شب های بی آسمان(۲۱)

۱۳۹۵/۰۹/۳۰

داستان  بیست و پنجم این کتاب با عنوان « عبادت ممنوع  » در «شب های بی آسمان(۲۰)» تقدیم شما علاقمندان عزیز شد. اینک داستان بیست و ششم با عنوان « تیغ ممنوع » تقدیم شما عزیزان می شود:

 

 

تیغ ممنوع

 

ماجرای ممنوعیت تیغ و پنهان کردن آن توسط یکی از اسرا هم جالب بود و به یاد ماندنی بود . در اوایل اسارت اولین چیزی که به اسرا می دادند تیغ بود . اسرا اجبارأ می بایستی هفته ای یک بار صورت و دو الی سه هفته یک بار هم سرها را با تیغ می تراشیدند . این تیغ ها نزد اسرا نگه داری می شد تا این که در یکی از اردوگاه ها یک بسیجی روی سرباز عراقی تیغ کشید و سینه ی او را پاره کرد . بعد از آن، نگهداری تیغ ممنوع شد. .

واگذاری تیغ به اسرا بدین صورت بود که صبح های دوشنبه و جمعه ، مسئولین سلول ها از سربازان عراقی تیغ می گرفتند و عصر پس از آن که اسرا صورت های خود را اصلاح می کردند ، تیغ های استفاده شده را به آن ها باز می گرداندند . ضمن اینکه به هر اسیر فقط یک نصفه تیغ داده می شد . همه ی تیغ ها باید شمارش می شدند ؛ اما در بین اسرا کسانی بودند که محاسن نداشتند و بعضی از برادران که از قبل تیغ پنهان کرده بودند ، تیغ های کهنه و استفاده شده خود را به آن برادران می دادند تا به جای تیغ های استفاده شده تحویل دهند و در عوض تیغ های نو تحویل می گرفتند . این وضع تا مدتها رواج داشت .

اما بالاخره دست یکی از بچه ها که اقدام به نگهداری دوبسته کامل تیغ در کیسه انفرادی خود کرده بود ، رو شد و شد آنچه نباید می شد .

عراقی ها معمولا هر دو هفته یک بار برای تفتیش به سلول های اسرا حمله ور میشدند و تمام وسایل را زیر و رو می کردند . در یکی از تفتیش ها ، آن دوبسته تیغ را از کیسه انفرادی اسیر پیدا کردند . او را به قدری کتک زدند که چاره را در فیلم بازی کرد ن دید . فیلم بازی اش از آنجایی شروع شد که سرباز عراقی با پوتین ، پا روی سر او گذاشت و محکم فشار داد.

 اسیر هم از موقعیت استفاده کرد و خود را به دیوانگی زد . به چپ و راست می دوید و سپس  دور خودش می چرخید و داد و فریاد راه می انداخت . حرف های بی معنی می گفت و به سمت سربازان عراقی بالش و پتو و کیسه انفرادی پرت می کرد. با این روش سربازان عراقی را حسابی گیج کرده و ترسانده بود . واقعا باور کرده بودند که دیوانه شده . خیلی زود او را رها کرده و از سلول بیرون رفتند .

ظهر ، زمانی که چند سرباز جهت آمار گرفتن به داخل سلول آمدند ، آن اسیر برای خود در سلول قدم می زد و کاری به آمار نداشت . وقتی زمینه را مناسب دید ، دوباره زد به دیوانگی و و وسائل را به طرف آنها پرتاب کرد . بعثی ها خیلی زود کار آمار را تمام کرده و بعد فرد به اصطلاح دیوانه را به بهداری اردوگاه بردند .

در آن جا به افرادی با این شرایط ، آمپول آرام بخش تزریق می کردند  فردی که آمپول تزریق می کرد از برادران اسیر بود . دوست ما که متوجه جدی شدن ماجرا شد، فردی را که باید آمپول را تزریق می کرد ، در جریان فیلم باز ی کردن خود قرار داد و از او خواست در عوض آمپول آرام بخش، یک تقویتی بزند . او هم همین کار را برایش کرد و خلاصه اسیر توانست با این برنامه هم از شر کتک های بیشتر خلاص شود و هم یک آمپول تقویتی که در انجا کیمیا بود ، برای تن نحیف خود دست و پا کند.

 

پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان

اضافه کردن دیدگاه جدید