۱۳

داستان  بیست و نهم این کتاب با عنوان « مسمومیت اسراء » در «شب های بی آسمان(۲۴)» تقدیم شما علاقمندان عزیز شد. اینک داستان سی ام و سی و یکم با عناوین « روسری یادگاری و بوسه بر کلمات » تقدیم شما عزیزان می شود:

 

 

روسری یادگاری

 

هشت ماه از اسارت ما گذشته بود که اعضاء صلیب سرخ جهانی به اردوگاه ما آمدند و امور ثبت نام را انجام دادند . این کار دو روز طول کشید و بعد صلیبی ها رفتند . قرار شد پانزده روز دیگر به اردوگاه بیایند تا بتوانیم برای خانواده هایمان نامه بفرستیم .

پانزده روز بعد که آمدند ، یک خانم بسیار بد حجاب هم بین آن ها بود . اسرا حضور آن خانم را تحمل نکردند . برایش شرط گذاشتند که فقط در صورت رعایت حجاب می تواند وارد اردوگاه شود . خانم هم اول قصد مقاومت داشت و بی خیال نشان می داد ؛ اما همین که صلابت اسرا را دید، کوتاه آمد و ازعراقی ها در خواست روسری کرد . از آن به بعد که هر دو ماهی یکبار به سرکشی ما می آمدند ، آن خانم روسری بر سر داشت . بعد ها همان خانم در یک مصاحبه تلویزیونی آن روسری را مقابل دوربین گرفته بود و از آن به عنوان یادگاری دوست داشتنی یاد می کرد.  

 

 بوسه بر کلمات

 

صلیبی ها به هر کدام یک ورق کاغذ آ۵ دادند . کاغذ هایی که مخصوص نگارش نامه بود . برایمان باورنکردنی بود . از اینکه قرار بود بعد از گذشت آن همه روز، حالا زنده بودن خود را به خانواده اطلاع دهم ، در پوست خود نمی گنجیدم . دیگران هم همین وضع را داشتند . هر کدام گوشه ای گیر آوردیم تا آلام خود را بر روی کاغذ بیاوریم ؛ اما مگر یک نیم کاغذ چقدر جا داشت ؟ تازه مگر عراقی ها مجالی برای گفتن درد دل ها و بیان رنج ها می دادند! آن ها نحوه نگارش را هم به ما یاد دادند . یک طرف کاغذ  که آدرس فرستنده و گیرنده بود .در طرف دیگر هم ، صفحه دوقسمت شده بود .یک قسمت برای اینکه ما در آن بنویسیم و قسمت دیگر برای جواب خانواده ها بود .با این حال خوشحال بودیم . همان دو پاراگراف کوتاه هم کوهی از غصه ها را از دوشمان بر می داشت .

آن چه که باید و می شد نوشت ، نوشتم . در پایان هم نتوانستم امام عزیزم را از قلم بیندازم ؛ اما عراقی ها اجازه ارسال چنین نامه ای را نمی دادند. آنها از نام امام خمینی همان قدر وحشت داشتند که جن  از بسم الله وحشت دارد ؛ پس چاره ای جز استفاده از شگرد رمز نبود . پدر بزرگی  داشتم که سال ها پیش فوت کرده بود . آمدم در آن نامه در یک جمله نوشتم پدر بزرگ عزیزم را بسیار سلام می رسانم . با خود  فکر کردم که خانواده موضوع را خواهند فهمید و اتفاقا خوب هم متوجه شده بودند .

وقتی صلیبی ها شروع به جمع آوری نامه ها کردند ؛ یکبار دیگر متن را خواندم بعد زل زده نگاهی به کلمه ها کردم و گریستم . باورم نمی شد که قرار است نامه به وطنم برسد و دیده های خانواده ام آن چند کلمه را مرور کند . انگار مادرم را می دیدم که نامه را می بوسید ومی بویید و اشک می ریخت ؛ پدر را که از درون می سوخت و به خود  می پیچید . خواهری که جیغ می کشید و ناله سر می داد و دو برادری که بغض کرده به بقیه دلداری می دادند .

پس پیش از آن که لب های ترک برداشته ی مادرم با آن سطرهای کج و معوج تماس پیدا کند ، خودم جای بوسه ها را بوسیدم و بوییدم و اشک ریختم .

نامه ها را که تحویل دادیم ، گفته شد که هشت ماه دیگر منتظر جواب باشید . هشت ماهی که مدت زمان کمی نبود ؛ اما امیدوار بودم که روزی هشت ماه تمام خواهد شد و بوی مام وطن و اشک های مادر را از لابه لای کلمات بو خواهم کشید.

 

پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان

اضافه کردن دیدگاه جدید